نغمۀ فرشتگان از کاترین بن سعید، مترجم: فروغ طاعتی

Taati-Forough-2 ١٣٩٢/٠٣/٢٧- فروغ طاعتی: خانم کاترین بن سعید ، پزشک و روانپزشک، تحصیلاتشان را در  رشتۀ روانشناسی آغاز نموده و سپس با ادامه در رشتۀ پزشکی و همچنین  مطالعه و تحقیقات وسیع در زمینۀ طبّ سنّتئ شرق و سالها  مداوا از طریق طبّ سوزنی، به تکمیل آن  پرداخته اند. ثمرۀ مطالعات عمیقشان در زمینۀ کُتُب مقدّس ، و تطبیق آن با پیشرفتهای علم، چند اثر زیباست.
 
نغمۀ فرشتگان، چکیده ای از تجارب شخصی و همچنین  تجارب مراجعه کنندگان به ایشان است.
 
با سپاسی عمیق از خانم کاترین بن سعید، اثر مثبت و زندگی بخش  این کتاب را برای همۀ دوستان خواننده آرزو میکنم.
 
                                                                             ***
 
 
 
 
 
                                                         Naghmen-Fereshtegan-1
 

 

طبیعت  حرکتش را برای  تازه شدن آغاز نموده...این نیروی لایزال و سخاوتمند را برای  زدودن  زهر "جان"  به کار گیریم...

 

دوستان عزیز،

این کتاب  فقط یک انتخاب شخصی نیست و هدف از ترجمه، معرّفئ  نقش آگاه کننده وحرکت دهنده اش به گواهئ کسانی ست که آنرا مطالعه نموده اند. با آرزوی مورد قبول واقع شدن تقاضای صمیمانه ام از شما  برای رساندن این  پیام   به دوستانی  که دسترسی به فیس بوک ندارند، سپاس عمیقم را تقدیم می کنم

شاد و موفق باشید

فروغ                        

نغمۀ  فرشتگان...                                                      

 

گشودن خود به روی" بهترین " در خود...

 

Bensad-Catherine-1کاترین  بن سعید            

 

مترجم: فروغ  طاعتی                                     

 

 

به کارول ، کلر، لُر و لو

فرشتگانی در حال تحوّل...

نغمۀ فرشتگان  در واقع ، توان و لطافت  احساسم به توست ، محبوب من... نگاهی که اینچنین از دوردستها می آید  و من لحظه ای شکّ نمی کنم از اینکه آسمان ما را به  هم پیوند داده است .

 

 

 

-     چرا   به تو می گویند  سرور  پرندگان؟

-   قبل  از هر چیز، من سرور پرندگان  نیستم بلکه خدمتگزارشانم. اگر در اختیارشان باشی، به آوازشان گوش کنی، یک روز اسرارشان را خواهی فهمید... آنها " نگفته "های زیادی را برای گفتن به تو دارند.

مهدی به آنچه که پیرمرد به او گفته بود  فکر کرد ... روزهای بعدبا کنجکاوئ بیشتری به پرندگان نگاه می کرد، مثل یک معمّا،  مثل پیامبران اسرارآمیزی که بین زمین و آسمان در سفر بودند...و تصمیم گرفت که او نیز خدمتگزارشان باشد...و مخصوصاً  از آن پس خوب  به آوازشان گوش میکرد. به هزاران کلام ظریف و گوناگونشان همانطور دقیق می شد که گوئی در حال گوش کردن به ترنّمی ست ، به گونه ای خاصّ، لطیف و عمیق.

وقتی به این شکل به آواز پرندگان  گوش می داد، بعد از مدتی همه چیز را از یاد می برد... هیچ چیز وجود نداشت، احساس  می کرد گره ای باز می شود، محبوسی آزاد میگردد، واو در حالت  خاصّی از خوشبختی بی حرکت می ماند، حالتی که مثل فضائی وسیع و روشن نمودار می شد. گاه به نظرش می رسید  در آستانۀ آگاهی و کشف بزرگی قرار گرفته که به زودی  روی او  ذوب شده  و زندگیش را  دگرگون  خواهد  نمود.

در آن لحظه ، ناگهان همه چیز روشن و آشکار به نظر می رسید،گوئی که میفهمید پرندگان چه میگویند،...که چرا آسمان آبی و علف سبز است...و خلقت مثل یک کتاب باز می شد...

                                                                    عبدل سعید       

"سرور پرندگان"  قصّۀ صوفی                                                                                                                                 

 

 

[1]« و تو همه چیز هستی

برای چه باز طالب  "چیز دیگری"  بودن

 در توست، زمین و آسمان  و هزاران موجود فرشته خو»

 

آیا دنیای فرشتگان ، دنیائی خارج از وجود ماست، ذات اسرار آمیزی که می توانیم به او گوش بسپاریم، همانگونه که به پرندگان گوش می کنیم؟ آیا باید مثل سرور  پرندگان در خدمت این آواز جاودانه باشیم؟ آواز زندگی که باید  آنرا با حروف درشت  بنویسیم تا بدانیم که  باید در خدمتش باشیم. مهر ورزیدن به زندگی، بزرگداشت زندگی، اینست وظیفه و شانس ما.

فرشتگان پیامبران سر زمینی هستند که عشق و شادی بر آن حاکمند. مگر نه اینکه این سرزمین به ما نیز تعلّق دارد ؟ ما جوانه های یک زندگئ بهتر را در خود حمل میکنیم. فرشتگان، ارتباط  ما را با دنیائی بزرگتر، بازتر، جذابتر و روشنتر  بر قرار می سازند:

اگر فرشتگان طوری با ما حرف میزنند که صدا را از بیرون احساس میکنیم ، ولی در واقع در سکوت درونمان باید به آن گوش کنیم:  در آن قسمت آسمانی ، شفّاف و ملکوتی که متعلّق به ماست.

وقتی مینویسم، چه کسی می نویسد؟ الهام از کجا میرسد، از درون یا از بیرون ؟ او مثل یک انگیزۀ پر شور به سوی من می آید ولی نیاز  به وقت  لازم برای گوش کردن به اوست  وسپس آوردن آن به روی کاغذ. این کلام متعلّق به من است ، چرا که باید آنرا به شکلی قابل فهم و منسجم  تنظیم کنم ولی در واقع هدیه ای ست  که به من داده شده وباید آنرا با قدر دانی و سپاس دریافت نمایم. و بر همین منوال لحظات بسیار پر بار دیگری برای سهیم شدن، زیبائیهائی برای  تماشا ، احساساتی برای مبادله، و شگفتیهائی برای زیستن.

فرشتگان همان  "بهترین" های درونمان هستند که از ورای هر عمل روزمره با ما حرف  میزنند.  ژان ایو لُلو میگوید :  " هر وقت که فرشتۀ خود را احضار میکنیم، آگاهی و ذکاوت وسیعتری را می طلبیم، بیش از آنچه که به طور معمول داریم. فرشته  "بهترین"  درون ماست".فرشتگان  حضور دارند برای راهنمائئ ما ،برای اینکه به ما امکان دهندکه فراتر برویم، دورتر از آنچه که تصوّر میکردیم. آنها راهگشای ما برای روشن بینی، شادی و آزادئ بیشترند.

برای دسترسی به این روشنائی، باید خود را از هرچه که برایشان  سایه وظلمت  ایجاد میکند، رها سازیم. شیطانهای درونمان  دسترسی به آنها را ممنوع می سازند : ترس ، عدم اعتماد به خود ودر نتیجه به دیگران و به زندگی.  ما نمی توانیم پذیرای فرشتۀ خود باشیم و گوش کردن  به او را بیاموزیم  در حالیکه زندانئ شکّ و عدم اطمینان  هستیم  و همچنین در میان همهمه و شلوغئ افکار پراکنده قادر به شنیدن   حرفهای او نخواهیم بود، حرفهای لطیف و پندهائی را که در گوشمان  زمزمه می کند. فقط در سکوت و آرامش روح، در زیبائئ یک حرکت بجا و درست و در قاطعیّت برای  عملی که قصد انجامش را داریم ،  می توانیم  حضورش را احساس کنیم.

فرشتگانمان ،همراهانمان هستند. به آنها  گوش کنیم. پذیرایشان باشیم، در هر جائی که حاضر می شوند، به هر شکلی  که دوست دارند، هر وقت و هر طور که مایلند.  حضورشان  را محترم بداریم ،  هر  وقت  که با سخاوت و ریز بینی، علائمی را با ما در میان میگذارند ،  ونه اینکه با بی اعتنائی وجودشان را نادیده بگیریم. منتظرشان نمانیم.  خیلی ساده به ملاقاتشان برویم.  همیشه در قاطعیّت  برای عملی که می خواهیم  به انجام برسانیم  ودر زیبائئ یک حرکت بجا و درست است که میتوانیم حضورش را احساس کنیم.

فرشتگانمان همراهمانمان  هستند. به آنها گوش کنیم. پذیرایشان باشیم، هر جائی که حاضر می شوند، به هر شکلی که دوست دارند، هر وقت و هر طور که مایلند . حضورشان را  محترم بداریم، هر وقت که با سخاوت و ریز بینی اشاره هائی را با ما در میان  میگذارند ، و نه اینکه با بی اعتنائی وجودشان را نا دیده بگیریم. منتظرشان نمانیم. خیلی ساده  به ملاقاتشان برویم. همیشه آمادۀ لبخند زدن به آنها باشیم و سپاسگزار از اینکه به فکرمان بودند.

نوشتن در مورد  "نغمۀ فرشتگان" از من می طلبد که در عمق سکوت درونیم باشم، برای دریافت کوچکترین ارتعاشی که نمایندۀ  حضورشان است. نغمۀ فرشتگان همان ضربه های لطیف بالهایشان است، حرکت ناچیزی که قلب جهان را به تپش وامیدارد،  همانی که به درختان زندگی می بخشد... درختان مقابل من که انتهایشان  به ارادۀ نسیم، در حال رقصیدن است.

نغمۀ فرشتگان همان نگاه من است که هشیار می شود و چیزهائی را  می بینم که پیش از آن قادر به دیدنشان نبودم،  مثل این حشره ای که شبیه به سنجاقک است و تمام شب نزدیک سرم بود و لحظه ای که به او نزدیک می شوم هیچ حرکتی نمی کند، آرام، تا حدّی که حسّ اعتماد را در من بیدار می کند. به شکنندگئ پاهایش دقّت میکنم و مخصوصاً به دو شاخک روی سرش که نموداریست زیبا از نوعی ایستادگی که رو به آسمان دارد.

حالاکه وقت لازم را برای تماشای او به خود میدهم، طبیعت بامن حرف میزند. زیر نگاه من منفجر می شود. از منظره ای ، در نگاه اوّل "بیهوده و بی ثمر"  ناگهان بالهای بیشماری از نور منشعب می شوند...هرگز طبیعت تا این حدّ زنده جلوه نمی کرد. کوچکترین تجلّئ طبیعت حامل پیامی از عالم بالاست،  از یک " آنجا"ئی چنان نزدیک که کافیست  فقط چشمهایمان را برای تماشایش باز کنیم.  وبه او  گوش بسپاریم برای شنیدن زمزمه اش.

در اینجا به هنر 1 "کَبَل "  می پیوندیم، آنطوریکه    مارک آلن  اوآکنن  تعریف میکند: هنر  دریافت  صدائی که از دوردستها به گوش می رسد، از سمفونئ بزرگ افلاک گرفته تا عبادت متواضعانۀ علفهای نمناک جادّه، با گذر از ترنّم قلبها ، نغمۀ مرموز محبت و عشق [...] این آهنگ ، نور درون نیز محسوب می شود : دریافت و یا رسیدن به نور لایزال[...]

کَبَل  رو به  انسان نموده ودرگوشش زمزمه میکند :

" تو  اگر بخواهی ،  می توانی،

فرزند انسان ، نگاه کن !

نور " حضور"  را تماشا کن، نوری ساکن در هر موجود !

نیروی شاد زندگئ کهکشانها را  تماشا کن !  [...]

ارتعاشات سر چشمۀ زندگی را احساس کن ، ارتعاشاتی که در عمق وجود توست،  بالای تو  و دور و بر توست.

عشقی را که در تو می جوشد، به سوی ریشۀ توانایش روانه کن،

آنرا به روی جانها  بگستر، جان کهکشانها.

به نور نگاه کن...

برو ...بالاتر...بازهم بالاتر.

چرا که تو یک نیروی توانا در خود داری

تو صاحب بالهای باد هستی، بالهای اصیل عقاب...

از ترس اینکه  مبادا آنها منکر تو شوند، تو منکر   آنها نشو.

به جستجویشان برو  و آنها بیدرنگ  تو را خواهند یافت

 

                              " با آل ها اوروت"  سرور انوار

 

               

 

[1]  ـشاخه ای از عرفان در یهودیّت

 

رها نمودن شیاطین

استراحت را هرگز از یاد نبر .

بگذار که بازتابها، ایده ها و اندیشه هایت استراحت کنند.

به آرامی جای خود را پیدا کنند.

تو کاری نداری  جز اینکه بگذاری کارها انجام شوند.

به آن کاری که "انجام میشود " اعتماد کن

خارج از ارادۀ تو

کاری نداشته باش !

 

سکوت کن... 

 وقتی را به سکوت اختصاص  بده، نگذار که با صدا محاصره شوی، صدا هائی در حال کَر نمودن  جانت با درد.

اسلحۀ کشمکش درونیت را بر زمین بگذار ، تا اینکه آرامش را در خودت، از خودت  وبا خودت بیابی، آرامشی بس ضروری  برای  قلبت.

«نگاه کردن، به قیمت باز کردن چشم به روی آنچه که نمی خواهم ببینم ، تمام میشود»

در ادامۀ  آنچه که "پورشیا" در کتاب خود "صدا" می نویسد، می توان گفت که گوش کردن ، به قیمت باز کردن   گوش  برای شنیدن  آنچه که نمی خواهم بشنوم نیز،  تمام می شود . و با این وجود آنچه را که باید بشنوم، اگر  مایلم که بفهمم، بپذیرم و بگذرم از دردی که وجودم را اشغال کرده و نابودم میکند. اگربه بستن گوشهایم  برای شنیدن آنچه که مزاحم من است، ودر  وهلۀ اول آنچه که در من آرام نیست ، پایان ندهم، نمی توانم اولین قدم  لازم را برای تحوّلم بردارم : شناسائئ  شیاطینی که مانع زیستنم  می شوند.

باید با خودم روبه رو شوم، در سکوت، در تنهائی ، و اگر لازم بود با کناره گیری، برای دیدن تاریکیهای درونم. در سکوت، در میان سکوت درونم، چیزی  حواسم را پرت نمیکند و میتوانم به صداها و افکاری که در خانۀ خالی مثل اشباح، آزادانه به گردش می پردازند، گوش کنم و  در آنجا با ساکنین عجیب و غریب درونم روبه رو می شوم، عجیب و غریبتر  از آنچه که در بیرون احاطه ام کرده اند، و به این طریق یک قسمت ناشناخته از وجودم را کشف می کنم،  و دقیقاً برای بهتر شناختن خودم ، همین قسمت است که باید بشناسم.

ولی اغلب می ترسم : چراغ را روشن نموده  وزندگی را با سر و صدای گوش خراشش وارد میکنم. زندگئ بیرون ، مانع رویاروئئ من با زندگئ درونیم می گردد. و به این طریق از شانس  رو به رو شدن  با شخصی که از او بی خبرم، که البته این  شخص کسی جز خود من نیست، فرار میکنم، من خود را به روی آنچه که ممکن است مزاحم زندگیم شود، می بندم، به روی تصویری  که برای خود از زندگی ساخته ام. آنچه را که احساس کنم باعث پریشانئ اوست، در روح و جانم نمی پذیرم. با ساکت کردن صدای درونم ، گوش کردن به او را  ردّ میکنم.

"سکوت برای من یعنی مرگ"  کافیست که برای اثبات ارتباط این دو کلمه  باهم، سکوت و مرگ، به دور و اطرافمان رجوع کنیم و خواهیم دید که اکثراً بر این عقیده اند، بسکه سر و صدا همیشگی ودر همه جا حاضر است. شهر ( وبه زودی طبیعت)،  با موسیقئ انسان تسخیر شده است، از خوشنوا ترین گرفته تا هولناک ترین، از نُت های طبیعی گرفته تا آنچه که به طور تصنعی خلق شده اند .  انسان به همراه نیاز دارد :  او خود را با سر و صدا احاطه میکند. او با همهمۀ شهر احساس امنیّت می نماید، مثل واسطه ای بین خود و دنیا، و بر عکس ، سکوت و طبیعت نگرانش می سازند. گردش کردن ، نشستن در گوشه ای  به آرامی، مشکل به نظر می رسند، بدون  آنکه گوشمان   مجبور  به شنیدن صداهای قطع و وصل شده و نا منظم باشد ، بدون  آنکه ضرباتی  سوار  بر تپش افکارمان شود، ارتعاشاتی که مانع تفکّرمان می گردند. "زندگی کردن" برای خیلی ها  به معنای " دیگر فکر نکردن " است ، گوش بیش از آن مشغول است  تا چیز دیگری را، به جز آنچه که بر او تحمیل شده ،  بشنود.

پس زندگی کردن یعنی "دیگر فکر نکردن" چون دیگر چیزی نمی شنویم، یا اینکه        " دیگر نشنیدن" چون دیگر مایل به فکر کردن نیستیم؟ فکر کردن  به چه چیز؟ به خود ؟  به مسائل و دردهای خود ؟ به تمام چیزهائی که در لحظه جوابی نمی یابند  و بهتر است  به کناری گذاشته شوند، خیلی دورتر ، آنجائی که به نُدرت به آن سر میزنیم  تا اینکه نیاز ، انتخاب دیگری  جز رجوع به آنرا برایمان باقی نگذارد. آنچه  که مسلّم است ،  الان وقتش نیست.

"الآن می خواهم زندگی کنم، سرگرم باشم وهمه چیز را فراموش کنم ". در واقع با میل به فراموشی، با کنار گذاشتن خودمان به کار پایان می دهیم. خودر ا ازچشم  خود پنهان نموده و هر چه بیشتر از خویشتن دور می شویم؛ حتّی بعضی ها احساس میکنند که زندگئ درونی  ندارند. آنها هر گونه ارتباطی را با دنیای  خود از دست داده اند، دیگر به گنج درون خود ، آگاه نیستند، و نه حتّی  آگاه به موجودیت خود.  پس  در این صورت چگونه خودرا بیابیم؟

"دنیای درونم ، خسته ام میکند"  این رویاروئی باخود...چقدر انسانها از او فرار میکنند ؟ آنها نمی بینند  که از خود میگریزند. تصوّر فکر کردن به خود، بودن با خود ، در ردیف باور نکردنی هاست.  به طور غریزی انتخاب  اینست که هرگز تنها نباشیم، روحی تسخیر شده با صدا ها و تصاویری رسیده از  "جائی دیگر " داشته باشیم،  صداها و تصاویری تا حدّ ممکن سرگرم کننده، برای جلوگیری از  سرد و منجمد شدن مغزمان. برای تخلیۀ  مغز ، بدون توقّف آنرا پُر میکنیم.

این روش، در نهایت دور از منطق، برای مدّتی جوابگوست. با مغزی انباشته از صدا که خالی از فکر است، استراحت  میکنیم.  تا اینکه روزی این مغز خالی یا پُر، نیمه خالی و نیمه پُر ، طبق حال و هوای  لحظه، نزدیک به انفجار باشد. انفجار از لبریز بودن همه چیز و هیچ چیز، درواقع هیچ چیز ، بسکه این  "همه چیز "  مترادف    "هیچ" است. ازدیاد هجویات، این غوغا و هیاهوی همیشگی ،  حرفهای بی سر و ته که به جای  آرام نمودن، مغز را فرسوده می سازند. اثر  آرام بخش  اوّلیه ، به تدریج به ته کشیده  و از بین میرود.

" اعصابم ضعیف شده ، بد خُلق هستم و جسمم دیگر جوابگو نیست"  فرار به پیش دیگر ممکن نیست : دیگر قادر به پیشروی نیستیم. پس چه باید کرد ؟ مصرف "مُسکّن " – داروهائی که این نام را بر خود دارند -  بد خُلقی را  روی اطرافیانمان خالی کنیم،  صمیمی و غیر صمیمی،  ویا اینکه بالاخره ، چون راه فرار دیگری برای دیوانگی  باقی نمانده است، نا رضایتی خود را  از زنده بودن فریاد بکشیم،  از بودن در این جهان.  کلامی که دیوانه می شود  و می تواند  تا هذیان پیش رود. ویا اینکه چاره ای جز ساکت ماندن  نیابیم ، در عدم توانائئ خود برای رساندن پیام ،  در واقع برای شنیده شدن. کناره گیری و زندانی شدن،  تنها پاسخ به هیاهو و آشفتگئ دنیا محسوب می شوند، تنها تسلی برای درد و اندوه قلب.

کسانی که مبتلا به افسردگی می شوند، اغلب  نمی فهمند به چه دلیل. نه به خاطر فقدان دلیل  برای  "افسردگی" ، چه کسی هیچیک از دلایل را در خود ندارد ؟  فقط یک ترس ساده  از آنچه  که پیش خواهد آمد ، یکی از  آنهاست. " ولی چرا حالا،  اینطور بی رحمانه، به این شکل؟  و چرا من ؟"  درد و عذابی ، در حدّ خشونت، نه به خاطر آنچه که تحمّل نموده اند ، بلکه به خاطر  انکار این درد و عذاب ، آنها را  تاسر حدّ نابودی تقلیل می دهد  . ،فاقد صدا باقی می مانند.

آنها ورود  رویداد خاصّی را ندیده اند. و به همین دلیل نخواستند که از مشکل خود برای زندگی کردن ،  برای وجود داشتن ،  حرفی بشنوند. آنها خود را قویتر از ضعفهایشان  می پنداشتند  و  درد آنها را غافلگیر نمود. و همچنین زندگی،  آنها را بر زمین  میخکوب کرده و مجبور  به قرار گرفتن  در حالت افقی و در رختخواب  و گاه حتّی در بیمارستان. "دیگر کافیست؛ همه چیز را متوقف می کنیم،  استراحت می کنیم ." سکوت.

زندگی  سکوت اختیار میکند . او حقّ خود را از مرگ می طلبد که در حال تسخیر جسم و جان است. او مهلت می دهد. هنوز دیر نیست . به کجا می رویم ؟ به چه دلیل به اینجا رسیدیم ؟  چه چیزی را  نخواستیم  ببینیم، بفهمیم  ویا بشنویم ؟ آیا  قبل از رسیدن به این درجه از نابودی ، کاری از دستمان بر می آمد ؟ حالا دیگر قادر به انجام کاری نیستیم  جز گوش کردن به خودمان. گوش کردن به اندوه مدفون شده در ته قلبمان.

اشک سرازیر می شود، فریادی که مدّتها ما را زنجیر نموده ، لت و پار کرده  و به سکوت وا داشته بود، بالاخره خارج می شود. این اشکها از  زمانی انباشته شده اند که ز آن بی خبریم. چون تلاشمان بر این بود  که آنها را متوقّف نمائیم، دست به هر کاری می زدیم  تا اینکه آشکار  نشوند،  به اصطلاح   در واقعیّت زندگی  آشکار  نشوند، در واقعیّت آن زندگی که می خواستیم به دیگران نشان دهیم.  سیل بیش از حدّ قوی ست، نمی توان با آن مقابله نمود." انتخاب دیگری ندارم" آنچه که اغلب می گوئیم.

انتخاب داریم ولی نمی دانیم .  دیدن و شنیدن و بازکردن چشم و گوش و هشیار بودن در مشاهدۀ آنچه که تجربه می کنیم. ما این انتخاب را داریم که مُنکر احساسات و تأثّرات خود نشویم و آنها را تا حدّ خاموشی تقلیل ندهیم. با ردّ نمودن  " گوش کردن " به خود ، در واقع مُنکر خود و زندگئ خود هستیم. از آنچه که اساسی ست دور میشویم. خود را گم  میکنیم؛  خود را گمشده  احساس میکنیم.  به خودمان برگردیم ، به آن یگانه ای که هستیم . حقّ و اختیارمان را روی  زندگیمان  در دست  بگیریم. این زندگی فقط متعلّق به ماست.

 و به آن نگاه کنیم . آیا وقت استراحت به خود می دهیم ؟ وقتی ضربه های درد و اندوه را دریافت میکنیم، به هیچ عنوان مایل نیستیم  که چیزی از این درد  دیده شود.  به سرعت ظاهر قضیه را  تغییر داده و می کوشیم که دشمن را بفریبیم. دشمن آنکسی ست که مارا می بیند و  میتواند قضاوتمان کند.  ولی بیشتر خود ما هستیم که این قسمت از وجودمان را قضاوت میکنیم.  این  "دیگری"  که در ماست و نزدیک به انفجار از  درد.  به خود میگوئیم :  نه، او بر من پیروز  نخواهد شد !  و در واقع  کاملاً حق با ماست، باید بر علیه اش بجنگیم،  بر علیه هر چیز که ما را  تهدید به نابودی می نماید؛ چه کسی مایل است  که  غم بر او چیره شود؟  ولی آیا میدانیم که با  انکار درد، با وادار نمودنش به سکوت، چون مایل به شنیدنش نیستیم،  حضورش را در افکارمان حفظ نموده و او را  در زندگئ  روزانۀ خود جای می دهیم ؟ در صورتیکه ، بر عکس ، اگر دردمان را شناسائی کرده و حضورش را  تأئید نمائیم، از بین خواهد رفت. زمانی که بسیار غمگینیم – بعد از مرگ یک عزیز، جدائی، از دست دادن کار، نامیدی از برنامه ای که خیلی مایل به انجامش بودیم – به جای اینکه تمام نیرویمان را برای مقابله با این ناراحتی بگذاریم  وبرای نجات ظاهر امر تلاش نموده  و خود را بی تفاوت نشان دهیم، باید اشک بریزیم تا حدّی که برای آرام شدن لازم باشد. مدّت زمانی را  که فکر میکنیم برای  اشک نریختن، به دست آورده ایم، مطمئناً ، جای  دیگری ، در زندگی خواهیم باخت.  در اینجا  منظور  ،  خوشایند بودن زاری  و زنده نمودن زخمها نیست ، ولی وقتی که زمان لازم برای عبور  از درد را نپذیریم و ردّ کنیم ،  با نگهدارئ اشک، بر اندوهمان   خواهیم افزود. نمی گذاریم اندوه شدیدی که در حال خفه کردن قلبمان است، ریزش نموده و نابود شود. آنقدر اصرار در  ردّ نمودن ریزش اشک و خاموش نگه داشتن  کلمات داریم که  وجودمان را از نیرو تُهی می نمائیم. در حالیکه با پذیرفتن مدّت لازم برای غمگین بودن، می توانیم خود را به آرامی از اندوهی که باز دارندۀ روال طبیعئ زندگیست ، رها سازیم.

این وقت لازم را برای نجات یافتن از اندوه به خود بدهیم. برای خودمان ، برای سلامتی، برای جان به در بردن. حتّی اگر  لازم شد ، آنرا از انتظارات و تقاضاهای اطرافیانمان  بدزدیم. آنرا  به تمام کسانی که با بی تفاوتی نسبت به دردمان، با ما مقابله میکنند ، تحمیل کنیم. نوعی بی تفاوتی  که نشانگر عدم عشق و محبت نیست،  بلکه فقط یک ناتوانی  در نحوۀ درکشان از  ناراحتئ ماست. ما می توانیم با حضور کسانی که دوستمان دارند احاطه و همراهی شویم،  ولی در میان کسانی که فکر می کنند  ما را میفهمند،  تعداد بسیار کمی ، واقعاً به آنچه که در ما می گذرد واقفند. تعداد کمی  از  هنر " دل به دل دادن "و پیدا نمودن کلمات آرام کننده  و حرکات  اطمینان بخش ، برخوردارند. نباید از  آنها دلخور شد ،  چرا که حتی   در پیدا کردن کوچکترین راه حل برای خود نیز ، ناتوانند؛ چطور می توانند  برای ما کمکی محسوب شوند ؟ ما میتوانیم برای خودمان  کلمات درمانگر را پیدا کنیم.

 برای کمک به خودمان  در یافتن این کلمات زمانی را برای پذیرفتن درد  به خود بدهیم. بگذاریم که "درد" احساس موجودیت کرده و آنچه را که ما با کلمات  نمی توانیم بگوئیم،  خود عنوان کند: رشتۀ کلام را به دستش بسپاریم. چه بسا که با یافتن  وقت و فضای لازم برای  آزاد شدن، کم کم و به آرامی  از ما  دور شود. اگر پا فشاری کرد  به آنچه که میخواهد بگوید گوش کنیم  :  به چه دلیل چنین قدرت و حتّی خشونتی  در بیانش احساس می شود ؟ ما چه چیزی را  آزموده، دیده  و یا شنیده ایم  که اورا اینچنین بیدار  و یا  دوباره  بیدار نموده ...او حتی در خواب هم دور از ما نیست؟ اگر به او گوش کنیم ،کم کم  خو اهیم  آموخت که چطور اورا  بهتر  بشناسیم و آنوقت می توانیم به او جواب دهیم. وکلمات مؤثّر  و قابلی را برای  آرام نمودنش پیدا کنیم.

زمانی را  که برای ساکت نمودنش نیاز داریم، نمی دانیم. باید صبور بود. البته باید بدانیم که اجتماع و دیگران به هیچ عنوان به ما اجازۀ جبران نمی دهند  ، جبران آنچه را که از دست داده ایم  ویا فکر میکنیم که از دست داده ایم. برگشت مدام  به آنچه که باعث عذابمان است ،  در جهت پیشرفتمان نیست  و یا حد اقل ظاهراً اینطور تصوّر می شود. در حالیکه باز کردن گرۀ نخهای سرنوشتمان است که  موجب ترقّی و پیشرفت می گردد. " گذشته " هرگز  گذشته نمی شود مگر اینکه بررسی شده ، هضم  و جذب شود.

هر اتّفاق روزمره نکته ای برای آموختن به ما دارد :هر تجربۀ شاد ویا دردناک سرشار از آموزش است. ولی  برای بیرون کشیدن این گنجینه، نیاز به زمان ، آرامش و سکوت داریم.  این زمان لازم میتواند با تجربه، صحبت،حضور ، گرما و عشق شخص دیگری غنی تر گردد. ولی فقط در سکوت عبادتگاه درونی ست که هر کسی می تواند سئوالهای واقعی را مطرح نموده  و به آنها پاسخ گوید . گوش کردن  به " دیگری " می تواند کمکی در جهت بهتر گوش کردن به  خودمان باشد.

از مسیر آزمونی که عبور میکنیم فقط خودمانیم که دلایل عمیق آنرا میشناسیم،  دلایلی که ما را به نقطه ای که در آن هستیم، رسانده اند. گاه  حتّی  بدون  آنکه  آگاه باشیم آنرا می دانیم. و طبیعتاً بدون آنکه بتوانیم آنچه را  که می دانیم ، ارزیابی کنیم. همینکه موج نا امیدی از سر گذشت، می فهمیم که می بایستی اینچنین می شد و آنچه را  که آزموده ایم لازم بود که بیازمائیم .  و به آنچه که می خواستیم در آن بیابیم ،پی میبریم.  1 " هرگز مشکلی  بدون   هدیه ای در دست برای تو ، وجود ندارد تو مشکلات را جستجو می کنی  چون به هدایایشان نیازمندی ".

 در میان  مشکلاتی که در روابطمان مشاهده میکنیم، عشقی، دوستی، خانوادگی، شغلی، حالات متشنّج ، مدام تکرار می شوند. تکرار ، قصد گفتن و دوباره گفتن همان نکات را دارد، فقط هربار قوی تر میگوید  تا اینکه بالاخره ما بشنویم. چه بسا  که در میان اطرافیان  به اسرار اعتراف نشده ای پی ببریم،  به اسراری که حقّ حرف زدن از آن را نداریم.  تکرار باعث می شود  که مسائلی را در آنسوی  "گفته شده ها" بشنویم : شنیدن  آنچه که گفته نشده . به شرطیکه در سکوت به آن گوش کنیم.

ولی هر چه بیشتر زندگی امکان تعمّق و تفکّر را در اختیارمان می گذارد، ما بهانه های بیشتری برای فرار از واقعیّت وجودمان پیدا میکنیم. واقعیّتی که ما را می آزارد و برایمان  مثل زندان  است. هر چه بیشتر آنچه را که به ما داده می شود – ویا خودمان  برای آزمودن  به خود داده ایم – مزاحم  وزیادی احساس کنیم، بیشتر از رویاروئی با خود  دچار وحشت می شویم. از خودمان فاصله  میگیریم، از دنیائی که برایمان مترادف درد و پیچیدگی ست. برای رجوع کردن به خود  باید کوشید.

 

[1]  ریشارد باخ 

 

 

یک عشق نا کام، و چه بسیار  مردان و زنانی که به دنبال  ماجراهای دیگری می روند   تا مرهم بر این زخم بگذارند، خود را به  بازوهای دیگری می سپارند تا  "دوستت دارم" هائی را بشنوند که فکر می کنند درمانگر آسیب وارد  شده بر روحشان است  !  آنها به امید جدیدی پناه  می برند، برای خود قصّۀ جدیدی  میگویند . از انتظاری به انتظار دیگر، از یک دلسردی به دلسردئ دیگر ...به کجا می روند ؟  فکر می کنند که بدون حضور  "دیگری" قادر به زندگی نیستند. ولی  در واقع آنها نمی دانند  که با خودشان چگونه زندگی کنند .  کسی که با خودش همراه نیست، همیشه تنهاست.  ولی کسیکه ترسی از تنهائی  ندارد ، هرگز تنها نیست.

اگر عادت کنیم که زمان و فضای  لازم را برای سکوت به خود بدهیم، تنهائئ غنی و حاصلخیزی  را کشف خواهیم نمود :  همان سکوتی که  حامل صلح و آرامش لازم برای گوش کردن به خود است، برای  واضحتر دیدن آنچه را که می آزمائیم، آنچه را که احساس می کنیم. ودر آرامش، ایده ها روشن گشته و هر چیز در جای خود قرار میگیرد.  زمانی را  که برای استراحت  به خود اختصاص می دهیم  و می گذاریم که مشکلات کمی آرام باشند ، ولو ناچیز ترین آنها در زندگئ روزمره، به ما امکان می دهد که هر روز بیشتر در نحوۀ سپری شدن  زندگئ خود حاضر  باشیم و آنهم در اوج کمال هر عمل. واینجاست که بعد از فرسودگی در پریشانی،  اثر نیروی تمرکز را در می یابیم. با تمرکز  روی  لحظه ای که زندگی میکنیم، احساساتمان را تشخیص می دهیم و می  پذیریم،  بدون آنکه با حضورشان احساس سنگینی کنیم.  بدون  دادن اهمیّت فراوان به احساساتی مثل  خشم و عصبانیّت،  بدون  احساس  لذّت – لذّتی بیمار گونه – از آذوقه رساندن به آنها،  با کوچکترین عمل و یا گفتۀ "دیگری" . دیگر به سر خوردگیها  و کمبود هایمان  بند نمی کنیم :  نمی گذاریم که بر ما چیره شوند. بر عکس میکوشیم که آرامشان کنیم.  اگر در خودمان صلح و آرامش را یافته باشیم.

 ایجاد آرامش در خود. از هزاران سال پیش ، تمدّنهای بزرگ،   نحوۀ  ایجاد آرامش را در زندگئ روزانه ، از طریق  مراقبه آموزش داده اند. در جوامع امروزی بسیاری از افراد  در جستجوی  این تعلیمات برای ایجاد شرایط لازم  جهت  آرامش روح  خود هستند. در مقابل سرو صدای   محیط زندگی و همچنین آشفتگی های روح، تجدید قوا نمودن در سکوت  یک امر ضروریست. ایجاد سکوت.

ایجاد سکوت یعنی از درون نگریستن به دنیای درونی خود، شنیدن سکوت قلب خود،  سکوت بین کلمات، چیزی که هرگز گفته نمی شود  ویا وقتی را برای  شنیدنش  در نظر نمی گیریم  ایجاد سکوت یعنی تخلیۀ احساسات بازدارنده و باز کردن جا برای امکان  گوش کردن به  طریقی  والاتر و لطیفتر، گوش کردن به نوای درون خود. یعنی  گوش کردن به  "جان" ، به آوای "جان" .

موسیقیدانی می گوید : "هر وقت که به سکوت می پیوندم، نوائی را که در جانم ساکن است می شنوم . واین نغمۀ درون ، به  نوازنده کیفیتی از ارتعاش و صدا را  منتقل می نماید  که آموختنی نیست . صدای "جان" آموخته  نمی شود، چرا که تمام مرزهای مادّی و تمام واسطه های تکنیکی را برچیده و اجرا کننده را در مسیر  یک گیرش مستقیم قرار می دهد، در مسیر  پیوستن به خلقت جهان "1

ایجاد سکوت یعنی  یافتن زمانی، خارج از زمان ، یک احساس جاودانگی. گوش کردن به خود ، برای گوش کردن به دنیائی  که مارا احاطه نموده است. اگر بگذاریم که سکوت در تمامئ وجودمان رخنه کند،  صدا  از ورای این سکوت به تمام سلّولها دست یافته  و هر سلّول با آن  زندگی به ارتعاش در می آید – تعدّد زندگی – که زندگئ کهکشانهاست.  زندگی  از ما عبور کرده  ودر ما ساکن می شود :  همان زندگی که ما از او هستیم و او از ماست. در عمق سکوت درونئ ما، یک فضای  بی انتها ، صدا را منعکس می نماید.

ایجاد سکوت یعنی  به تدریج ساکت نمودن دردها  و فریاد های  درونی. همهمه و هیاهوی دور و برمان  نیست  که ترسها و خشمهایمان را آرام می کند. رفتار متشنّج نیست که آرامش قلب را ممکن  میسازد. با پشت کردن به  یأس نیست که میتوانیم  با زندگی  مقابله کرده وامید را  دوباره  باز یابیم.

فقط با اختصاص دادن زمانی در طول روز، ولو چند لحظه، برای ایجاد آرامش و تنفّس  درست و  آرام است که می توان به خواسته های عمیق خود  گوش کرد  وروز  به روز  انتخابی  مناسبتر و بهتر داشت.

سکوت ، مقدّم بر مرمّت خود است.

 

 

[1]  موزیک دِ شوسه، اریک پیگانی، موسیقی و عرفان

 

"سکوت شرط  لازم موسیقی ست. او سیر و تعمّق در کهکشان  و پذیرش آنرا برای تماشاگرش ممکن می سازد . بدون یک سکوت پیشین، موسیقی ممکن نخواهد بود. من همیشه فکر می کنم که اولین آهنگ جهان، می بایستی در سایه روشن غروب از روی دریاچه ای بلند شده باشد ، جائی که خبری از وزش باد نبود" 1

 

 

[1]  یهودی منوهین ، "جان و آرشه"

 

 

           

 

رام نمودن  ترسهای خود...

فرار از سایه ات را متوقّف کن

تو خوب میدانی ، به هر کجا که بروی

او در تعقیب تو خواهد بود

به ترسیدن از خود پایان بده

چرا که با دور شدن  از خود

از  آنچه که هستی می گریزی

 

 

«من از همه چز میترسم؛ همۀ ترسها را در خود دارم . و آنها فلجم  می سازند. وحشتهای کودکیم را به خاطر می آورم ، زمانیکه کوچکترین حرکت  یاد آور خطر بود : در رختخوابم بی حرکت می ماندم . برای  زنده بودن ، مثل مرده می شدم : مخصوصاً انجام ندادن کاری  که بتواند  دشمن را خبر دار کند.» یک دشمن خیالی ولی یک ترس واقعی که همه جا را اشغال میکند .  او  به شکلی  تهدیدش را تحمیل می نماید ، که بی نام است – نه میدانیم از کجا می آید  و نه اینکه چه وقتی به ما می رسد – ولی  منتظرش هستیم  واز او می ترسیم . و اگر زندگی کردن به معنای ترسیدن است ، دیگر قادر به زندگی نیستیم، بیش از حدّ از زندگی  می ترسیم.

این ترس بدون ریشه  برای چه ؟  ترسی که نمی دانیم چیست و شکل همۀ ترسها را به خود میگیرد. هر چیزی را که می بینیم و می شنویم  بهانه ای برای ترسیدن است، موضوعی برای نگرانی. کوچکترین حرف، یک حرکت ناچیز و بی اهمیّت، می تواند ترسهایمان را بیدار کند و از آن پس دیگر فضائی برای تنفّس  وجود ندارد.  حتی شبها هم ملاقات داریم : اشباح نمی خوابند.  اگر  آنها قادر  به آزار ما هستند ، خودشان  عمری طولانی دارند. چاره چیست ؟  چاره ای نمی بینیم.

« وحشت و پریشانی در مغزم . همه چیز فریاد است .  دست و پایم را  گم میکنم .  این هیولای  درونم چیست که بدون توقّف  تعقیبم می کند ؟ »

 این احساس ترس و دلهره چیست که  نه فکری قادر به  ایجاد اعتماد و اطمینان در ماست ونه  کاری قادر  به آرام نمودنمان ؟ چه فاجعه ای را آزموده ایم که چنین اثری در جسم  و جانمان  باقی گذاشته است ؟ آیا مربوط به یک خاطرۀ قدیمی ست  که به عبور از روز و شبمان ادامه داده و آزارمان می دهد ؟ آیا پدرمان ، مادرمان ،  پدر و مادر های آنها  فریادشان را به ما منتقل نموده اند،  درد هایشان را  برای  ادامۀ بقا به ما داده اند  و می خواهند اشکی را ازچشمانمان  سرازیر کنند  که مانع ریزش  آن از چشمان خود  گشته اند ؟ قلب ما زندانئ دردی ست که آنرا  محرمانه و مخفیانه در خود نگه می دارد. و او قادر به دوست داشتن  نیست  بسکه این تشویش و نگرانی  مانع او از آزاد اندیشیدن است : مانع  هر فکری به غیر از موارد خطر.

« وقتی که دوست دارم ،  همیشه برای کسی که دوستش دارم می ترسم. با فکر از دست دادنش ، وحشتزده  هستم : اینکه مبادا ناپدید  شود و یا به میل خود ترکم کند.» ، « وقتی  عاشقم ، همیشه  می ترسم  که مبادا  در شأن او  نباشم و یا اینکه او زن و یا مرد  مناسبی برای من  نباشد.  در عین حال  هم از اینکه لایق او نباشم   می ترسم  و هم از اینکه زیاد به من می چسبد.» چه بسیارند کسانی که در رویای عشق هستند ، زمانیکه تنهائی برایشان  سنگین و نا گوار است  وهمینکه به کسی  علاقه مند  می شوند ، به جستجوی آرامش روحئ خود می پردازند. ترس و شکّ را نیز  وارد  میدان می کنند – چگونه دیگری را خوشبخت نمودن و "خود" باقی ماندن -  وشکّ به نوبۀ خود بر ترس می افزاید. تمام موقعیّتها در زندگی برایشان غیر قابل تحمّل است.  در چنین حالت "نا آرامئ روحی" نمیدانیم از کدام پنجره وارد شویم، پنجره هائی که  هرکدامشان ، دیدن گوشه ای از آسمان آبی را برایمان  ممکن می سازند. در کجا این آرامش را پیدا کنیم، آرامشی که اینقدر برای دیگران طبیعی جلوه میکند ولی در سرنوشت ما اینچنین بیگانه است؟

چه خوب و دلچسب بود  اگر یک لحظه  در حالتی توقّف میکردیم  که زندگی  ساده و لطیف به نظر می رسد. « چقدر زندگی سخت به نظر  میرسد. درحالی که هیچ دلیلی این عذاب را تأئید نمی کند. من فقط باید تنها باشم تا بتوانم  بدبختی ام را پنهان کنم، ولی آن تنهائی که دردم رابیشتر میکند  به چه کارم می آید ؟»

دنیا برای   کسانی که با تشویش محاصره شده اند، بیرحم است، این "ترس بی دلیل".  حتی نزدیکانشان نیز نمی توانند ظلمتی  را که آنها  در آن مشغول  مبارزه با خود هستند، درک کنند. در یک جامعۀ "عادّی" که به نظر میرسد  هر کسی سعادت خود را  یافته است ،  آنها  "دیوانه"   جلوه میکنند. کسی که آرامش خود را از دست داده  ، تصوّر میکند  که برای همیشه توانائئ خوشبخت   بودن را از دست داده  است.

« در جائی که  که  دیگران لذّت می برند، من همیشه بدترین را می بینم».  نگرانی می تواند  مربوط به یک آزمون  واقعی باشد،  برای گذراندن آنچه که در پیش داریم،  ولی گاه نیز از جائی سر  در می آورد که انتظارش را نمی کشیم.  زندگئ بعضیها با دیدگاههای  غم انگیزی محاصره شده است. آنها مدام  تصادف ، وقایع غم انگیز و بیماری را می بینند،  در  رابطه با خود  و یا افراد مورد علاقه شان.  نزد خود ویا در سفر ، تصویر یک فاجعه از روحشان میگذرد  و خود را بر آنها  تحمیل میکند . یک زندگئ دیگر ، سوار بر زندگئ عادّی  ودر حال گذر  می شود. یک کابوس بیدار که از واقعیت سبقت می گیرد. آنها  همزمان ، کارگردان و اجرا کنندۀ  این صحنۀ غم انگیز  و تخیّلی هستند.  خوب  میدانند که داستان، "واقعی نیست" ولی هیجانشان  چنان شدید است که  آنها را  کاملاً مجذوب  خشونت  تخیّلاتشان ، باقی میگذارد. آیا در چنین ظلمی با خود  می توان احساس "خوشایند"ی  یافت ؟

برای  بعضی ها ، آزمودن یک واقعۀ غم انگیز، کمتر دردناک به نظر می رسد تا ترس از اینکه شاید یک روز با  آن روبه رو  شوند. گوئی به هیچ طریقی نمی توانند  ترسشان را تسکین دهند مگر با نشان دادنش. «  من  ناراحتم قبل از اینکه دلیلی برای ناراحتی داشته باشم.   از پیش ، مدام از آنچه که در هراسم ، درد می کشم. حتی فقط با فکر کردن به آن ، بدبختی حاضر می شود؛  ولی آیا به این دلیل نیست که چون بدبختی را در خود دارم، مدام به آن فکر میکنم؟» تصوّر خطر ، زمانیکه که حتّی کوچکترین احتمالی هم  برای آن وجود ندارد، حضور بدبختی را آشکار می سازد، حتّی در خوشایند ترین شرایط زندگی.

این بدبختی از کجا می آید؟ آیا واقعیتی در زندگئ روزمره است  ویا اینکه مربوط به دنیای تخیّلات ؟ «من نمی توانم بپذیرم که منشأ چنین درد وعذابی باشم.» کسی که رنج می کشد نه تنها در عذاب است، بلکه خود را به خاطر رنج کشیدن، مقصّر نیز می بیند . و احساس تقصیر نیز به رنجش اضافه می شود. آیا روزی از این دایرۀ جهنّمی خارج خواهد شد : او رنج می کشد از اینکه مقصّر است و احساس گناه و تقصیر می کند از اینکه  در حال رنج کشیدن است ؟ او زمانی از این دایره خارج خواهد شد که به منشأ تقصیرش  آگاه شود.

کسانی که  صحنه های    غم انگیز را تصوّر می کنند،  واقعیتّهای غم انگیزی را در سر دارند،  و مخصوصاً  احساس گناه  عمیقی  در رابطه با این  صحنه های غم انگیز. بچه هائی که در مرگ   خواهر ویا برادر کوچکترشان  حضور داشته اند، خود را مقصّر می دانند از اینکه نتوانستند کاری  برای زنده ماندن او انجام دهند  و همینطور از اینکه مجبور به  ادامۀ زندگی هستند، در حالیکه او زنده نیست، علاوه بر آن، از آنجائیکه " او دیگر نیست"  آنها نمی توانند عشق پدر ومادر را با او تقسیم کنند : چرا که تمام  جا را تصاحب کرده اند و جای "او" را نیز . و شبح "او"ئی که دیگر نیست ، دست از ادامۀ حضور بر نمی دارد.

در نتیجه  آنها در تمام طول زندگئ خود به مبارزه بر علیه "او"  ادامه می دهند،  "او" که مثل  یک روح ، آمادۀ گرفتن  "جا"ئی ست که آنها روزی  آنرا غصب نموده بودند. مشکل اینجاست که آنها نمی توانند این "جا" را از دست بدهند – چون احساس عدم موجودیّت خواهند کرد – ولی  باز بد تر ، قادر به تصرّف آن نیز نمی باشند.

 چرا که دوباره خود را متّهم به ربودن "جا"ی  متعلّق به "او" میبینند. اگر احساس تقصیر  برما چیره شود میتوانیم با مبارزه  ، آنچه را که میخواهیم به دست  بیاوریم ، ولی همینکه  از آن ما شد، ما را وادار به نابودئ  این  سعادت و خوشبختی  می نماید ، همان خوشبختی که در فکر و یا در واقعیّت  به دست آورده بودیم.

بعضی ها پدر و مادرشان  را در شرایط غم انگیزی از دست داده اند. گاه هنگام وقوع حادثه ، سنّشان کمتر  از آن بود که بتوانند ناراحتئ خود را  در رابطه با این غیبت  به یاد بیاورند. ولی کماکان از یک احساس تقصیر در رابطه با این مرگ رنج میبرند.  خانم جوانی دقیقاً در سنّی که مادرش فوت کرده بود ، دچار افسردگی شده ، بدون یافتن رابطه ای بین این دو، چرا که فکر میکرد  « بسیار بچه بود و مادرش را چندان نمی شناخت و واقعه را کاملاً از یاد برده است». او در واقع مزۀ زندگی را از دست داده بود و در جسم خود  در مرحله ای  رنج میکشید   که  دارای همان شرایط مادرش  به هنگام تصادف بود . و آگاهی به این مسئله ، به تدریج میل به زندگی  را به او باز گرداند!  او "می توانست" زندگی کند و حتی اگر زندگئ مادرش به طور بیرحمانه ای متوقّف گشته بود، او حقّ داشت که خوشبخت باشد  ولو با آگاهی به اینکه مادرش  هرگز خوشبخت نبوده.

چه بسیارند کسانی که مانع خوشبختئ خود می شوند چون والدینشان از  آن  محروم بودند.

پدر بزرگها و مادر بزرگها نیز نقش مهمّی دارند : بچه ها میتوانند یک کابوس تکراری  را در رابطه با ماجراهای غم انگیزی که آنها پشت سر گذاشته اند، در خود حفظ  کنند  : «من خواب میبینم که در حال  ادامۀ جنگ هستم» ، «  امروز صبح با هول از خواب پریدم؛  می خواستند مرا در یک اردوگاه  حبس کنند». جنگهائی را تعقیب می کنیم که نسل گذشته با آن در گیر بوده اند ، و مخصوصاً در جنگهائی که شکست خورده اند. جنگها  و همینطور  بیماریها، ورشکستگی ها، بد رفتاریها، ترک شدنها و فریبها.  به دست آوردن  مال و  لذّت از  خوشبختی را بر خود ممنوع می سازیم ، چون گذشتگان ما از آن  محروم بوده اند.

 تصوّر نمودن این وقایع غم انگیز ، همان  درد کشیدن با گذشتگانمان است؛  اندکی شرکت نمودن در  رنجشان، سهیم شدن با آنها، حملشان بر روی شانه هایمان،  گوئی که به این طریق می توانیم  تسکینشان  دهیم.  والبته  تسکین دادن وجدان  خودمان : اگر ما هم رنج بکشیم ، دیگر مقصّر نیستیم. ما هم  مثل آنها سهم رنج خود را داریم "در میان" درد ،  از رنج کشیدن کمتر میترسیم. همینکه موضوع ترسمان را یافتیم ، گاه از آن آزاد می شویم.

ترس ما اغلب تصوّر ترس است.  تصویری را از آنچه که ممکن است  رُخ دهد ، در ذهن خود  می سازیم، از اعتقاد به یک شکست، از یک "باخت" از یک بدبختی  که فکر می کنیم  جان سالم از آن به در نخواهیم برد. در تمام زندگی  از آنچه که ممکن است رُخ دهد، رنج می بریم .  ما جلوتر از درد می رویم بدون دادن پاسخی به او ، ما قبل از رنج کشیدن در میان درد هستیم.

"اتی  هیل  سوم" که دفتر     خاطراتش را از زمان تبعید حفظ نموده است ، در کتاب خود ، درس زیبائی  از امید و زنگی  را به ما هدیه میکند :« بزرگترین مانع  همیشه تصویر است  و نه واقعیّت [...] تصویر  عذاب را – که خود عذاب نیست ، چون خود  عذاب بارور است و می تواند  زندگی را ارزشمند سازد – باید  شکست. وبا خُرد کردن این تصاویر که زندگی را  پشت میله های خود حبس میکنند،  زندگئ واقعی را  در وجودمان  آزاد می سازیم ، در زندگئ خودمان همچنین در زندگئ بشرّیت».1

چیزی که در قلبمان سنگینی می کند و مانع پیشرفتمان می گردد، بیشتر وزن نگرانیهاست   تا دست و پنجه نرم کردن با خود مشکلات در  واقعیّتشان. اگر مشکل وجود داشته باشد  نیروی لازم را برای مقابله با آن پیدا میکنیم.در مقابل یک دشمن آشکار – جنگ، بیماری، تصادف، عزا – مجبوریم که با خود مبارزه کنیم «مسئولیّت واقعیّت را  بپذیریم و آنرا بر دوش بگیریم»  2    سرمان  را بالا نگه داریم... و آنوقت هر لحظه  یک پیروزی  در میان آزمونی ست  که در حال گذراندنش  هستیم. در حالیکه ترس  ما را وادار به پائین انداختن سر و چشم  میکند. برای اینکه خطری را که ممکن است رُخ دهد  ببینیم ،  از آنچه که در مسیرمان قرار گرفته ، هیچ نمی بینیم.

ممکن است ترسمان از اتّفاق مجدّد  واقعه ای باشد که قبلاً تجربه نموده ایم؛  ولی این ترس ، مخصوصاً از ناشناس است؛  ازاین میترسیم که مبادا  در مسیرمان با عاملی رو به رو شویم که نمی شناسیم  : با عاملی که احساس میکنیم  قادر به مقابله با آن نیستیم ، چون هرگز با آن مواجه نشده ایم، از فراری به فرار دیگر ، از جادّۀ زندگی دور می شویم  و خود را از زیستن  محروم می سازیم. به این طریق  دقیقاً دردی را که تا این حدّ در فکر  پیشگیری از آن هستیم ، تحمّل می کنیم : اشغال ذهن با ترس ،  بدتر از واقعه ای ست که از آن می ترسیم.  آنقدر که از ترسهایمان  محافظت میکنیم ، مراقب خودمان نیستیم . ترس ، روح وقلب و جانمان را تسخیر  می کند. در هر تنفّسمان. برای چه  چنین عذابی ؟  این عذاب ، زهری را در وجودمان  تولید میکند  که خوبی وزیبائی را ، به محض چشیدنش نابود می سازد. هنوز  لقمه را غورت نداده ،  برایمان تلخ است... همینکه ازدواج صورت گرفت، عروس  بیش از حدّ زیبا به نظر می رسد ، همینکه بچه به دنیا آمد ، ممکن  است بمیرد.  گوئی که خوشبختی برای ما نیست .  مثل اینکه ما حقّی در آن نداریم. ترس اغلب اینست :  تنبیه نمودن خود  برای  آن  خوشبختی  که خود را لایقش نمی دانیم.  وقتی زندگی  هدیه ای به ما می دهد، لذّتش جزو آن نیست.  اینچنین زندگی را سپری می کنیم بدون آنکه واقعاً زندگی کنیم.

-[1]  ـETTY HILLESUM

2 یک زندگئ منقلب(اتی هیلسوم)

 

ولی اجازه ندهیم که در زندگی ترس برایمان تصمیم بگیرد : با زیاد گوش کردن  به او  روزی  متأسّف خواهیم شد. قبل از هر چیز  متأسّف برای ترسی که اینقدر از او حرف شنوی داشته ایم : هیچیک از کارهائی را که دوست داشتیم ، انجام ندادیم و اجازه دادیم که فرصتهای پیش آمده از دستمان بروند. « این زن  دوستم داشت ، منهم همینطور ؛  ولی از دستش دادم چون فکر می کردم  آماده نیستم .» ،  « من امکان تغییر  وضعیّت  زندگیم را داشتم،  ولی توانائیش را در خود نمی دیدم . بنا بر این در همین نقطه باقی ماندم ،  در این رابطه  و این زندگی ، که به رنج بردن از آن  ادامه  می دهم. » حالا می دانیم ، موقعیّتهائی هستند  که نباید بگذاریم  از دستمان فرار کنند. به شرطیکه  در اولین فرصت  آنها را بقاپیم.

 برای دست وپنجه نرم کردن با این ترسها ، اوّل  باید آنها را دید. دیگر از ترسیدن نهراسیم، از شیطانهای درونمان فرار نکنیم. بعضیها رویا روئی با آنها را ردّ میکنند : به محض برخورد با مانع یک قدم به کنار می گذارند. به نظر می رسد که نحوۀ راه رفتن خرچنگ را در پیش گرفته اند. فقط جا به جا می شوند : جا را در انظار  عوض میکنند. آنها به جای تعویض نحوۀ دیدنشان،  موضوعات مورد دیدن را عوض می کنند. وبه این طریق  امید وارند که همه چیز  رو به راه  خواهد شد : فقط با یک قدم به کنار گذاشتن.

مشکل ترس همین است : به حدّی می ترسیم که مدام  راه حلّی را جستجو میکنیم که فرار از آن را  ممکن سازد. به جای قدم برداشتن در راه راستی که در جلوی روی خود داریم، کوره راههای پیچ در پیچ را در پیش میگیریم،   مسیر هائی را که فقط برای خودمان دارای مفهوم می باشند.  ودر ضمن برای اینکه خیلی زود درمانده نشویم و در جهت دادن به اعمالمان  ناتوان باقی نمانیم ، می بایستی  از حسّ جهت یابئ خیلی خوبی هم برخوردار باشیم.  به کجا می رویم ؟

به آنجائی می رویم که می توانیم. نه آنجائیکه می خواهیم :  آنجا بیش از حدّ خطرناک است. جائی که میتوانیم  ، آنجائی ست که  دلخوشیم از اینکه جادّه را خالی از هر تهدیدی می بینیم، هر عاملی که بتواند  آسایشمان را خدشه دار نماید. طبیعی ست. مثل لاک پشتی  که به آرامی سرش را از زیر لاک خارج کرده و به چپ و راست نگاه می کند تا مطمئن شود که راه باز است. طعم ماجراجوئی بیشتر در افکارمان نمودار می شود  تا در اعمالمان.  در میدان عمل دو پیش بینی ، بیش از یکی می ارزد؛  می دانیم که یک مرد آگاه و محتاط به دو مرد می ارزد.  ولی یک مرد بیش از حدّ محتاط و آگاه  دیگر پشیزی هم نمی ارزد.

اگر دقت و توجّه  لازم است، افراط در احتیاط هرگونه تجربه ای را ممنوع می سازد؛ و به همراه آن شناخت جادّۀ درست را. اگر قرار باشد  که دورتر از  "ترس" نرویم ، پس چگونه باید روزی بر ترسهایمان چیره شویم ؟  ولی خُب در این مسئله فقط "خواستن"  مطرح نیست. عاملی در وجودمان  مانع از پیشروئ ماست. او بی حرکت می ماند  و کلیّۀ شور و خیز و هیجاناتمان را  متوقّف می سازد. در مقابل شیب جادّه، دلهره، کوچکترین  حرکتی را ممنوع می کند. در هواپیما، در آسانسور ، و گاه در اتوموبیل، نیاز مُبرم به "خارج شدن" داریم : فرار از جای بسته ای که زندگیمان را به خطر می اندازد.  حرکات و سخنانی نیز هستند که از مرز منظور و  نیّت  عبور نمی کنند : « نه اینکه نمی خواهم ، ولی نمی توانم با او صحبت کنم. کلمات در گلویم گیر می کنند.»  می دانیم  در کاری که قصد انجامش را داریم ، هیچ خطری تهدیدمان نمی کند و حتّی شاید  بر عکس باشد. ولی خوب  "قویتر از منست". ما زندانئ ترسهایمان هستیم.

این ترسها اغلب در آنچه که تجربه اش را بر خود ممنوع می سازیم، شناسائی می شوند. نمی توانیم در جهتی قدم برداریم که در واقع  مسیر میل و علاقۀ ماست. «لذّت برای من ممنوع است» ،این گفتۀ مردی ست  که خاطرۀ شنا کردنش را در کودکی به یاد می آورد وهر جا که پایش بر زمین  نبود  ، متوقّف می ماند. وقتی هم  لذّت  مخاطره نمودن را بیشتر در عرض استخر چشید ، می بایستی بر میگشت. هر کسی یک مرز نامرئی برای خود ایجاد می کند، مرزی که در آن سویش ، لذّت اکیداً ممنوع است. مثل اینکه  در یک  کشور بیگانه باشیم :  رها شده به خود و سرگردان در دنیائی تهدید کننده  و متخاصم که نه قانونش را  می شناسیم  و نه نحوۀ استفاده از آن را. آیا دنیای لذّت بر ما ممنوع ست ویا اینکه  خود آن را بر خود ممنوع می سازیم؟

آیا مثل  دون ژوآن ، شخصیّتی فرمانده داریم ،  که ما را در حالتی قرار دهد  که  مایل به مبارزه با آن باشیم؟  ما نه تهوّر و جسارت او را داریم  ونه بی خیالی  و بی وجدانئ مطلقش را؛  ولی هرکسی می داند که در محدودۀ وجود خود، کجا باید جسارت و شهامت بیشتر و وسواس  کمتری نشان دهد. هر کسی نیروی "ممنوعه" های خود را می شناسد : آنجائی که  "قانون پدری" با همۀ امیال مخالفت نموده   و سر سختانه ردّشان میکند : این قانون یا از ورای یک تحکّم واقعی شنیده می شود  ویا به طریقی  در درونمان ساکن شده است. این قانون پدری می تواند از طرف مادر  ویاجامعه باشد. این قانون تکلیفی ست که همزمان با عشقی که به ما داده می شد، در مغزمان فرو رفته . این دو جدا نشدنی هستند. به همین خاطر است که تا این حدّ برای آزاد شدن مشکل داریم :  چرا که آزاد کردن خود از "ممنوعه"ها  به معنای از دست دادن عشق است.

به همین دلیل ترسهایمان قدرت زیادی روی ما دارند. نیمی از وجودمان مایل به دست به کار شدن و اقدام نمودن است در حالیکه نیمۀ دیگر مانع اوست. مثل اینست که مدام  حامل یک موجود  اهریمنی در خود باشیم  وچون بازیچه ای در دست او که با بازی دادنمان، مارا تبدیل  به ستمگرانی نسبت به خودمان  می نماید :  به همان نسبت  که ما افسار اوضاع را از دست بدهیم و ندانیم که چه کاری باید  انجام  دهیم، او بیشتر در ما ایجاد وحشت می کند.  تا آنجا که بالاخره از آنچه که بیش از همه می ترسیم ، خود ما هستیم. هر قدر هم بر علیه ترسمان بجنگیم، صورتک های او آنقدر متنوّع و گونا گون است که به محض رام نمودن یکی از آنها، دیگری مارا به مبارزه می طلبد. فکر میکردیم که رها شده ایم ولی  باز دوباره خودرا مواجه با مرزها و محدودیتهایمان می بینیم. ترس، یک حیوان چسبنده و سر سخت است. به آسانی جا را خالی  نمیگذارد : چیزی  در بالا مایل به رها نمودنش نیست . وقتی که یک وضعیّت جسمئ نادرست را تصحیح میکنیم – کجی و انحرافی را که بدنمان به  آن عادت کرده بود – جسم با تنشی دیگر، واکنش نشان می دهد : مثل  اینکه نگران این آزادئ ناگهانی باشد. حالا با این آزادی  که تا کنون از آن بی خبر بود چه کند ؟  همینکه افق دیدمان وسیعتر شود ،مجدّداً به لانۀ گرم ونرم  وراحتمان  بر میگردیم. چه خوب است  به آزادئ خود اندیشیدن.  آنرا تجربه نمودن : ماجرائی دیگر...کم کم... پرنده از لانه پرواز می کند. پرندگان به لانۀ "پدر و مادرشان" بر نمی گردند . ولی ما انسانها با پرواز مشکل داریم : از ترک نمودن مکانی که در آن احساس امنیّت می کنیم. بعضیها با مراجعه به نقشه و راهنمای مسافرت، آغاز میکنند . قبل از به خطر انداختن خود باید همه چیز را پیش بینی کنند، حتی ناچیزترین جزئیات سفر آینده شان را. هیچ چیز نباید به تقدیر رها شود، چرا که ممکن است منشأ یک اتّفاق غیر منتظره باشد  واتّفاق غیر منتظره هم  منشأ ناراحتی . و برای پیشگیری از خطر این ناراحتی، عدّه ای به این نتیجه می رسند که بهترین کار، نزد خود باقی ماندن است. "خود"ی روز  به روز  محدودتر وبسته تر  . "خود"ی که هرگونه گشایش ، در کلّ به روی  دنیا و به ویژه ، به روی "دیگری" را بر خود ممنوع می سازد. یک "خود" واقعاً  غم انگیز.

ناشناس ، مطمئنّاً می ترساند.  ولی کسی که  مانع ورود او به زندگیش گردد، به زودی  کار  دیگری جز تماشای خود نخواهد داشت. بسیارند کسانی که مسحور آینه ای هستند که فقط تصویر خودشان را به آنها نشان می دهد، و آنها نیز  با مدام نگاه کردن به این تصویر، به بی ارزش نمودن  و پائین آوردن نقشهای او می پردازند. آنها با شور و هیجان ، نکاتی را "که مناسب و جالب نیستند" دیده و  برآورد می کنند و با لذّت ، بر آنچه که مانع " بودن" و "زیستن" شان است ، تأکید می ورزند. هر چه بیشتر به خود می نگریم، کمتر خود را دوست داریم.

هر چه بیشتر خود را به روی "خود" می بندیم، کمتر خود را  می بینیم، چون ، "آنی" را که می بینیم ، دیگر خود ما نیستیم.  او "خود"ی ست بدبخت و ناراحت از آنچه که هست، آگاه به کمبود ها وبه همان نسبت محدودیّتهایش ،  مدام  مواجه با مشکل برای گذر از ترسها ودر نتیجه عدم امکان پیشرفت. چطور می توانیم به خود بها داده و خود را عزیز بداریم ، در حالیکه به خود امکان پیشروی نمی دهیم، امکان خارج شدن از کوره راههای همیشگی،  و رفتن به آنسوی ممنوعیّتهائی که بر خود  تحمیل می کنیم؟ چگونه به خود بنگریم زمانیکه هیچ اقدامی برای نزدیکتر شدن به آنچه که آرزو می کنیم ، انجام نمی دهیم ؟

کمی جرئت : اولین قدم ممکن همین است .

چه  احساس خوشایندی  در پی مقابله   با چیزی که آنقدر ما را میترساند و هم اکنون مسخره و ناچیز جلوه می کند.  از ماجرای کوچکمان پیروز خارج می شویم،  مائی که اغلب برای  سنجش وسعت اعمالمان تنها هستیم . ولی مهمّ نیست ، یک پیروزی   در مقابل خودمان به دست آورده ایم، یک قدم مصمّم ؛ از این پس  دیگر در مورد این مسئله به عقب بر نمیگردیم. در حالیکه آنکس که خود را از مقابل رقیب کنار میکشد  ودر مقابل  کوچکترین مانع عقب نشینی  میکند، همزمان ، قدر و احترام خود ونیروی  لازم برای مبارزه  با شیاطین  درونش را از دست می دهد .  یک قدم عقب نشینی ، قدمهای دیگر  را در پیش دارد و به زودی  شاهد سرعت خود در فرار خواهیم بود، و اگر این فرار ظاهراً یک خطر را دور سازد، ما را در مقابل  خطر بزرگتری قرار می دهد :  خطر از دست دادن  "خود".

«برای خود حقّی قائل  نیستم . همیشه خودم را بعد از دیگران میگذارم . "بعد از" کسانی که آنها را مهمتر از خود میبینم. آنها چطور بودند ؟ نمی دانم . دیگر چیزی  به یاد ندارم. ولی آنها را به خودم ترجیح می دادم.» ما می توانیم بهترین چیزهای زندگیمان را به دیگران بدهیم، می توانیم  تمام خواسته هایمان را قربانی کنیم، فقط به این امّید که مورد عشق و محبّت قرار گیریم.

چه انتخابی داریم ؟ ما می دانیم، هر چه بیشتر از موقعیّتهائی خاصّ ، ترس داشته باشیم، بیشتر محکوم به قرار گرفتن در آنها و تجربه  نمودنشان هستیم : فقط  اندیشیدن  به آنها  مترادف با خلقشان است. « التماست میکنم ، ترکم نکن» حتی اشاره به این مسئله روی "دیگری" دقیقاً اثری  معکوس دارد. بر عکس آنچه که آرزو می شد . "ترک نمودن"  از آن پس در محدودۀ فکر  طرف مقابل قرار می گیرد، تقریباً قابل پیش بینی. و کم وبیش آگاهانه، خود را با آنچه که از او انتظار می رود، مطابقت  می دهد،- حتی اگر این مسئله به شکل منفی  عنوان شده باشد - . ما به "دیگری" القاء میکنیم که چه رفتاری با ما  در پیش  گیرد.

« من همیشه می ترسم که فراموشم کنند . اگر هر روز  و به طور مکرّر  نگاهی را دریافت نکنم که موجودیّتم را ثابت کند،  گرفتار تشویش و نگرانی می شوم.» این زن جوان ، از اینکه در انتظارش نبودند رنج می برد؛ تولّد او  در برنامه نبود. فقط بعد از اینکه برادر دوقلویش متولّد شد  متوجّۀ حضور او گشتند.  و در حالیکه برادرش به منزل  رفت، او را چند  هفته در محفظه نگهداری نمودند  : دورۀ تأخیر، تبعید،  کنار گذاشته شدن .  وسر آغاز ترس که هنوز هم  ترکش نمی کند : ترس از اینکه مبادا کسی اورا نبیند و موجودیّت و زندگیش را به هیچ برگزار کند.  ترس از  طرد شدن، کنار گذاشته شدن، به حساب نیامدن؛ تمام  کلمات  مترادف  "فراموشی".

برای او همیشه  "دیگری" فرمانروای مکانی ست که متعلّق به اوست.  صاحب جای خود بودن ، به معنای بیرون کردن دیگری از آنجاست. ویا اقدام  به "یافتن جای کوچکی" در کنار کسی که اینچنین مسلّط بر زندگئ اوست و تصوّر میکند که بدون او قادر  به زیستن  نخواهد بود. دقّت و توجّه دردناکی که او نسبت به دیگران دارد ، در واقع کوشش همیشگئ اوست برای اینکه اندکی به او توجّه شود. او در این مرحله است :  گدائی کردن عشقی که به شرط عرضه نمودن آن  توسّط خودش ، به او داده خواهد شد. چه خوب  میشد اگر او می توانست احساس  کند  که بدون اقدام به کاری جز "خود" بودن ، این عشق به او داده می شود : همانی باشد که هست.

ولی شکّ حاضر است، باپا فشاری و سماجت ، کور در مقابل ابراز وجود عشق ،  سر سخت علی رغم تمام علائم دوستی و رفتار مهر آمی، در مقابل کوششهای   مأیوس کسی که می خواهد اورا مطمئن سازد : « من بیش از حدّ خود را بینوا احساس میکنم». کسی که خود را کمتر از هیچ می پندارد، چگونه می تواند تصوّر کند که نگران او هستیم و به او فکر می کنیم؟  برای کسی که هرگز "دیده نشده" ویا خیلی کم ، هرگز شنیده نشده  ویا خیلی بد.  چگونه می توان فکر کرد که این مسئله ممکن است طور دیگری باشد. : که همراهئ او  می تواند  خوشایند باشد و حضورش پر از لطف برای دیگری ؟ وقتی که انسان  اشباع از چنین زهری باشد ، "دیگری" صدای افکار سیاه و عذاب  درونئ خود اورا منعکس میکند . بازتاب  افکارمان با دنیای خارج تشدید می شود.

کمترین عدم پذیرش از سوی "دیگری" ، شخص را به سوی آنچه که  "قبلاً تجربه نموده" رجوع می دهد، پیش پا افتاده ترین انتقاد، یک محکومیّت مطلق برای زندگئ اوست، کوچکترین فاصله گرفتن – یا عملی که اینچنین برداشت شود – در اوزخمی را تحریک می کند که همواره آمادۀ بیدار شدن است. فاصله بسیار کم است بین  خود و "دیگری"،  بین خود و  خود : کسانی  که خیلی زود زخمی می شوند، قادر به کوتاه آمدن  در مقابل خود نیز نیستند. برای آنها  همۀ موضوعات سوزنده محسوب می شوند، حسّاسیّت  بیش از اندازه،  عکس العمل های افراطی نسبت به هر اندیشه و تأمّلی. چرا که آنها "نیمه پیمانه" ندارند، بدون نرمش، فاقد تحمّل  در مقابل چیزی  که وارد چهارچوب معیارهایشان  نمی گردد : برای اینکه خود را مورد علاقه احساس کنند، فکر میکنند که باید اینچنین باشند  و نه طور دیگری و اینکه "دیگری" باید اینچنین رفتار کند. بسیارند کسانی که هرگز آنچه را که به آنها داده شده ، در نظر نمی گیرند  و به حساب نمی آورند.

آیا پدر ومادر هرگز به اندازۀ کافی نمی دهند ، یا اینکه بچه ها هرگز از آنچه که دارند  راضی نیستند ؟  در طول زندگی یک سئوال  به عناوین مختلف به سویمان بر میگردد : آیا  دیگری با رفتارش  منشأ رنج درونئ من است  یا اینکه من  هستم که نمی توانم مورد علاقه قرار گیرم ؟ آیا حقّ دارم  از آنچه که زندگی به من نداده ، گله کنم ؟  و یا اینکه باید بفهمم به چه دلیل  زندگئ من مطابق با آنچه که انتظارش را دارم نیست ؟ در یک کلمه :  تقصیر من است و یا تقصیر "دیگری" ؟

آیا  ترسهای من با دنیائی که به طور آشکار نا عادلانه ، بی رحم و ترسناک است، توجیه می شوند، و یا اینکه این ترسها منشأ سرنوشت ناعادلانه ، بیرحم  و ترسناکی هستند که متعلّق به من است ؟ در چه موردی و تا چه اندازه  انسان مسئول زندگئ خویش است ؟  بین حالتی کمی بدبینانه – "تقصیر دیگران است" – و یک گرایش به احساس تقصیر و گناه در خود – "همه تقصیر من است" – دیدگاههای  نا مشخّص و مبهم  فراوانی  نسبت به زندگی وجود دارند، نسبت به زندگئ خود ما. و ما می توانیم همزمان ،  آگاه به مسئولیت خودباشیم و همینطورآگاه به  آنچه که بر عهدۀ "دیگری" می گذاریم. دیدن "دیگری" نه تنها مانع از دیدن خودمان نمی شود ، بلکه  دیدن او، مارا  به  خود رجوع می دهد.

کافیست که ببینیم دیگران چه رفتاری با ما دارند تا ایده ای از چگونگئ نگاهمان بر خود  داشته باشیم : دوست داشتنی ، کمی،  زیاد... ویا اصلاً. از آنجائیکه مدام مورد بد رفتاری قرار گرفته ایم ،  خود را لایق  رفتاری  به غیر از آنچه که تا کنون دیده ایم ، نمیدانیم. اگر بر عکس ، زندگی بر وفق مرادمان بوده ، به اندازۀ کافی نسبت به خود  نظر لطف داریم که بتوانیم  کسانی را که خیر خواهمان هستند ، به خود جلب کنیم. در واقع گاه در بهترین حالت خود هستیم، در کمال توانائی ؛ و گاه با ممنوعه های نامرئی ، در تمایلات و اوج گیریها متوقّف می شویم،  و ممنوعه ها ، مانع  از حضورمان در جائی می شوند که برای مورد محبّت قرارگرفتن، بسیار حائز اهمیّت است. اگر می توانیم ، حتی برای مدّت کوتاهی هم که شده ، پادشاه و یا ملکه بشویم ، چرا هر لحظه در زندگئ خود اینچنین نباشیم ؟

گاه خودرا  در وضعیّتی می یابیم که دیگران  یا هرگز آنرا لمس نمی کنند  ویا خیلی کم ، ویا بر عکس  دیگران را در روابطی می بینیم  « که به هیچ عنوان  قادر به پذیرفتن آن در مورد خودمان نیستیم». هر کسی  تا اندازه ای سر نوشتش را  به نسبت نیازش به مورد علاقه قرار گرفتن  و یا ترسش  از به اندازۀ کافی مورد توجّه و علاقه  نبودن، خلق  میکند. ما آنچه را خلق میکنیم که قادر به تحمّلش هستیم، یا اینکه آنرا می شناسیم، یا به این دلیل که باید آنرا بیازمائیم تا از آن بگذریم  ویا  به این خاطر  که ترجیح می دهیم از ترسها فرار کنیم   وتا انتهای خواسته هایمان پیش رویم. ترس ما از زندگی مانع زیستن ماست. آیا  میل به زیستن  می تواند  مانع  از ترسمان گردد ؟

میل به زیستن را باید در خود پروراند، چرا که گاه دچار کمبود آن می شویم. به تدریج با پشت سر گذاشتن کودکی ، شکّها مستقر شده  وبه ترس "مورد علاقه قرار نگرفتن"  مبدّل می شوند : و میل به زندگی غایب است زمانی که  نگرانئ "مورد علاقه بودن" بیش از حدّ حاضر باشد.  وقتی که هرگز از جائی که به ما داده شده، مطمئن نیستیم،  چگونه میتوانیم جائی را در خود به تمایلاتمان  اختصاص دهیم؟ اگر فکر کنیم جائی که به ما داده شده، همانی ست  که ما برای خوشبختی  به خود  می دادیم،  آنوقت می توانیم  پذیرای  خواسته هایمان  باشیم  بدون  آنکه بگذاریم ضعیف شده و تقلیل  روند. به این طریق آنها را همیشه  زنده نگه می داریم.

ولی اگر حالتی چسبنده داشته باشیم – اولین عکس العمل نوزاد عمل  گرفتن اشیاء است – با کمترین نشانۀ محبت  از سوی "دیگری"، زندگیمان از آن پس  وابسته به کسی خواهد شد که لطف کرده  ودستش را به سوی ما دراز نموده است.  آیا  چنین برخوردی  به معنای رهاکردن، طرد نمودن ، فریب دادن و خوار کردن  خودمان نیست ؟  ما از عدم توانائئ خود  در تنظیم  رابطه ای  رنج میبریم که برایمان منشأ زندگی ست؛  و هر چه بیشتر وابسته باشیم، بیشتر ترس از دست دادنش را داریم. وهر چه بیشتر از ترک او واهمه داشته باشیم، بیشتر به او وابسته می شویم. دیگربرای از دست دادن عشق نترسیم : او هرگز مارا از دست نخواهد داد

تمام کار ما به  عنوان یک انسان، انسانی درحال تحوّل ، همین آزاد نمودن " گرفتگی" هاست تا روزی که مستقل شویم :  بیاموزیم که با "بالهای خود پرواز کنیم " . باید بر نیروهای درونئ خویش تکیه کنیم ونه روی نیروها و انگیزه های موقّت و زود گذری که از بیرون به سوی ما  می آیند. "دیگری" فقط میتواند چیزی را به ما عرضه کند که آمادۀ دریافتش باشیم، زندگی به اندازۀ گشایش روحمان، نعمتهایش را  به ما ارزانی می دارد.

" اشتباه  با فقدان روشنائی می آید،

وقایع ما را می آزارند، نه به خاطر  آنچه که هستند،

بلکه با آنچه که ما از آنها می سازیم " 1

 

 [1]  کاکوآن 

 

یافتن استقلال خود  

خانۀ  درونت ،  تو  ساکن آنجا خواهی شد

در میان حقیقت جانت، خواهی زیست

 در روشنائئ شبت ،خود را منوّر خواهی ساخت

از  قانون قلبت ، اطاعت خواهی نمود

در  عمق سکوتت ، آواز خواهی خواند

و آزاد از هر قید و بند  و زنجیری ، خواهی رقصید.

 

 

«من عاشق بودم و عشقم ترکم نمود. من قلب و روح و زندگیم را به او دادم. و حالا برای "دوست نداشتنش" چه چیزی را باید بدهم ؟» وقتی عشقمان همه چیز بود، حالا که دیگر نیست چه چیزی برایمان باقی مانده؟  چیزی باقی نمانده . باید از خود بپرسیم آیا پیش از آن وجود داشتیم :  چه چیزی موجودیتمان را تشکیل می داد. آیا فقط یک "قلب منتظر" نبودیم ، یک جسم بدون زندگی، یک جان درمانده که پیامهای مأیوس می فرستاد،  برای کسی که لطف کند  و اندکی عشق به او برساند؟ فقط کمی عشق : که بتوانیم روحمان را گرم کنیم  وقلب تنها و بی کسمان را  درمان نمائیم. فقط کمی عشق : آیا تقاضای زیادی بود که نمی توانست برآورده شود ؟ از این پس  مَسکنمان خالی ست. "دیگری" همه چیز را با خود برده،  و یا اینکه همه چیز درآنجا فقط برای پذیرائی ازاو، وجود داشت، این بیگانه ای که همه جا را گرفت  و ما را نسبت به مسکن خود بیگانه  ساخت؟ ما هرگز تردیدی برای بودن در آنجا نداشتیم، آنجا که  عشقمان  آرزو میکرد و اورا تا جائی همراهی نمودیم  که خود او جرئت رفتن نداشتن. آیا اینست دوست داشتن ؟ شاید بیش از آنجه  که لازم بود  انجام دادیم تا به او ثابت کنیم که دوستش داریم. « دست خودم نبود، نمی توانستم از مایه گذاشتن خود داری کنم، باز هم ، بازهم، و باز هم بیشتر. نمی توانستم خود را متوقّف سازم. مفهوم حدّ و مرز را از دست  داده بودم ، حدّ و مرز خودم ، و همچنین حدّ و مرز او را.»

مفهوم زندگی را از دست داده ایم . از کجا به دست آورده بودیم ، آنچه را که از دست داده ایم ؟ ...دیگر چیزی  نمی دانیم. آیا  اصلاً روزی  آن داده ها به ما تعلّق داشتند ؟ مثل گنجینه ای به نظر می رسد که فقط به دستمان رسیده بود تا بلافاصله نابود شود.  فقط مکان ثابتی بودیم که از ما عبور  کند. یک ایستگاه قطار. موجودیّت یک ایستگاه قطار،  زمانی احساس می شود که قطارها از آن می گذرند. یک ایستگاه زمانی که خالیست ، غمگین است. مخصوصاً برای کسی که در آنجا می ماند، درانتظار قطار بعدی، حتّی  بدون اینکه مطمئن باشد که قطار دیگری خواهد رسید. چرا که هنوزامید را از دست نداه ایم و باز هم منتظریم.

قلبمان خالیست، با نگاهی گمشده.  به افقی خیره می شویم که جز  "گذشتۀ" خود ،چیزی در آن نمی بینیم، جز غیبت ، چیزی  مشاهده نمی کنیم. حتی به یاد  نداریم که خود نیز روزی در آنجا حضور داشته ایم. هر آنچه را که از آن ما بود ، بخشیده ایم  بدون  حفظ اندکی از آن برای خود. قلبمان را دادیم، چون فکر می کردیم کسی را که دوست داریم  بیش از ما به آن نیازمند است. بر این باور بودیم که می توانیم بدون خطر و مجازات  از قلبمان بگذریم، فکر می کردیم در جائی که قرار میگیرد بیشتر مورد استفاده خواهد بود، وهمچنین جای مناسبتری برای او. تا حال به چه دردمان خورد ؟ برای رنج بردن . هدیه کردن قلب خود به کسی که دوستش داریم...چه خوشبختئ بزرگی...دادن قلب خود به کسی که دوستش داریم !

چرا این شور و دلبستگی را  در خود زندانی کنیم،  و خود را در اختیار کسی نگذاریم  که بیش از هر چیز برایمان مطرح است ؟ چقدر دوست داریم که متعلّق به او باشیم.       « آیا می توان برای خود زندگی کرد ؟  من هرگز نفهمیدم برای چه  .  چگونه می توان به شخص خود  علاقه و دلبستگی داشت  ودر آن دلیلی برای زیستن یافت ؟ من نمی دانم با آنچه که هستم چه کنم و هرگز  احساس نکردم که زندگی و قلبم کمترین ارزشی داشته باشد. حتّی کلمۀ فداکاری و ایثار  هم برایم بیگانه است ، من چیزی ندارم، چیزی نیستم،  پس چه چیزی برای ایثار می توانم داشته باشم؟» با دادن قلب خود به زندگیمان مفهوم می بخشیم.

عده ای میگویند که می توان قلب را داد بدون هرگز از دست دادنش.  می توان حتی تمامئ قلب خود را به شخص مورد علاقه ، به یک اثر  ، به یک عمل بخشید ، بدون  از دست دادن  ذرّه ای از آنچه که هستیم. فقط از عشقی که در خود داریم غنی تر گشته ایم و این را نمی دانستیم... از موهبت عشق  و خلّاقیّتی که با  عرضه کردن آن  کشف نموده ایم  ، بی خبر بودیم. ما با بهترین حالت خود روبه رو هستیم و خوشبختی وسعادت در دادن عشقمان ، بیش از آنی ست که از او دریافت میکنیم. با هدیه کردن است که آگاه می شویم از چه چیزی بهره مند و برخورداریم.1« چیزی را که هرگز از دست نمی دهیم ، آنی ست که بخشیده ایم»

پس چرا   بعضی ها با از دست  دادن عشقشان ،  خود را از دست  رفته می بینند؟ آنها خود را نیز  با عشقشان عرضه کرده اند، ولی  نه زیباتر شده اند، نه بزرگتر و نه غنی تر. درست برعکس آنها دیگر به حساب نمی آیند، نه در چشم  "دیگری" ونه در چشم "خویش". « من همه  چیز را به او بخشیدم. و دیگر چیزی برایم باقی نمانده» خُلق تلخ و کسلشان ، تصویر تمامیّت وجودشان است : قلب و روح وجسم  رو به زوال هستند :  اگر زندگی از وجودشان عبور می کند ، فقط برای  گذشتن و ردّ شدن است : او جان نمی گیرد . تمام تجارب و اتّفاقات ، حتی خوشایند ترینشان ، فقط یاد آور  آن " سعادتی" هستند که دیگر وجود ندارد ، هرگز نخواهد داشت. سعادتی که متعلّق به گذشته است.

 

 

[1]  ـJEAN YVE  LE LOUP

       

چرا این احساس ؟ احساس از دست دادن همه چیز وبرای همیشه، در حالیکه تجربۀ لحظات زیبا و یک خوشبختی آزموده ، سعادتی ست برای همیشه ؟ چه چیزی را در جادّه رها نموده اند  که آنها را اینچنین گیج و سر در گم بر جا گذاشته است؟ آنها همۀ عشقشان را در این "عشق" جدید  به ودیعه گذاشته بودند  به این امید که اینبار  ایثارشان جبران شود،  درک شوند  و مورد علاقه قرار گیرند، به نحوی شایسته و مطابق  انتظارشان . واگر حتی برای یک لحظه  هم اینچنین بوده، حالا چطور بپذیرند که دیگر چنین نیست. پذیرفتن عدم حضور شخص مورد علاقه  ویا دقیقتر بگوئیم موجود مهربانی که کم و بیش به  او عادت کرده بودند ، در حال حاضر دیگر برایشان ممکن نیست. دیگر نمی توانندبپذیرند که مورد علاقه نباشند.

خشمی را که در سکوت تحمّل کرده بودند و حتی گاه بدون آگاهی به آنچه که در خود داشتند، مجدّداً به ذهنشان هجوم آورده و حالا ده برابر است.  خشونت خاموشی که وجودشان را تسخیر کرده بود و خود را از طریق  "ردّ نمودن"  بیان می کرد، ردّ نمودن آنچه که به آنها داده می شد و آنچه که می دیدند و می شنیدند ، با شدّت بیشتری نیرو گرفته و بر میگردد. اکنون که به خواسته و میلشان نزدیک شده اند، دیگر نمی توانند  آنچه را  که دلشان در مورد آنها  گواهی میکرد ،  ازخود پنهان کنند، احساس عدم رضایت از خود را، اینکه  آنطور که  دوست دارند ودلشان می خواهد  نیستند. نمی توان  ستاره ای را در میان دستان خود نگه داشت، ستارۀ رویاهای خود را، و شاهد خاموش شدن آن بود بدون از دست دادن درخشش وجود خود.

تمام  وجود ، انعکاس آشکار سعادتی ست که در خود احساس میکنیم، وهمچنین  انعکاس چیزی را که کم داریم و حسّ نمیکنیم. آیا نمی توانیم غیر از آنچه باشیم که زندگی برای آزمودن  به ما  می دهد ؟  به نوبت درخشان  یا خاموش ، پُر یا خالی، آسوده یا در عذاب، و مشروط به اینکه  یک نفر و فقط یک نفر بپذیرد که دوستمان داشته باشد...این مسئله می تواند مربوط  به شخص مورد علاقه باشد  ویا به روند معمول زندگی و همینطور مربوط به یکی از ملاقاتهایمان  از ناچیزترین گرفته تا اساسی ترین.  به این طریق ما ، مطابق میل و به دلخواه کسی که سر راهمان قرار میگیرد، "خوب" ویا "بد" می شویم ، به دلخواه کسی که  خود او هم طبق ملاقاتهائی که داشته، بد خو ویا خوش خُلق است. چقدر باید ناچیز و بی مقدار باشیم.

در چنین شرایطی و بعد از چند  دلسردی کاملاً می فهمیم که کمترین علاقه ای برای دل به دریا زدن و جرئت  نمودن  نداریم: هر نوع نزدیک شدن به "دیگری"  مترادف یک درد  و آزمودن یک خطر دائمی ست؛ به همین دلیل عدّه ای برای پیشگیری از ضربه های احتمالی، در ستیزه جوئی پیشقدم می شوند و آماده برای نیش زدن  به کسی که دست دوستی به سویشان دراز می کند. وقتی که آینده سرشار از وعده است، آنها از همین حالا نگرانند. آنچنان خوب درد و عذاب را پیش بینی می کنند  که هر احساس خوشایندی، ولو زود گذر،برایشان  حامل نارحتی و اکراهی عمیق و قوی ست. آنها می دانند کسی که لمس نمودن  آسمان را نشانشان داد، همان کسی بود که روانۀ جهنّمشان نمود،  و فکر میکنند در هر ملاقاتی قضیه بر همین منوال است. آسمان ولو آرام، همیشه تهدید کننده است.

برای کسی که مدام خود را با بد رفتاری و یا بی مهری مورد  تهدید احساس می کند، ناراحتی همیشه حاضر است  ودر تمام اعمال روزمره اش رخنه می کند.« گفته باشم! با من  اینطور رفتار نمی کنی» . کسانی که خود را زخمی احساس میکنند به نوبۀ خود ستیزه جو می شوند، با کوچکترین عکس العملی که آنها را برنجاند  ویا در مقابل رفتار کسی که به نظرشان سرد  ودیر آشنا  می رسد. با همان بیرحمی و خشونتی که فکر میکنند به آن تن داده اند، کاملاً  متقاعدند که "دیگری" آگاهانه قصد ناراحت نمودنشان  را دارد. کسی که خود را مورد بد رفتاری می بیند، مرتکب خشونت می گردد؛ ولی در واقع  با بد رفتاری نسبت به خود ، به ماجرا خاتمه می دهد.

« اگر احساس کنم ، آنطور که مایل بودم از من  استقبال نشده ، با آن شور و هیجانی که دلم می خواست  و یا آن حدّاقل "دوستی"  که حقّ انتظارش را داشتم ، خودم را کنار میکشم.» با نشان دادن چنین واکنشی، انسان ، اغلب از خواسته های خود رو بر میگرداند. آیا این آزمودن مهمتراز آن شخصی نیست که مانع خواسته و میلمان می شود ؟ شخصی که در را به رویمان می بندد، به هزار و یک دلیل چنین عکس العملی نشان می دهد، حتی  شاید فقط به خاطر یک  قدرتنمائی...ولی در هر صورت هیچیک از دلایلش  ربطی به ما ندارد. با کنار کشیدن خود به این شکل، در واقع بیشتر خودمان را تنبیه میکنیم تا کسانی را که مایل به تنبیه شان هستیم. کسانی که حتّی ممکن است از دیدنمان در چنین حالتی بسیار لذّت ببرند، از اینکه چقدر آسان قادر به متزلزل نمودنمان هستند. باچشم پوشی از هدف مورد نظرمان  در مسیری که قدم بر می داشتیم، دقیقاً دری را می بندیم که می توانست با بردبارئ بیشتر و حسّاسیّت  و زود رنجئ کمتر ، برویمان باز شود. برای شنیدن  یک "بله" که در انتظارش هستیم، مانع تمام گشایشها به روی خود می شویم.

باید مراقب باشیم که در جهت تمایل شخصی که مانع وتوقّفی در مسیر آزادیمان ایجاد میکند ، قدم بر نداریم ؛ اگر به تصمیم او می پیوندیم به این معناست که پاره ای از وجودمان رضایت می دهد. خودداری و امتناعی را که تصوّر میکنیم مربوط به  "دیگری"ست، اغلب متعلّق به خودمان است : خودداری از انجام آنچه که بیش از هر چیز  خواستۀ ماست. خود را در عذاب یک "توهین شده" زندانی کرده و از پا فشارئ خودمان برای خوشحال نبودن اطاعت می کنیم : قصد "دیگری" را در جهت نارو زدن،  بهانه ای برای ناراحت  و نگران نمودن خود قرار میدهیم. تشنگئ ما برای تشویق شدن، ناشی از عدم قدردانی از موضوعی ست که مربوط  به ما می شد.  و به این طریق لرزان و  خجول و بُزدل در مقابل خواسته هایمان ، بی حرکت باقی می مانیم. مثل بچه ای که منتظر اجازۀ بزرگتر خود باشد.

برعکس با پا فشاری برای  به دست آوردن آنچه که خواستۀ ماست، و مخصوصاً در مقابل یک تصمیم مستبدّانه و دور از عدالت، نه تنها خودمان ارضاء می شویم ، بلکه کسی را هم که باعث  رضایت ما شود ، راضی و خوشنود می سازیم. "نه" هائی هستند که عدّه ای فقط بر حسب عادت آنرا ادا می کنند و نه با اعتقاد . "نه" هائی که چندان هم بیش از "بله" گفتن  باعث خوشحالیمان نمی شود. «بارها با دیدن کسانی لبخند زدم  که بعد از انجام خدمتی برای من، گوئی که از من تشکّر میکردند به این خاطر که خودشان توانسته بودند مورد قدر دانی قرار گیرند». با پا فرا گذاشتن  از بسته بودن "دیگری"  و "نه"ای که  بین "خود" و "ما" قرار میدهد، به لطف "باز بودن"مان ارتباط برقرار میکنیم،  با توانائئ "بله" گفتنمان. اگر فکر میکنیم که باید  بگوئیم "بله"، و به این طریق  به "دیگری"  هم فرصت می دهیم که بگوید "بله".

ولی اغلب در ذهنمان ، مدام بین "بله" و "نه" در نوسان هستیم. متشنّج با افکار ضدّ و نقیض و با ریتمی کم وبیش سریع.« مورد علاقه هستم، مورد علاقه نیستیم» ، « ممکن است، ممکن نیست»، « درست می شود، درست  نمی شود». گاه حتی برای تعقیب خود نیز دچار مشکل می شویم : حتی اگر کمی هم آرام شویم ، مجدّداً  تلاطم ما را در چنگ خود می گیرد  و شکّ مارا به ستوه می آورد. دیگر نمیدانیم  چه کلماتی قادر  به قانع نمودنمان هستند. با دلیل و منطق .  ولی کدام دلیل و منطقی ؟  وقتی که حقّ داریم ؛ وقتی که حقّ داریم بترسیم  ودلیلی هم برای ترسمان داریم. این سئوالات با ناراحتیهائی که در بر دارند، ما را فرسوده می سازند، روحاً و جسماً. پس فکر درست و منطقی کدام است ؟

افسرده و دلسرد، کاملاً بر این باوریم که تنها  نظر  روشن و دقیق ممکن را  روی زندگی داشته ایم، به ویژه روی زندگئ خودمان. در حالیکه  در مواقع دیگر ودر شرایط روحئ دیگر ، اگر زندگی را خیلی هم زیبا نمی دیدیم ، حدّاقل  لایق ادامه دادن بود: قبول داریم که زندگی میتواند حامل شادیهای غیر منتظره باشد.  واین تغییر نور، گاه تیره وتار و گاه درخشان، به حسّاسیّتهای خودمان بستگی دارد – به وقایع تن می دهیم، "قربانئ" حسّاسیّت خودمان – و انتخابش در این و آن رفتار. واقعیّت را دریافت می کنیم – نه آنطوریکه  هست – آیا اصلاً واقعیّت  بیطرفانه  و  بی غرضی  وجود دارد؟ - ولی آنطوریکه  ما تعبیرش می کنیم : خوب یا بد، و گاه خیلی بد ؛ برای کسی که ادّعا می کند « برداشت خوبی از آن دارم» ، می بینیم  مدّت زیادی  نیست  که برداشت چندان خوبی هم از آن نداشت. آنرا روی شانه های خود می بینیم – "کشیده ای بر خود" ، ویا برا ی خود ، یابر علیه خود – چیزی را که اغلب مربوط به ما نیست ؛ با جذب و جمع آورئ عوامل  دنیای خارج، مبدّل به زندانئ عکس العمل های خود می شویم.

ردّ یک تقاضا،  لغو یک قرار و حتّی  تأخیر را نه تنها انکار ارزش وقتمان، بلکه انکار  وجودمان می بینیم. در چشم دیگری خود را به "حساب نیامده" احساس می کنیم. در حالیکه در مقابل ما، کسی که تأخیر دارد و یا مجبور به لغو تعهّدی می شود ، در گیر شرایط و مسائلی ست که به او تعلّق دارند : و اغلب آن شخص نه قصد تأخیر داشت و نه بی اعتنائی وتحقیری که متّهم به ارتکاب  آن است. اگر رفتار او  قابل توجیه نباشد، اینهم درست نیست که آنرا  به حساب توهین به شخص خود بگذاریم. هر کس مطابق روحیه و شخصیّت  خود در مورد احترام به وقت دیگران عمل میکند ! طبیعتاً احترام به آن، احترام به خود است.

 تازمانیکه وابسته به دنیای خارج از خود باقی بمانیم ، مخصوصاً به انعکاس و طنین آن در وجودمان ،  هرگز آزاد و خود مختار نخواهیم بود. ریشۀ خود مختاری در زبان  یونانی از کلمۀ "قانون" گرفته شده است. خود مختار کسی ست که " قوانین منحصر به خود " را تدوین می کند. معنای آن در فرهنگ لغات این چنین است : « حقّ فرد برای آزادانه عنوان نمودن اصولی  که از آن پیروی می نماید».  اصولی که از آن پیروی می کنیم کدامند؟ حتّی آنهائی که کاملاً "درونی" هستند و ثابت، باز مطابق شرایط اجتماعی و تربیتی که دریافت نموده ایم ، شکل گرفته اند. به تدریج که تکامل می یابم ، باید  یکایک آنها را  مورد بررسی قرار دهیم :  آنها دیگر با شکلی از زندگی  که دلخواهمان است ، مطابقتی ندارند.

پس اصول دیگری را پیشه کنیم، اصولی که بیشتر در رابطه با امیالمان باشند، با خواسته های واقعیمان. خود مختار بودن ، یعنی در هر لحظه آزاد بودن برای تصمیم گیری در مورد  آنچه که برایمان مناسب است، چهارچوب و اصولی را که  دوست داریم از آن  پیروی  کنیم. اگر چه اغلب می دانیم که به چه چیز علاقه مندیم، ولی از اصولی  به غیر از  قوانین خود، پیروی می کنیم، اصولی که به ما اجازۀ آزاد بودن  در خواسته هایمان را نمی دهند، ما آزاد نیستیم.

از این مسئله آگاهیم که  تأثیر گذاری برخود ، تا چه اندازه مشکل است : محکم و مصمّم بودن در تصمیمات و انتخابهایمان، حتّی عاقلانه ترین و سنجیده ترینشان. بعضیها دوست دارند که "چهار حقیقت" خود را  به نزدیکانشان   گوشزد  کنند  و بر این باورند که در همان لحظه وبا عنوان شدن این گفته ها ، رفتارشان می تواند تصحیح شود. آنها فراموش  کرده اند که خودشان  مدام ، تغییراتی را که دوست دارند در خود ببینند، به خود یاد آور میشوند و تکرار می کنند، بدون آنکه کوچکترین نتیجه ای عایدشان شود. و اگر کسی  در این زمینه انتقادی به آنها داشته باشد، نه تنها این انتقاد کمترین کمکی محسوب نمی شود ، بلکه بیشتر موجب  رنجش و دلخوری  میگردد تا تشخیص و قدر دانی. دانستن و گفتن اینکه "چه کار باید کرد " ،  کافی نیست تا اینکه بتوانیم  دیگران  و یا حتّی خودمان را  تغییر دهیم.

تا زمانیکه گذشته، افسار زندگیمان را  در دست دارد، ما مدام در حال تولید همان دردها و همان کشمکشها باقی خواهیم ماند. علاقه هایمان مطابق با انتظاراتمان است، که آنها نیز به نوبۀ خود  با آنچه که تجربه نموده ایم، شکل گرفته اند. اعمال و رفتار دیگران را را از ورای علائمی در گذشتۀ خود می بینیم :  در رابطه با اعمال ورفتاری که موجب ناراحتی ورنجشمان گشته بودند. و مخصوصاً اینکه  خود را تنظیم  می کنیم برای تجربۀ مجدّد آن و مثل گذشته. درد و عذاب حاضر است ، به طور دائم، بدون آنکه حتّی بدانیم  که مربوط به گذشته است و یا یک آیندۀ نا معلوم. او نگاهمان را  در گرو خود میگیرد  و آنقدر واقعیّت را  تغییر می دهد  تا مطابق ترسهایمان شود. ما بهترین را آرزو میکنیم ولی در واقع منتظربد ترین هستیم. دوست داریم مورد علاقه باشیم، با تمام وجودمان  آنرا می طلبیم، ولی خود را  مورد علاقه احساس نمی کنیم. هیچ عاقبتی جز غم انگیزترین حالت ممکن را نمی توانیم در نظر بگیریم و با چنین نگاه بدبینانه ای ، باعث و بانئ بدبختئ خود می شویم. کسی را انتخاب میکنیم که به دلایل مختلف، آنطوریکه  آرزو میکردیم، قادر  به دوست داشتنمان نیست، در نتیجه از ثمرۀ انتخابمان رنج می بریم .یک " بی مهرئ حاضر" که یک "بی مهرئ گذشته" را تداعی می کند. و چه بسا که ،بی قیدی ، بی تفاوتی  و امتناعی را  که در "دیگری" احساس می کنیم، جز در تخیّلات ما وجود نداشته باشد. برای ما واقعیّتی جز  آنچه که خود  احساس می کنیم ودردی جز آنچه که خود ایجاد میکنیم، وجود ندارد. ما قادریم که با گفته ها و اعمالی  خود را بیمار نمائیم که دیگران کوچکترین اهمیّتی به آن نمی دهند. به این طریق دردهائی را  زنده میکنیم  که هیچ مایل به تجربۀ مجدّد  آن نبودیم و تا آنجا پیش می رویم و وضعیّتی را تحریک می کنیم که مشکلمان را برا ی "زیستن" تأئید نموده و منطقی جلوه دهد. زندگی شبیه به کابوسهای  دوران کودکیمان می شود، و کم کم بما القاء می کند که رویا های خودرا کنار بگذاریم ، چرا که وهم وخیالی بیش نیستند. رویا ها چیزی جز خواب وخیال، و امید ها جز توهّمات پوچ به نظر نمی رسند ؛ فقط بیچارگیها و غمهای روزانه واقعیّت محسوب شده ودر خور توجه اند.  چه بر سر زندگیمان آورده ایم ؟ ماجراهای غم انگیز درونمان ، بر امیال و خواسته هایمان پیشی گرفته اند.

«من به تنهائی قادر به تصمیم گیری نیستم. فقط دیگران می توانند  اشتیاق لازم را برای "اقدام به کاری" درمن ایجاد کنند. وگرنه همیشه چیزی برای متوقّف نمودن من وجود دارد. آنرا به بعد موکول می کنم».  «حالا وقتش نیست»  اینطور فکر میکنیم : آیا خودمان  آمادگئ لازم را برای خوشحال نمودن  خود نداریم و یا اینکه شرایط بیرونی ، پاسخگوی عمیقترین خواسته ها و امیالمان نیستند ؟ آیا مانع در بیرون است و یا اینکه انعکاس یک اشکال درونی، جهش امیالمان را متوقّف ساخته و نوید خوشبختی را در نطفه میکشد؟ آیا برای خوشنود ساختن خود  دچار مشکل هستیم ؟

« هر تصمیم گیری یک مبارزه بود. دیگر شهامت جنگیدن با خود را ندارم.» از آنجائیکه خواستۀ دیگران و قبل از همه افراد نزدیک، همیشه در جهت خلاف آرزوهایشان بود، برخی ازافراد هرگز قادر نیستند  سعادتی را مجسّم کنند  که نتیجۀ یک مبارزه نباشد. جنگی خسته کننده که معمولاً منجر به چشم پوشی از امیالشان می گردد. بدون آنکه راضی باشند. اگر چه  فقط برای یک آرامش ظاهری ، عادت کرده اند از آنچه که برایشان اهمیّت دارد ،چشم پوشی کنند، ولی در عمق وجودشان  صلح وآرامش برقرار نیست : آنها نتوانستند به تمنّای خود دست یابند، چطور می توانند  ناراحت و درمانده نباشند ؟

«قبلاً من از همه اطاعت میکردم : حتّی – و مخصوصاً – از کسانی که هیچ احترامی برای خواسته های من قائل نبودند. من در انکار آرزوهای خود زندگی می کردم». حالا باید بر علیه خواسته های طبیعئ خودشان – ویا آن کسی که شده اند – کسی  که برای خود احترامی قائل نیست، بجنگند.  مبارزه ای در عین حال برای خود  و بر علیه خود. مبارزه ای باز مشکلتر، زمانی که بیدار کنندۀ یک اتّهام نیز باشد : چیزی که برای آنها جالب است ، گاه برای دیگران چنین نیست. در نتیجه اگر آنها خود را خوشنود سازند، علی رغم میل "دیگری"  خواهد بود حتّی با این خطر که ممکن است موجب رنجش آنها گردد. پس بهتر نیست که دقیقاً این ناراحتی را از آن کسی سازیم که خوشنودئ ما را نمی خواهد و یا اینکه فکر می کند به صلاحمان حرف می زند ، بدون در نظر گرفتن  خواسته ، میل و آنچه که واقعاً باعث خوشحالئ ماست ؟

می گویند که ما آزادیم آنچه را دوست داریم انجام دهیم« به این شرط که دیگران از آن در رنج و عذاب  نباشند».  ولی آیا این منطقی ست که اجازه  دهیم خون آشامی از خونمان تغذیه کند، فقط به یک دلیل ساده که مایل است ویا به آن نیاز دارد؟ همانطور که  ریشارد باخ در کتاب" توهّم "به آن اشاره میکند. « مائیم که تصمیم  میگیریم رنج بکشیم ویا نه. همین.  مائیم که تصمیم می گیریم  و نه دیگری.» هانطور که "دیگری" هم خودش تصمیم میگیرد که ناراحت شود  یا نه. یکبار که پذیرفتیم از اینکه همیشه حقّ داریم  خود را خوشحال نمائیم و این خوشحالی میتواند مطابق میل "دیگری" نباشد، نگرانیها  و وسواسهای  بی مورد را کنار میگذاریم. احترام به دیگری  به معنی بی احترامی به خودمان نیست.

«من همیشه با یک احساس گناه و تقصیر  زندگی میکنم. دلم می خواهد از این مسئله آزاد شوم، ولی در حال حاضر زندگی را برایم غیر ممکن ساخته». کسی که یک خوشحالی را مثل یک سعادت دزدیده شده، ممنوع و به شکل تقصیر احساس می کند، فشارهائی را متحمّل می شود که خود بر خود تحمیل نموده است.  چگونه زندگی کند، کسی که به خود حقّ زیستن نمی دهد؟ زندگی فرصتهای زیادی را برای خوشحال شدن  به او هدیه میکند ولی اگر تشخیص خود او اینچنین است که این احساس برای او نیست، چه باید  کرد ؟ او فقط در مرز"دانستن" اینکه چه کاری باید انجام دهد، باقی می ماند، حتّی در ناتوانئ جسمی  برای برداشتن قدمی در این جهت. او خود را در تضاد  با افکارش می بیند  و روز به روز  در زندانی "خود ساخته" محبوس  می شود. او آزاد نیست تا افکار و اعمالش را با یکدیگر مطابقت دهد.« در منزل ما فضای خصوصی ومحفوظی  وجود نداشت. اتاقم، نامه هایم و بالاخره افکارم متعلّق به قلمروی خانواده بود. حالا میفهمم  که این مسئله تا چه اندازه مانعم شد  تا جائی امن و واقعی به زندگئ عاشقانه ام اختصاص دهم. من فکر می کردم  آنچه را که دوست داشتم، انجام می دادم، ولی در واقع تحت نفوذ بودم. و بالاخره تصمیم گرفتم که به این تصرّف و اشغال حریم خصوصی پایان دهم و فاصله بگیرم تا بتوانم بدون  لزوم هیچ دخالتی،  در مورد زندگیم تصمیم بگیرم.» زمانی فرا می رسد که ما به دخالتهای   خانوادگی در زندگئ خصوصی خود آگاه می شویم : اینکه  "زندگئ خصوصئ ما"  چگونه باید باشد. ودیگر این وابستگی را نمی خواهیم؛  و حالا دیگر بقای زندگیمان  مطرح است. در فضائی که کم کم  آن را حسّ میکنیم، از اینکه در حال خفه شدن هستیم،  ماجرئت نکرده بودیم  صاحب جائی باشیم که متعلّق  به خودمان بود. برای دیگران زندگی می کنیم واز یاد میبریم  که برای خود زندگی کنیم.

عدّه ای فکر میکنند که با فرار از خانواده  ، ویا خود با تشکیل  دادن خانواده، از قید و بند و اسارت پدر و مادر آزاد می شوند. گروهی در این باورند که می توانند  در کنار آنها زندگی کنند، در یک تفاهم قلبی و محترمانه بدون  آنکه این همزیستی اثری در نحوۀ زندگی و افکار و استقلالشان داشته باشد وسپس روزی فرا می رسد که تصمیمی کاملاً شخصی ،  رضایت و تأئید  "دیگری" را جلب نمی کند . در اینجا با چنان عدم درکی رو به رو می شوند بدون تردید، نیاز  به قطع رابطه را احساس میکنند. بیشتر از محیط خانواده، قطع نمودن با حضور درونئ افرادی که زندگیشان را تهدید می کنند. موجودیتشان را.

« من یک زندگی منحصر به خودم ندارم؛ احساس میکنم که یک شئ ناچیز هستم، مثل شمعی آرام در حال خاموش شدن،  با شعله ای ضعیف و لرزان که فقط با معجزۀ باد و هوا مقاومت میکند.»  برخی احساس میکنند که معلّقند. وجود دارند ولی به همان نسبت می توانستند نباشند . هیچوقت احساس نکرده اند ، آنطوریکه هستند ، پذیرفته شده اند . هرگز در جای خود نبوده اند،. برای بدست آوردن چیزی که دوست داشتند  ، همیشه یا "خیلی کوچک" بودند و یا "خیلی بزرگ". و بالاخره به این نتیجه رسیده اند که همیشه یک "بیش از حدّ"  در خواسته هایشان وجود داشته، یک "بیش از حدّ" در حضورشان.  وجودشان مزاحم دیگران بود. چطور در چنین شرایطی می توان به خود حقّ "موجودیّت" داد ؟

آیا میتوانیم بکوشیم  از نگاهها و ممنوعه هائی که زندگیمان را تهدید میکنند، بگذریم و در انتظار چیزی نباشیم که "دیگری" ، یک شخص دیگر، به لطف خود ،  قصد دادنش را به ما داشته باشد ، و نیروئی را در خود پیدا کنیم که  فقط وابسته به خودمان باشیم؟  نیروئی را که خود قادر به تقویّتش باشیم،  شعلۀ کوچکی که بتوانیم حفظش کنیم، دور از بادهای ناگوار : بدون آنکه اجازه دهیم رفتار و عکس العمل های خشونت آمیز به ما اصابت  کنند. بیش از حدّ به نقصهای خود گوش میکنیم و متمرکز روی کمبود هایمان   برای زندگی کردن هستیم، زندگی اینجاست ولی آنرا نمی بینیم. « تنهائئ من از کمبودهایم نیست ، بلکه  از آن چیزیست که وجود ندارد»1یک نوع تنهائی  آنست  که از بخت بد خود می نالیم و از چیزی که نداریم گله می کنیم.  ولی تنهائئ دیگری نیز هست که مترادف آزادی ست،  که اوج لذّت و خوشبختی ست ودر آن احساس استقلال می نمائیم.

« حالا من برای  نظم دادن به زندگی ام تنها هستم، احساس راحتی و خوشحالی می کنم  از اینکه به دیگران وابسته نیستم. منم  که زندگیم را می سازم.»

ساختن زندگئ خود .  در وهلۀ اول : انجام دادن، حرکت کردن،  ساختن.  اعمالی که نه تنها بی عدالتی نیستند بلکه  امضای وجودمان  محسوب می شوند. زندگئ خود : منافع خود ، سلیقه های خود، امیال خود. حفظ مسیر  بدون اجازه دادن به کسی برای منحرف نمودنمان  از جادّه  زندگئ خود : طوری عمل کنیم که زندگی را در خود حفظ نمائیم. آن زندگی که متعلّق به ماست.

[1]  پورشیا

           

خود به  خود  اجازۀ زندگی می دهیم بدون آنکه  منتظر اجازۀ  "دیگری" باشیم.متّصل به آرزوهای عمیقمان، به ندای الهام بخشی که روی جادّۀ زندگی هدایتمان می کند، اعتماد میکنیم. مابه نغمۀ کوچک  درونمان گوش سپرده ایم.

گشودن خود  به روی کلام فرشته

در هر عمل روزمره

ارتباط را حفظ میکنی

با سهمی از نور که در وجود توست

او سرچشمۀ نوینی خواهد شد،

از عشق و فروتنی، از احترام و شادی.

فرشتگان همیشه حاضرند

تا جادّه را نشانت دهند

گوش کردن به آنها را بیاموز

با گوش کردن به آنها گوش کردن به خود را بیاموز.

به آنها اعتماد کن، به خودت اعتماد کن.

در حضور آنها

تو خود را به سوی والاتر از خود خواهی گشود.

آزاد در "بودن" آنچه که هستی،

تو خود را به آنها خواهی سپرد،

در میان نرمش و نیرو،

با صدای نغمۀ آنها،

با نسیم بوسه هایشان.

قادر  به گشودن بال و پرواز خواهی شد.

تو خود یک فرشته خواهی شد..

گوش کردن به خود...

به صدای درونت گوش کن

آن صدای کوچکی که هدایت کننده ات در تمام مسیر راه خواهد بود،

مسیر راه زندگیت،

که به تو خواهد گفت به کجا باید بروی ، یا برعکس در کجا خود را به خطر نیندازی،

که همراهت خواهد بود، در اعماق تنهائیت.

و لطیفترین راه و رسم زندگیت خواهد شد.

یاریت  خواهد نمود

زمانی که  نیازمند کمک باشی.

تکیه گاه تو خواهد بود، زمانیکه که اندوه  در حال به دنبال خود کشیدن توست.

و توان ونیرویت ، زمانی که خستگی بر تو چیره می شود،

این صدای دوست که هرگز ضعیف نخواهد شد

اگر در گوش کردن به او هشیار باشی

حتی وقتی که به آرامی با تو حرف می زند.

 

 

«می بایستی به ندای درونم گوش میکردم : مدّت زیادی  لازم نبود تا به خود بگویم "این مرد  دیوانه است".  یا دقیقتر ، احساس دردی  در عین حال خاموش و حادّ،  حمل اثر ضربه ای، بدون آنکه بتوانیم مشخّص کنیم در کجا وارد شده :  بدون تردید در جائی  که درد میکشد و قبلاً هم درد کشیده است. جائی در رابطۀ مستقیم با قلب : آنجائی که قلبم به درد می آید. » به نقطه ای می رسیم که جسم آگاه می شود و آگاهمان می سازد  که قلبمان  در حال رنج کشیدن است، که  "دیگری" باعث رنج و عذاب  ماست. دردی در دل داریم و جسم با ما صحبت می کند ، یا دردی در سر  ، شکم، پشت و غیره. ولی ما همیشه رغبت به گوش کردن به او را نداریم. مایل نیستیم به داستان زندگیمان پایان دهیم. کمی دیگر صبر کنیم. تخیّلات و رویاها را متوقّف سازیم : خیال ملاقات  دیگری را در سر نپرورانیم، ملاقات با کسی که بدون عیب باشد. درست است که شخصیّت او پیچیده و مشکل است  ولی  ما این شخص را دوست داریم. لحظات خوبی را که با هم داشتیم، تخیّلی نیست : لحظاتی بس زیبا، تقریباً عالی. اگر ما این شخص را همانگونه که هست بپذیریم، آیا نمی توانیم یک زندگئ زیبا و عاشقانه داشته باشیم ؟ به نحوی به او خواهیم گفت که باعث رنج ماست و او هم حرف ما را خواهد شنید. تصمیم می گیریم به او اعتماد کنیم.  ولی به خودمان اعتماد نداریم.

نگرانئ ما همیشه مشاور خوبی نیست. به خود میگوئیم  بهتر است که این افکار غمگین  را کنار بگذاریم. و آنوقت ، « این شخص می تواند دوست داشتنی ترین فرد ممکن باشد. آیا به این زودی امکان ملاقات با شخص دیگری را خواهم داشت که اینچنین قلبم  برای او بتپد؟ باید بدانیم شانسی را که به ما رو می آورد، چگونه به چنگ بیاوریم». « این مرد دیوانه است ؛ من مردهائی را که کمی دیوانه هستند، دوست دارم.»  ...« این زن  چندان مهربان و با محبّت نیست،ولی می دانم که رنج می کشد – و باز بهتر میدانم که خودم نیز رنج می کشم – اورا  درمان خواهم کرد .» ما به هر قیمتی می خواهیم خودمان را قانع کنیم که همه چیز ممکن است.

 وباز دوباره  همان درد و رنج : چه رفتار عجیبی .

کلماتی را که اینقدر دوست داشتیم به او بگوئیم،  کلمات  عشق و همینطور کلمات دردمان را ...و حالا باید همه را  برای خود نگه داریم. هرچه کمتر از او جواب می شنویم، بیشتر درد میکشیم و بیشتر کلماتی را که در خود ساکت کرده ایم،  در یک  گفتگوی یک طرفه  و تخیّلی برای  او تکرار می کنیم. گفتگوئی را که با او نداشتیم ، مبدّل به یک گفتگوی  بی پایان  درونی گشته است.  "دیگری" به ما اطمینان نمی بخشد، بر عهدۀ ماست که کلماتی را  برای مطمئن نمودن خود پیدا کنیم. هرچه بیشتر    عشقمان موهوم و خیالی می گردد، مانیز بیشتر نیازمند به موجودیّت بخشیدن به آن هستیم، قبل از هر چیز در چشم خودمان. مدام با خود صحبت می کنیم.

ما برای   رفتن و حرکت کردن بیش از حدّ دچار مشکل هستیم  واز دست دادن  امید در روابط ، بیش از حدّ موجب یأسمان می شود : شاید موقعیت ما  از دست رفته نباشد  و عشقمان نیز همینطور. « او بسیار مستقل است. اگر بگذارم زندگی  کند ، او نیز به من اجازۀ ورود به زندگیش را خواهد داد.»...« به من گفته اند که او دچار واهمه و تشویش است، همینکه با من خود را خوشحال  می بیند، احساس میکند که برایش زیادی ست و آنوقت میل به فرار دارد. اگر کمی فاصله بگیرم ، او بر میگردد.» چطور این فاصله را ایجاد کنیم زمانیکه فاصلۀ ایجاد شده  توسط او مارا عذاب می دهد، وقتی که سکوت او ، سکوتهای او  مثل شکنجه احساس می شوند ؟ سر در گم و گیج هستیم.

نیاز به دانستن داریم : «چه کاری کردم که او خوشش نیامد ؟ آیا حرف بدی زدم،  باعث آزردگیش شدم ؟  خُب به من بگوید.» ما کاملاً مجذوب دنیای "دیگری" هستیم :  دنیائی که ، به نظر می رسد، خود او نیز به شدّت مجذوب آن است. " به چه چیز فکر می کند؟ وقتی از او می پرسم، به من می گوید که به چیزی فکر نمی کند. او چگونه می تواند به چیزی فکر کند در حالیکه من سرم لبریز از سئوالهائی ست که  بدون جواب مانده اند؟» ما خود را بیش از پیش  تنها احساس می کنیم."دیگری"  آنقدر کم به خود گوش می کند، آنقدر کم به ما گوش میکند،  که خود ما نیز دیگر قادر به گوش کردن به خود نیستیم.

در این زندگی که چیزی جز انتظار نیست، یک زندگی خلاصه شده در دقّت مدام به کوچکترین حرکت "دیگری" ، به مفهوم ناچیزترین حرکت جسم وروحش؛...دنیای ما واقعاً تنگ شده است. آنقدر کوچک شده که دیگر نمی دانیم در کجا قرار گرفته ایم . دوستانمان، خواسته ها و امیالمان ، همه را  به کنار گذاشته ایم؛ مثل اینکه از آن پس  دیگر زندگیمان فقط  همانی ست که به گذشته تعلّق داشت. می بینیم که ماجراها ومسائل  شخصئ خودمان طوری از ما جدا می شوند که گوئی خارج از بودن با "او" چیزی را تجربه نکرده ایم .گذشته ای را که با او شریک  شده ایم به مراتب مهمتر از گذشته ای  ست که قبل از او داشته ایم؛  و زندگئ او بسیار مهمتر و اساسی تر  از زندگئ خودمان. جز چنگ انداختن به عشق از دست رفته ، چیزی برایمان باقی نمانده است.

هر چه بیشتر خود را از دست رفته احساس کنیم، کمتر قادر به مقابله با سماجت اشغال و تصرّفی هستیم که فقدان عشقمان برایمان باقی می گذارد. "او" کجاست؟ ما می خواهیم اینجا باشیم ،برای او، برای خودمان وبرای او،  ولی اصرارمان به حضورمان لطمه می زند. بیش از حد مصرّیم که در همینجا باقی بمانیم. و چگونه در جائی باشیم که خود او در آنجا نیست ؟  در واقع دیگر نمیدانیم در کجا هستیم .  دیگر از آنچه که مارا احاطه نموده چیزی نمی بینیم؛ هیچ چیز ، مگر اورا که اوهم مارا نمی بیند. دیگر چیزی نمی شنویم مگر فقدان صدای او را . با عشقمان، هویّتمان را از دست داده ایم.

« من دیگر خودم را نمی شناسم. به لطف این آشنائی، چون واقعاً یک لطف بود، احساس می کردم دری به روی "بینهایت" باز شده. واین در روی درد و اندوه من بسته شد.»امید می رفت که با گشودن خود  به روی معشوق، خودرا به روی دنیا باز کنیم. ولی هر دو ،  خود را در دنیائی که روز به روز محدودتر می شد، محبوس کردیم. به جای اینکه به یارئ میدان روح او، به دنیای خود وسعت دهیم،  دنیای خودمان را نیز به اندازۀ  دنیای او تقلیل داده ایم، ویا دقیقتر بگوئیم ، به آنچه که او برای ما میخواست . به جای کشف دنیائی که تا کنون برایمان ناشناس بود، عریانتر از یک بچۀ گمشده گشته ایم. دیگر هیچ چیز نیستیم.

وقتی یک عشق، یک شیفتگی، دیگر قادر به ادامۀ حیات نیست، شیفته و مسحور تجربیات  "دیگری" می شویم . مرد و زن از خود می پرسند: "او" ، کسی که  دوست داشتن را به آن شکلی که ما آرزو می کنیم، ردّ میکند وکسی که ما اورایک "دیوانه" می پنداریم – چرا  که قبل از هر چیز ما را دیوانه کرده است – رفتاری دارد که باید  آن را درک نمود. چرا چنین کرد؟  در مقابل این زندگی که خود را از چشم ما می دزدد، در مقابل "دیگری" که خود را کنار می کشد، در مقابل این زندگی که ما را می رباید، باید  کلماتی را یافت که ادامۀزندگی را مقدور سازند.  آرام نمودن  افکار و ایجاد  سکوت برای قلبی که در رنج است.

تناقض در اینجاست که ما خود را به خاطر شکست در یک رابطه  مقصّر می بینیم ،ولی با شمردن اشتباهاتی که "دیگری" مرتکب شده : در جستجوی  شناخت آسیب او  هستیم،  آنچه که می تواند منشأ "نبود" عشق  در او باشد. این عامل ، آیا "مادر"ی ست که اورا بیش از حدّ دوست داشت  و یا نه به اندازۀ کافی ، و یا پدری غایب، یا بیش از حدّ حاضر،  عدم توانائی در دوست داشتن، ویا خاطرات بیش از حدّ دردناک یک عشق گذشته،  دردی که مانع  دوست داشتن  میگردد، و یا کمبود درد ورنج که دوست داشتن را ممکن نمی سازد؟... تمام هوش و حواسمان روی  "دیگری"ست و فراموش می کنیم که به خود گوش کنیم.

ما در حال فراموش نمودن خود هستیم. در حال فراموش نمودن آنچه که اصلی و اساسی ست، دقیقاً برای از دست ندادن آنچه که فکر میکنیم اصلی واساسی ست. زندگئ ما ، آویخته به  زندگئ "دیگری" ست؛ دیگر نمی دانیم برای خوشنودئ او چه کنیم. هر چه بیشتر خود را برای  "وجود داشتن"  در چشمان او ، ناتوان می بینیم، بیشتر با خود می جنگیم  تا "من" دیگری را  بسازیم، شخصیّت دیگری برای خود به وجود بیاوریم که  مطابق میل و رضایت او باشد... اگر کمی مهربانتر باشیم، یا بر عکس  سرد تر و خشک تر ، بردبارتر ویا سختگیر تر؛ و خلاصه چه کارها که نمی کنیم تا او را مجدّداً به دست بیاوریم ؟ تمام وجودمان نگران یک تغییر در "دیگری" ست ، حرکتی از طرف او که  انتظارمان را آرام کند، عملی که جوابگوی خواستۀ ما باشد. آمادۀ انجام هر کاری هستیم تا آنچه را که می خواهیم  به دست بیاوریم:  خواسته ای که فقط روی میل و رضایت "دیگری" حساب می کند... و خودمان ؟!...متمرکز روی دیگری ،  مرکز خود را از دست داده ایم.

« تمام سالهائی را که با او زندگی کردم، جهنّم بود . در کمین کوچکترین حرکت و عمل او بودم،  همیشه نگران،  چرا که نمی دانستم آیا دوستم دارد یانه . چون او همیشه خود را ناراضی نشان می داد، ناراضی از آنچه که من به او می دادم و مدام  در حال تکرار  این حرف که من  نمی دانم چگونه باید اورا دوست داشته باشم.»  برخوردها و ملاقاتهائی وجود دارند که ما را  از خودمان  دور می سازند  :  مثل اینکه تصمیم گرفته باشیم  که  بهتر است خو د را از دست بدهیم تا رابطه را.  و اگر از رفتن خودداری  می کنیم – و یا مانع رفتن "دیگری" میشویم – برای زنده نگه داشتن رابطه ای ست در حال مرگ ، رابطه ای که فکر می کنیم  بهتر از هیچ است ، ولی در واقع ، رابطه ای که دیگر هیچ چیز نیست و ما را به سوی یک مرگ حتمی می کشاند : مرگ روحمان . برای زندگی بخشیدن به رابطه، دیگر خودمان زندگی نمی کنیم.

عدّه ای می گویند:  «من هستم که به تنهائی رابطه را زنده نگه می دارم.» اگر آنها به طرف شخص مورد علاقه نروند، او اقدامی نخواهد کرد ؛ آنها از این مسئله مطمئنّند. آنها این رابطه را حامئ خود نمی بینند، بر عکس احساس میکنند که فقط خودشان بار  این رابطه را حمل می کنند و کاملاً متقاعدند که بدون  کوشش آنها دیگر رابطه ای  وجود نخواهد داشت. آنها  نیاز به نشانه ای از مهر دارند، مدام در انتظار این  نشانه از سوی "دیگری"  و نشانه هائی که ثابت کنند آنها مورد علاقه می باشند. آنها دیگر  در آنچه که فکر میکنند، می گویند  ویا انجام می دهند ، حضور ندارند. دیگر چیزی در وجودشان مأوا ندارد مگر غیبت "دیگری" و کاملاً  تُهی از حضور خود.

« با زمان همه چیز میگذرد، همه چیز ناپدید می شود » به گفتۀ  "لئو فره"  در ترانۀ معروف خود...آنچه که باعث خوشبختی بود بدون آنکه بدانیم به چه خاطر، آنچه  که  گوارا بود  وهر یک با لذّت آنرا می چشیدند، هم اکنون با غیبت خود بر همه چیز چیره گشته است. وقتی که عشق "دیگری"  نا پدید می شود ، هر عاملی که  نیرو و زیبائی اش محسوب می شد، به شکلی منفی نمودار می گردد : هیچیک از دو ، چیزی را نمی بینند جز آنچه را که طرف مقابل انجام  نمی دهد. عشقی ست بدون عشق : یک چهرۀ دوست داشتنی که دیگر نگاهش مهربان نیست، یک صدای خوش آهنگ که دیگر کلامش خوشایند نیست، یک دست محبوب  که دیگر حرکاتش دوست داشتنی نیست. عشقی ست که جز یک صورتک چیزی از آن باقی نمانده.

کسانی که  دیگر طرف مقابل را دوست ندارند، یا کم دوست دارند، یا طور دیگری دوست دارند  ویا اصلاً دل در جای دیگری دارند، گاه بر این باورند که بهتر است حضور خود را حفظ کنند – حضور یک شبح را – و فکر میکنند که بهتر است  برای اینکه دیگری را نیازارند ، در نگاه او به بعضی از حرکات عاشقانه ادامه دهند ... غافل از اینکه با این عشق، که دیگر چیزی از آن باقی نمانده، او را دیوانه می کنند. بار عزای این عشق را به او می سپارند تا به تنهائی  آن را حمل نماید و او می آموزد که باید به "غیر قابل توصیف" اعتماد کند. "غیر قابل توصیف" ی که دیگر مربوط به عشق نیست – آنچه که برای گوش قلب نرم و لطیف است – بلکه  مربوط به "غیر عشق" است. او آنچه را که گفته نمی شود ، می شنود. و از اینکه به تنهائی آنرا می شنود، درد می کشد.

رابطه از یک عشق مشترک تبدیل به یک رویاروئی بین دو سوءتفاهم  گشته است. کسی که دیگر خود را مورد علاقه نمی بیند، خود نیز مهربان نیست چون آنطور که دلش می خواهد مورد علاقه نیست. مثلاً یک مرد احساس میکند که می تواند حقّ انتظار یک عشق غیر مشروط را  از همسرش داشته باشد. وقتی که همسرش ارجحیّت را به بچه ها ، به کارش و به خانه داری می دهد – یا حداقل مرد اینطور فکر میکند – او خود را کنار گذاشته شده احساس می کند. زن دیگر آن علاقه و آمادگی را ندارد. مرد دیگر برای او "همه چیز" نیست و او از این مسئله رنج می برد، اگر هم عنوان کند ، بد تعبیر می شود. مأیوس از مورد علاقه بودن، بالاجبار ساکت می ماند. و گوش به کسی می سپارد که به او گوش کند. به آنجائی می رود که به او گوش کنند.

از طرفی دیگر ، زن هم از اینکه درک نمی شود و چندان مورد علاقه نیست، رنج میکشد. در مقابل تقاضای همیشگی ودر عین حال  ناراضئ همسر، خود را انکار شده  در نیازها و علائق شخصی اش  احساس میکند. شوهر خواستار حضور همیشگئ او ست که طبیعتاً مقدور نیست...چطور او  این مسئله را نمی فهمد ؟ و او نیز از همسر انتظار توجّه، گفتگو  وحضور خاصّ دارد ، که در یافت نمیکند...آیا  او قادر به درک این انتظار نیست ؟ در نتیجه زن به او  بی اعتنا می شود  و در واقع  این "بی اعتنائی" به شکلی عنوان نمودن  ناتوانیش  در محبوبیّت است :  فریادی خاموش در مقابل کسی که به او گوش نمی کند.

اگر تقاضا نمودن کاری دشوار وحتّی غیر ممکن به نظر می رسد ، ولی بزرگی، وسعت و زندگئ خودِ  عشق  محسوب می گردد که دقیقاً از طرف  او به سویمان می آید، بدون آنکه از او خواسته باشیم.  می توانیم انتظارمان را فریاد بکشیم، حرکات  عاشقانه را بطلبیم، نوازش را التماس کنیم، زمزمه کنیم " آیا دوستم داری" ، برای نشان دادن ناراحتیمان رو برگردانیم،  در را محکم بکوبیم برای اینکه گفته باشیم "کافیست!" : فریاد می کشیم ، سکوت می کنیم  ولی چیزی  نمی گوئیم. جرئت نمی کنیم آنچه را که روی قلبمان داریم عنوان کنیم، بسکه انباشته و فشرده شده  و گلویمان گره خورده است. چرا  که تمام این حرکات ناشیانه و بیجا ، چیزی جز فریاد کشیدن درماندگئ عمیقمان نیست. سکوت هم مثل فریاد ، کاری  از دستش ساخته نیست جز تشدید فاصله ای که قصد از بین بردنش  را داریم. نمی توانیم به سادگی آنچه را که می خواهیم عنوان کنیم.

سالها لازم است تا این سادگی را کسب نمود ه  و یا دوباره به دست بیاوریم. تا زمانیکه رابطه ساده است ما هم ساده باقی می مانیم. ولی وقتی که رابطه پیچیده شد، ما هم به همان نسبت پیچیده می شویم. « تو نمی توانی بفهمی؛ مشکل است» این حرف کسانی ست که در عین حال نظر طرف مقابل خودرا برای آنچه که در حال آزمودنش هستند، می طلبند. کسی که این کلمات را عنوان می کند، بر این باور است  که تنها خود او قادر به باز کردن گره های  رابطه ای ست  که روز به روز پیچیده تر می شود؛  وتنها کسیست که با چنین مسائلی روبه روست. ولی پیچیدگی تا حدّی ست که آنها برای اینکه گوش کردن به خود را بیاموزند، نیاز به "دیگری" دارند.

هر چه مصمّم بودن در اتّخاذ یک تصمیم منطقی، مشکلتر شود، پیچیدگیهای  مطرح و حاضر ، به مسائلی عمیقاً  نا معلوم و حتّی  منسوخ و فراموش شده ، ربط می یابند : دردی که از یک گذشتۀ دور می آید، آنجا که حافظه قادر به حضور در آن نیست. جائی که خاطرات خاموش شنیده نمی شوند مگر از ورای یک جسم رنجور، زبان خاصّی که باید قادر به شکافتنش بود، رفتاری کاملاً قهقرائی و تکراری :  دقیقاً همان چیزی که برایمان مشکل ایجاد میکند. محدودۀ تفکّرمان می گوید : "پیچیده است".  و اینجاست که باید بیاموزیم چگونه به آنچه که در وجود ماست، گوش کنیم.

نسل به نسل میدانیم آنچه که عنوان نشده ، مجدّداً زنده میشود. و آنچه را که هرگز  درک نشده مدام تکرار می کنیم. دردهای خانوادگی  منتقل می شوند، بدون آنکه بدانیم از کجا می آیند:  چه کسی از گذشتگانمان رنج کشید و دردش چه بود.  و فرزندان کسانی که متحمّل ضربه های روحی  بوده اند، هر چه بیشتر از این ضربه ها بیخبر باشند، بیشتر رنج میبرند. آنها این خاطرات مدفون شده را در وجود خود حمل می کنند، هر چه بیشتر از منشأ دردی بیخبر باشند ، اثرش  سر سخت تر، تندتر و گزنده تر می شود. آنها همان صحنه ها را بازی می کنند و به این شکل امیدوارند که خود را از آنچه که ساکن درونشان گشته رها سازند، با اعتبار بخشیدن مجدّد به  این سهمی  از رنج که متعلّق به آنها نیست ولی صرفاً به شکل یک "وفادارئ نامرئی" آن را در خود حفظ می نمایند. به گفتۀ " آن آنسلین شواتزنبرگ".

ما همه وارث رنج گذشتگانمان هستیم : ما همان کشمکشهای گذشتگانمان را دنبال کرده و همان صحنه های غم انگیزی را بازی می کنیم که ما را به گریه می آورند، و به این طریق در جستجوی آزاد نمودن خود از یوغ اسارتی هستیم که  دیگران متحمّل شده اند. وبدین شکل  افراد مورد علاقۀ خود را وارد  حریمی می کنیم که متعلّق به ماست، که از آن ما شده ، علی رغم منشأ  آن، هر چه که می خواهد باشد. ما در داستان زندگئ خود،  نقشی را برای ایفا نمودن به آنها واگذار میکنیم، در  داستانهای کوچک ویا بزرگ خود : داستانهائی را که می شناسیم و همینطور  آنهائی را که نمی شناسیم، داستانی را که برای خود تعریف می کنیم و همینطور داستانی را که برایمان تعریف کرده اند،  در آنسوی کلمات، ازورای حرکات  و اعمال گذشتگانمان، دردهای کوچک وبزرگ زندگیشان.

ما به نوبۀ خود نقشی را  برای اجرا نمودن به آنها می سپاریم، خوب و یا بد، مناسب با روحیات و شخصیّتشان و مطابق با قسمتی از کتاب سرنوشت خودمان، که در حال  عبور از آنیم. آزمودن و دوباره آزمودن برای ، بالاخره، فهمیدن دلیل ترسها و تمایلات  مزاحم وناراحتمان. و دقیقاً  به همین دلیل است که فرد و یا افرادی را انتخاب می کنیم که  بتوانند این ترسها و تمایلات مزاحم را بیدار کنند.  ما هستیم که " دیگری" را  به این شکل  خلق می کنیم.

به او لباس زیبای عشق را می پوشانیم، و از امروز به فردا ، می توانیم  این لباس را از تنش بیرون  آورده ولباس نفرت را جایگزینش نمائیم.  او با آنچه که هست کمکمان نموده و مارا به  خودمان رجوع می دهد، تا مدام در حال تصحیح خود باشیم . در این تکاپوی "تأثیر گذارئ" متقابل،  اگر نقشی را  ایفا کنیم که مناسبمان نباشد، در اینصورت  ما هستیم که به دیگری اجازه می دهیم تا موجب رنجمان گردد، همانطور که می توانیم، بدون آنکه خود بدانیم، باعث رنج او شویم. برای  کم کم رها نمودن  خود از گذشته، باید با این تجارب خود را غنی سازیم. حتّی زمانیکه احساس می کنیم  بازیچه ای برای تمایلات  "دیگری"  هستیم، نباید فراموش کنیم  که عامل اصلئ حرکت دهندۀ زندگئ خود می باشیم.

چه دردهایمان کهنه باشند و چه خود ما هنر به وجود آوردن و یا دوباره خلق نمودن آنها را داشته باشیم، عامل حرکت دهندۀ زندگئ خود بودن، لازمۀ ایجاد یک زندگئ خوشبخت، قبل از هر چیز ، آگاهی به این مسئله است که "دیگری"  و یا دیگرانی  را که خود وارد  زندگیمان نموده ایم، همانی هستند که هستند و یا اینکه ما با رغبت خواسته ایم که اینطور باشند.  کسانی که رفتاری متمایل به بد بینی دارند، همیشه دلایل بدبختئ خود را در خارج از وجود خود می جویند و هرگز شخصیّت خود را در ماجرائی که در حال آزمودن آنند، زیر علامت سئوال نمی برند. ودر این زمینه، با اعمالی که خود مرتکب شده اند، طبیعتاً  پاسخی نمی یابند.

بنا براین مسئول خود و دیگران بودن ،یعنی پیش بینئ چگونگئ  نتایج واثرات اعمال خود و سپس پذیرفتنشان همانگونه که هستند. «اگربه این شکل  عمل می کنم،  باید قبل از اقدام ، عکس العملی را که در پی آن خواهد بود ، در نظر بگیرم ». و اگر از ورای تجاربمان چنین اثراتی را  در نتیجۀ اعمالمان  مشاهده می کنیم، در مقابل خود و دیگران  موظّفیم که برای درک دلایل آن بکوشیم. هر کس قبل از اینکه  دلیل را از دیگران مطالبه نماید، باید قادر به بیان دلایل رفتار خود باشد، با شهامت و وجدانی بیدار  از خود بپرسد : « چرا  اینچنین عمل کردم؟».

ما همه، کم وبیش آگاهانه ، مسئولیم در آنچه که داریم، آنچه که تجربه می کنیم و آنچه  که برای زندگی انتخاب می نمائیم. پذیرفتن مسئولیّتمان در تحوّل یک رابطه ، به ما امکان می دهد تا امیدوار باشیم  از اینکه این رابطه می تواند همیشه اینطور نباشد؛ مثل اینست که بفهمییم  نقشمان در  این فیلمنامه چه بوده است ، فیلمنامه ای که در حضورما اجرا شده . و این درک به ما امید و نیرو می بخشد تا در این باور باشیم از اینکه  می تواند روزی به گونه ای دیگر باشد. به کرّات  در این فیلمنامه شرکت داشته ایم ولی احساس میکنیم که همه چیز  از دستمان  در رفته است... و رنج حاضر است، تجربه نمودن آنچه را که مایل به آزمودنش نبودیم، تماشاگر نا توان داستان غم انگیزی که خودمان از بانیان و قهرمانان اصلئ  آن می باشیم. « در حال آزمودن چه چیزی هستیم؟» این ست  آنچه که باید به آن بیندیشیم، نه به شکل تقصیر، بلکه با هشیاری.

اگر همیشه  خود ما عامل اتّفاقات زندگیمان هستیم، ولو نا آگاهانه  نباید کسی را متّهم کنیم از اینکه ما را وادار به انجام چنین کاری می نماید و نه اینکه  خود را مقصّر بدانیم. آیا واقعاً سرزنش نمودن خود، ثمره ای دارد؟   که برای بخت و اقبالمان زاری کنیم؛ در حالیکه همۀ اینها باعث ندامت بیشتر می شود ؟ آیا  این  یک "وقت از دست رفته" نیست؛  وقتی  برداشته شده  از روی  یک "خوشبختئ در انتظار" ؟  برعهدۀ ماست که طوری  عمل کنیم تا اینکه نتیجه ، تکرار همان رنجها نباشد. ما مختاریم از اینکه وضعیّتی را که مطلوبمان نیست، بپذیریم و یا ردّ کنیم. این بر عهدۀ  ماست که در هر لحظه  تشخیص دهیم از اینکه  تحمّل نمودن این وضعیّت ، کار درستی ست یانه ؛ و بر اساس این تشخیص ، تصمیم بگیریم. لازمۀ این تشخیص ، هشیار نگه داشتن روحمان است.

 

ولی اگر خود رابی توجّه رها نموده  واز مسیر خارج شویم ، شکّ و تردید به ملاقاتمان آمده و به تدریج جا خوش می کنند...دیگر چیزی نمی دانیم؛ نه از خود و نه از دیگران؛  حتّی آنچه که ساده و آشکار به  نظر می رسید، دیگر چنین نیست.  یک فکر، فکر دیگر را پس میزند و بلافاصله خلاف آنرا می گوید. دیگر قادر به شنیدن  فکر  درستی که گاه از ذهنمان عبور می کند، نیستیم. اغتشاش مطلق . در روحمان آشفتگی و هرج ومرج برقرار است، یک جیغ وداد واقعی.  گفتگوی درونی تبدیل به یک گفتگوی خاموش  شده است. دیگر صدای خود را نمی شنویم.

در نیازمان به عشق دقّت کنیم : در حالیکه فکر میکنیم به آن  نزدیک می شویم، می تواند ما را از خویش دور سازد. آماده ایم که همه چیز را فدا کنیم، حتّی خودمان را، بسکه در چشم خود "بدون اهمیّت و بی ارزشیم" . روحمان رابه شیطان ندهیم، قلبمان را به کسی هدیه نکنیم که چیزی برای هدیه کردن به ما ندارد، نگذاریم که روحمان در یک خلأ  سرگردان شود. کسی را که واقعاً دوستمان دارد ، تشخیص دهیم : اگر "دیگری" دوستمان داشته باشد،  ما را به بالاتر از خودمان  هدایت میکند. نقش او نه برای  سقوطمان در جهنّم ست، و نه برای هدایتمان به سوی کارزار غم و درد. هرگز فراموش نکنیم که بهتر است تنها باشیم ،  آنطور که میگویند، تا اینکه به شکل بدی همراهی شویم ... و اگر بدبختیم، به این خاطر  است که نتوانستیم به تعهّداتمان احترام بگذاریم؛ و قبل از هر چیز تعهّداتی را  که در قبال خودمان داشتیم.  ما نتوانستیم به خود  گوش کنیم.

گوش کردن به این "صدای دوست" که چیزی جز پارۀ "صمیمی و خیر خواه"  درونمان نیست :  همانی که صلاحمان را می خواهد و مراقب ماست. صدائی که هدایتمان میکند، به ما الهام می بخشد، و هر لحظه در جادّۀ زندگی، راهنمای ماست ؛ به شرطیکه به او توجّه کنیم ؛ به او فرصت دهیم  که حرف خود را عنوان کند، دور از هیاهوی شکایتها و ترسهای بی ثمرمان. بیاموزیم که چگونه به او اعتماد کنیم، به خودمان اعتماد کنیم؛  در خود به  "بهترین" خود  گوش کنیم.

 

 

اعتماد  کردن  به خود...

از اعتماد کردن به خود منصرف نشو

به آنچه که در تو بهترین است،

بهترین برای تو.

اگر چه "بد" وجود دارد

واینکه "خوب" ، خیلی در انتظار می گذارد،

حتّی زمانیکه رنج، ایمان را به خطر می اندازد،

و اینکه  خوشبختی با "نبودن"هم قافیه می گردد،

ولی تو بردباریت را از یاد نبر.

زمانیکه خورشید خود را پنهان  می سازد و ماه پشت ابرها ناپدید می شود،

در آنسوی ظلمت و تاریکی،

و وادارت می کنند که زندگی را سیاه ببینی،

تو به "باور داشتن" ادامه بده،

در اعماق جانت،

در میان نوری که هست وهمیشه خواهد بود.

بالاتر از فریادهای قلبت،

به نغمۀ فرشتگان گوش کن :

یک آوای عاشقانه است  و

در قلب هر کسی...

 راز اوست  و  او اغلب  بیخبر از آن.

 

« به  اینکه  کسی  بتواند  دوستم داشته باشد هیچ اعتمادی ندارم. من یک  شخص ناموفّق هستم.همه چیز را از دست داده ام. وقتی از من تعریف می کنند نمی توانم باور کنم که مخاطبشان من باشم. میدانم که تصویر یک زندگئ ناموفّق را به دیگران نمی دهم. درست بر عکس.  د ست به هر کاری می زنم برای اینکه خود را زیبا جلوه دهم، که بگویم زندگئ زناشوئی ام، بچه هایم، خانه ام  ...عالی هستند و اینکه صاحب شغل خوبی هستم  و خلاصۀ مطلب  اینکه  زندگیم  بسیار عالی و موفّق است. ولی میدانم که خودم نیستم.  اگر دیگران را به اشتباه می اندازم، خودم را گول  نمی زنم. هر چه بیشتر میکوشم که یک تصویر  رویائی  از خودم  نشان دهم، بیشتر تضادّ با واقعیت را  احساس می کنم.  با آنچه  که در واقع  هستم.  چرا که  من آن کسی  نیستم که دیگران می پندارند. ولی اگر  آنها قبولم  نداشته باشند ، من  کیستم ؟ »

هر چه بیشتر آن اعتمادی را که در خود داریم،  در نگاه دیگری جستجو  کنیم، بیشتر  در کمین عکس العمل ها و حالاتی  خواهیم بود که ما را به شکّ و تردید وادارند.   یک مادر به دخترش می گوید : « امروز خوشگل شدی عزیزم » و دختر می تواند فکر کند: «امروز شاید؛  ولی دیروز خوشگل نبودم؟ و فردا ، آیا باز خوشگل خواهم بود ؟» در هر ملاقاتی منتظر یک تأئید است : « خوشگل هستم یا نیستم ؟ آیا این کار را درست انجام دادم یا نه؟ آیا همسر خوبی هستم ،  مادر خوب ، کدبانوی خوب؟ » ، « هرگز هیچیک از کارهایم موفق نیست؛  با من  همه چیز از پیش  فنا شده و مغلوب است.» امکان دارد که پدر و مادرمان در مواقعی به ما تبریک گفته باشند ولی اغلب  آنها را ناراضی احساس می کردیم. به جز موارد نادری که دلیلش را نمی فهمیدیم.  ما  مدام در جستجوی تحسین و تأئید هستیم بدون اینکه کسی قادر به دادن  اطمینانی در جهت انتظارمان باشد. حتّی اگر  "دیگری" قبولمان داشته باشد، ما باور نمی کنیم.

وقتی به ما می گویند "خیلی خوب است" فکر میکنیم که فقط تعریفی برای به دست آوردن دلمان است و یا اینکه تصادفی ست، یک اتّفاق خوشایند ،  یک تفریح بی چون و چرا  در حال و هوائی خوش. « بارها به من گفته شده  که قادر به هیچ کاری  نیستم.  " همۀ شما  مثل پدرتان به درد هیچ کاری  نمی خورید" ،  این حرف مادرم بود . او فقط ارزش خود را بالا می برد : جز درمورد او "ارزش"ی  وجود نداشت. ما بچه ها که وارث کروموزوم های نارسای شوهری بودیم  که تحقیرش می کرد، چه شانسی می توانستیم  داشته باشیم که روزی  از این  لعن و مصیبت خلاص شویم ؟ » برخی با دویدن به دنبال تصویری بدون نقص و عالی از خود،  نیرویشان به ته کشیده ، چرا که مدام به آینه های منعکس کنندۀ منفیات  رو به رو می شوند : آنها خود را  در آینه و یا در نگاه دیگری می نگرند و جز آنچه که مطلوب نیست،  چیزی نمی بینند. همیشه خود را از شکل افتاده و نا موزون می بینیم،  بنا به آنچه که شنیده ایم، مُهر خورده و داغ شده با اثر ردّ پای گذشته.

یاد گذشته بر واقعیّت زمان حال پیشی میگیرد.مثلاً کسانی که از اضافه وزن رنج  برده اند، حتّی بعد از لاغر شدن ، باز خود را بیش از حدّ چاق می بینند؛  وبه همین شکل  کسانی که در بچگی نسبت به بچه های همسن و سال خود بلندتر و یا کوتاهتر بودند، در سنین بزرگسالی نیز  اندازۀ واقعئ خود را از یاد میبرند و همیشه خود را "متفاوت" می بینند. و آنهائی که در دوران تحصیلی  ناکامی های متعدّد و پی درپی  داشته اند، حتّی زمانی که دارای شغل و مسئولیّت بالائی هستند، فکر می کنند که  این مقام را به ناحقّ اشغال نموده اند. کسانی که به دلیلی  انگشت نما بودند، چون مثل "دیگران" نبودند، مدّتها اثر  این "قرار گرفتن در حاشیه" را با خود حمل می نمایند.

یک "اردک کوچولوی زشت" حتّی زمانی  هم که مثل یک قوی زیباشده ، باز خاطرۀ آنچه را که در گذشته بود، در خود حفظ نموده و نیمه اردک  يا، نیمه قو ، شروع به لنگیدن می کند : یک پا قصد پیشرفت دارد، در حالیکه  پای دیگر قادر نیست. نیمی از او مایل به زندگی ست  در حالیکه نیمۀ دیگر ، زیستن را بر خود ممنوع می سازد. "بچه" ای که بودیم ، مدام مورد ایراد و انتقاد بود، و حالا "بزرگسال" ی که شده ایم، دست از "عیبجوئی از خود"  بر نمی دارد.  « وقتی تشویقی در یافت می کنم، یک "امّا"  کافیست که همه چیز را به زیر سئوال ببرد  : برای نابود  ساختن همان ذرّه ای از اعتماد  را که در خود دارم.» اگر این گروه فکر می کنند که برای آنچه که انجام می دهند باهوش  و با استعداد هستند، در عین حال معتقدند که ابله و فاقد صلاحیّت می باشند. آنها  برای حفظ این  شکّ دائم ، نیازی به یاد آوریهای  دیگران ندارند : شکّی  که قبل از هر عملشان  ابراز  وجود می کند. شکّی بس حاضر  که اغلب مانع از مبادرت آنها به انجام کاری می شود : آنها تمام چیزهائی را که ممکن است  گفته شود مجسّم می کنند  و تمام انتقادها  طوری از ذهنشان  عبور می کند  که دیگر کاری انجام نمی دهند.  آنها  خوب می دانند که چه کاری باید انجام دهند ولی یک نیروی ناشناس فکرشان را  بی حرکت نموده و عملشان را متوقّف می سازد : آنها  از رفتن به جائی که دوست دارند ، منع می شوند : در این  رویا روئئ جانفرسا، باز نیمی از آنها کماکان ایمان دارد  به آنچه که نیمۀ دیگر  نمی پذیرد.

با این وجود باز هم معتقد به ارزش ایدۀ خود باقی می مانند و همچنین مطمئن از کیفیّت  آنچه که میتوانند خلق کنند در صورتیکه فکرشان را به مرحلۀ اجرا در آورند . ولی  آنها یک نابغۀ ناشناس هستند و باقی خواهند ماند. یا طور دیگری بگوئیم نابغه ای کشف شده توسط "خود"  و تنها "خود" . بچه که بودند کسی قبولشان نداشت  و جملاتی نظیر " این چیزها ترا به کجا می برند؟ " ، " چه فکر  میکنی ؟" ،" فکر میکنی که  هستی؟" را به طرفش سرازیر میکردند.  « من هم به نوبۀ خود دیگر نتوانستم به کسانی  گوش کنم که به من گوش نمی کردند : به حدّی در چشمم بی اعتبار شده بودند  که دیگر برایم مهمّ نبود  آیا قبولم دارند یا نه.»  آنها سربه شورش بر میدارند ولی  نکته گیریها و تذکّرات  کماکان  اثر پای خودرا بر جا گذاشته اند، مسحوریّتها را متوقّف نموده  وبر جهش و اوج گیرئ علائق پایان بخشیده اند. شور وهیجانی را که مجدّداً باید بیابند  و بر قرار سازند :  یک  کمتر از "هیچ" آنها را در هم می شکند و نابود می کند.

« یک عکس العمل ناچیز، یک لبخند غایب، یک سکوت بیجا، دستی که پیش آورده نشده ... و من آنرا نزد  "دیگری" به یک خصومت ارادی  برگزار می کنم.» خصومتی که  زادۀ ناتوانی ست، ناتوان در محبوب شدن ، باز کردن جائی در نگاه  "دیگری"، در "وجود داشتن"  به شکلی که بتوانیم برای دیگران  مفید باشیم . یک ناکامی ،  تأئید کنندۀ حرف کسانی میشود  که قبولش  نداشتند، ویک  اشتباه در مسیر حرکت، آنهارا  به نقطۀ صفر برگردانده ومانع از هر خواسته و اقدامی برای شروع مجدّد می گردد. « آنها حقّ داشتند : من یک نالایق هستم.  آنها در مورد من حقّ داشتند.  من لیاقت  لازم را برای  موفقیّت  در آنچه که بر عهده می گیرم  ، ندارم. در اعتماد به خود اشتباه کرده ام. حالا چطور خودم را قبول داشته باشم؟»

برای مبارزه بر علیۀ وزش بادهای نا مساعد  به نیرو نیازمندیم، نیروئی را که اغلب کم داریم. بادبانها را پائین می آوریم، زمانیکه که دقیقاً  باید آنها را بر افرازیم. حتّی اگر  به خود نیز ایمان داشته باشیم ، به پیروزیمان  اعتقادی نداریم :  قادر به موفّق دیدن خود نیستیم، پیروزی برای ما نیست. فقط سینمای درونیمان، امکان دیدن  و پیش بینئ  مبهم موقعیّتی را می دهد که لایق و شایستۀ آن هستیم.  ولی همینکه تصاویر از تخیّلاتمان  خارج شد، بایک  عدم امکان در تحقّق بخشیدن ، برخورد نموده و در گیر میشویم. سرزنشهائی سرازیر می شوند که در واقع موجّه نیستند. با موانعی  برخورد می کنیم که خود بر خود تحمیل نموده ایم ، به دیواری که با  "احساس ناتوانئ" خود ، بنا کرده ایم. به این طریق  فقط می توانیم در حاشیۀ امکاناتمان باقی بمانیم.

و از آن در رنجیم. و چقدر دلمان می خواست که طور دیگری می بود.« بعضی ها می توانند مرا مقصّر بدانند از اینکه با ناراحتیهایم خیلی نرم ومهربان برخورد میکنم و  تصوّر کنند  که "بیش از حدّ به خودگوش می کنم" : با مدام بی اعتبار نمودن  " آنچه که هستم" ،  به خود اهمیّت فراوانی می دهم : پافشاری روی کمبود ها و بی کفایتی ها  به چه کار می آید، چه فایده ای  در نالیدن و شکوه کردن، اگر  هرگز به خود  امکانی برای عوض شدن ندهم ؟ آیا  آنقدر  وقت  اضافی  برای  هدر دادن دارم که تا این حدّ به ناراحتیها بپردازم ، به جای آنکه زحمت درمانشان را به خود بدهم؟» این کلمات را به همان اندازه که دیگران به ما گفته اند ، خود نیز می توانیم تکرار کنیم .  ولی  هیچ تغییری حاصل نمی شود.

وقتی که " بیش از اندازه به خود  گوش میکنیم"  آیابه خود گوش میکنیم یا اینکه به زخمهای هنوز بیش از حدّ زنده،  وبرای اینکه خودر ا فراموش کنیم ؟ آیا در چنگ ماجرای گذشته ای نیستیم که در زندگی کنونی  پا پیش  میگذارد ؟  داستانی فاقد اهمیّت  و مأیوس کننده که حتّی  در اعماق شب  عذابمان می دهد ولی داستانی که مدام به سویش بر میگردیم مثل  جمله های  ترانۀ غم انگیزی  که ما را به  گریه می آورد، دلتنگی برای گذشته ای که وجود نداشته است. " ما می توانستیم، ولی نمی دانستیم" ، تأسّفهائی که وادارمان  می سازند اینطور فکر کنیم " که هرگز نخواهیم دانست و نخواهیم توانست".  گذشته اختیار آینده را در دست میگیرد و تاریکترین رنگهای خود را بر روی آن می پاشد. فقط جنبۀ منفئ زندگی را  می بینیم و خود را به دست این نغمۀ شوم و هولناک می سپاریم  تا در سیاهترین آبها  غوطه ورمان سازد. نغمه ای که خویشاوند  مرگ است.

وقتی زیاد به خود گوش می کنیم، در واقع به خود گوش نمی کنیم : به صدائی که جز زیستن تقاضائی ندارد، گوش نمی کنیم. فقط به صدائی گوش می کنیم  که ما را از آن منع می نماید : رشتۀ کلام را به دست شیطانهای  درونمان می دهیم. شیطانهائی  که زندگی را بر ما آسان نمی گیرند ، چرا که زندگی برای خود  آنها نیز هرگز  آسان نبوده است. آیا  آنها  همان فرشتگان زخمی و مظلومی نیستند که  ما با خود حمل می کنیم  : همان بالهای شکسته، همان آوازهای ممنوع  و همان پروازهای متوقّف شده ؟ آنها بیش از حدّ از درد اشباع شده اند تا بتوانند  آنرا با ما در میان گذاشته و در آن شریکمان سازند. نه احتمالی برای راضی بودن از خوشنودی های "لحظه" وجود دارد  و نه امکان چشیدن خوشبختی در  مقام  شایسته و درست آن. خوشبختی بچه کارشان  می آید : آنها نمی دانند با خوشبختی چه کنند . فقط بدبختی ست که شنیده می شود  و مورد توجّه قرار می گیرد.

آیا آنها میتوانند ناگهان همه چیز را از یاد ببرند و مثل فرشته ها لبخند بزنند؟ کسی که مدّت زیادی در جنگ بوده ، آیا می تواند برای صلح تصمیم بگیرد، با کنار گذاشتن بغض و کینه های انباشته شده اش ؟  شیطانها  طلب انتقام دارند ، تقاضای شنیده شدن در شکوه هایشان، همراهی در عذابشان . آنها  این وظیفه را در ذهن خود حفظ می کنند ، اینکه هیچ روزی را برای تنفّس  و آرامش اجازه ندهند، نه تعطیلات مجازی برای روح، ونه کمترین مهلتی برای استراحت. وظیفه ای که خوشبخت  بودن را ممنوع می سازد و وادارمان می نماید که قبل از هر عمل روزانه بگوئیم که "من باید "  ونه اینکه "من مایلم" ، وظیفه ای به همان نسبت  حاضر که لذّت و شادی  غایب است. برای دادن حقّ خوشبختی به خود، نیاز به زمان و ترمیم دردهای فراوان است. نه در یک آیندۀ نامعلوم، بلکه اینجا و همین الآن.

چه بسیارند زنان و مردانی که در حال رنج کشیدن از زندگئ خود  می باشند  و گله و شکایت دارند، ولی ظاهراً  در چشم افرادی که زندگیشان را مشاهده می کنند، بی نیاز و بی نقص می نمایند. به نظر می رسد که امتیازات زندگیشان  را کاملاً از یاد برده اند، بسکه متمرکزند بر آنچه که ندارند، آنها از انتظار کشیدن  برای آنچه که دریافت نکرده اند ، دست بر نمی دارند، از آنچه که تصوّر می کنند  هرگز دریافت  نکرده اند.  با این وجود انتخاب آنها مطابق میلشان بوده است : این شغل، این ازدواج و این زندگئ خانوادگی، این مکان واین نوع زندگی نمی بایست جوابگوی آرزوهایشان باشد؟   به نظر می رسد که نه : انتظارشان اشباع و ارضاء نشده است. آیا جهت حرکتشان  درست نبوده  و یا اینکه آرام نمودن کمبود هایشان غیر ممکن است ؟  اَشکالی از  "زندگیهای خوشبخت" وجود دارند که موجب خوشبختی نیستند.

زندگی می تواند برایشان، هوش و زیبائی،عشق و موفّقیّت را در بر داشته باشد  ولی چشم آنها جز  بی لیاقتی، زشتی، طرد شدگی  و ناکامی را نمی بیند. هر چه بیشتر پدر و مادر این تصوّر را به آنها القاء نموده اند  که در جسم و جان وقلبشان به اندازۀ کافی زیبا نیستند، آنها نیز بیشتر تشنه و نیازمند شنیدن کلمات  و زمزمه های  لطیف و مهربان، گشته اند . و این رویا همیشه یک رویا باقی می ماند :آنها نمی توانند باور کنند  که آواز پریهای  دریائی برای آنهاست: یک توهّم فریبنده  ، یک ستایش مهلک. چطور می توان خود را به لطافت کلمات و به لذّت نوازشها سپرد، زمانیکه  در کودکی سخنانی  خشک و سخت  دریافت نموده ایم، سخنانی به سختئ "نبودن" نرمش و محبت ؟  ما می خواهیم  آغوشمان را به روی عشق بگشائیم  ولی جز "نبود" عشق  ، نمی شنویم.

چگونه فکر کنیم که همه چیز به خوبی  پیش می رود در حالیکه همه چیز  خلاف آنرا می گوید. گفتن  "نگاه کن به چیزهائی که داری" به کسی که در حال رنج کشیدن است ، نه تنها فایده ای ندارد بلکه  بیشتر  اورا به احساس  عدم درک و مقصّر بودن ، رجوع می دهد.« من حقّ ندارم که ناراحت باشم. چه ناسپاسئ بزرگی  در مقابل زندگی و نسبت به کسانی که دوستم دارند و من نیز دوستشان دارم.»  و با این وجود انتظار حاضر است، به شکلی عذاب آور،  انتظار  "چیز دیگر"  :چیزی که دست از امیدوار بودن  به آن بر نمی داریم،  یک "مرهم برای قلب" ،  امکانی برای فراموش نمودن  آن خلأئی که  در درونمان پافشاری و سماجت می کند، حتّی اگر شده  برای یک لحظه. کسانی که مبتلا به این  تشنگئ دردناک  روح  هستند ، از اینکه نمی دانند آیا روزی  چیزی بتواند  آن را برطرف سازد ، بازبیشتر  رنج می برند.  اگر می دانستند حدّاقل  قادر بودندکه برای راضی نمودن خود اقدام  نموده  و تجربه ای را بیازمایند. برای  کسب یک رضایت واقعی.

رضایت به معنای  " احساس آسودگی، لذّت ناشی  از بر آورده شدن آنچه که در انتظارش بودیم، آنچه  را که دوست داریم و یا خیلی ساده یک احساس خوشایند".

کلمۀ "رضایت" در فرهنگ لغات به کلمه ای نسبت داده می شود که توسط آن بتوان توهین و خسارت را ترمیم نمود. وهمچنین  احساس خوشبختی و آسودگی  که ناشی از برآورده شدن انتظار و میلمان باشد  ویا خیلی ساده ، چیزی را که آرزو میکردیم. به نظر میرسد که احساس رضایت فقط برای افرادی می تواند مترادف خوشنودی و آسودگی باشد که قبل از بر آورده  شدن یک خواسته، دردها و توهینها در آنها ترمیم یافته باشد. وگرنه زندگی می تواند همیشه حامل عواملی باشد که رضایتبخش باشند و قالبهای منسوب به خوشبختی را  پُر نمایند،« ولی هرگز چنین نیست»  :  لذّت و آسودگی را کم داریم. منتظر سعادتی هستیم که هرگز نمی آید.

"در انتظار"  بودن ،اجازۀ تحقّق بخشیدن به آنچه را که منتظرش هستیم ، نمی دهد. درست بر عکس.  هر چه بیشتر در انتظار یک چیز مشخّص باشیم، میدان  دیدمان را تنگتر و توانائیمان را در شنیدن محدودتر می سازیم. ما  چیزی را نمی بینیم و نمی شنویم ، مگر آنچه را که می خواهیم ببینیم و بشنویم، با محدود نمودن خود به امکاناتی که روز به روز تقلیل  می یابند  و باز بیشتر  زمانی که "در انتظار غیر ممکن هستیم". در میان رنج وانتظار، بسیارند کسانی که نمیدانند در انتظار چه چیزی هستند، جز اینکه فقط "زندگی" به آنها مدیون است  :  "دیگری" آنطوریکه  هست  دیده نشده، بلکه فقط برای آنچه که موظّف به آوردنش بود مورد قضاوت قرار گرفته است. مثل گلی که در جهت نور حرکت می کند، تمام دقّت و توجّه آنها به سوی عشقی برمی گردد که به آنها  داده نشده، که هرگز دریافت نکرده اند  ومخصوصاً اینکه آنها نمی خواهند آن را دریافت  کنند مگر از کسی که این عشق را  به آنها نمی دهد.

« در انتظار یک  یادآوری هستم: به تلفنم  نگاه می کنم وچیزی نمی شنوم. تقویم ملاقاتها را ورق می زنم. چیزی نمی بینم. به صندوق نامه ها نگاه می کنم، چیزی در آن نیست. همه فراموشم کرده اند. هر کسی مشغول زندگی خودش است . گله ای از آنها ندارم؛ ولی من از "منتظر" بودن خسته شده ام. چه توقّعی ، دیگر نمی دانم. یک حرکت، یک توجّه. فقط به من توجّه کنند. اگر آدم شریفی هسستم انتظار دارم که او به من یادآور شود. در عین  حال چیز دیگری از او انتظار ندارم، چون موردی ندارد که  از او انتظاری داشته باشم. مثل مادرم، به من می گوید که دوستم دارد ولی چیزی به من نمی دهد : او فقط توقّع  دارد، توقّع، توقّع ، ... من منتظرم، او که ادّعا میکند دوستم دارد ،به نحوی به من ثابت کند  که دوستم دارد،... من امید وارم ، همانطور  که در تمام  زندگیم تا کنون امید واربودم، از اینکه کسی به سویم  بیاید :  که این حرکت از طرف "دیگری" باشد. آنوقت من می توانم خود را مورد علاقه احساس کنم. آنوقت می توانم زندگی کنم».

"انتظار" به این معناست که خوشبختی  باید از بیرون به سراغمان بیاید. از طرف کسانی که دوستشان داریم و حتّی کسانی  که دوستشان نداریم : هر رهگذری موظّف است که با لبخند خود برایمان آسودگی و گرما به ارمغان بیاورد. دراین حالت وابستگی  و طبیعتاً بی ارادگی و بی حرکتئ ناشی از آن،  هر کسی می تواند تمام زندگیش را  در این انتظار سپری کند و به خاطر این یأس و سرخوردگی که پایانی ندارد، بر علیه زمین و زمان در خشم باشد.  همیشه  "دیگری" ست که قادر به حمایت، تشویق و همراهئ ماست. حتّی اگر این "دیگری" نیز  دراین کار ، چندان  تشویق  نشود. چرا که دقیقاً بعضیها  در انتظار عشق ومحبّت از طرف کسانی هستند که خود مدام به آنها میگویند که  دوستشان ندارند .

« من نمی فهمم به چه دلیل از او انتظار احترام دارم، در حالیکه او برای من موجود قابل احترامی نیست. نه یک قرار ملاقاتی که فراموش نشده  و یا بدون تأخیر باشد ، نه قولی که به دروغ ختم نشده باشد،  نه لبخندی که حرفهای بیموردش را  بپوشاند. باز  به چه مقدار دیگر دلیل ، برای اثبات غیبت او در این رابطه نیاز دارم تا بتوانم بالاخره اورا همانطور که هست ببینم ؟ باز ،چقدر دیگر  نیاز به رنج کشیدن دارم تا بپذیرم که او تغییر نخواهد کرد ؟ چرا باید تا این حدّ کسی را دوست داشته باشم که دارای تمام صفاتی ست که من دوست ندارم؟» به چه دلیل باید در انتظار آسودگی از سوی کسی که جز در جهت  تشدید  دردهایمان  کاری انجام نمیدهد ،  به رنج بردن ادامه دهیم ؟

قربانئ ناراحتی خود... و بد بختی در اینجاست که زندانئ آنها هستیم و فقط آنها هستند که میتوانند نجاتمان دهند : هر قربانی تا زمانیکه در انتظار ترممیم باشد، وابسته به شکنجه گر خود باقی می ماند. نو جوانانی که مدام توسّط پدر ویا مادرشان  بی اعتبار می شوند، زمانی بر علیه آنها می شورند. آنها مجروح ودر عین حال خشمگین هستند  از اینکه اینچنین بی ارزش جلوه میکنند. ولی شورش آنها  مدّت زیادی  طول نمی کشد : در شورش خود "امکان" رهائی ندارند. هنوز بیش از حدّ  نیازمند به یافتن هویّت خود هستند. هویّتی که باید مطابق با معیارهای  فکری و اجتماعی،  تشخیص داده شده  و تأئید  شود. اغلب مشاهده می کنیم که آنها همان  ارزشها و معیارها را معتبر دانسته و به کار میگیرند ، ارزشهائی را که به شدّت ردّ می کردند، بسکه خود را خوار و طرد شده  می یافتند. وهمان  روش اندیشیدن و زندگی را درپیش میگیرند، آنچه را که تحقیر می کردند، بسکه در انتظار "پذیرفته شدن" هستند. در وهلۀ  اول باید والدینی وجود داشته باشند تا اینکه بتوانیم ترکشان کنیم.

برای بچه ها، مرگ ، همان چشم پوشی از "موجودیّت" در نگاه  کسانی ست که همیشه انکارشان نموده اند. این انتظار به آنها  امکان زیستن می دهد. آنها چگونه  می بودند اگر نیرویشان  از خشم درونشان تغذیه نمی شد، اگر این نفرت – نفرتی اینچنین موجّه در چشمشان – ناگهان ناپدید می گشت ؟  از خود آنها ،چه چیزی باقی می ماند، اگر از آنچه که تا کنون ، تشکیل دهندۀ وجودشان بوده ،یکباره رها می شدند؟ : این نگاه ها، حرفها و رفتاری که گرچه  لت و پارشان نموده، آیا  از آنها همان فردی را به وجود نیاورده که امروز هستند ؟ آیا فقط در این نابودی نیست که هویّتشان مشخّص میگردد ؟

برای پیش رفتن، قبل از هر چیز  نیاز به پذیرش مسئله ای را دارند که تا کنون از عهده اش بر نیامده اند :چشم پوشی از آنچه  که همیشه در انتظارش بوده اند . ما نیاز به درک  وشناخته شدن داریم ، مخصوصاً  در چشم کسانی که هرگز ما را به رسمیّت نشناخته اند. نیاز  به مطرح بودن و شناخته شدن ، ما را مجبور به اتّحاد  و آمیزش با بد رفتاری و خشونت می سازد :  در چنین حالتی ، عشق در رابطۀ قلبی و صمیمانه ای با نفرت قرار میگیرد. یک زن و یا یک مرد زخمی، در انتظار دست دوستی از سوی کسی ست که راه  رهائی و نجاتش را مسدود نموده، که آزادیش را به زنجیر کشیده  و حقّ زیستن را در او نابود  می سازد. "خوبی" وجود ندارد  مگر در مقایسه با "بدی" اعمال شده : یعنی تبدیل خلافکار و بد کار به خوشرفتار و درستکار، بی علاقه و بی توجّه، به رئوف و مهربان،  لعن و نفرین، به دعا و رحمت . در مبارزه با  دیو درون "دیگری" ، با  دیو درون خود  در گیر می شویم. و هر چه موضوع فعّالتر و زنده تر باشد، علاقه و هیجان بیشتری برای اینکار می گذاریم :  آزادی به این قیمت است.  فکر میکنیم  فقط به این شرط درمان خواهیم شد که بتوانیم کسی را که رنجمان می دهد ، درمان کنیم : سعادت و رستگاری خود را در دست شکنجه گر خود می گذاریم. تناقض دردناک انسان اینست که  برای جستجوی نور و روشنائی، باید در اعماق تاریکئ درون خود فرود آید.

بدون رویا روئی  و دست وپنجه نرم کردن با تاریکیها، قادر به جستجوی روشنائی نیستیم و بدون "دیگری" نمی توانیم با "بدترین" درون خود رو به رو شویم. در مدّت زمانی که برای تحوّل یافتن نیازمندیم، با مرد  ویا زنی ملاقات  می کنیم که ما را در مقابل مشکلات قرار می دهند. کسی را انتخاب میکنیم شبیه به همان فردی که آزارمان داده – اغلب پدر و یا مادر – و انتظار داریم که او تبدیل به موجود دیگری شود : دقیقتر بگوئیم، در شخص مورد علاقۀ خود – همانی که مجبور به دوست داشتنمان  است – رفتاری را انتخاب میکنیم که تا کنون موجب آزارمان شده و از او انتظار داریم که رفتارش را در مورد ما عوض کند  و به این طریق خود را در یک انتظار  دردناک قرار می دهیم : کافیست که به دردمان نگاه کرده و به گریه های خود گوش کنیم تا بدانیم که چگونه باید درمان شویم.

و این تلاطم زمانی بیشتر احساس می شود  که موضوعات مورد نظر، مواردی آشنا  ودر زمینۀ  امید های قدیمی  و فرسودۀ ما باشند، امید هائی که پایه و اساس مسحوریّتهای عاشقانۀ  ما را  تشکیل می دهند. ما فکر میکنیم  در "دیگری" چیزی را دوست داریم که می تواند به ما  هدیه کند، ولی با او به زندگی ادامه می دهیم برای آنچه که در او نمی بینیم واز او نمیگیریم . درانتظار حرکات سخاوتمندانه هستیم  و آنرا از کسی می طلبیم که دقیقاً  تمایلی به این کار ندارد، چقدر دوست داریم  که نشانه های لطف و مهربانی در اعمالی ظریف و لطیف  دریافت کنیم ولی به سوی کسی می رویم که برای بیان احساساتش دچار مشکل است. آرزو می کنیم چیزی را دریافت کنیم که هرگز دریافت نکرده ایم ولی به  آنکس که باید ، رجوع نمی کنیم. آیا فکر می کنیم  که این تقدیر ماست که مورد علاقه قرار نگیریم ؟

آیا "دیگری" قبل از ملاقات با ما هم  همینطور بود ، و یا اینکه  ما با پا فشاری  روی خاطرات دردناکمان ، این ویژگی را  در سایر صفات او  آشکار نموده ایم؟ ما خوب می دانیم که یک فرد می تواند با شخصی   و در جائی ، سخاوتمند، حاضر و دقیق باشد  و در جائی  دیگر  وبا فردی دیگر کاملاً سرد و غایب، نجوش و خودخواه جلوه کند، در جائی سلطه جو  و خود رأی باشد و در جائی دیگر  آرام  و سر براه ، در شرایطی مورد علاقه  و توجّه دیگران  و در شرایطی دیگر ،خود او  مشتاق و خواستار توجّه. دیگری می تواند فرشته و یا دیو باشد : با ماست که از او فرشته بسازیم 1 ( نه همیشه ).

2(اغلب) "دیگری" جز یک  انعکاس  از فرشته و یا  دیوی نیست که ما در خود داریم. اگر ما مدام خود را  " بی عرضه و بی لیاقت"  می دانیم ، کسانی را ملاقات خواهیم کرد که مارا به "هیچ" رجوع می دهند  و جز تخریب بیشتر ، کار دیگری از دستشان  بر نمی آید. اگر باور نداریم که در "گوش کردن" به ما ، مطلب جالبی عاید   "دیگری" می شود ، نمی توانیم اشتیاق این "گوش کردن"  را به دیگران القاء کنیم .  اگر با خودمان سخت و انعطاف ناپذیر هستیم، به این دلیل که موظّفیم " لطافت درونمان" را حفظ نمائیم،  بدون رنج نمی توانیم نشانه های محبت را دریافت کنیم و خشکی و سردئ  دیگران را  نسبت به خود مجاز تر و طبیعی تر می یابیم. اگر فقط برای زنده بودن ، نیاز به باور

[1]  یادداشت مترجم

2  یادداشت مترجم

 

      

یک ایده آل را داریم، به سوی  کسانی می رویم که ما را به رویا برده و امکان  باور نمودن یک رابطۀ ایده آل را فراهم می سازند  : در اینصورت در رویا هستیم، با امید به "بهترین"  ولی در حال آزمودن  "بدترین". تا زمانیکه مطمئن نباشیم  از اینکه زیبائی و خوبی می توانند  واقعیّت داشته باشند، نمی توانیم به آنها دست یابیم. 

اگر کسی دیوهایمان را بیدار کرد ،فراموش نکنیم که  او کمکی ست برای روشن نمودن راهمان : او رنجمان می دهد به این خاطر که این رنج را روشن سازد. از روشها و وسیله هائی که سر راهمان قرار میگیرند نباید یک نقطۀ پایان بسازیم : آنها به این خاطر نیستند که روی دردهایمان به خواب رویم  و آنها را بی رحم و گریز ناپذیر بدانیم. عدّه ای در سیه روزئ خود بی حرکت می شوند : مدّتی مسحور  تصویر "درد" می گردند : بیماری ، ناراحتی، کلافگی. آنها ناراحتند ،علی رغم آنچه که زندگی  می تواند برایشان به ارمغان بیاورد، آنچه که هر تجربۀ خوشایندی می تواند حکایت کند. دنیا همیشه غمگین است، اتّفاق هر چه که می خواهد باشد :  گوئی که با درد، پیمان سازش بسته اند، "زندگی" مدام بدبختیشان را تأئید می کند. کسانی که مسحور "رنج و ناراحتی " هستند، هر جائی که باشند و حتّی در جائی که نباشند، جز درد و بدبختی  نمی بینند. مدام ناراحتند :  در واقع آنها هستند که باید درمان  شوند و نه اطرافیانشان، از نزدیکترین گرفته تا دورترین.

اجازه ندهیم که دیو ها  تمام  جا را بگیرند و فضای زندگی را  اشغال کنند. درس  نهفته  در هر تجربه را ، بیرون بکشیم. به محض اینکه تاریکیها جایشان را به روشنائی دادند ، مسلّح به دانشی میشویم که از آن پس امکان  دقّت بیشتری را فراهم می سازد...به سوی تجارب جدیدتری پرواز کنیم. در را به روی    آیندۀ بهتری باز کنیم. بگذاریم که نور داخل شود و روشنائئ تازه تری را به ارمغان بیاورد. اقدام کنیم . پیش رویم. منتظر نباشیم که فرد دیگری  ما را به پیمودن جادّۀ زندگی  دعوت کند، چرا که به این شکل، می توان تمام زندگی را در انتظار باقی ماند؛ جادّۀ خود را ادامه دهیم. منتظر نباشیم که برای رقصیدن، کسی از ما  دعوت به رقص کند؛ برقصیم. منتظر نمانیم که برای دوست داشتن، دوستمان داشته باشند؛ دوست بداریم.

اگر دیو هایمان، دیو های "دیگری" را در او بیدار میکنند، به همین شکل قسمت  فرشته خوی ما نیز ،  قسمت فرشته خوی "دیگری" را به خود جلب می کند. آنهائی که می توانند فرشته باشند به سوی ما خواهند آمد، و آنهائی که شیطانی و پلید به نظر می رسیدند، قادر به کشف  قسمت فرشته خوی خود خواهند شد. ما یک فرشته هستیم، و دیگری هم یک فرشته  می شود.

به "بهترین " در خود ایمان داشته باشیم. با دیو هایمان آشتی  کنیم، اگر خواستار خوشحالی در خود هستیم، میتوانیم به ملاقات کسانی برویم که خواستار  خوشحالیمان  هستند. چرا که اگر به خود اعتماد کنیم، به تمام دنیا اعتماد خواهیم کرد. می توانیم  ازفرشته ای که در درون ماست، فرشته ای که همان "سهم بهترین" در ماست ، تقاضای کمک و راهنمائی کنیم : او می داند، او می خواهد  و او قادر  به انجام "بهترین"  برای ماست. رشتۀ کلام را به فرشتۀ خود بدهیم.

 

از آن فرشتگان بودن...

به آنچه که هستی اعتماد کن

و همانی خواهی شد که می خواهی

به زیبائیت آگاه باش  و آگاهیت زیبا خواهد شد.

جامۀ سپاس برتن کن  و  شکوه و آوازه ات جاودانه خواهد شد.

تمامئ نیرو در توست،

ولی تو با این تصوّر که او خارج از توست، از دستش می دهی.

پیش برو ، بدون این دغدغه که تو کیستی .

تو چهرۀ واقعیت را به مرور زمان  کشف  خواهی نمود.

باش همانی که هستی، بدون  نیاز به اینکه بدانی تو کیستی.

باش ،  همین کافیست. واین همه چیز است.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

                                                                                                      

        « وخداوند دید که این درست بود»

کتاب  مقدّس                                                                              

 

« وقتی   که نازم را می کشند و نوازشم می کنند ، من  با فرشته ها  هستم. به من توجّه می شود و زندگی در نظرم لطیف جلوه می کند.  بالاخره می توانم  ذهنم را، جسمم را  و قلبم را  به دستهای دوست بسپارم، به یک نگاه پذیرا، به یک  شنوندۀ مهربان. چه زیباست !»  مدّتها جرئت نمی کنیم خود را به کسی بسپاریم : به هیچکس اعتماد نداریم. چند اقدام نادرمان  به پشیمانی  ختم شد. پشیمانی از رها نمودن  خود، و دیگر میلی به شروع مجدّد نداریم. کاملاً  در این باوریم که نمی توانیم درک شویم و خسته از دیدن خود در مقابل  درِ  بسته، و حالا قلب خود را به سوی کسی می بندیم که قصد نزدیک شدن به ما را دارد؛ وبه هیچ عنوان به او این شانس  و فرصت را نمی دهیم  تا آنچه را که در انتظارش هستیم، به ما هدیه کند. کم کم "گشودن" در را می آموزیم و به دیگری شانس و فرصت آوردن ارمغان  را می دهیم.

«من می توانم گلیمم را از آب بیرون بکشم.  نیازی به کسی ندارم» کسانی اینطور می گویند. در امان با شأن و اعتبارشان، خود را در یک زندگئ فقیر زندانی می کنند، فقر  قلب و جان :  با گذشت زمان، روز به روز در بیان خواسته های خود ناتوانتر می گردند، در گفتن  آنچه که برایشان خوشایند است. آنها با انتظار و امیدشان  تنها می مانند. یا دقیقتر بگوئیم با یأسشان. آنها به همان  نسبت از ریزش اشک خود جلوگیری میکنند که  مراقب جهش و اوج گیرئ علائقشان هستند. و به خود می بالند از اینکه  اینچنین محافظه کارند : از اینکه فاصله ها را با دیگران حفظ می کنند، فاصله ای که از نظرشان قابل توجیه است، بس که به همه چیز و همه کس بد گمانند. آنها در یک خیال واهی باقی می مانند با دور نگه داشتن خود از زندگی ، که دیگر دستش به آنها نمی رسد. چه توهّم پوچی ! گاه در منزوی بودن پافشاری میکنیم در حالیکه فقط یک آرزو داریم: سهیم شدن و تقسیم نمودن.

چه بسیارند کسانی که فکر می کنند، ابتکار عمل و پا پیش گذاشتن باید از طرف "دیگری" باشد  ودر نتیجه در انتظار کارها و حرکاتی هستند که صورت نمی گیرند.     « تقاضا کردن به چه درد  میخورد ؟ برای تحمّل توهین و شنیدن "نه"!؟ »  آنها نه تنها به  پیشواز خطر  "هرگز شنیده نشدن" می روند، بلکه با ایمان این فکر را در خود تأئید میکنند از اینکه  تا چه اندازه "دیگری" نسبت به  راضی و خوشحال نمودنشان بی تفاوت  و بی خیال است. واین دلیلی ست برای انتخابشان در  ساکت ماندن. اگر چه آنها خیلی خوب می دانند که چگونه امیالشان را خاموش نمایند،  ولی در ساکت نمودن یأس و دلسردی خود  ناتوانند و تاحدّی به آن میدان می دهند که  زیباترین هدفهایشان را نیز دلسرد و مأیوس می سازد.  تنها اثر گله و شکایت، دور نمودن  کسانی ست که مایلیم به ما نزدیکتر باشند.

چرا گاه گشودن آغوش  و قلب به سوی کسانی که خودرا  مشتاق و علاقه مند نشان می دهند، اینقدر مشکل به نظر می رسد؟ ما به این عقیده  وفادار می مانیم که "خوب" برای ما ساخته نشده  و با ترس از ناکامی ، به کسانی پشت پا می زنیم  که قبولمان دارند.  اغلب به خاطر دلسردئ بیش از حدّ، این اعتقاد را در خود تقویّت می کنیم که زندگی جز یأس و دلسردی  نیست. بازوهایمان را به دور خلأئی حلقه می کنیم که از آن وحشت داشتیم.  آیا این خود ما نیستیم که احساس  "دلسرد نمودن" را در خود داریم ؟  اگر پدر و مادرمان  نمی توانستند ، از آنچه که بودیم، خوشحال باشند ،  اگر هرگز آنها را خوشحال ندیدیم، چطور  می توانیم به نوبۀ خود خوشحال باشیم از آنچه که آنها بودند ؟ چطور راضی باشیم از چیزی که دیگران  به ما می دهند؟ برای اعتماد نمودن به دیگران باید اعتماد را در خود یافت.

همانطور که برای یافتن اعتماد  در خود بایستی به دیگران اعتماد نمود : «اگر مرد مورد علاقه ام به من می گوید که زیبا هستم ، چرا باورش نکنم ؟  اگر دوستانم از بودن با من خوشحالند ، چرا به آنها حقّ ندهم؟ اگر کاری که از دست من بر می آید، لایق قدر دانی ست، به این معناست  که من کسی هستم  وارزشی دارم. پس بالاخره می توانم ایدۀ "دریافت نمودن" را بپذیرم . من میتوانم گوش کنم به آنچه که "دیگری" قصد گفتنش را به من دارد، و پذیرای او باشم در آنچه که مایل است به من هدیه کند.» با اعتماد به آنچه که در ما  "بهترین" است ، می توانیم "بهترین" را از  "دیگری" دریافت نمائیم.

باید خود را آنطور که هستیم دوست داشته باشیم، برای گشودن آغوش خود به روی عشقی که به ما رو آورده است : اعتماد کنیم به آنچه که در ما یگانه و زیباست – هر فردی "یگانه و زیبائی" در خود دارد – برای هدیه کردن به نگاه آن کسی که دوستش داریم. نگاه ما وابسته به نگاه اوست، اجازه ای را که ما برای مورد علاقه واقع  شدن، به خود می دهیم، وابسته به عشقی ست  که او به ما می دهد : به خود حقّ "مورد علاقه بودن" را  بدهیم و به این شکل، همانطور که مورد علاقه واقع می شویم ، خود نیز علاقه مند خواهیم شد، از صمیم قلب و با تمام وجود، با روح وجان.

ما به همان اندازه دریافت می کنیم  که خود قادر به دادنش باشیم.  1( نه همیشه).

[1]  یادداشت مترجم                           

   سنت اوگوستن  میگوید : « پیمانۀ عشق ، دوست داشتن بدون اندازه  است ».

با ترس  از " بداستقبال شدن" ، بسیارند کسانی که با "دریافت نمودن"  مشکل دارند. چطور  "دیگری" را  در خلوت صمیمانه ای بپذیریم که مدّتها با سخنان  بیجا و متجاوز  و رفتار  توهین آمیز  اشغال شده بود :  خلوتی  به بازی گرفته شده، مورد تمسخر قرار گرفته، و گاه نقض گشته  وزیر پا له شده. آنها از از این واهمه دارند که  دوباره مورد انتقاد های زننده و نیشدار  و خشونتهای مهار گسیخته قرار گیرند؛ ولی آیا به خاطر این بی توجّهی، در انتظارشان به امان خدا  رها نخواهند شد ، ویا مجدّداً انکار شده به خاطر  یک تعبیر اشتباه  از آنچه منظور واقعیشان بود ؟ چه کسی تاکنون به طور غیر عادلانه ای  نشنیده که "بدجنس" است ؟  ویا : "تو خودخواهی" ، "تو بد طینتی"، " ما همه کار برای خوشبختئ تو انجام می دهیم و تو بر عکس  از هیچ کاری  برای بدبختئ ما دریغ نمی کنی".  بعد از آن چگونه می توان لایق " دوست داشتن" بود؟ اگر زخم وضربه  تمام فضا را پُر کند، عشق حتّی قادر به باز نمودن کوچکترین جائی برای خود نخواهد شد. باید درون خودرا مرمّت و احیاء نمود تا بتوان جائی به لذّت " دوست داشتن" و "مورد علاقه قرار گرفتن" داد.

آیا خود بینی یکی از اثرات خشونت  وبد رفتاری نیست؟ فرشتۀ زخمی ناراحت است وموجود ناراحت ، برای خود و دیگران خطرناک می شود. والبته خطرناک، بیشتر به خاطر بی توجّهی و غفلت، تا علاقه به آزار. خیلی ساده ، او بیش از حدّ دلواپس "خود" است تا اینکه نگران  دیگران باشد. او از دیگران اعمال و رفتاری را انتظار دارد که خود قادر به انجامش نیست و زمانی که  در خلوتش ، خودرا  "مجبور" احساس کند، به شدّت عکس العمل نشان می دهد؛ اگر کسانی را که به او نزدیک می شوند، می رنجاند  و زخمی می کند، به این دلیل است که خود او بیش از حدّ زخمی ست تا بتواند اجازه ای برای نزدیک شدن بدهد. او در را بسته وخود را در سکوت و خاموشی محبوس نموده است، محبوس در تنهائئ خود. باز کردن در با اوست ، کسی قادر به مجبور نمودنش نیست. با اوست که اجازه  دهد، نور، عشق و شادی کم کم داخل شوند.

«به درِ سنگ می کوبم:

منم  بگذار داخل شوم.

سنگ میگوید ، من در ندارم »1

[1]  ـWISLAWA SZYBORSKA

                                                                                                    

آیا در  را به روی خواسته ها و امیالمان باز می گذاریم؟  گاه "بینوا  مثل یک سنگ" قلبی از سنگ داریم. نه فقط برای دیگران، بلکه برای خودمان ! قلبی سخت شده ، ناشنوا در مقابل اندوه  "دیگری" ، به دلیل ناشنوا بودن نسبت به اندوه خود، نابینا در مقابل زیبائئ دنیا، به دلیل نابینا بودن نسبت به زیبائئ خود، ناتوان در گشودن قلب خود به روی مهری که باو داده می شود، به دلیل کلافگی از فکر  "بد بودن" خود.

قلبی که خود را به جذب لطافت زندگی، ملایمتها و خوبیهای خود ، وادار نمی سازد. قلبی  چنان سنگین از اندوه که قادر نیست میدانی را برای ابراز وجود  نشاطش ، منظور دارد...قلبمان را از درد ها سبک کنیم؛ بگذاریم زنده تر باشد، پر احساستر، باز تر .  وسپس  درهای بستۀ مقابل ما ، گشوده خواهند شد.

« هرگز جسممان اینچنین  سنگین و جانمان اینچنین سبک نبوده ، مگر زمانی  که اشک می ریزیم» 1  ژان لوشاروه  میگوید.  اگر باید اشک بریزیم،  واهمه ای از این کار نداشته باشیم : اشک و خنده و آه ، بیان خاموش حرفهائی هستند که نمی توانند  عنوان شوند. به شکل اشک ذوب می شویم و همزمان ، عوامل مقاومت کننده در مقابلمان نیز ، ذوب می گردند.  عواملی که مانع ما از دسترسی  به واقعیّت  احساساتمان  می شوند.  روشنتر میبینیم : یک  نگاه پراز اشک دروغ نمی گوید ، حتّی به خود .او از آنچه که میداند مطمئن نیست، بلکه  فقط حدس می زند.  او به سر زمینهای  کشف  نشده ای  از دنیای  تاریکیها  ونگرانیها نزدیک می شود که برای یافتن نور ، بالاجبار باید از آنها عبور نماید. او با سایه ها و اشباح خود مقابله می کند. فرشتۀ زخمی بیدار شده، زبان گشوده و حقّ زیستن یافته است :  او روی جادّۀ بهبودی ست.

« مکانهائی در وجود ماست  که در واقع  موجودیّت آشکار ندارند تا زمانیکه اشک در آنها نفوذ کند و یا شاید بهتر باشد که بگوئیم : گوشه هائی  در وجود ماست، که موجودیّتشان احساس نمی شود تا زمانیکه عشق در آنها  نفوذ کند. » 2

 

[1]  ـJEAN LE CHARVE

2  ـJEAN YVE LE LOUP

      

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               11111                     

تا  زمانیکه بر تاریکیهای وجودمان نور نیافکنیم و داستانهای غم انگیزی را که مانع پیشرفتمان شده اند ، از عمق به سطح نیاوریم وبه منشأ اولین  سوءتفاهمات خود بر نگردیم، این اماکن در وجودمان باقی خواهند ماند، جاهائی که هنوز خود ما هم  در آن زندگی نکرده ایم. تا زمانی که قلب  فرشتۀ سیه روزمان ، تیر "اروس"  خدای  عشق  را دریافت نکند، از حضور نیروی عشق بیخبر است، نیروئی در عمق قلبش،  که مثل یک پرندۀ زخمی ، جز پرواز کردن ، تقاضائی  ندارد . اشکها، گذشتۀ ما را می شویند  و به جانمان زندگی می بخشند.

چرا – زیبائیها – "بیش از  حدّ" برای بعضی ها – ما را به گریه می آورد ؟ چرا حالت وجد و خلسه  اغلب غرق در اشک است ؟ چرا بعضی از آهنگها، سعادتی  آمیخته با غم را بیدار می کنند،  طوریکه مجبوریم  صدایشان را قطع کنیم؟  گشودن قلب ، اجازۀ ورود دادن به عشق و رحم و دلسوزی، به عطوفت و مهر  لایزال، برای موجودات  فانی و کسل کننده ای که ما هستیم، ناراحت کننده است. انفجار نور در جائی که تاریکی و آشوب و اغتشاش فرمانروائی می کنند، گشودن خود به روی ماورای خود، به وسعت جاودانگی،  در ما احساسی  ایجاد میکند که درعین حال، باز یافتن خود است  وهمچنین  دوباره گم شدن.  « اگر هر قطره اشک حامل روشنائی و نور است،  در هر یک از آنها خاطره ای از ظلمت نیز وجود دارد»1.

در حالیکه زیبائی، نور و ظرافت ازماعبور میکنند، خاطرۀ  بار زشتی و تاریکی نیز به ذهنمان بر می گردد. در لحظه ای که شادی  ما را در بر میگیرد ، غم نیز حقّ خود را مطالبه می نماید. زمانیکه قلبمان خودرا به روی زیبائئ جهان می گشاید، درهمان لحظه  از آنچه که می دانیم  بی ثبات و گذراست، فشرده  میگردد. هر چه بیشتر به سوی آسمان اوج گیریم ، به همان نسبت سقوط نیز بیرحمانه تر می شود. چگونه می توان دوباره  بی ثباتی و موقّت بودن را پذیرفت، زمانیکه  جاودانگی را لمس نموده ایم، چگونه در میان انسانها فرود آئیم،  در حالیکه از کنار ستارگان گذشته ایم، چگونه دو باره خود را با مرزها ومحدودیتهایمان  وفق دهیم در حالیکه  به عظمت خداوند پی برده ایم؟

آیا بایستی  کرکره هارا ببندیم، در را قفل کنیم و خنده را بر خود ممنوع سازیم، مانع ریزش اشک شویم، دوست داشتن را ردّ کنیم  و دنیای حود را در حدّ کیسۀ چرمئ نمناکی که به مرور زمان با خشک شدن تنگتر می شود، تنزّل دهیم؟ خطر زیستن را  بپذیریم، چرا که واقعاً  "پذیرش خطر" مطرح است : رفتن به سوی نور و روشن 

 

 [1]  ـJEAN LE CHARVE

 

نمودن آنچه را که نمی خواهیم  بدانیم و ببینیم . در را به روی شادی باز کنیم حتّی  اگر  لازمۀ این کار ، مقابلۀ شدید با دیو درونمان باشد. شادی بدون اشک ممکن نیست و اشکها نیز همیشه غمگین نیستند.

سیمون وی  میگوید : « لطف ومهر خداوند اشباع می سازد وجبران می کند، ولی نمی تواند به جائی وارد شودکه خلأئی برای استقبال از او موجود نیست»1  اجازه دهیم که فرشتۀ زخمئ ما گریه کند : باز گذاشتن میدان برای احساسات و هیجا ناتش. اگر بگذاریم که آزادانه خواسته هایش را عنوان نماید، او هم  میدان را برای دریافت "لطف و رحمت خداوند" ، آزاد خواهد گذاشت : « چیزی را که فقط  برای خوشنود ساختن کسی به او می بخشیم، بدون انتظار پرداخت و پاسخ». چیزی رانبخشیم که  دین "طرف مقابل" به ما محسوب شود. برای چیزی که آنرا یک  "دین" بدانیم، آنچنان ایده های معیّن و مشخّصی در  ذهن خود ایجاد می کنیم که دیگر آنچه را که به ما داده می شود، نمی بینیم ، در حالیکه شاید بتواند  بیش از آنچه که منتظرش بودیم ، موجب خوشحالی و رضایتمان  گردد.  و بدانیم  که چگونه هدیه های آسمانی را دریافت نمائیم،  نشانه های لطف خداوند را ، که بدون چشمداشت و به طور رایگان به ما داد ه می شود. آیا ویژگئ فرشتگان  این نیست  که لطف و حمایت و برکت خود را به ما ببخشند ، بدون هیچ انتظاری جز پذیرفتنشان ؟

فرشتۀ ما همینجاست، ولی ما، گاه از او بیخبریم. او با عشق به زخمهایمان  نگاه می کند، با مهربانی به ما گوش می دهد و با عدالت و درستکاری راهنمای قدمهای ماست. و اگر دلداریمان می دهد،صمیمانه و از ته قلب اوست : می گویند وقتیکه ما گریه می کنیم ، او هم با ما گریه می کند و اگر درمانده  و بدبخت باشیم، او هم  متأثّر وغصه دار می شود.  « زمانیکه  در عمق یأس و نا امیدی هستم، فرشته ام ،علامتهائی برایم می فرستد، "چشمکهائی" که مرا به یاد  حضورش می اندازند. و من نیرو می گیرم. من تنها نیستم : می دانم که کمکم  میکند تا راه حلّی پیدا کنم ،حتّی زمانیکه احساس می کنم  هیچ راه خروجی ندارم.» فرشتۀ ما کلمات عشق و تشویق را در گوشمان نجوا می کند، ولی او نیاز دارد که دوستش داشته باشیم  و تشویقش کنیم. حضور پر مهر و هشیار اورا از یاد نبریم ؛ او ما را از یاد نخواهد برد.

او را برای همراهی به مسیر حرکت خود دعوت کنیم، و با او برقصیم، با نوائی که الهام بخش آن ، خود اوست...و جوانه زدن بالهایمان را احساس خواهیم کرد .

 

[1]  SIMONE WEIL

 

« بمانید ای فرشته ها، با من  بمانید !

در کنارم، هدایتم کنید،

تا اینکه پاهایم نلغزد.

والبته همزمان به من بیاموزید

راز آوای حیرت انگیز و مقدّستان

و مهر ورزیدن به مطلق والا را.

بمانید ، ای فرشته ها ، در کنارم بمانید !»1

 

[1]  ـآوازی از ژان سباستین باخ برای سنت میشل

 

 

بالهایتان را بگشائید

خودرا به سوی بزرگتر از خودت خواهی گشود،

اجازه خواهی داد که عظمت جهان، آزادانه در کوچکترین ذرّۀ وجودت نفوذ کند،

و هماهنگ با تپش جانت ، تنفّس خواهی کرد،

آنچنان دوست خواهی داشت که هرگز  دوست نداشته ای ،

با پرواز بر فراز  سرنوشت کوچکت

وبا تحوّل در فضا و زمانی

که عبادتگاه زیبائئ درونت خواهدشد.

با پذیرفتن هیچ بودن، همه چیز خواهی شد.

تو، خودت خواهی شد، در ماورائی که فراتر از توست،

طنین دنیای گسترده ای که در تو ساکن است، تسکینت می دهد

وترا با راز زندگی و نور خود میپیچد و در بر میگیرد.

 

« حکیم هاسیدیک 1 ، در حالی که گلی را با گلبرگهائی به شکل پرنده به شاگردش نشان می دهد ، میگوید :

 -    تو یک پرنده هستی

 -    ولی من بال ندارم

 -   کلمات بالهای تو هستند . حرف بزن، به پرواز درآ ! از فضا و زمان بگذر ، زنجیرهای سرنوشتی را  که متعلّق به تو نیست، پاره کن، سرنوشتی که  حقّ  سنگین نمودن  و باز داشتنت  را ندارد.  افق را  متلاشی کن و لحظۀ  پر بهای اغتشاش  خلّاق را بیاب، آنجا که ناگهان همه چیز پوشش دیگری به خود میگیرد، در چشم اندازی  ناشناس »                                                                 آرتور گرین   2

 

« دیگر کسی نمی تواند  مرا از حرکت باز دارد. من بال دارم »             

                                                           کریستین  بوبن   3

 

[1]  ـ هاسیدیسم: یک مکتب عرفانی در یهودیّت

2  ARTHUR GREEN

3 ـCHRISTIAN BOBIN

 

« عشق به من بال می دهد . خود را پر شور، سبک  و سر شار از الهام احساس میکنم :  دیگر سنگینئ مشکلاتم را  بر شانه هایم  حمل نمی کنم و پیش می روم، آسوده،  در راستای جادّه ام. می دانم  به کجا  می روم ،  مطمئن  از اینکه  همانجاست که باید بروم.  من  جواب سئوالهائی را که از خود می پرسم ، دارم، یا بهتر بگویم سئوالهائی را که از خود می پرسیدم، چرا که زندگی بدون پرسش ، جاریست .  بار شکّ و ناراحتیهایم  سبک شده.  من وجود دارم  و همین برایم کافیست.» وقتی عشق به حقّ و بجاست،  انسان با میل و خواستۀ خود یکی ست. قلب باهوش است  و هوش دارای قلب، پاها سبک اند  و سر نیز همینطور...و از خوشحالئ دوست داشتن می توان رقصید.

آیا رسیدن به این حالت  لطف و زیبائی یک رویای دست نیافتنی ست؟ آیا یک موهبت الهی ست  وفقط منحصر به گروه خاصّی، که دیگران از آن محرومند، یک قمار الهی، و یا اگر بتوانیم بگوئیم، بوالهوسئ فرشتگان ؟  "تو شانس داری" اغلب می گوئیم.  بعضیها شانس دارند در حالیکه بقیه  از آن محرومند : آیا  آنها سعادتی را تجربه می کنند که برای دیگران  ناشناس باقی می ماند ؟ این اعتقاد که "دیگران چیزی را دارند که ما نداریم" این زهر مقایسه، فرشته را در فاصله ای متوقّف  می سازد، به او اجازۀ رسیدن به مقصودش را نمی دهد...آنرا با  اعتقاد دیگری  جایگزین کنیم :  آنچه که امروز ناشناس  است، فردا دیگر ناشناس  نخواهد بود.  ناشناس ، فرشتۀ  مهربان ماست : بگذاریم وارد زندگیمان شود. 

« ناگهان  مسائل چهرۀ دیگری به خود می گیرند و در چشم اندازی ناشناس» این آزادی را برای اندیشیدن به خود بدهیم از اینکه  روزی ممکن است که طور دیگری باشد :  نگاهی دیگر، توجّهی دیگر، احساسی دیگر.  به فرشتۀ خود اجازه دهیم  ما را به جائی ببرد که خود مناسب میداند : با خوشنودی باعث حیرتمان شود. "شانس را در سمت خود"  بدانیم : با اعتماد به ستارۀ بخت خود، هر کسی می تواند سعادتی را کشف کند  که دیگر به آن معتقد نیست. هر "لحظه"  می تواند منشأ شگفتیها باشد . هر "لحظه" یک هدیه است.

برای دریافت این هدیه همیشه آماده باشیم. با قلب و آغوش باز،تمام خوبیها و زیبائیهائی را که فرشتۀ درونمان  مایل است بدون حسابگری در اختیارمان بگذارد، بپذیریم. به سویش برویم بدون آنکه منتظر آمدنش به سوی خود باشیم.  مفهوم آینده را، شادی و لطف ومهری که در راه است ، بدانیم . داشتن ملاقاتهای بزرگ، کارهای زیبائی برای انجام دادن. به زمزمه های الهام گوش کنیم و به تخیّلاتمان  پر و بال  بدهیم. وسعت دید  داشته باشیم و خود را به روی همۀ  امکانات بگشائیم  و به سوی بینهایت پارو بزنیم؛ بالهایمان را باز کنیم.

آنطوریکه  مارک او آکنن  می نویسد :« بالها به کلمات ، جهتی به سوی" دیگری" می دهند، آنجا که کلام به رابطه  می گوید "بله". » اکنون  به  کلمۀ "بله"  نزد  "پراجان پاد" 1  می پیوندیم : « بله ، اینچنین است،... اینچنین است...هرچه هست همینجاست. همینست که هست. و آنوقت  احساس یگانگی  حاضر می شود. و همینطور عشق. شما آزاد هستید... شما آزاد هستید... کاملاً آزاد.»  آیا باز کردن بالها، گفتن "بله"  به  "آنچه که هست " ، نیست؟  "بله" به فرشته از ورای صورت  "دیگری" و تمام صورتهائی که او برای ظاهر شدن بر ما، به امانت می گیرد.

گشودن بالها از ما می طلبد که آنسوی "دیدنی" را  ببینیم،  "فضای آزادی" را گسترش دهیم، آنجا که کلمات زندانی  بودند، درِ قفسی را که افکارمان در آن  محبوسند، باز کنیم، افکاری که مدّت زیادی  در آنجا زندانئ انتظارات و ایده آلهایمان بوده اند و بالاخره  اجازه دهیم ، تخیّلات عجیب و غریبی که ترس و ممنوعه ها را در خود حفظ نموده اند،  دور شوند، از مسیری که برایمان تعیین شده خارج گردند، مسیری تعیین شده  از قرنها  و قرنها پیش. گفتن "بله" به خواسته های واقعئ خودمان. حرکت  کنیم. دیگر ترسی را به خود راه ندهیم، ترس دوست داشتن، ترس زندگی کردن، ترس به خطر انداختن زندگی. « اقبالت را تحمیل کن، خوشبختی را  در آغوش بگیر و به سوی خطر گام بردار. با دیدن تو آنها عادت خواهند کرد».2

دیگر از چه می ترسیم؟ چه ترسی از رها نمودن بند ها داریم؟ فکر میکنیم چه چیزی را از دست می دهیم اگر بگذاریم که بالهایمان  این هوای خالص و بی حدّ و مرز  را نوازش کنند، هوائی که  همان هوای آزادی ست؟ همینکه به سبک شدن نزدیک می شویم، تمام چیزهائی که هنوز بر ذهنمان سنگینی می کنند، خود را تحمیل  می نمایند: در اینجا  هر کسی می تواند به خاطردلایلی ، خود را  مورد پرسش قرار  دهد – دلایلی که همیشه موجّه نیستند – که مانع دور برداشتن و پرواز می شوند. چرا و برای چه کسی، باز هم فکر  میکنیم که باید  زندگیمان را فدا کنیم؟ "فداکاری" : "مقدّس نمودن" . بله ،  در سراپا گوش بودن برای "دیگری" ، برای  دیگران، جنبۀ مقدّسی وجود دارد  و مطمئناً ما هرگز  به اندازۀ کافی در اختیارشان نیستیم.

[1]  حکیم هندو

[1]  RENE CHAR

 

      

درگوش کردن به خودمان نیز سهم  مقدّسی  وجود دارد، نه گوش کردن به آن "من" مغرور، بوالهوس ، بدبخت، بلکه به آن "خویشتنی" که پرواز را در خود دارد، که جاودانگی را می بوسد، که دورتر را می بیند، باز هم دورتر، بزرگتر، باز هم بزرگتر. "خود"ی  که در واقع  یک "من" در طغیان و منقلب از محدودیتهاست .  "من" ی که باز و منبسط، سخاوتمند و شاد است.  "من"ی که دیگر ترسی از "بودن" ندارد،  از زیستن هشیارانه و با آگاهئ کامل به موجودیّت خود،  از استنشاق آگاهانه و روشن بینانۀ آنچه که نسیم واقعئ زندگیست.  پاره ای از ما که یک فرشته است .

فرشته، خوب وسخاوتمند، باهوش و روشن بین، زیبا و نورانی ست. خود را در اختیار او بگذاریم و یاریش را بستائیم. به خود گوش کنیم. و برای گوش کردن با "تقاضا نمودن" آغاز کنیم. تقاضا نمودن با همان خصلت "روح کودکئ" خود ، که ترسی  از رویاهایش ندارد. ابتکار عمل را در دست بگیریم . « بخواه ، فرشتۀ  لی لی   در کتاب  "گفتگو با فرشته" می گوید. من آمدم برای پاسخ دادن به تو.  بخواه ! » چه مهربانئ ونرمشی، چه مجوّزی برای باور داشتن  از اینکه میتوانیم  شنیده شویم  و چه دعوتی برای گوش کردن به خود. زیرا که با تقاضا، جوابی را می طلبیم  که باید بدانیم چگونه به آن گوش کنیم.

ما جواب به آرزو هائی را می طلبیم که اینچنین در قلبمان عزیزند : آنچه را که همیشه با شور و اشتیاق آرزو نموده ایم ، ولی دیگر به آن ایمان نداریم، آنچه را که برای زندگیمان اساسی ست، ولی آنها را به کناری گذاشته ایم با این  تصوّر که "برای ما" نبوده است. اگر نتوانیم پذیرای  رویا های خود باشیم – ویا آنچه که بیش از حدّ ما را به تخیّلات و داشتن رویا  وامیدارد – چه کسی  انجام  این کار را به جای ما بر عهده خواهد گرفت ؟ اگر کاملاً وتماماً  در قصّۀ سرنوشتمان مسئول  نقش خود نباشیم ، چه کسی به جای ما  این نقش را ایفا خواهد نمود؟ آنچه را که در آرزوی آزمودنش هستیم، به شکلی مثبت  در ذهن خود  تنظیم نمائیم. و جرئت کنیم که خود را در حالتی ببینیم که گوئی این آرزو تحقّق یافته است. بله ، به همراه  احساس عمیق و زیبائی  که از نشاط و آسودگی  در وجودمان  ایجاد می کند. فراموش نکنیم که نه  فقط پادشاه بلکه"سرزمین" خود هستیم.

به روی "بهترین" خود ، گشوده و آزاد باشیم بدون آنکه از "آرزو"  ، نیازی  بسازیم، و یا خود را در فکر دست یافتن به ایده آلی ، محبوس  نمائیم، ویا اینکه  "هدف" آنقدر مشخّص و دقیق باشد که دیگر هیچیک از نعمتهائی که به ما  رو می آورد،  قادر به اشباع و راضی نمودنمان  نباشد. بدون ایجاد محدودیّت  و حدّ و مرز  بین خود و دیگران ، مردم و جهان :  "امّا" ها، "شاید" ها،"نمیدانم" ها، "حالا ببینم" ها. در مقابل "بهترین" ، بی پرده و آزاد باقی بمانیم با این اعتقاد صمیمانه که هر چه پیش آید و هر چه که در مسیر  حرکتمان باشد ، خوب خواهد بود. « من یک جادّه هستم و خود را در طول این جادّه هدایت  شده می بینم.  و ایمان دارم از اینکه  در مقابل هر  رویداد و هر وضعیّتی ، خواهم دانست که  چگونه  عمل کنم ».« وقتی که بچه بودم هر روز  با فرشته ام حرف می زدم. با فرشته هایم : من مطمئنّم که تعدادشان  برای  حمایت از من  خیلی زیاد است،  چرا که زندگیم سرشار ا ز صحنه های غم انگیز و تصادفهای پی در پی بود  و من به طور معجز آسائی از همۀ  آنها جان سالم بدر بردم. فرشته های من نتوانستند مانع تمام مشکلات شوند، ولی من هم مجبور به تحمّل  اثرات غم انگیز آنها نشدم. فرشته های من از غم انگیز برگزار شدن آنها جلوگیری کردند؛ چون وقایع می توانستند خیلی  دردناکتر باشند. و آنها مانع از درماندگئ من شدند.»1

اگر حادثۀ نا گواری در گوشه ای از مسیر حرکت در کمین ماست، فرشتۀ خود را فراموش نکنیم..

 آیا  تا کنون در مسیرمان با او روبه رو نشده ایم، حتّی اگر از وجودش بیخبر بودیم؟ مطمئن در مقابل  بن بست و کاملاً نا امید، توانستیم راه حلّ و علاجی پیدا کنیم، فرصتی برای درک وتحوّل، بهتر عشق ورزیدن و بهتر زیستن . چاره و امکانات  لازم برای برای "خروج از مخمصه" را ، یا خود یافتیم ویا اینکه به ما داده شدند : خارج شدن از درد، از کمبود، از خسارت،از غیبت. فرشتۀ ما آنجا حضور داشت، حمایتمان نمود،  وگاه ، حتّی زندگیمان را نجات داد.

در کتب مقدّس نمونه های بسیاری از حضور و وساطت فرشتگان دیده می شود. و از ورای  قصّه ها ، پیامی نمادین را بر ما آشکار می سازند. « داستان یعقوب به ما نشان می دهد که فرشته در کنار ماست، در  آنجا که با مشکل روبه رو هستیم  ودقیقاً  آنجائی که با سر سقوط میکنیم، آسمان بالای سرمان  گشوده می شود و ما از لطف وبرکت الهی  سیراب  می گردیم»2  از سنگی که یعقوب روی جادّه  می یابد « فرشته از آن تکیه گاهی می سازد برای نردبانی که زمین را به آسمان وصل میکند». داستان به خواب یعقوب اشاره میکند: « و این هم نردبانی که روی زمین علم شد و انتهایش به آسمان  می رسید و فرشتگان خدا  از آن بالا و پایین می رفتند». فرشتۀ ما اینجاست که ما را به آسمان برساند.

[1]  ـETTY HILLESUM

2  ـANSELM GRUN

 

ولی آیا آسمان همان سهمی از نور نیست که در وجود ماست، که تاریکیها را روشن می سازد،به تدریج ما را از چنگ شیطانهای درون نجات می دهد، میدان را برای بیان عشق واقعی باز  میگذارد، عشقی رها شده از زنجیر های سیاهی که مانع شکوفائی آزاد او بودند؟ "فرشتگان  خدا بالا و پائین می رفتند" : ما همانهائی هستیم  که به سوی نور می روند  و در عین حال، همانهائی که درعمق سیاهترین افکار فرود می آیند. وبرای دیدن، با چه شبهای تاریکی که نباید مبارزه کنیم. اگر  امکان رفتن به آسمان و لمس نمودن ستارگان به ما داده شده ، فراموش نکنیم که پاهایمان بر روی زمین است.

« حتّی کوچکترین موجود زنده، خورشیدی در چشمانش دارد»  ...طالب نور باشیم،  و سرشار از هشیاری و درخششی که به ما منتقل می سازد،  همان فرشتۀ حامی و مهربانی  باشیم  که قادر به درمان  فرشتۀ زخمئ ماست : قسمت خیر خواه ما می تواند قسمتی را که موجب عذاب ماست، رها ساخته و  نجات دهد. نیروهای فعّال خود را به کمک بطلبیم، نیروهائی را که در سمت زندگی هستند.

برای خود بهترین مادری باشیم که ممکن است : زخمهایمان را تسکین دهیم، درکشان کنیم و مقابلشان نرم و ملایم باشیم، در گوش خود  کلمات عاشقانه و آرام بخش زمزمه کنیم، نسبت به خود، عشقی بدون قید و شرط داشته باشیم. وهمینطور برای خود  بهترین پدری باشیم که ممکن است :  قدمهایمان را با مهربانئ و جدّیت هدایت کنیم، برای گم نشدن  در مسیر  و همچنین حفاظت خود از خطرهای احتمالی، با نگاهی  عاری از خودپسندی به روی خود، ولی در عین حال نگاهی مشوّق و قدر دان، برای کاری که درست  انجام شده ، درست در عمل و در کلام.

در گفتگو با این مادر خوب، همان مادری که آرزو می کردیم داشته باشیم، و در گفتگو با این پدر خوب، پدری که می توانست پدرمان باشد،  با پدر و مادر واقعئ خود ، آنطوریکه  آنها را در درون خود حفظ نموده ایم، آشتی می کنیم. آنها دیگر قادر به آزارمان نیستند، بر عکس، فقط  موجب خوشنودئ ما خواهند شد. وجودشان دیگر تهدید کننده نیست و بالاخره خواهیم توانست که حرف دل خود را در حضورشان عنوان  کنیم، و چیزهائی را بگوئیم که هرگز جرئت گفتنش را نداشته ایم، در یک گفتگوی تخیّلی و یا حتّی واقعی.

با اعتماد به خود و به آنها، می توانیم با اطمینان خود را به روی دیگران بگشائیم. پس از این دیگر در جهش ها و پروازهای خود متوقف نمی شویم؛ به "مواظب باش" توجّهی  نمی کنیم – حالت توقّف و عقب نشیی- بلکه با دقّتی  زنده و بیدار  به دنیائی که ما را احاطه نموده است،  می نگریم – حالت گشایش و هشیاری. دیگر با آن دو گانگی که افکار و گفتار و اعمالمان را  مقابل یکدیگر قرار می داد ، وداع کرده ایم. با تمام وجود در زندگئ خود حضور داریم و مصمّم به سر انجام  رساندن آن به شکلی  مطلوب و دلخواه.

کریشنا مورتی  می گوید : « برای خود، باید روشنائئ منحصر به فرد خود باشیم . این  روشنائی ، تنها و یگانه قانون است : قانون  دیگری وجود ندارد .  در این قانون جائی   برای مورد  دیگری جز  اقدام نمودن نیست، اقدام به عملی که نمی تواند خلاف باشد». و او روی هنر " تأمّل و اندیشه"  تأکید  میکند. تأمّل یکی از روشهاست – هر کس با روش خود – برای حفظ رابطه با فرشته : سر کردن با او در عشق و نور.« مهمّ، هنر تأمّل است. یکی از تعریفهای  کلمۀ  "هنر"، آگاهی به چگونه گذاردن هر چیز بر جای واقعی و درست آن است. از لحظه ای که زندگئ روزمره تحت قانون  نظم و عدالت و سکوت کامل روح سپری گردد، روح با هشیارئ خود تشخیص خواهد داد که آیا "بیجا" و "نا حقّ"  وجود  داشته است یا نه. تأمّل  "درست و بجا" ، برای طراوت بخشیدن به روح، باز گرداندن جوانی و معصومیّتش به او، اجتناب ناپذیر است. آنچه که "معصوم" است به هیچ عنوان در معرض زخمی شدن  قرار نخواهد گرفت ».1

کلمۀ "درست و بجا" ما را به نُت درست و بجا رجوع می دهد. لازمۀ درستکار بودن با خود و دیگران، گوش سپردن به نُت درست و بجاست،برای هماهنگ شدن با دنیا ، با دیگران  و با خود. از خود بپرسیم: آیا حرفم، حرکتم، تصمیمم ، درست و بجا هستند ؟

« فرشتۀ درون تو کجاست؟                                                              -     همانی که می تواند نُت  "لا" را به تو بدهد».2                                 یک خواننده قبل از خواندن باید "نُت" ها را در خود بشنود،   « یک نوازندۀ پیانو، هرگز صدای خوبی دریافت نخواهد کرد، اگراز قبل آنرا نشنیده باشد. و برای شنیدن این صدا باید به او اجازه داد که از میان سکوت ظاهرشود تا در خود،ساخته و پرداخته گردد، تا رنگ خاصّ خود را بیابد، ارتعاشات ویژۀ خود را»3  بتهوون می گفت :  « صبح امروز ، من با  " ر" ماژور بیدار شدم» صداها و رنگها چیزی جز ارتعاشات  نیستند. با ماست که تصمیم بگیریم در مورد "ارتعاشی" که مایلیم به یک لحظه، به یک ملاقات، به یک برنامه، بدهیم  ،  و اینکه  روزمان به چه  "رنگی" باشد و چه  لحن و رنگ مایه ای به یک رابطه بدهیم،  و کاری کنیم که از هر عمل روزانه ، هماهنگ ترین و زیباترین آهنگها طنین بیاندازند . زیستن با قلبی نغمه خوان  و  جانی خیره کننده از رنگ .

[1]  KRISHNAMURTI

  2 ـگفتگو با فرشته

3 موسیقی و عرفان

 

«[...] اینست آنچه که می جوئی و آنرا خواهی یافت... و در جای یک تاریکئ خواب آلود، درخشش زیبائی از رنگ خواهد نشست» 1

نغمۀ آواز جان است. با گوش درونمان به آن گوش کنیم، باگوش قلب، آهنگ کلمات : نُت های درست را از نادرستها تشخیص دهیم، دوستی های عمیق را از آنهائی که تصنّعی هستند،  حضور و گفتار نوید بخش و امیدوار کننده را از قولهای  دروغین  و "گفته های رها شده در هوا" .

صدا ها  بالا و پائین می شوند : آنها در مورد چیزی که باید بشنویم، مفصّل  سخن می گویند . تشخیص مان ، مانع رفتن  ویا ماندن  در جائی می شود  که "طنین  موزونی"  از آنجا  به گوش نمی رسد و به این طریق از پیمودن یک جادّۀ اشتباه جلوگیری می نماید. برای اعتماد کردن به آنچه که می شنویم،  هشیار باشیم.

« گاه بدون آنکه بگذارم کلمات حواسم را پرت کنند و مرا به  سان موجی با خود ببرند،  به صداهائی گوش  می کنم.  صدای  "جان" هائی را می شنوم...هر یک از آنها ارتعاشات ویژۀ خود را دارند.   بعضی ها جز نُت های  اشتباه ، چیزی منتقل نمی کنند : خدائی که سیمهایشان را می کشد، می بایستی مثل کوری باشد که یک  پیانو را کوک کند » 2

از لطف و مهربانئ فرشته در  شنوائئ خود، از  سخاوت و بزرگ منشئ او در نگاهمان و از آزادگیش در برخوردهایمان بدمیم. فرشته در اینجا ، برای یاری نمودنمان در بهتر گوش کردن به خود و دیگران،حاضر است. قلبمان را به طور کامل در این "حضور" به ودیعه بگذاریم . اغلب منتظریم که "دیگری" از دردهای خود  بگوید  تا بتوانیم دلداریش دهیم، خواسته هایش را عنوان  کند  تا برآورده سازیم . آیا با حوصله حرفهایش را شنیده ایم، با دقّت به او گوش کرده ایم : یا دقیقتر بگوئیم ، آیا به هنگام شنیدن  حرفهای او ، با حوصله به خود گوش کرده ایم؟ آیا اجازه داده ایم که نکتۀ حسّاس  حرفهای او در قلبمان طنین

 

[1]  ـگفتگو با فرشته

2  ـCHRISTIAN BOBIN

                                                                                                                                                        

بیاندازد، شادی و یا غمی را که نیاز به احترام، شریک، و شناخته شدن داشتند ؟  به حدّی اصرار در "حاضر  بودن" داریم که بر عکس ، حضور خود را  محو میکنیم. پاسخ می گوئیم  بدون  توجّه به نکته ای که قصد "بیان خود" را داشت. ما برای خودمان صحبت میکنیم ، نه برای "دیگری" . "دیگری" در "دیگر" بودنش، با سرگذشت خود ، غمگین و یا شاد، با حقیقت خود، با زیبائیش...زیبائئ راستینش.

 

« در هر انسانی، نکته ای مثبت خواهی یافت،

حتّی نزد آنهائی که در چشمت "بدترین" جلوه  می کنند.

بدون خستگی، و بزرگ منشانه جستجو کن،برداشت کن، گوش کن...

برقص ! دست بزن !

نغمه را آشکار کن !

آواز شاد درمان را بنویس

آواز گرانقدر  رهائی را...»

 

خا خام  "ناهمان" یکی از وابستگان  به "هاسیدیسم" ، آخرین جریان عارفانۀ یهودیّت،  « جهان را در تمامیّت خود، زنده و درجوش و حرکت از نور لایزال» می بیند.  به نقل از مارک آلن او آکنن، سُنّت  اینچنین  میگوید : « با یک خیرگئ توانای روح و تمرکزی قوی و متأثّر کنندۀ عمق دل، انسان باید خود را مجبور به دریافت این آواز  لایزال نماید». خاخام "ناهمان" بر اهمیّت شادی تأکید میکند وهمچنین به آوازی که حامل  اثری شفا بخش باشد : «وقتی که شادی و آواز ناپدید شوند،بیماری بر انسان چیره می شود. نشاط داروی بزرگی ست. کافیست که فقط یک نقطۀ مثبت را که موجب شادئ ماست، در خود بیابیم و به آن بیاویزیم». شادی ، نمایندۀ یک هارمونئ بی نقص است.

در مسیر حرکت فرشته، پرواز خود را آغاز کنیم، و اگر  گاه  کمی بالهایمان سنگین شدند، با عبادت از اوکمک بخواهیم :  « بالها ، مناسب فرشتگانند ولی بر انسان ،سنگین.  برای پرواز یک انسان، عبادت کافیست؛ طنین آن بر فراز ابر و باران حرکت میکند، بر فراز  تمام سقفها و درختها. شگرد پرواز ما ، عبادت است ».1

در تمام ادوار، مردان و زنان در جستجوی  مکان مناسبی برای عبادت بودند: یک نماز خانه، قلّۀ یک کوه، سایۀ یک درخت زیتون و یا انجیر... این محراب را میتوان در قلب خود حمل نمود: با ایمان  و آنچه که یک مکان مقدّس به ما می دهد، یک عبادتگاه درونی  بسازیم.  تماشا و تفکّر ، خود، یک عبادت است. اقرار به دنیائی که همه چیز در آن سِرّ و نور  است،  و احساس  یکی شدن با دنیا و دیگر هیچ. می توانیم چشمهایمان را ببندیم  و در اقیانوسی از سعادت ابدی غوطه ور شویم. احساسی لایزال در قلب و روحمان. ما  حامل جاودانگی در عمق  جان خود هستیم.

پیش از دست یافتن به این  بُعد الهی – به معنای مرتبط بودن با والاتر از خود، در ماورای خود – نیاز به زمان داریم و مخصوصاً ، اینکه پذیرفته باشیم  که باید این زمان را به خود بدهیم. دادن این مهلت به خود، در واقع نعمت و موهبتی ست که خود به خود هدیه می کنیم ، قبل از انتقال به دیگران ؛  زمان  لازم برای رفتن به ملاقات زمان و مکان دیگری غیر از  روزمرۀ خود،  پس از آن، وفقط پس از آن، خواهیم توانست  این احساس را در تمام اعمالمان و در زندگی بگنجانیم :  در کوچکترین پدیدۀ زندگئ روزمرۀ خود سفر کنیم.

«بزرگترین  رود خانه ها به سوی من سرازیر می شوند و بلندترین کوها در وجودم قد علم می کنند. در پشت همهمۀ در هم پیچیدۀ نگرانیها و آشفتگیهایم، دشتهای وسیع گسترش می یابند، سرزمین هموار صلح و آسودگی هایم... تمام مناظر و چشم اندازها را در خود حمل میکنم .  تمام فضائی را که خواستارش بودم، در اختیار دارم. من زمین را درخود حمل می کنم و همینطور آسمان را.»2

بگذاریم که فرشته در ما رشد کند؛ گسترده شویم.  خودرا به سوی "بالاتر"  و "وسیعتر"  بگشائیم، فضائی باز بیشتر. به کهکشانها گوش کنیم تا زمانیکه خود را از یاد ببریم : پدیده ای در ما می شکفد که بی حدّ و مرز می گردد. هرگز شکوه و جلال دنیائی را که ما را در بر میگیرد،  مبتذل نسازیم ؛ همیشه آغوشمان را به روی زیبائی اش باز بگذاریم.

     [1]  ـERRI DE LUCA

    2  ـETTY  HILLESUM

 

 

اکنون من  خاموش می شوم و سخن را به سکوت می سپارم.

بگذاریم که با نفس فرشته ها  نوازش شده ، با بالهایشان حمل شویم وبا نوای نغمۀ آنها به دور دستها سفر کنیم.

 

تو ذرّه ای از نور هستی

پاره ای از آن مطلق والا

تلألؤ  خورشید و زندگی .

تو از آسمان متولّد  می شوی...
 
منبع: صفحه فیس بوک فروغ طاعتی


[1]  Angelus      Silesius