انتخابات آمریکا و سْتْریپتیز سیاسی!، از تقی روزبه

Roozbeh-Taghi 2-1 مقدمه: با وجود آنکه یکی از مناقشات اصلی و کانونی انتخابات در آمریکا چه در دوره هشت ساله اوباما و چه در اوایل تبلیغات این دوره انتخاباتی از سوی سندرز و ترامپ و...  حول زوال طبقه متوسط تمرکز داشت، که زمانی آمریکا به رشد آن می بالید و آن را زیربنای دموکراسی آمریکائی و برتری آن خواند. با این وجود مبارزه انتخاباتی اخیر بتدریج در سیر خود با توجه به ورود "نامحرمی" به حریم انحصاری و خصوصی دو حزب بی اعتبار شده تبدیل به شوهای با مضمون افشاء مناسبات (و تجاوزات) جنسی شده که کارگردانان این شوها و رسانه ها نیز با بکارگیری تمامی استعداد و مهارت خود در صنعت تبلیغات را برای دو قطبی کردن جامعه حول این دوئل بکارگرفته اند.
 
(بگذریم که "بیگانه" دیگری بنام سندرز را توانسنتد به نحوا حسن و به گونه ای دیگر از دور خارج کرده و عقیم سازند)، اما در موردر قیب دیگرشان ترامپ کار به آن آسانی نبود. اصل موضوع یعنی سرنوشت آنچه که "طبقه متوسط" نامیده می شود، و اینکه چه سیاست هایی موجب خانه خرابی آن شده و یا این که سرنوشت جنبش جوانان و نودونه درصدی هایی که آنچنان شورمندانه به گِردِ سندرز جمع شده بودند چه شد، همه و همه تحت الشعاع این نوع فرافکنی ها قرار گرفته اند. چنین رویکردی گرچه با آوردن رسوبات گندیده طبقه سیاسی به سطح جامعه از یکسو ابعاد گندیدگی آن را به نمایش می گذارد و اینکه تا چه حد در جوامع بورژوائی ارزش های رسمی و فرمال با آنچه که در واقعیت جریان دارد، فاصله دارد؛ اما مهم تر از آن هدف اصلی برپا کردن  این گرد و غبار غلیط و چشم کورکن است. هدفی که در پی فرافکنی علل و ریشه های بحران و سیاست های مسبب وضعیت کنونی و طفره رفتن از پاسخ به افکار عمومی و جامعه خشمناک از قِبل سیاسیت های چهار دهۀ گذشته است. و این درحالی است که خانم کلینتون نماینده تیپیک و وفادار و حتی مواجب بگیر وال استریت و سرمایه های مالی و بانکی است. او که در طرف راست اوباما هم قراردارد، ادامه دهنده راه و سیاست او، یعنی نجات دادن و فربه کردن وال استریت بحران زده در جهانی برآشفته از یکه تازی سرمایه های بی مهار است.
 
در مورد بیلان اوباما همین بس که با ربودن جایزۀ صلح نوبل بر سر کار آمد و موقع رفتنش هم با سیاست راهبرد حمله هسته ای پیشدستانه، کاخ سفید را ترک می کند. و حالا آش اوضاع جهانی چنان شور شده و خطر شروع جنگ سرد و یا حتی گرم بین رقبا بالا گرفته که ٢٠ نمایندۀ کنگرۀ آمریکا خواهان پس گرفتن تصمیم حملۀ هسته ای پیشگیرانۀ او شده اند!* در مورد اوباما باید گفت که او بهترین خدمت را به بانکداران و سرمایه های مالی و وال استریت بحران زده هم چون نماد سرمایۀ مالی و جهان گستر کرده است. در پیش راندن خانم کلیننتون به جلوی صحنه و بعنوان ادامه دهندۀ راه تاکنونی و هم چون خادم مخلص وال استریت، با تمام وجود در تلاش است. در مورد مبارزه با نژادپرستی هم بیلان رضایت بخشی ندارد و تبعیض و سرکوب سیاه پوستان ابعاد تازه ای یافته است. حتی عملکرد او در ظهور و میدان دادن به کسی چون دونالد ترامپ با شعارهای دروغین علیه وال استریت و نظام فاسد، و علیه سیاستمداران منفور قدیمی و کهنه کار، و وعدۀ اعادۀ عظمت آمریکا هم بی تأثیرنبوده است. حقا که اوباما در جهان و آمریکا بسیاری را با شعارهای دروغین و کاذب و برخی اصلاحات کم خون خویش فریب داد! 
 
آنچه که موجب ظهور عناصر شبه فاشیستی چون ترامپ ها شده است از یکسو حذف کسانی چون سندرزها از صحنه های رقابتی و از سوی دیگر- و عامل ریشه ای تر، همانا آنچه که به غلط زوال طبقه متوسط خوانده می شود، می باشد. بر طبق آمارها، با وجود آنکه در طی شش دهه گذشته تولید ناخالص آمریکا شش برابر شده است، اما ثمرات آن اساساً به لایه های محدود و مرفهی رسیده است بطوری که با حساب تورم، دستمزدهای واقعی تقریباً همان است که ۶۰ سال پیش بوده است! و وضعیت اقتصادی بسیاری از آمریکائی ها بدتر از وضعیت یک ربع قرن گذشته شده است. متوسط درآمد شاغلان مرد تمام وقت کمتر از ۴۲ سال پیش است. خلاصه آنکه با افزایش تولید و درآمدهای جامعه، توزیع آن به شکل معکوس و با دستمزدهای ناعادلانه همراه بوده است که مشخصاً بیانگر بیلان چهار دهه تاخت و تاز نئولبیرالیسم و سیاست هایی است که همچنان بر آمریکا و البته سایرکشورها و نهادهای بین المللی سرمایه، حاکم است. در حقیقت فرافکنی های فضای سیاسی آمریکا، در خدمت پنهان ساختن این معضل اصلی است که منشا ظهور شبه فاشیست هایی چون ترامپ و لوپن و امثالهم محصول آنند. بیلان نئولیبرالیسم البته محدود به داخل آمریکا نیست، بلکه انباشت و انفجار بحران های جهانی نیز ناشی از همان تاخت و تاز سرمایۀ جهان گشاست که بشریت را در برابر فجایع و بحران های سترگ و بربریت گونه قرار داده است. 
 
تحلیل انتخابات آمریکا بویژه در بحبوحه بحران فراگیری که سرمایه داری اکنون دچار آن شده و آمریکا بعنوان دژ اصلی سرمایه داری و ژاندارم و تأمین کنندۀ امنیت عمومی آن در جهان نقش بسزایی دارد؛ می تواند برش مهمی از ابعاد بحران و پیچیدگی های آن را در برابر ما قرار دهد. از همین رو نقد این نوع فرافکنی ها و راز آمیزکردن فضای انتخاباتی و درنگ بر ریشه های آن از سوی نیروهای مترقی و مدافعان جهانی دیگر اهمیت زیادی دارد. نوشته زیر که بخشاً از مطلبی قبلاً نوشته شده برگزیده شده است، پیرامون طبقۀ متوسط، هم چون جعبه سیاه و گمشدۀ انتخابات آمریکا است.
 
انتخابات آمریکا و کانونی شدن جدال ها حول"طبقه متوسط"!: 
 
آیا واقعا در آمریکا آنگونه که وانمود و ادعا می شود جنگی بین طبقه متوسط و اشراف در جریان است؟!
 
انتخابات آمریکا با وجود آنکه  همیشه بین دو حزب اصلی صورت می گیرد و تا آنجا که به راستاها و جهت گیری های اصلی و استراتژیک در سیاست های داخلی و بین المللی برمی گردد، معمولاً اختلاف مهمی با یکدیگر ندارند و در چهارچوب وفاداری هر دو حزب به سیاست های بازار آزاد و تأمین منافع و نقش برتر آمریکا در جهان صورت می گیرد. اما همان اختلافات نه چندان مهم  بخصوص در نحوۀ برخورد با بحران  اقتصادی و بیکاری، حقوق زنان و دگرباشان جنسی، محیط زیست و در حوزه هایی از  سیاست خارجی، بخصوص در مقاطع بحرانی اهمیت زیادی پیدا کرده و به صف آرایی های متقابلی منجر می گردد، نه فقط برای آمریکاییانی که از نظر حقوقی با داشتن حق رأی خود می توانند در پیروزی این یا آن حزب و این یا آن سیاست مؤثر باشند، بلکه هم چنین برای سایر مردم جهان نیز انتخابات آمریکا، همواره توجه برانگیز بوده است. چرا که با داشتن بزرگترین اقتصاد و عظیم ترین قدرت نظامی هر تغییری در سیاست های آن بر دیگران بی تأثیر نیست، البته بی آن که بتوانند در گزینش آن تأثیر یا مداخله ای داشته باشند. در واقع  تضاد بین عملکرد اقتصادی، سیاسی و نظامی آمریکا به مثابۀ یک قدرت برتر بین المللی با کارکرد قواعد مربوط به محدوده دولت- ملت ها در انتخابات آمریکا، به دیگر مردم جهان اساساً نقش تماشاچی می دهد. و این البته یکی از تناقضات دموکراسی در عصر جهانی  شدن سرمایه  است که در آن هنوز دموکراسی در محدوده و چهارچوب دولت- ملت ها و شهروندی محصور در آن تعریف می شود و حقوق شهروندی این دهکده جهانی بویژه توسط دولت- ملت های فرادست که زیرپا گذاشته می شود. از این چالش عام دموکراسی که بگذریم، در همان محدوده دولت- ملت آمریکا نیزشاهد چالش های مهمی  پیرامون دموکراسی هستیم. 
 
جنگ بین "طبقه متوسط" و اشراف؟!:
 
جدال ها پیرامون طبقه متوسط آمریکا به یکی ازمسائل مهم و کانونی مبارزات انتخاباتی تبدیل شده است. در این رابطه شماری از رسانه های وابسته به این یا آن جناح تمایل دارند که به تحریف ماهیت و بزرگ نمایی این اختلافات پرداخته و آن را با عبارات پرطمطراقی هم چون جنگ بین طبقه متوسط  و اشراف توصیف نمایند. در حالی که این اختلافات در میان دو جناح سیاسی  متعلق به "یک صدی ها" و سرمایه داران بزرگ جاری است و اساسا برای جلب آراء" طبقه متوسط" صورت می گیرد. نه این که معضلی بنام زوال طبقه متوسط وجود نداشته باشد، برعکس این معضل بطور واقعی وجود دارد و در انتخابات دو رقیب هم بازتابی پر رنگ دارد، اما بازتابی وارونه و تحریف شده که در اصل از کشاکش طبقاتی موجود در کل جامعه نشأت گرفته است، اما در عبور از منشور فراکسیون های متعلق به "یک درصدی" ها تغییر ماهیت داده و به صف آرایی بین جنگ بین اشراف و طبقه متوسط تفسیر و تأویل پیدا کرده است. در حقیقت فرایند دو قطبی شدن جامعه، بویژه در پی تهاجم نئولیبرالیستی چهار دهۀ اخیر، منجر به زوال طبقه متوسط و فربهی که باز آفرینی آن معجزۀ سرمایه داری دانسته می شد، گشته و به روند دو قطبی شدن اکثریت بزرگ محرومین و استثمار شوندگان در برابر برخورداران مرفه و استثمار کنندگان، معنا و شفافیت بیشتری بخشیده است. باین ترتیب بجای تکوین طبقه متوسط که سرمایه داری به عنوان مهمترین دست آورد اجتماعی خود به آن می بالید و در واقع در دوره دولت های رفاه پرورانده شده بود، با تهاجم نئولیبرالیستی لاغر و لاغرتر گشته است. سالیان درازی بود که همه لیبرال ها و بخصوص آوازه گران نئولیبرالیستی چند دهه اخیر با دخیل بستن به معجزۀ رشد طبقه متوسط، آن را به مثابۀ برهان قاطعی در بطلان نظریۀ مبارزه طبقاتی مارکس و مارکسیست ها مبنی بر روند اجتناب ناپذیر دو قطبی شدن جامعه سرمایه داری عنوان می کردند. ادعای رشد پایدار کمی و کیفی "طبقه متوسط"، بعنوان مهم ترین دلیل عملی و تئوریک آن ها در تفوق جهان بینی لیبرالیسم بر سوسیالیسم و رمز پیروزی اردوی سرمایه بر اردوی سوسیالیسم قلمداد می شد. رشد طبقه متوسط به عنوان پایگاه اجتماعی سرمایه داری، عامل تضمین کننده تعادل جامعه و تداوم دموکراسی تلقی می شد. ناگفته نماند که "طبقه متوسط" به  لایه ها  و اقشار وسیعی اطلاق  می شود که در حد فاصل طبقه فرودست و فرادست، یعنی صاحبان ثروت قرار دارند، اعم از کارگران متخصص و کارگران با درآمدهای بالا، مزد بگیران بخش های خدماتی اعم از کارمندان و معلمان و پرستاران و یا دانشجویان امیدوار به آینده ای با شغل های درآمد زا، و صاحبان کسب و کار کوچک و خرده بورژوازی، اتلاق می شده است. از مشخصات مهم این" طبقه" آن بوده است که عموماً می توانسته  فراتر از تأمین هزینه زندگی متوسط و جاری خود، پس اندازی هم بیاندوزند. آن ها همچنین با داشتن فرهنگ و آگاهی  و سبک زندگی خاص و علاقمند به دموکراسی، از فرودستان متمایزهستند. از دیگر مشخصات مهم آن، گسترش دامنه کمی همراه با رشد تکنیک و صنعت و خدمات بوده است. در یک کلام فرض بر این بوده است که سرمایه داری در مسیر بالندگی خود موجب بازتولید و فربه شدن این طبقه، یعنی مهم ترین پایگاه اجتماعی و وفادار به خود (به عنوان نقطه اتکاء طبقه سرمایه دار) می گردد. پایگاهی اجتماعی که بزعم مدافعال لیبرال دموکراسی، باطل کنندۀ ادعای نظریۀ مارکسیستی و عامل پیروزی سرمایه داری است. با این همه پس از افتادن آب ها از آسیاب و فرود بحران گستردۀ اقتصادی و سیاسی بر جامعه، وقتی حباب ها یکی پس از دیگری ترکید (و برخی هنوز در راهند و در آینده خواهند ترکید) معلوم شد که آن رفاه ادعایی و کاذب، جز در آمد و قدرت خرید و مصرف کاذب نبوده و توهم داشتن مسکن توسط میلیون ها خانواده از قِبَلِ وام های دریافتی و یا تحصیل و تخصص میلیون ها دانشجویی که با وام دار کردن خود به امید داشتن شغل پردرآمدی درآینده، واقعیت خارجی نداشته و هم چون رویایی بوده است که با گشودن چشم ها ناپدید شده اند!. آن ها و ازجمله دانشجویان احساس می کنند که جملگی پیش فروش شده اند. همچنان که نقداً هر آمریکایی که متولد می شود، با تقسیم سرانۀ بدهی چندین تریلیونی دولت آمریکا، پیشاپیش با بدهی کلانی که خود نقشی در به بار آوردن آن نداشته، خود را  پیشفروش کرده است!
 
فوکویاما و نگرانی شدید از زوال طبقه متوسط*:
 
یکی از نظریه پردازانی که آژیر خطر آب رفتن طبقه متوسط  و لاجرم خطر زوال لیبرال دموکراسی و آینده نظام سرمایه داری را (علیرغم آنکه در تناقض با آن، وی آن را سیستمی بلاجایگزین و مورد اجماع همگانی می داند) بصدا درآورده است، فوکویاما است. فوکویاما، همان کسی است که زمانی نه چندان دور در پی فروپاشی اردوگاه بلوک شرق، با اعلام نظریۀ پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی شناخته شد. او در آن هنگام از مدافعان پر و پا قرص نومحافظه کاران و از اندیشه پردازان مهم آن بشمار می رفت و تسلیحِ طالبان هم در زمان ریگان به پیشنهاد او صورت گرفت. با این همه در طی سال های گذشته او با دیدن نتایج  آن سیاست ها، با چرخش آشکاری، از خطر زوال طبقه متوسط سخن به میان آورد و به انتقاد شدید از سیاست های نئولیبرالیستی و حرکت بی مهار و بی نظارت سرمایه و اولویت مطلق دادن به سود و به برابری فرصت ها بجای «برابری در توزیع ثروت»، پرداخت و اعلام داشت که با روندهای کنونی بسیار نگرانم، که هم ثبات لیبرال دموکراسی های موجود، و هم جهان بینی"لیبرال دموکراسی" به خطر افتد!
 
طنزی جالب و تاریخی در این نظریه  و چرخش در آن وجود دارد: زمانی که او در گرمام گرم مستی زودرس ناشی از سقوط بلوک شرق و پیروزی لیبرال دموکراسی سر از پا نشناخت و با تعمیم نتیجه یک برهه معین از نبرد دو قطب"سوسیالیسم" و سرمایه داری، آنرا  به معنی پایان تاریخ و پیروزی نهایی لیبرال دموکراسی اعلام کرد و آنگونه که در یافته های امروزش می توان به روشنی مشاهده کرد، غافل از آن بود که هم زمان با فروپاشی بلوک شرق، مهار سرمایه داری در غرب نیز گسیخته شد و نطفۀ شکست یا انحراف لیبرال دموکراسی مورد نظر او هم درست در بحبوحۀ همین شکست و در اوج پیروزی بسته شد: چرا که یکی از دلایل اصلی و مهمی که سرمایه داری از نوع غربی اش حاضر شده بود به دولت رفاه و باصطلاح فربه شدن طبقه متوسط  تن بدهد، ترس از شکست در برابر الگوی رقیب خود و شورش شهروندانش بود. ولی از قضا سرکنگبین صفرا فزود و با شکست اردوگاه رقیب، سرمایه داری بی مهار شده، تاختن آغاز کرد و با هجوم به زندگی کارگران و زحمتکشان و دست آوردهای آن ها، طبقۀ متوسط خود پرورده را نیز آماج حملات خود قرار داد. طلسم بالندگی پایدار طبقۀ متوسط در هم شکست و از آسمان علیین، به زمین سخت فرود آمد و شالودۀ دموکراسی ترَک خورد. جالب است که فوکویاما در نظرات جدید خود به نوعی از شکست جریان های سوسیال دموکراسی و چپ در اردوگاه غرب ابراز نارضایتی می کند. گرچه وی الگوهای قدیمی سوسیال دموکراسی را کارگشا نمی داند، اما تلویحاً با تأکید بر یافتن الگوهای جدید، ضرورت آن را برای کنترل سرمایه و  توزیع عادلانه تر ثروت و دست آوردهای نظام در سطح جامعه لازم می داند و از اینکه آن ها فقط نصیب شمار بسیار اندکی شوند، ابراز نارضایتی و مخالفت می کند.
 
او می نویسد، سرمایه داری منسوخ نمی شود، اما اشکال گوناگون پیدا می کند. و تأکید می کند که سیاست های دموکراتیک باید مقدم بر اقتصاد باشد و روند جهانی شدن باید با رعایت منافع همۀ شهروندان کنترل شود و در یک کلام همراه با تقویت طبقۀ متوسط باشد. با این همه فوکویاما در نظریۀ جدید خود هم، برغم انتقادهای جدی به وضع موجود، دچار تناقض بنیادین است. او نمی تواند راه حلی ارائه دهد، چرا که از یکسو الگوهای قدیمی را شکست خورده می داند، و از سوی دیگر خواهان توزیع بخشی از ثروت اجتماعی تولید شده درسطح جامعه برای رفاه عمومی و تقویت طبقۀ متوسط است. حلقۀ مفقوده در این میان آن اهرم و فاعل (سوژه) اجتماعی است که در غیابش وضعیت کنونی سر برآورده است، که در آن سوسیال دموکراسی شکست خورده و سوسیال دموکراسی های موجود هم مطابق آنچه که در تمامی تجربه های تاکنونی شاهدش هستیم، در کنار جناح راست بورژوازی و متحد با آن، در برابر مردم ایستاده است و لاجرم هم قادر نیست نقش آن اهرم را بازی کند. در غیاب چنین فاعل اجتماعی– در نظریه او- سخنان او بیشتر به گله کردن و دادن اندرز اخلاقی به بورژوازی می ماند. گام های واقعی تاریخ و بهبودی ها و اصلاحات صورت گرفته را، حتی همان کعبۀ آمال او– طبقه متوسط- را، فشار جنبش های متنوع طبقاتی و اجتماعیِ فرودستان و تبعیض شدگان به سیستم و ترس سیستم از فروپاشی خود بوجود آورده است. و گرنه پویش درونی سرمایه داری، همان سود بی مهار و تاختن در چهار گوشۀ عالم است. از اینرو با توسل به اهرمی قائم به خودِ سیستم، نمی توان جلو رفت. 
 
ظاهراً او به سترون بودن نظریه خویش واقف است، وقتی در پایان می نویسد: تا زمانی که اقشار متوسط هنوز هم در توهم دهه های اخیر بسر می برند که گویا منافع آن ها در گروی سیستم سرمایه داری آزاد و و دولت کوچک است، هیچ جنبشی برای تغییرات ساختاری در وضعیت موجود شکل نخواهد گرفت و می افزاید، جهان‌ بینی و نظریۀ سیاسی اقتصادی که می‌ تواند جایگزین شرایط فعلی باشد، هم اکنون در دسترس و منتظر ظهور است.
 
واقعیت آن است که باورها و نظریۀ خود وی توهم آمیزاست و نه فقط دچار تناقضات اساسی است، بلکه کهنه هم شده است. ایمان او به چنان طبقۀ بالنده و نجات دهنده پا در هواست و وجود خارجی ندارد. در اصل خودِ چنین باوری توهم است، و نه آنگونه که وی مدعی است توهمِ این "طبقه" ناموجود به دولت کوچک. وجود پایدار طبقۀ متوسطی رها از روند دو قطبی شدن نظام سرمایه داری، خود یک توهم است. جنبش ۹۹ درصدی ها علیه یک درصد ها، گواهی بر این ادعا است. روشن است که زوال"طبقه متوسط" در معنای وسیع خود، و نه البته بطور مطلق، در عین حال به معنی بحران و زوال نظریۀ لیبرال دموکراسی که طبقۀ متوسط "پایگاه اجتماعی" آن است، نیز هست. چرا که تفوق گفتمان و سلطه آن، بدون وجود حمایت و اعتماد چنین پایگاه اجتماعی ای، زیر سؤال می رود. 
 
اگر نظام های موجود مصداق لیبرال دموکراسی نباشند، آنگاه در نقد یک جانبگی نظریۀ پایان تاریخ فوکویاما می توان گفت، بله درست است، تاریخ، هم برای آن نوع سوسیالیسم دولتی به پایان رسیده بود، و هم  برای لیبرال دموکراسی! و پایان یکی، سرآغازی بود برای پایان دیگری. تلاش فوکویاما برای یافتن جهان بینی و نظریۀ سیاسی- اقتصادی جایگزین برای آن نیز نمی تواند معنایی به غیر از سپری شدن دوران آن داشته باشد. آن "نظریات منتظر ظهور" هرچه باشد، دیگر لیبرال دموکراسی نخواهد بود.
 
با توجه به نکات برگفته در بالا، تبدیل شدن طبقۀ متوسط به چالش اصلی در منازعات انتخاباتی آمریکا را نباید تصادفی و گذرا تلقی کرد. چالشی که زمانی روزنامۀ واشنگتن پست در پی مناظره های انتخاباتی کاندیداها آن را بدرستی با عنوان "کشمکش برای آراء طبقۀ متوسط" نامید. اوباما در دورۀ قبل هم با همین شعار به میدان آمده بود: "عهد می بندم که هر روز برای مردم آمریکا بجنگم، برای طبقه متوسط و برای آن هایی که در تقلا برای وارد شدن به طبقۀ متوسط هستند"! اما وقتی عملکرد آنها را در کنار شعارها می گذاریم، هدف از  طرح این نوع شعارها و فراخوان های ادعای نجات طبقۀ متوسط، که در اصل برای جلب آراء آنها به سود طبقات فرادست و تداوم سیاست های نئولیبرالیستی حاکم بر دو حزب صورت می گیرد، آشکارتر می شود.
 
اوباما هم چنین در کازار انتخاباتی دور دوم خود هم مدعی شد که این انتخابات به مثابۀ هستی یا نیستی طبقۀ متوسط است و آمریکاییان نباید به آن به چشم یک انتخابات معمولی نگاه کنند. و اینکه او بدلیل حمایت از طبقۀ متوسط و حفظ منافع آن است که خود را مجدداً کاندید ریاست جمهوری کرده است. در تبلیغات خود رقابت ها را تبلور جنگ طبقۀ متوسط و اشراف می داند. و این در حالی است که جناح رقیب او هم بیکار ننشسته است. جمهوری خواهان با وجود آنکه مستقیم تر و عریان تر از سیاست های نئولیبرالیستی و بازار آزاد، دفاع می کند، و نه فقط مخالف افزایش مالیات ثروتمندان هستند، بلکه برای ایجاد رونق کسب و کار، خواهان کاهش مالیات آن ها و کمتر شدن مداخلۀ دولت در اقتصاد و حذف یا کاهش خدمات دولتی هستند (و از شعارهای ترامپ هم هست)، در تبلیغات خود اوباما را مسئول نابودی طبقه متوسط معرفی می کنند. آن ها در ضد حمله ها خود، با فرافکنی و در لفافۀ دفاع از ارزش هایی روبنایی ریشه دار در لایه های وسیعی از جامعه آمریکا ( نظیر مخالفت با سقط جنین، دفاع از حمل اسلحه، برابری فرصت ها، دولت کوچک و کم هزینه و رقابت و ایجاد مشاغل جدید و... و حمایت از حفاری های نفتی بی توجه به تخریب محیط زیست و ...)، و با بهره گیری از تداوم و گسترش بحران و عدم موفقیت (نسبی) اوباما در تحقق وعده های انتخاباتی اش، مدعی اند که با سیاست های اقتصادی اوباما طبقه متوسط به خاک سپرده شد.
 
چرخه بازتولید بورژوازی و رابطه اش با گزینه انتخاب بین بد و بدتر و مبارزات درون سیستم:
 
همچنان که در سطور پیشین اشاره شد، عملکرد و اولویت اول اوباما بیش از همه، معطوف به نجات سرمایه داران و بانک ها و مؤسسات در حال ورشکسته شدن بود، تا باصطلاح نجات طبقه متوسط. و همانگونه که تجربه گواه است، در همۀ کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری در دوره های مختلف، این جناح اصلی و راست بورژوازی است که عمدتاً سیاست های خود را دیکته می کند. زمانی هم فرا می رسد که اقتصاد و جامعه، دچار بحران های حاد و ساختاری شده و تورم و بیکاری و رکود، در کنار مازاد تولید و ظرفیت های معطل ماندۀ تولیدی، موجب اختلال در فرایند انباشت سرمایه و افت نرخ سود و فرو ریزی اعتماد عمومی جامعه به نظام و امکان عروج حرکت های گسترده علیه نظام می شود. در چنین مواقعی معمولاً فرصت هایی برای عرض اندام مدافعان رفرم جهت کنترل بحران و نجات نظام پیدا می شود. چنانکه  در مورد آمریکا شاهد هستیم، فی الواقع چرخۀ بازتولید سرمایه داری در حوزه های اقتصادی و تولید و اشتغال، دچار لنگی و گیرپاژ شده، کسری بودجه بیداد می کند و اعتبار و هژمونی دولت آمریکا زیر سؤال می رود. در چنین شرایطی است که مدافعان اصلاح سرمایه داری که نگران موجودیت سیستم هستند،  به تکاپو می افتند تا بلکه با اجرای  سیاست های باصطلاح کینزی و افزایش قدرت خرید و تقاضا در جامعه، بر بحران مازاد تولید، و نیز بحران انباشت سرمایه، فائق آیند، و هم چنین درحوزۀ سیاسی به ترمیم اعتماد خدشه دار شدۀ عمومی نسبت به کارآیی سیستم غلبه کنند، و سرمایه داری گرفتار در بحران را نجاب بخشند. هدف نه فقط روغن کاری چرخ های زنگ زدۀ اقتصاد و رونق بخشیدن به آن است، بلکه مهم تر از آن، ممانعت از شکل گیری و گسترش  آلترناتیو های ضد سیستمی و مستقل از سرمایه داران در شرایط گسترش نارضایتی و بی اعتمادی عمومی به نظام است. ایفای چنین نقشی در آمریکا را عموماً حزب دموکرات به عهده می گیرد. در شرایط بحرانی، امکان نفوذ و رخنۀ رفرمیسم در صفوف جنبش های اعتراضی در مقایسه با محافظه کاران بیشتر است. گرچه جمهوری خواهان نیز بیکار نمی نشینند و از طریق  شکل دادن و یا تقویت جنبش ارتجاعی مانند تی پارتی و یا اخیراً ظهور کسانی چون دونالد ترامپ و طرح شعارهای غلط اندازی چون فساد سیستم و اعادۀ عظمت آمریکا و غیره سعی می کنند که عرصه را در اختیار جناح رقیب نگذارند. گرچه ترامپ به دلایلی که خارج از گنجایش این نوشته است، اکنون به موی دماغشان تبدیل شده است. 
 
نارضایتی و خشم از سیستم در جامعۀ آمریکا انباشته شده است، ظهورجنبش هایی چون ٩٩ درصدی های جنبش اشغال وال استریت، و یا عروج غیر منتظرۀ کسانی چون سندرز، و یا حتی به شکل وارونه کسانی مثل ترامپ، بیانگر این نارضایتی است. و البته بیانگر نادرستی ادعاهای پرطمطراق سالیان دراز فربه شدن طبقۀ متوسط توسط آواره گران بورژوازی. تلاش های زیادی هم برای غبار آلود کردن و فرافکنی از مسائل اصلی جامعه برای پنهان ساختن تضادها و صف آرایی اصلی و تبدیل کردن شهروندان به سیاهی لشکر و جذب جنبش ها به سیستم و تبدیل کردن صورت مسأله به وضعیت به اصطلاح اضطراری و معادلۀ معیوب بد و بدتر، صورت می گیرد. در چنین شرایط، تنها حضور یک قطب مستقل و خارج از ساز و کارهای سیستم است که می تواند از افتادن به دامچالۀ معادله گزین بین بد و بدتر و جذب ساز و کارهای سیستم شدن، جلوگیری کرده و به مبارزه طبقاتی گسترده ای که جریان دارد، جان و معنای تازه بدهد. بجای بازی در بساط سرمایۀ جهان گستر و دادن جواز تداوم به سیاست های کنونی، با مشی و شعارهای مستقل از سیستم که سندرز بعضاً بر موج آن ها و جنبش سوار شد تا نهایتاً آن ها را به درون سیستم واریز کند، خواست های خود را در برابر سیستم بگذارد. از مقابله با نفوذ وال استریت در انتخابات، تا شعارهای عدالت اجتماعی و زیست محیطی و تبعیض های نژادی و ... 
 
تقی روزبه،
۱۳۹۵/۰۷/۲۹ برابر با ۲۰۱۶/۱۰/۲۰
 
 
 *- فوکویاما و زوال طبقه متوسط