در بارۀ کیش شخصیت/ روش شناسی (٧)، مصاحبه تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با ابوالحسن بنی صدر

در بارۀ کیش شخصیت/ روش شناسی (٧)، مصاحبه ژاله وفا با ابوالحسن بنی صدر در تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی:
                                                                            Banisadr-Wafa-1
                                                                                برای شنیدن صدای این مصاحه اینجا را کلیک کنید
                                                                             
 
 

خانم ژاله وفا: با عرض سلام و درود خدمت بینندگان محترم تلویزیون سپیده استقلال و آزادی؛ همچنین عرض سلام دارم خدمت شما آقای بنی صدر.

 

آقای بنی صدر: سلام بر شما و شنوندگان و بینندگان گرامی هر جای جهان که هستند.

 

خانم ژاله وفا: این جلسه هفتم گفتگوهای روششناسی است که ما این را در قلمرو عمل اختصاص میدهیم به کتاب کیش شخصیت. معرفیاش میکنم خدمت بینندگان محترم؛ این کتاب در سایت آقای بنیصدر، همچنین در سایت انقلاب اسلامی در هجرت موجود است برای دانلود کردن. کتابی است که در آذرماه 1355 به چاپ رسیده است. قبلش نوشته شده بوده و تدریس هم میشده در خارج از کشور. من یک خاطره کوتاهی خدمت بینندگان عرض کنم؛ اولین کتابی بود که من از آقای بنیصدر خواندم. یعنی در خارج به دستم رسید، مطالعهاش کردم. یادم است در واقع این کتاب در آن زمان هم از دید من، قلم آقای بنیصدر با وجود آنکه خیلیها میگویند سخت است، با وجود اینکه اولین کتابی بود که من از شما میخواندم بسیار روان در این کتاب به نظر من آمد. چنانچه علل پیدایش اسطورهپرستی، اینکه انسان به هر حال عینیتهایی را از جامعه میگیرد تبدیل میکند به ذهنیت، ذهنیتش را در رفتار و اعمالش متبلور میکند، حالا انسان دو تا رفتار میتواند بکند، یا میرسد به آزادی و رشدش، یا اسطورهپرست میشود که کیش شخصیت یکی از اشکال آن اسطورهگرایی است و توضیح میدهند علل پیدایش تکوین شکلگیری این اسطورهگرایی و اینکه چگونه ذهن مطلقساز میشود. و بعد به خصوص، در شش تا فصل دارد، در فصلهای سوم به بعد این بیماریها را از زبان قرآن بررسی میکنید، علائمش را، و فصل آخر روشهای مبارزه با این بیماریها، روشهایی که انسان را از این مطلقسازی ذهن رها میکند. کتابی است که به نظر من هر کسی در طول عمرش، حالا میخواهد موافق آقای بنیصدر باشد یا مخالفش از نقطهنظر سیاسی، این کتاب را به مقال نگاه کند وقتی این را آدم میخواند، در خودش خصوصاً اگر از منظر این کتاب به خود نگاه کند، به رفتار پیرامونش، افرادی را که میشناسد، بسیاری از این علائم را انسان گرفتارش است. این نیست که ما الان در بهشتی باشیم که رها شده باشیم و از این بیماریها. و میتواند روشهایی را برای مبارزه با آن مطلقهای ذهنی خودش را پیدا کند. لااقل انسان در خلوت خودش با خودش تعارف ندارد و با خودش میداند که چه نوع اخلاقی دارد. این کتاب واقعاً آیینهای است برای اینکه انسان بتواند این اخلاق را پیدا کند در خودش، در محیطش و باهاش مبارزه کند و راه راست و مستقیم را بیاید. حالا بفرمایید شما آقای بنیصدر در آن سلسله روششناسی، جایگاه این کتاب و اخلاقی را که این درس میدهد توضیح بفرمایید.

 

آقای بنی صدر: جایگاهش که کتاب، کتاب در اخلاق است. اخلاقی که متأسفانه در جامعههای اسلامی به عنوان اهل فلسفه رواج دادند، اخلاقی بود که از فلسفه یونانی گرفته بودند. و غافل شدند از آن اخلاقی که قرآن میآموزد بر مبنای موازنه عدمی میآموزد. این اخلاق برای این است که آدمی اول وجدان اخلاقیاش را از آنچه غیرِحق است، بزداید تا این وجدان اخلاقی او همه حقوق بشود و پندار و گفتار و کردار آدمی را این وجدان اخلاقی به آن حقوق بسنجد، به آدمی یادآور بشود. به ترتیبی که عقل او هیچگاه استقلال و آزادیاش را از دست ندهد. و این مسئله در واقع برمیگردد به یک جمله کوتاه؛ کیشِ شخصیت وقتی است که شما حق را به شخص میسنجید یعنی شخص معیار و ملاک است، نه حق. آنچه را که آن شخص یا خود شما یا یک کسی است که بت شده است، اسطوره شده، او میخواهد آن حق است. همین الان در کشور میگویند، امام فرمود. حالا صحیح فرمود، غلط فرمود، این مسئله نیست. رهبر فصلالخطاب است. این فرمایش ایشان را کسی با حق نمیسنجد. حق همان است که ایشان میگوید

 

خانم ژاله وفا: بارها قرآن تأکید میکند حرف فرعون رشید نیست، راجع به حرف حرف میزند که آن حرف رشید نیست حالا میخواهد فرعون بگوید.

 

آقای بنی صدر: اگر وارونه کنیم؛ انسان چه وقت از کیش شخصیت رهاست؟ وقتی که شخص را به حق بسنجد. اعم از اینکه گفتار خود، کردار خود، پندار خود را یا دیگری را یا حاکمان را، کیش شخصیت تنها این نیست که آدمهای در مقام مراتب قدرت قرار میگیرند در سلسله مراتب، بنا بر جایگاهی که در این سلسله مراتب دارند از مردم توقع میکنند که آنها پرستیده بشوند. به اصطلاح نمادها و تجسمهای خدا تلقی بشوند. خدا که چنین پرستشهایی را توقع نمیکند از انسانها. میگوید به حق عمل کنید؛ پرستش خدا عمل به حق است، نه برآوردن توقعات زورمداران. پس هر انسانی که خود را به حق بسنجد این از کیش شخصیت رهاست. هر موجودی که وارونه کند، حق را به شخص بسنجد و توقعات خود را، پندار خود را، گفتار خود را، کردار خود را، اینها را مبنا و ملاک قرار دهد و بخواهد حق با این انطباق پیدا کند، اگر هم انطباق پیدا نکرد یا دخل و تصرف در حق بکند، که از خود بیگانه کردن فکر راهنما میشود، یا اینکه میگوید آخه این کهنه مندرس چیه؟بنداز دور، رها کن خودت را آقا یا خانم. زندگی کوتاه است، خوش بگذران. بنابراین تمام مسئله برمیگردد به اخلاق بر مبنای موازنه عدمی. به همین یک جمله؛ شخص را حق بسنج. این میشود اخلاقِ کسی که مبتلا به کیش شخصیت نیست. برای اینکه انسان بتواند شخص را به حق بسنجد، آن وقت آن وجدان اخلاقی میباید محتوایش حقوق باشد، چون نباشد شما به چی می سنجید دیگر؟ اگر نباشد مواد چرکینی، شما هر چه را به او میدهید میگوید بله خوب است بکن. گرچه بعضی گفتهاند آن وجدان اخلاقی حتی وقتی شما آن را چرکین میکنید با وارد کردن فراوردههای زور، هنوز بنا بر اینکه این حقوق ذاتی حیات انسان هستند، این وجدان اخلاقی آنجور نیست که هر چه شما بگویی شنیده شود  ، آن حرف حق را بهت میزند، منتها صدایش را دیگر شما نمیشنوی. آن مواد چرکین میآیند و مثل یک غشایی، مانع از شنیده شدن صدای وجدان میشوند.

 

خانم ژاله وفا: یعنی انسان انواع و اقسام مخدرهای ذهنی استفاده کند....

 

آقای بنی صدر: نه این قویتر از مخدر است. مخدر یک نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت اما نه این میآید مثل پنجرههایی که درست میکنند که صدا از بیرون نیاید به درون، این همینجوری میبندد که صدای حق به بیرون نرود. سانسور میکند در واقع؛ یک دستگاه سانسوری است که وجدان اخلاقی را این مانع از این میشود که انسان صدایش را بشنود. هر گاه یک جامعهای وجدان اخلاقیاش به این به اصطلاح مبتلا شد به چنین قشری که مانع شد آن جامعه آن صدای اخلاقی خود را بشنود دچار انحطاط و انحلال میشود بنا بر مورد. هِی آن فریاد میزند، هیچکس نمیشنود. یکدفعه مردم به خودشان میآیند که قشون چنگیزخان دارد میکُشد و میسوزد و ویران میکند بعد از وقوع. حالا بعد از وقوع آنوقت دوباره هنوز یک حماسه انسانی لازم است، یک مولوی لازم است که این انسان را بخواند که انسان برخیز، از یأس به امید بیا. این تا اینجا؛ پس ما متوجه شدیم به اینکه وجدان اخلاقی بنا بر اینکه حقوق ذاتی حیات آدمی است ولو عقل از آنها غفلت بکند، آن وجدان اخلاقی از آنها عافل نمیشود الا اینکه آن مواد چرکین میتواند بیاید مجاری را ببندد طوری که از آن مجاری که وجدان به شما میگوید این کار صحیح است غلط است، آن بسته میشود، نمیشنوی. گاهی حالتهایی به آدم دست میدهد، حالت رها، در آن حالت رها آن از درون فرصت پیدا میکند آن صدا را میدهد بیرون؛ پرده سانسور را میشکافد و صدایش را میدهد بیرون. این است که مثلاً میبینی که فرعون در دریا متوجه میشود که خطا کرده و پوزش میخواهد منتهی دیر است. یا هیتلر در آن پناهگاه زیرزمینی در لحظات واپسین روزهای جنگ یا استالین وقتی که همسرش خودکشی کرد و این ندای درونی بهش گفت بس کن. یک مدت گفت که من استعفا میکنم؛ اطرافیانش فاش کردند. میگویند آقای خمینی هم یک حالت استعفایی بهش دست داده است. 

 

خانم ژاله وفا: شاه هم گفت صدای انقلاب را شنیدم.

 

آقای بنی صدر: اینها پیش میآید. این معلوم میکند که این نظر که میگوید وجدان اخلاقی آن حقوق آنجا چیزی نیست که زدوده بشود فقط میشود که این بسته بشود که صدایش شنیده نشود، این حرف بیمبنایی نیست. خودِ انسانهای عادی هم همینطور هستند. یک دفعه یک حالتی بهشان دست میدهد مثل حالت پشیمانی وقتی زیادهروی میکنند، بهشان دست میدهد. اگر آن ندا را گوش بدهند رها میشوند، ندهند آن مثل یک حالت گذاری است دیگر، بعد دوباره شروع میکند به همان کار تا وقتی که کار از کار بگذرد. مبنا چیست؟ از کجاست این؟ چطوری میشود که در حالت طبیعی انسان شخص را به حق میسنجد برای اینکه وجدان اخلاقی گفتیم این محتواش، وزنههایی که با آن میسنجد، حقوق هستند. چه میشود که این وارونه میشود؟ بحث اول کیش شخصیت به این سؤال جواب میدهد. و بسیار با اهمیت است منتهی بعضیها هستند فکر کردند این مشکل است، بعضیها هم که این تبلیغ میشود که مشکل است میگویند که این را که ما نمیفهمیم. ولی نه مشکلی هم ندارد. ببینید این امرهای واقع اجتماعی دو دستهاند: یک دسته امرهای واقع اجتماعی هستند که بنمایهشان زور است، یک دسته امرهای واقع اجتماعی هستند که بنمایهشان زور نیست، مثل دوستی. اولی مثل ربا فرض کنید، بهره، تنظیم رابطه قوای اقتصادی است دیگر، ربا یعنی آدمکشی، فحشا، انواع آسیبهای اجتماعی...

 

خانم ژاله وفا: دزدی، کم فروشی، خیانت.

 

 

آقای بنی صدر: خیانت، زورگویی. این دستهای که بن مایه هاشان زور است، اینها از رابطهای پدید می آیند. امر واقع اجتماعی است دیگر، پس در جامعه زاده میشوند. جامعه از طریق روابط قوا بین افراد، بین گروهها این امرهای واقع را میزاید، ایجاد میکند. اگر این امرهای روابط قوا دائمی باشد، عمرش طولانی باشد، آن امرهای واقع هم مداوم میشوند، مستمر میشوند. چنانچه مثلاً قتل یک امر واقع مستمر در همه جامعههای بشری است از قابیل که هابیل را کشت یعنی از آغاز در واقع. این بوده الانم هست خدا میداند که کی انسان بتواند خود را از روابط قوا رها بکند تا این امر واقع هم از میان بربخیزد. اینکه رابطه قوا چگونه پدید میآید، الان در نیم ساعتی که داریم به آن نمیتوانیم برسیم در قدرت این را قبلاً توضیح دادیم. پس در اینجا به این بسنده میکنیم که در این رابطه هر کی موقعیت برتر پیدا کند، انتظار دارد آنکه موقعیت پایینتر پیدا کرده، زیرسلطه شده، از او تابعیت داشته باشد و او را به عنوان نماد قدرت ستایش کند. کیش شخصیت همین است. کسی که زیرسلطه قرار گرفته، نه اینکه رهاست، او هم باید موقعیت خود را توجیه کند. حالا توجیهاتی که در طول تاریخ بشری پیدا شدند کدامها هستند؟ فراوان هستند. خیلیهایش در خودِ کشور ما از دیرگاه این مردم به آن خو کردهاند. شاهان که میگفتند از نژاد ویژهاند، چون از نژاد ویژهاند اینها را آن فره پادشاهی را که حلقهای بود، این را فرض این بود که از ایزد میگرفتند. حالا به یک طریقی. مثلاً میگویند اردشیر در راه که میآمد یک گوسفندی بر او ظاهر شد و از او گرفت این فره ایزدی را. مثلاً میگویند که آقای خمینی هم این کاریزما یا فره را داشته. میگویند و این در همه جامعهها هست. نه اینکه در غرب نیست. مثلاً کسی که رئیسجمهور میشود میگویند این کاریزما دارد، یک فرهی دارد، قدرت را زود بهش میدهد. مثلاً آقای خمینی واقع امر را میگویم، هیچ وقت به نظرم نیامد که فرهی دارد. گاهی هم از این کمی اطلاعاتش در یک مواردی شگفتزده میشدم. اما از دور قدرت به قول آن آقا که گفتم پانصد تا را بکش برای پانصد و یکمی از من، خب یک دستور بده چند هزار تا را یک شبه بکشند، از دید انسانهای عادی اینها قدرت مجسم است. پس این کیش پیدا میکند، انتظار دارد که او را بپرستند.

 

خانم وفا: بعضیها هم مثل آقای احمدینژاد با هاله نور فرضی ذهنی خودش میخواهد برای خودش درست کند.  یا جامعه مثلاً آقای خمینی را در کره ماه میبیند میخواهد یک مظهر قدرتی بهش بدهد، نمیتواند رابطه حقی و انسانی برقرار بکند. 

 

آقای بنی صدر: بله؛ پس میگوید این فرهی دارد و زیرسلطه خودش را قانع میکند. میگوید چون او این موقعیت را دارد، پس من باید از او پیروی کنم، اطاعت کنم. این یک نوعش است. نوع دیگرش که سلطهگرها تبلیغ میکنند و زیرسلطهها هم میپذیرند که رایجترینش در کشورهای زیرسلطه از جمله کشور خودِ ما. میگوید این غرب مغزش ماده خاکستری دارد، زیاد هم دارد، شرقی مغزش این ماده خاکستری را ندارد. عقل غربی خلاق است، عقل شرقی خیلی بتواند امور روزمرهاش را تصدی کند درست هم نمیتواند تصدی کند. خب بسیاری هم این را میپذیرند که چطور آنها اختراع کردند ما نکردیم؟ ملکم خان نوشته که ایرانی قوه ابتکار ندارد اگر داشت این پانصد سال یک تلگراف ابتکار کرده بود، اختراع کرده بود، باید بگذارد غربی او را آدم بکند. نه اینکه در آن دوره قاجار این حالت خودکمتربینی نسبت به سلطهگر تبلیغ میشده، کیش شخصیت غربی، نه نه! جدیداً در همین اسنادی که مربوط به دوره ساواک است یک گزارشی است راجع به اینکه عدهای در حضور علی امینی نخستوزیر دوره شاه بودند و او داشته برایشان صحبت می کرده میگفته که ما که توانایی ادارهی کشور خودمان را، پیش بردن کشور را نداریم، بهتر است که کشور را اجاره بدهیم به آن غربیها، آنها بیایند کشور را بسازند بعد تحویل ما بدهند. 

 

 

خانم ژاله وفا: یعنی یک ثنویتی همیشه حاکم است. در تلگرام میخواندم که یک آقایی نوشته بود، از این لحاظ وقتتان را میگیرم که چون الان رایج است، مرتب اینها پخش میشود که مردم ایران، همینطور با همین ادبیات، ملت تریاکیِ نشئهی حشیشیِ ناتوانِ سوزاکیِ تراخمی، با همین صفات، اینها باید خوشحال بودند که یک شخص مقتدری مثل رضاشاه آمده اینها را در جاده رشد و امنیت سوق داده و این مرتب دارد در تلگرام جابهجا میشود. یعنی این هم یک قدرقدرتی به نام شاه که منجی انسان است و تمامی ملت ایران دارای این صفات و ناتوان و توسریخور را این آمده نجات داده. این ثنویت را حاکم میکند که کیش شخصیتی به نام رضاشاه درست میکند و یک عدهای هم میپذیرند.

 

 

آقای بنی صدر: یک عدهای بله. آدمهای خیلی حقیری باید باشند. به هر حال اینطور است یکی از روشهای عقل قدرتمدار که در کیش شخصیت اهمیت پیدا میکند این است که هر تعریفی را باید با تکذیبی همراه کند. برای اینکه یک قزاقِ بیسوادِ تریاکی را، حالا اینکه مردم را تریاکی گفته، او قطعاً تریاکی بود، شاه اسبق قطعاً تریاکی بود، این را میبِرد به عرش اعلا، میکند قدرقدرت، چنانکه پنداری این فوقِ خداست میتواند بگوید کُن، بشود فیکن! این ملت تریاکی و ... را هم بکند حقیرتر از حقیر، تا آن به یک کن، این بشود فیکن! بشود یک ملت غیرتریاکیِ مترقیِ متمدن و .... باز از روشهای رایج در جامعههای بشری مثل خودِ جامعه ما این است که نظریه تجسم. این در دوران قرون وسطا در کلیسا رواج داشت ولی در فرعونیت بنابر قرآن هم این سابقه دارد. در خودِ کشور ما هم هست. حالا به آقای خمینی نسبت میدهند که معتقد به خودِ این نظریه تجسم بوده است که خدا در وجود او حلول میکند و او تجسم خداست. فرعون اینطور انگاشته میشده، خدای مجسم. حالا اینکه انسانها خیال کنند این مال گذشتههاست نه نه نه نه! آقای بوش پسر وقتی به عراق و افغانستان حمله میکرد، چی گفت؟ گفت آنچه من میکنم، خدا میخواهد که من میکنم. آنچه من میگویم، خدا بر زبان من میگذارد که میگویم. شنوندگان ما میتوانند موارد دیگر را هم پیدا کنند. این یک پدیده مربوط به شخصیتهایی که تجسم قدرت هستند نیست. در خانواده پدر توقع دارد همین کیش شخصیت او پرستیده شود به عنوان نماد قدرت، در کارخانه مدیرکارخانه همین توقع را دارد، در اداره وزیر همین توقع را دارد، در عرض کنم در بازار آنهایی که میگویند زمامداران بازار هستند از بقیه همین توقع را دارند. بقیه هم باید این را توجیه کنند پیش خودشان. این است که این نظریه رایج است در جامعههای بشری، نخبهگرایی است. انواع گرایشها، میگویند ایسم در فرانسوی، گرایی، اینها بنمایهشان قدرت است. هر چیزی که ایسم شد یعنی "گرایی" شد این حتماً قدرت درش هست، مجاز پس درش هست. اسطوره جانشین واقعیت میشود. ذهنیتی است که جانشین واقعیت میشود. ذهن او را مطلق میکند. شخصیتی که میشود کیش همین است. یک ذهنیتی است که شما میسازی از خود یا از دیگری و آن را جانشین واقعیت میکنی و آن ذهنیت در واقع توجیهگر اطاعت شما از اوامر و نواحی قدرت است. کیش شخصیت این است.

 

خانم ژاله وفا: شما از فصل سه به بعدش یکی یکی روشها را توضیح میدهید. بسیار ساده و روان با مثال...

 

آقای بنی صدر: یکی یکی اینها معرفی شدند که اینها به چه صورتهایی خودشان را بروز میدهند. روان است و خود خواننده به هر صورت که بخواهد تمرین کند اخلاق استقلال و آزادی را آن فصلها را میخواند، هر کدام را دید در او هست اینها را سعی میکند ترک کند، آسان نیست در کار، کار مشکی است. به هر حال نخبهگرایی در جامعههای بشری الان یک امر پذیرفته شده است در همه جا. اینکه یک انسانهایی استعداد پیدا کنند که این بی معنی است چون همه استعداد دارند، که این استعداد خودشان را به کار بیندازند، رشد کنند و خدمت کنند به جامعههای خودشان، از احترام مردم برخوردار باشند، این کیش شخصیت نیست. اما همین آدمها اگر به استناد اینکه من آنم که این خدمتها را به شما کردم پس حالا باید اوامر و نواهی من را بیچون و چرا اطاعت کنید از این لحظه به بعد کیش شخصیت است. اینجا دیگر دارد میشود فرعون. آن جامعه وقتی نپذیرد هم خود را گرفتار پیامدهای این شخصپرستی نکرده، هم این خدمتگذار خود را رها میکند از این نگونبختی. حالا یک داستانی هم بگوییم به عنوان پایان این بحث از شاهنامه که میگوید جمشید چگونه از خود بیگانه شد، دم از خدایی زد. روزگار جمشید روزگاری بود که نه مرگ بود، نه پیری بود، نه سرما بود، نه گرسنگی بود، شادی بود و جوانی بود و اعتدال هوا بود و فراوانی نعمت بود و همه اینها بود. شیطان آمد به جمشید گفت این کارهایی که تو برای این مردم کردی خدا برای آفریدههایش نکرده، خدا تویی. اینقدر او را وسوسه کرد که او رفت در ذهنش که بله من خدا هستم، دعوی خدایی کرد. از آنجا از خودبیگانگی شروع میشود همین که من الان توضیح دادم و این شروع شد تبدیل بشود به به اصطلاح فرعونی با همه آن زیانمندیهایی که دارد. نتیجه پیدایش ضحاک است و آن بلاها که سر ایران آمد. همانطور آن را بیاورید در دوران معاصر. آقای خمینی یک مرجع بوده، مرجع دینی بوده؛ اینکه بگوییم این در نهاد او بوده است که زورپرست باشد و زور بگوید و یک دستور بدهد تازه بعد از او یک عده نگونبختتر از او بیایند توجیه کنند که اینها واجبالقتل بودهاند امام گفته که همه را بُکشید؛ این که نبود که، او پشه را از پنجره میداد بیرون. مردم ایران شما مسئولیت خودتان را هم بشناسید. اینکه شما این قدرت را بهش اصالت میدهید و ذهنیتی از یک شخص میسازید، تبدیلش میکنید به نماد قدرت، اوامر و نواهی او را چنان که پنداری خدایی هست به اسم قدرت و این تجسمش ایشان است میگوید بُکش، بُکش، میگوید بخور، بخور، میگوید هشت سال بجنگ، بجنگ. پس شما بیتقصیر نیستید، میتوانستید نکُنید. خب ببینید این قرآن شماست، نمیخوانید شما. میگوید به پیامبرت که نکند بروی آنجا بگویی که من یک گوهر ویژهام! نه نه نه! بشری مثل بشر دیگر هستم. بگو بگو بگو انا بشر مثلکم. میگوید از عیسی پرسیدیم که تو رفتی گفتی فرزند خدایی؟ اینهاست.

 

 

خانم ژاله وفا: چه بسا به اسم حب کسی، دوست داشتن کسی بیشتر کیش شخصیت میسازند از آن طرف تا از ترس از آن. 

 

آقای بنی صدر: بله اما آنکه زیانی برنمیآورد. کسی را از راه دوست داشتن شما کیش کنی. مگر وقتی بخواهی او را چماق کنی. 

 

خانم ژاله وفا: وسیله کنی برای دیگری. 

 

آقای بنی صدر: از آن لحظه که چماق میکنی مشکلساز میشود. نمیدانم چقدر وقت داریم مثینکه زمان نداریم ولی پدربزرگ من، جدِ من میگفت که یک یهودی رفته پیشش و مسلمان شده بود، دیده بود که دیگه خیلی دارد غیرت به خرج میدهد در مسلمانی. فراخوانده بود او را گفته بود که من کیام؟ گفته بود که تو سید اولاد پیغمبری و مجتهدی و اینها. گفت خب تو کی هستی؟ گفته بود که من یهودی جدیدالاسلام. گفت چجور شده که غیرت تو از من نسبت به اسلام بیشتر شده؟ طرف دیده بود که دستش را خوانده بودند از شهر همدان ما گذاشت و رفت. حالا این است؛ حب و دوستی کیش ایجاد نمیکند. همه عارفان در عشق غرق میشوند در حب و محبت، مگر وقتی که شما میخواهی این را چماق کنی. آنجا میشود کیش شخصیت. نکن؛ به همان دوست داشتن بسنده کن. آن وقت اندازه هم گفتیم حق یکی از ویژگیهایش اندازهسنجی است، اندازه هم پیدا میکند. آخه بعضیهایشان میل به متولی شدن عمومی است. امامزادهای کشف بکنند یا کسی را بکنند امامزاده بشوند متولیاش. این دوست داشتن برای استفاده است. این اسمش هست کیش شخصیت.

امیدوارم مردم ایران خود را رها کنند از این کیش شخصیت. عموم فرزندان این آب و خاک تربیت بشوند به ترتیبی که انسان حقوقمند بگردند.

شادی و پیروزی مردم ایران را باد