سروان موسی مهران فشارکی، فرمانده گارد حفاظت دکتر مصدق در دوره نخست وزیری، درگذشت

fesharaki خبر درگذشت سروان «موسی مهران فشارکی» فرمانده گارد نخست‌وزیری دردوران دکترمحمد مصدق و ازوفادارترین نظامیان به نخست‌وزیر ملی ایران در خارج از کشور تأیید شد.

به گزارش عصر ایران، پیکرمهران فشارکی که در دوره دکتر مصدق به «سروان مهران فشارکی» شهرت داشت (و در خارج از کشور درگذشته - ۲۲ یا ۲۳ بهمن ۱۳۹۷) به ایران منتقل شده و روز پنجشنبه نهم اسفندماه ۱۳۹۷ در بهشت‌زهرا تشییع و به خاک سپرده می‌شود.

«موسی مهران فشارکی، همان افسری است که با مشاهدۀ نظامیان در شامگاه ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ بوی کودتا را استشمام کرد و به نخست وزیر گزارش داد و متعاقبا دستور قاطع دکتر مصدق برای بازداشت سرهنگ نعمت الله نصیری را اجرا کرد.

نصیری در مقام رییس شهربانی با دو جیپ و یک کامیون سرباز حکم برکناری دکتر مصدق از نخست وزیری را آورده بود و جدای بحث های حقوقی دربارۀ اختیارداشتن یا نداشتن شاه برای عزل نخست وزیر، لشکرکشی به منزلۀ کودتا تلقی شد و با بازداشت نصیری کودتای ۲۵ مرداد را خنثی کردند.

هنگامی که سروان داورپناه دست بند را به دست نصیری زد نیز سروان مهران فشارکی در صحنه حضور داشته است.

از این رو گزاف نیست اگر گفته شود کودتای ۲۵ مرداد با هوشیاری مهران فشارکی شکست خورد هر چند سه روز بعد کودتای دیگر و این بار با حمایت آمریکا رخ داد و دولت مصدق را برانداخت و در پی آن «سروان مهران فشارکی» که آن زمان ۲۸ سال داشت خود دستگیر شد.

انتخاب روز ۹ اسفند برای خاک سپاری مرحوم فشارکی نیز هوش‌مندانه است. چرا که ۹ اسفند ۱۳۳۱ و به بهانۀ مخالفت با سفر شاه به خارج از کشور قصد داشتند دکتر مصدق را به قتل برسانند و بی گمان یکی از کسانی که نخست وزیر ملی ایران را نجات داد و از جان او جانانه محافظت کرد، موسی مهران فشارکی بود هر چند در بیان خاطرات خود به این موضوع اشاره نمی کرد و تنها می گفت به وظیفه خود که دفع شر مهاجمین بوده عمل کردم.

بدین ترتیب و ۶۶ سال پس از ۹ اسفند ۱۳۳۱ که افرادی در مقابل دربار تجمع کرده بودند تا شاه را از سفربه خارج از کشور منصرف کنند (بیم داشتند در غیاب شاه، مصدق دست و پای درباری ها را جمع کند) و کسانی هم قصد جان مصدق را داشتند با فداکاری فشارکی و نیروهای گارد حفاظت نخست وزیری، مصدق را از دربار به خانه منتقل کردند،»

زنده یاد دکتر فشارکی در گفتگو با نشریه نسیم بیداری روز 28 مرداد اینگونه شرح می کند:

«ببینید، در آن زمان کسی فکر نمی کرد به این سرعت همه چیز از هم بپاشد. صبح 28 مرداد خبر رسید که چند تانک از شرق به غرب خیابان جمهوری در حال حرکت هستند و معلوم نیست که چه قصد و هدفی دارند. حفاظت خانه و دفتر نخست وزیری که در مجاورت هم بود، به عهده من و مرحوم سروان داورپناه قرار داشت. براساس گزارش ها ما متوجه شدیم که حرکت نظامیان به صورت حلقه ای به سمت نخست وزیری تنگ تر می شود. از این رو از همان اوایل صبح حالت دفاعی به خود گرفتیم تا توان مقابله احتمالی را داشته باشیم. نخست وزیری در خیابان فلسطین در کنار باغ «اصل4» قرار داشت. ما دفاع خود را در تقاطع خیابان شاه [انقلاب] و خیابان کاخ[فلسطین] متمرکز کردیم. چون ما تقاضای تانک نکرده بودیم، متوجه بودیم که این تانک ها به قصد دوستانه در حرکت نیستند. این تانک ها را متوقف کردیم و متوجه شدیم سرگرد امیر خلیلی که مسوول رساندن تانک ها به ستاد ارتش بود از بیراهه تانک ها را در حمایت از کودتاچیان به سمت نخست وزیری آورده است.

بعد از این درگیری، چون ما نیروی کمی در اختیار داشتیم و وظیفه ما هم پاسداری از نخست وزیری بود به داخل ساختمان برگشتیم. حوالی ظهر بود که سرهنگ دفتری که برادر دکتر متین دفتری و برادرزاده دکتر مصدق بود به همراه سرهنگ نویسی وارد نخست وزیری شدند. او در این زمان رییس گارد مرزبانی و گمرک بود. سرهنگ دفتری با گریه و زاری به عمویش می گوید امروز، روز خدمت گذاری من به عمویم است و من باید در راه شما و کشور فداکاری کنم و این که امروز تنها من هستم که به شما خیانت نخواهد کرد. او پای مصدق را می گیرد و التماس می کند و از مصدق می خواهد که پست ریاست شهربانی را به او بسپارد. او در جلوی مصدق زانو زده و کلاهش را بر زمین می کوبد و بالاخره دکتر مصدق را راضی می کند تا فرمان ریاست شهربانی را به نام او صادر کند و قول می دهد که با شدت با بی نظمی مبارزه کند. سرتیپ ریاحی با این انتصاب به شدت مخالف بود.

پس از نهار یورش دوم به نخست وزیری آغاز شد که در این یورش، عده زیادی از فواحش و لمپن ها از جایی که معروف بود به بخش 10تهران نیز حضور داشتند. بسیاری از چاقوکش ها، لوطی ها و بخش اعظمی از درجه داران بازنشسته ارتش و افسرانی که به علت فساد، مصدق آن ها را بازنشسته و یا اخراج کرده بود نیز آن ها را همراهی می کردند. در جیب بسیاری از این ها اسکناس تازه و تا نخورده صد تومانی کودتاچیان وجود داشت، ما موفق به فراری دادن همه این ها شدیم.

در همین اثنا بود که بی خبر از ما، اداره رادیو به تصرف کودتاچیان درآمد. همچنین از طرف سپهبد زاهدی، سرتیپ فولادوند که افسر فمیده و خوشنامی بود برای مذاکره وارد نخست وزیری شد و به مصدق پیشنهاد استعفا می دهد و می گوید جان شما در امان است.

سرتیپ فولادوند گفت شهر در دست کودتاچیان است و در این شرایط کاری از دست شما برنمی آید و خوب است که استعفا دهید. دکتر صدیقی، مهندس رضوی، مهندس حسیبی، مهندس معظمی نریمان و چند نفر دیگر هم وقتی که فولادوند با مصدق مذاکره می کرد حضور داشتند، اما چیزی نمی گفتند.

مصدق گفت من هرگز استعفا نمی دهم. من شهید می شوم اما چون نخست وزیر قانونی هستم، تا لحظه آخر می مانم و کنار نمی روم. سرتیپ فولادوند با شنیدن این حرف ها یکه خورد و به من نگاه کرد و گفت شما گزارشی از وضعیت شهر بدهید تا شاید دکتر راضی به استعفا شوند. در این هنگام دکتر مصدق رو به همه حاضران کرد و گفت: شما آزاد هستید و هر کار خواستید بکنید و دیگر مشورت من هم لازم نیست.

او متوجه بود که این حوادث در تاریخ ملت ایران ثبت خواهد شد و نباید گذرا از آن عبور کرد. مصدق به فولادوند پیشنهاد داد که روی پارچه سفیدی بنویسند جناب آقای دکتر محمد مصدق خودشان را نخست وزیر قانونی می دانند، ولی اکنون که مامورین انتظامی غیر از این می خواهند، ایشان مانند یک فرد بلادفاع در منزل مسکونی خودشان هستند از تعرض و تجاوز به منزل معظم له خودداری شود. این پارچه را به آن قسمت از ساختمان که مورد دید همه بود آویزان کردند اما به محض رفتن سرتیپ فولادوند، شاید هزار گلوله به این پرده سفید اصابت کرد و پرده را رشته رشته کردند.

مصدق خیلی روحیه خوبی داشت و اصلا متوجه خطری که برای او وجود داشت نبود. از تیراندازی ها هراسی نداشت و تا جایی که امکان داشت به وظایف نخست وزیری خود عمل می کرد.

دردفاع از نخست وزیر ، کسان دیگر هم بودند اما عده ما بسیار کم بود. در اصل، دفاع از منطقه ای از شهر که نخست وزیری در آن وجود داشت به عهده تیپ یکم کوهستانی بود که فرماندهی اش با سرهنگ ممتاز بود.

ممتاز مرد شریفی بود اما در بیانیه حزب توده در مورد کودتا، اسم ممتاز هم در میان افراد کودتاچی آمده بود. در روز 28 مرداد وقتی سرهنگ فولادوند از نخست وزیری خارج می شود، سرهنگ ممتاز وارد نخست وزیری شده و گزارش می دهد که همه تیپ او در اختیار کودتاچیان است و او دیگر اختیاری ندارد. سرهنگ ممتاز به دکتر مصدق اعلام کرد ارتش در قبال دولت شما اعلام بی طرفی کرده است.

مجموع محافظین نخست وزیری از افسر و درجه دار، 51 نفر بودند که پانزده نفر در آن روز شهید شدند. خود دکتر مصدق هم خود را برای همه چیز آماده کرده و این سبب شده بود که همه از روحیه بالایی برخوردار باشند. وقتی یک گلوله رسام از دیوار اتاق مصدق عبور کرده و به تخت او اصابت می کند با خونسردی می گوید: بی زحمت تخت مرا به آنطرف اتاق ببرید. یعنی اصلا بحث رفتن نبود. در همین زمان دکتر نریمان پیشنهاد می کند که همه با هم خودکشی کنیم که دکتر مصدق با عصبانیت به او تشر می زند.

افرادی که با او بودند همواره از او می خواستند که از آن جا خارج شوند. او ابتدا مقاومت کرد و وقتی هوا در حال تاریک شدن بود از آن جا خارج شده و به منزل مسکونی مجاور که متعلق به یکی از تجار بود رفتند . افراد گارد نخست وزیری هم تا حدود ساعت 8 غروب مقاومت کردند.»

 «پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ حکم سنگینی علیه او صادر شد و بعد با وساطت پدر همسرش که از پزشکان نزدیک به شاه بود تخفیف گرفتند و در زندان بود که رسالۀ فوق لیسانس خود را تمام کرد و بعد از آزادی در پی عفو توانست دکتری خود را در رشته حقوق بگیرد اما جالب است که عنوان «سروان مهران فشارکی» را که یادآور دوران دکتر مصدق بود دوست‌تر می داشت.»

آیین یادبود او نیز روز جمعه ۱۰ اسفند از ساعت ۱۰ صبح در مسجد جامع شهرک غرب برپا خواهد شد.

 

 سایت انقلاب اسلامی درگذشت سروان دکتر موسی مهران فشارکی را به خانواده ارجمندش، به دوستانش و به جانبداران نهضت ملی ایران تسلیت می گوید . یاد گرامی باد .