موانع و عوامل ایجاد انقلاب: مصاحبه تلویزیون سپیده- مصاحبه کننده جهانگیر گلزار

banisadr10مصاحبه های تلویزیون سپیده استقلال و آزادی در چهارشنبه ۲۹فروردین ۹۷

 


موانع و عوامل ایجاد انقلاب: مصاحبه تلویزیون سپیده با آقای بنی صدر

 

مصاحبه کننده آقای جهانگیرگلزار . چهارشنبه ۲۹فروردین ۹۷
فایل صوتی

 

جهت شنیدن صدای مصاحبه لطفا اینجا را کلیک کنید

 

 

فایل تصویری

 

جهت دیدن مصاحبه لطفا اینجا را کلیک کنید

 

 

 

 

 

آقای گلزار: بینندگان محترم تلویزیون سپیده استقلال و آزادی سلام دارم خدمت شما؛ همچنین سلام دارم آقای بنی­صدر.

آقای بنی­صدر: سلام بر شما و شنوندگان و بینندگان فارسی­زبان هر جای جهان جهان که هستند.

آقای گلزار: آقای بنی­صدر با جامعه­ی جوان مخصوصاً که آدم صحبت می­کند خیلی راغب تغییر هستند. نظرهای مختلفی را هم عنوان می­کنند. شما نویسنده­ی کتاب انقلاب هستید، در کتاب انقلابی که شما نوشتید تمام موانعی که باید برطرف بشود تا یک انقلاب ممکن بشود را برشمردید، چه در جامعه، چه در به اصطلاح سطح جامعه­ی جهانی. سؤال­هایی که مطرح می­شود این است که چرا در انقلاب 57، در حقیقت انقلاب ممکن شد در سال 57 و در حال حاضر مردم همه می­گویند ما آتش زیر خاکستر هستیم، هر لحظه این امکانش هست ولی آن تحولی که منتظرش هستند ممکن نمی­شود. و از طرف دیگر می­گویند امکان دارد در چارچوب این نظام یکی مثلاً بشود گورباچف و امکان تحول را به وجود بیاورد. شما بر اساس آن تحقیقی که کردید و خودتان بیش از پنج دهه، شش دهه هست که فعال در این زمینه عمل می­کنید، آیا در جامعه ایران تحول ممکن می­شود با بودن یک گورباچفی در این نظام یا اینکه نه، یک نیروی خودجوش مردمی امکان تحول را به وجود می­آورد.

آقای بنی­صدر: بله در کتاب انقلاب، عواملی که باید در رژیم پدید بیاید و عواملی که در جامعه باید پدید بیاید تا انقلاب رخ بدهد اینها یک به یک توضیح داده شده. کتاب­های دیگه­ای هم در باب انقلاب نوشته شده، نه در باب انقلاب ایران. اینکه انقلاب چگونه روی می­دهد، محققان دیگری هم به آن پرداخته­اند. اما فرق بین کسی که خود در انقلاب بوده، در تدارک انقلاب بوده، در انقلاب بوده به عنوان تجربه روزمره تحولش را گزارش کرده، از به بعد هم کوشیده که انقلاب به هدف­هایش برسد، تجربه را هم رها نکرده، با کسی که می­خواهد ببیند این انقلاب چگونه رخ داده، چرا رخ داده، چه عواملی بوده چه نبوده، این خود مقایسه­ی این کتاب با کتاب­های دیگه، به خواننده می­گوید که تفاوت­ها کدام­ها هستند. یک تفاوت اساسی این است که یک وقت شما کتاب انقلاب را مطالعه می­کنی به عنوان یک جامعه­شناس، یک وقت شما این را مطالعه می­کنی از دید کسانی که عمل می­کنند یعنی مردم. این دو تا یکی نیست؛ یعنی شما یک وقت کوشش می­کنی که هم بفهمی انقلاب چه عواملی، همان عواملی که گفتم در رژیم چه عواملی در جامعه پدید آمد تا انقلاب ممکن شد، دو اینکه می­خواهی یک وسیله و اندازه­سنجی هم در اختیار هر شهروند قرار بدهی که ببینی در چه وضعیتی است، روزمره بتواند وضعیتش را بسنجد. ببیند آن عوامل کدام­هایش هستند کدام­هایش نیستند و چه باید بکند که این عواملی که نیستند تدارک بشود که تحول خوب انجام بگیرد. دو این تفاوت دیگرش این است که به خواننده معلوم می­کند روشن می­کند که انقلاب چیزی نیست که هر روز شما تکرار کنی که، اینجور که نیست که هر وقت شما از یک وضعیتی ناراضی بودی بگی بذار هر کاری می­کند بکند، ما هر وقت لازم دیدیم انقلاب می­کنیم. خیلی جامعه­ها اینجوری فکر کردند و متأسفانه بعد که آن روابط مستقر شد، به کاری توانا نشدند. معروف است که می­گوید در مدینه عمر برمنبر گفت که اگر من کج رفتم، عربی بلند شد مسلمانی بلند شد گفت من با این شمشیر راستت می­کنم. خب آن کج رفت و به اصطلاح دموکراسی شورایی جایش را داد به استبداد اموی و عباسی، کسی هم با آن شمشیرها راست نشد. چون هر چیزی را باید به موقع­اش عمل کرد. به موقع عمل نکنی فردا دیر است. در خرداد 60 اگر مردم می­آمدند می­گفتند که این ماییم که انقلاب کردیم، حاکمیت مال ماست، شما چه کاره­ای می­گویی سی و پنج میلیون بگوید بله، من می­گویم نه! ما سی و پنج میلیون می­گوییم بله و باید بشود بله. حق شما بوده، خب آمده بود بیرون الان این سؤال­ها هم نبود. پس عمل به موقع نکردی، فرصت را سوزاندی، فرصت که سوخت دیگه نمی­شود تجدید کرد. خب حالا بیاییم به اینکه چرا آن وقت انقلاب شد حالا نمی­شود؟ اولاً حالا چه لازم که انقلاب بشود؟ انقلاب شده، شما باید مانعی که ایجاد شده بعد از انقلاب که آن انقلاب به هدفش نرسیده آن را برداری. همین! آن مانع هم دوتاست؛ یکی در خود جامعه است، که آن را باید با خشونت­زدایی آن عوامل را بردارد که آن هم عمل به حقوق می­شود، حالا در یک فرصتی این را بسط خواهیم داد، یکی این رژیم ولایت مطلقه فقیه است که ضد دین است و ضد استقلال و آزادی هر شهروند ایرانی است، ضد آزادی ایران به مثابه یک جامعه­ی ملی است، عامل ویرانی است. تمام. شما این را جانشین کنی با یک دولت حقوق­مدار مشکل حل می­شود و از خود باید شروع کرد. یعنی آن جامعه می­باید که شهروندان حقوق خود را بشناسند، به حقوق خود عمل کنند، روابط خود را با هم روابط حق با حق بکنند، قلمرو آن حاکمیت استبدادی چه می­شود؟ تنگ و تنگ و تنگ می­شود بعد هم از بین، یعنی خود به خود متحول می­شود. با این حال ما یک عواملی را شناسایی می­کنیم که امروز به کار می­آید. حالا آنجا هر کدام از عوامل را شمردیم خیلی فراوان؛ همه آنها را بخواهیم بازگو بکنیم اولاً که در چند نوبت کردیم و منتشر هم شده توسط همین سپیده استقلال و آزادی. اولش بدیل است، هر تحولی بدیل می­خواهد. جامعه باید تصمیمش را بگیرد، یا می­خواهی در چارچوب آن رژیم عمل بکنی چنین که تا حالا کردی، هر از چندی که می­آیند و می­گویی نمی­کنم، رأی نمی­دهم و ... همچین که به بیست و چهار ساعت نزدیک روز رأی دادن می­شود قلقلکت می­کنی بدهم ندهم، نکند ندهم این بدتر بیاید... این خودت را در این مدار بد و بدتر زندانی کردی. یک بار دیگر عرض می­کنم از باب فایده­ی تکرار، مدار قدرت همیشه مدار بسته است. مدار قدرت نمی­تواند مدار باز باشد برای اینکه قدرت یعنی چی؟ یعنی رابطه دیگه. شما وقتی یک رابطه را برقرار کردی، رابطه­ی قوا، شما و آن طرفی که با او این رابطه را برقرار کردی، مدار این بسته است. شما زور به کار می­بری، آن هم زور به کار می­برد؛ هر کدام زورتان چربید بر آن دیگری غالب می­شود. این مدار بسته. خودت روزمره عمل می­کنی، منتها توجه نداری که این مدار قدرت بسته است. حالا از این به بعد توجه بکن ببینی که در روز چندبار مدار بسته ایجاد می­کنی با این و آن، با خود و دیگران. خب این مدار را باید باز کرد، مدار را چجوری باید باز کرد یعنی این رابطه قدرت را برقرار نکرد اول با خود، بعد هم با محیط خانواده، بعد هم با دوستان، بعد هم با دیگران.

آقای گلزار: یعنی در واقع زور نگفت، زور هم نپذیرفت.

آقای بنی­صدر: این بدیل شدن همین است. شما وقتی در روابط قوا زندگی می­کنی، در واقع در بندگی قدرت هستی، آلت قدرت هستی، بدیلش می­شود چی؟ می­شود انسانِ مستقلِ آزادِ شهروندِ حقوق­مند. پس این لازم است. در سطح جامعه­ی مدنی می­باید این جامعه­ی مدنی به خودش این نقش را بدهد؛ خود بدیل خویشتن بگردد. منتها شما می­گویی آقا من درست شدم، دولت را چه کنیم؟ گفتم که اگر آن درست بشود، آن دولت هم قلمرو اش را از دست می­دهد، منحل می­شود. با این حال جانشین می­خواهد، صحیح است، آن هم بدیل است. یک بدیل می­خواهد پس این رژیم. آن بدیل را جامعه­ای که خود برای خویش بدیل می­شود، هر شهروندی خود بدیل خویش می­شود، آنجا گفتم تکلیفش را باید معین کند. در محدود این رژیم بدیل همین­هاست که هست دیگه، هر از چندی می­رود پای صندوق و از ترس بدتر رأی می­دهد به بد! و کارش شده این. در بیرون این محدوده، مستقل از این رژیم، مستقل از قدرت­های خارجی، می­شود یک عرصه­ی عمل بدیل. اگر جامعه آمد اینجا، یعنی گفت، همینجوری که دوره­ی شاه هم همینجوری شد دیگه، آمد گفت آقا من دیگه در قلمرو شما عمل بکن نیستم، نیستم، نمی­کنم. من انسان مستقلِ آزاد، جامعه­ی انسان­های مستقل و آزادم، می­خواهم در استقلال و آزادی زندگی کنم. از آن به بعد چشم­ها چیزی را می­بیند آنچه را که تا حالا نمی­دید. نه تنها می­بیند آن بدیلی که سازگار است با زندگی در استقلال و آزادی کیست؟ بلکه همه­ی آنهایی که امروز متأسفانه مسابقه می­دهند در نوکری بیگانه، در دست­نشاندگی بیگانه، یا در عمل در محدوده­ی رژیم، خیلی­ها بودند که در قلمرو استقلال و آزادی هم بودند متأسفانه، اینها به عنوان اینکه ما واقعیت­گرا هستیم افتادند در هچلِ مدارِ بسته­ی بد و بدتر، نفله شدند. آنها هم به خود می­آیند. بسیاری استعدادهای کنار کشیده، منفعل شده، فعال می­شوند. همانطور که در هر انقلابی اینجور است دیگه. پس بدیل وجود دارد، جامعه خود نمی­بیند. چرا نمی­بیند؟ چون اولاً باور ندارد که شدنی باشد، به خودش باور ندارد. می­گوید آقا یک دفعه که انقلاب کردیم و رفتیم پای صندوق و به شما هم رأی دادیم، 76 درصد رأی دادیم، شوخی که نیست، خب چی شد؟ کودتا کردند و شما را هم مرخص کردند، ما را هم به این روز انداختند. با این به اصطلاح آیه­ی یأس خواندن خود را راضی می­کند که کاری نکند، منفعل باشد. حالا اینکه من را آنها نراندند، حقوق شما را تجاوز کردند. یادت رفته مثل اینکه. آنها در مجلس 12 تا جرم برای من برشمردند، همه­اش برمی­گشت به حقوق شما که مردم ایران دارید. خب شما اگر آن رأی­تان آن وقت آمده بودی پای رأی­ات ایستاده بودی و می­گفتی نمی­گذارم به حق من تجاوز بشود، حقوق انسان مال من است و دارم، شما چه کاره هستید که کسی را محاکمه می­کنید به این عنوان که طرفدار حقوق بشر است؟ چون نیامدی، هر چیزی اقا شما بچه به دنیا می­آوری باید پرورش داد دیگه، به حال خود رها کنی یک گوشه از دنیا می­رود. انقلاب به اندازه یک بچه که زحمت دارد بابا! شما یک ملتی انقلاب کردی، به امان خدا رها کردی سپردی دست سپاه پاسدار و رفتی؟ دادگاه انقلاب و سپاه پاسدار، خب شد این! چقدر آن وقت بهت هشدار دادم که آقا این صحنه را ترک نکن! گوش کردی؟ نکردی! ترک کردی صحنه را. حالا آمدی حاضر نیستی بپذیری که غلط عمل کردی، می­گویی اول و آخر این انقلاب بیچاره را می­گویی! فرزند سرکار بوده بهش نرسیدی، مُرده! البته نیمه جان ماند نگذاشتیم بمیرد. ایستادیم برحق. گفتیم آقا این انقلاب را نمی­شود یک ملتی در یک قرن سه دفعه انقلاب کند همه­اش از بین برود! چون وسط کار حوصله­ی ادامه­اش را ندارد رها می­کند. آنهایی که ایستادند بر حق که این انقلاب به هدف­های خود برسد، خدمت بزرگی به ایران و به مردم جهان کردند. چون اگر این انقلاب به هدف برسد که می­رسد، نه تنها ایران از این جهنمی که شده برمی­گردد و بهشت استقلال و آزادی می­شود، بلکه الگویی می­شود برای همه­ی انسان­های روی زمین که آقا تجربه را در وسط رها نباید کرد، باید ادامه داد تا نتیجه بگیری. خب پس این معلوم شد که بدیل که می­گوییم این نیست که آقا خب، می­گویند ایرانی­ها خیلی راحت، آقا یک عده بیایند بیفتند جلو، ما هم می­آییم دنبال­شان! نه جونم! اولاً آن عده ایستادند و هستند و جلو هم هستند و از شما هم نمی­خواهند بیایید دنبال­شان بیفتید. می­خواهید چه کنید؟ مگر ما گوسفند چرانیم؟ یک دروغی کردند در کله­ی شما خیال می­کنی پیامبر پیامبر شد چون گله چران بود، شما هم حکم گوسفند دارید! آقا شما انسان­اید؛ انسان حقوق­مند. خدا به خود تبریک می­گوید بابت آفرینش شما. قدر خودت را بشناس. نه ما از شما نمی­خواهیم دنبال بیفتی، از شما می­خواهیم ما را الگو بشناسید، چون ما بایستید بر حق، بدیل خویشتن بشوید. این آن چیزی است که ما می­خواهیم. ما می­خواهیم در یک جامعه­ی مستقل و آزاد، سرفراز زندگی کنیم. به این جهت است که وصیت کردم که اگر من قبل از این تحول از دنیا رفتم و ایران مستقل و آزاد را ندیدم، جنازه­ی من هم نباید در استبداد به ایران برگردد. باید امانت گذاشته بشود، هر وقت ایران مستقل و آزاد شد، این جنازه متعلق به آن ملت و به آن سرزمین است، به آن کشور برگردد، هر جا را که مردم ایران خواستند در همان جا دفن بشود. ما اینگونه نگاه می­کنیم به ایران و این گونه نگاه می­کنیم به مردم ایران و آینده­ی ایران. کار دوم اندیشه­ی راهنماست. حالا هی بشین آنجا و آقا هر چی بدبختی ما داریم از اسلام است و هر چه داریم از فلان است و آقا دنیا تجدد، در بحبوحه­ی تجدد ما در گذشته زندگی می­کنیم و این چیزای بی­پایه و بی­مایه را هی تکرار کن! آقا این غرب، تجدد دو تا معنا داشته در غرب؛ یکی­اش خودانگیختگی، انسان وقتی خودانگیخته شد یعنی مستقل و آزاد شد، نو می­شود، این یک معنایش است. یک معنایش بریدن از گذشته. این دو تا معنا. این دومی را دادند به من و شما، گفتند شما از تجدد این را بفهمید. امثال رضاخان را هم آوردند گفتند شما بگو هر چه گذشته بود مزخرف بود، بریز آب رودخانه. آتاتورک را بردند در ترکیه، حالا بردند نه، خودشم ناسیونالیست بود. منتها خب غرب­زده­ی دو آتشه­ای بود. گفتند که می­خواهی ترک­ها از گذشته­شان ببرند، این الفبای­شان را عوض کن، بکن لاتین. به قول آن غرب­زده­های ترکیه می­گفت که باید از غربی همه چیز را اخذ کرد حتی فرنگی ، این بیماری آمیزشی سوزاکوسفلیس را می­گفتند. در ترک ها این را می­گفتند فرنگی، حتی این ها را هم باید از غرب گرفت. بفرمایید این حاصل آن از غرب گرفتن ترکیه­ی امروز است، بیشتر از این نیست. تازه خود غرب که می­گفت تجدد، مدرنیته یعنی خودانگیختگی، که این آقای هابرماس هم یک کتاب بهش اختصاص داده فیلسوف آلمانی، در دفاع در برابر پست مدرن­ها، این کارش رسیده به پست مدرنیته، یعنی ورشکسته، چرا؟ به دلیل اینکه یک نیچه­ای پیدا شد حواسش جمع شد که ای بابا، این عقل خودانگیخته، آخه خودانگیختگی تعریف می­خواهد، حالا اگر رسیدیم به در یک بحثی از ویژگی­های زبان آزادی خواهیم دید، که زبان قدرت کارش این نیست که کلمات را عوض کند که، نمی­کند که! معنای کلمات را عوض می­کند. شما می­گویی عدالت، یک معنای دیگه بهش می­دهد که دلخواه قدرت است، نابرابری تعریف می­کند. می­گویی آزادی، به قدرت تعریف می­کند. می­گویی استقلال، به قدرت تعریف می­کند. این خودانگیختگی هم همینجور شد. خب این معنای خودانگیختگی را ما تغییر دادیم گفتیم عقل­مداریم، شدیم راسیونل، عقلانی شدیم، عقل­مداریم. خب حالا این مدار عقل چیه؟ اگر این مدارش قدرت است پس خود خویشتن را بنده­ی خویشتن کردیم! تازه همین هم بخواهی از این بندگی رها بشوی این هم فکر راهنما می­خواهد، هنوز غرب نتوانسته این فکر راهنما را پیدا کند دیگه، نتوانسته! متفکران طراز اول غرب می­گویند نتوانستیم. نتیجه، نتیجه­ی این وضعیت غرب است که رسیده به بن­بست. خودانگیختگی بدون خدا می­شود قدرت­مداری. اندیشه راهنما بیان استقلال و آزادی باید باشد، دربربگیرد حقوق انسان را، حقوق شهروندی او را، حقوق ملی هر جامعه را، حقوق طبیعت را و حقوق هر جامعه را به عنوان عضو جامعه­ی جهانی؛ این لازم است. هر اسمی شما می­خواهی به این بده، می­گویی اسلام، من گفتم اسلام این است، قبول می­کنی مسلمانی، بهتر هم هست برایت برای اینکه این حاصل یک تلاش مداوم نسل­ها یکی بعد از دیگری است. این نقد باید بشود، از بیان قدرت برگرد به بیان استقلال و آزادی که کاری است که ما کوشیدیم انجام دادیم. شما هر اسم دیگر هم، خوشت نمی­آید از این کلمه، دلت را زده، متأسفم برای شما، این معنایش این است که قدرت­مداری، سرراست بگوییم، دل­زده­ام و بدم می­آید یعنی قدرت­مداری. عقلت قدرت­مدار است. عقل آزاد نه دلش می­زند، نه بدش می­آید. نقد می­کند، بابا توانایی خودش را آدم چرا از دست بدهد؟ چرا بگوید من ناتوانم؟ آقا این بد است می­اندازم دور! مگه آدم داشته­اش را همینجور مفت می­اندازد دور؟ خب نقد کن. غرب هم همین روش را به کار برد تا یک مدتی که جلو آمد. از یک مدت دیگه شد بنده قدرت، چند تا توتالیتاریسم بی­خودی که پیدا نشد در غرب. نازیسم پیدا شد، استالینیسم پیدا شد، حالا هم که سرمایه­داری. این همینجوری بی­خودی آمد؟ غرب پیشرفته اینها خودشان می­گویند! خود گوید و خود خندد بعد هم می­گوید به به چقدر قشنگم من! چه قشنگی داری، آقا این وضعیتی است که درست کردی برای خودت و برای این دنیا. آقای ایالت متحده یک رئیس جمهور پیدا کرده به اسم ترامپ! مدرنیته این سرانجامش است. وقتی مدار قدرت است. این هم فکر راهنما. سه اینکه در جامعه که بخواهد تحول را از خود شروع کند می­باید که خشونت­زدایی را روش همگانی بگرداند. برای اینکه اگر این خشونت­زدایی نکند، رابطه­ها، روابط قوای بسیار مخربی باشد که الان هم هست، تخریب­ها به این اندازه باشد که الان هم هست، این سرمایه­ی اجتماعی پیدا نمی­کند تا این را بتواند به کار ببرد در تحول.

آقای گلزار: در سال 57 این زمینه به وجود آمده بود،

آقای بنی­صدر: بله آمد. حالا الان می­تواند قوی­تر باشد برای اینکه آن تجربه را دارد، می­تواند آن را کامل­تر بکند. خشونت­زدایی به جامعه امکان می­دهد که آسیب­های اجتماعی را کم کند، یأس و ترس را با امید و شادی و شجاعت جانشین کند و این الفت­ها اعتماد بیاورد، اعتماد ملی. چیزی که الان نیست در جامعه­ی ایرانی. نه تنها افراد جامعه­ی ایرانی اعتماد به خودشان را از دست دادند، بلکه، آن آقای زورپرست، آقای مصباح یزدی می­گوید اصلاً شما بگویی من اعتماد به نفس دارم مثل اینکه از خدا بریدی، اصلاً نمی­داند که رابطه انسان با خدا چیست بیچاره. خیال می­کند که خدا یک قدرتی است که همین در کله­ی این آقا است، بر کله­ی ایشان حاکم است. کسی که به خود اعتماد به نفس ندارد نمی­تواند با خدا رابطه برقرار کند. جامعه­ای که اعتماد به نفس ندارد چجوری این جامعه می­تواند سرمایه­ی کافی برای ایجاد تحول ایجاد کند؟ نمی­تواند. پس لازم است این خشونت­زدایی بهش کمک می­کند که دوستی­ها را بیشتر کند، اعتماد را بیشتر کند، امید را بیشتر کند، شادی را بیشتر کند، ترس را بزداید، ناامیدی را بزداید و خود را توانا ببیند به تحول. امروز در مطالعه­ی سرمایه­داری در غرب و این مرام نئولیبرالیزمش، همسر این آقای دلخواسته دوستِ ما هم یک کتاب به همین نام اختصاص داده، کارهای دیگر هم انجام گرفته، می­گوید سرمایه­داری برای اینکه شما تکان نخوری، بر ضدش عمل نکنی، مگه آخه تو چی می­خواهی از جان انسان و چرا می­خواهی هستی روی زمین را نیستی کنی، این روانشناسی امید و شادی را با روانشناسی ترس و غم جانشین می­کند، با ناامیدی جانشین می­کند. در واقع امید و شادی از حقوق ذاتی حیات­اند، نه چیز روانشناسی که شما بدی بستانی. داری، غفلت ازش بکنی گرفتار یأس و غم می­شوی. و الا با حالت طبیعی انسان عمل کند، زندگی کند، هم شاد است هم امیدوار است هم نمی­ترسد هم اعتماد دارد هم به خود اعتماد دارد هم می­تواند به دیگری اعتماد کند. این هم پس کار سوم. یعنی این کاری که الان من گفتم این کار در مقیاس جهانی دارد اهمیت پیدا می­کند. چون جامعه­ها می­بینند که اینها فلج­اند. جلوی این سرمایه­داری هیچ کار نمی­توانند بکنند. چپ می­آید خدمت­گزار است، راست که اصلاً از پیش خدمت­گزار است و خب چه کنند؟ در رو هم پیدا نمی­کنند. همینجور که راست افراطی قوت می­گیرد در جامعه­های غربی، در چپ هم دارد قوت می­گیرد اما این چپ گرفتاری­اش این است که با این هیولا روبه­رو است، راهکار خیلی مشکلی باید پیدا کند و در پیش بگیرد. آن راست افراطی در خدمت آن است مشکلی ندارد. می­گوید آن بقیه­اش هم با زور. این یکی زحمت دارد خب این زحمت هم فکر راهنما می­خواهد، خیلی کارها می­خواهد پیدا نکرده. ما یک تجربه انقلاب داریم، الان یک اندیشه راهنما داریم که در جهان امروز به اصطلاح به عنوان اندیشه استقلال و آزادی پیشنهاد می­کنیم، یک قانون اساسی تدارک شده که همه­ی آن حقوق را دربردارد. گفتم در گفتگوی دیگری که در جهان نخستین کار است، باقی می­ماند به همت. همت بلند دار مردم ایران.

شاد و پیروز باشید