در انتظار

Piadehro-1 رحمان: آفتاب صبحگاه خرداد می تابد
 
گرمای زودرس
 
بر تن می نشیند.
 
مسیر آفتابگیر پیاده رو
 
خلوتگاهی است 
 
که عابران را به سایه سار
 
در آن سوی خیابان می راند
 
کارگران فصلی،
 
در پیاده رو،
 
پشت به دیوار،
 
خسته، 
 
ملول، 
 
نا امید، 
 
در انتظارند.
 
دست ها، سایبان چشم ها،
 
به هوای دیدن چشم انداز خیابان
 
تا شاید خودروی از راه برسد
 
و هجوم زنده پوشان بسیار را پاسخی باشد 
 
که در آرزوی لغمه نانی
 
از سر و کول هم بالا می روند
 
 
خیابان همان است شلوغ است،
 
آن سان که بود،
 
شهر نیز.
 
هر لحظه در انتظار حادثه ای 
 
اینجا...
 
بیشترین شمار مرگ های خاموش را،
 
در کمین نشسته است.
 
اینجا... 
 
فحشا سکه ای است،
 
رایج تر از همیشه 
 
اینجا ...
 
دزدان نابالغ
 
بلوغ زودرس خویش را، 
 
درگیر بیماری و هجوم گزمگان،
 
در میانۀ زرق و برق صاحبان زور و زر،
 
به انتظار می نشینند.
 
***
 
من خسته ام،
 
زین اندوه خفته در جانم،
 
زین بریدگی های بیهوده،
 
 
زین فاصله های فرساینده.
 
یادم نمی آید
 
کی از خودم فاصله گرفتم،
 
که حالا می خواهم برگردم.
 
زانوانم درد می کند
 
دوچرخه ام، 
 
در سربالایی خیابان، از نفس افتاده ست.