اصلاح - انقلاب - خشونت، از امید کشوری

Enghelab-Eslah-1 بحث اصلاح، انقلاب و رابطه آن دو با خشونت دو دهه است که در جامعه ایران جریان دارد. جانبداران هریک دیگری را به تداوم خشونت ویا خشونت طلبی متهم می کنند. گروهی اصلاح در جامعه ایران را خشونت زدائی میپندارند.اما مخالفان آنها اصلاح طلبی را پوششی برای ادامه خشونتهای موجود در جامعه تعبیرمی کنند. براستی آیا اصلاح طلبی در همه ساختارهای اجتماعی خشونت زدایی است؟ بگذارید جزئی تر بگویم؛ آیا اصلاح طلبی در ساختارهای بسته به ایجاد فضاء برای خشونت زدائی می انجامد؟ آیا عکس آن صادق نیست؟ به عبارتی اصلاحات در نظامهای استبدادی به اصلاح ساختار در جهت استحکام بیشترارکان قدرت منجر نمیشود؟ اگر چنین است باید گفت اصلاحات درچنین نظامهایی امکانی برای ترمیم کاستی های قدرت است، نه راهی برای برون رفت از خشونتها. 
 
از سوی دیگر آیا انقلاب درهمه زمانها ودرهمه جوامع بشری منشاء خشونت است؟ به عبارتی انقلاب خشونت زا ودر عین حال برای خشونت رخ می دهد؟ یا آخرین راه برای فرار ازخشونت حاکم بوقوع می پیوندد. گروهی از ایرانیان براین باورهستند که انقلاب خشونت آمیز وعین خشونت است. این گروه که در دهه ۱۳۶۰ بر ایران سلطۀ همه جانبه داشتند. اگر چه  در برهه ای قدرت را به رقیبان واگذار کردند اما هنوز دستی در قدرت دارند و برمحور قدرت، ونیزدردرون قدرت عمل می کنند. آنها که خود را اصلاح طلب حکومتی می نامند. انقلاب را خشونت مطلق می پندارند و بدین وسیله سعی می کنند، مانعتغییر در اصول قانون ‏اساسی وهمچنین تغییرات در جامعه عمیق بشوند. روی سخن این مطلب با بدنه اصلاح طلبان است، تا روشن شود که ‏چگونهرهبران اصلاح طلب حکومتی و اندیشه ایشان عملا از کلیت ساختارووضعیت موجود حمایت می کنند.
 
اصلاح طلبان در ایران تفسیر می ‏کنند که  انقلاب وخشونت رابطه ایناگسستنی دارند و بلکه این همان هستند. آیا بیان آنها حداقل در ‏مورد ایرانریشه در واقعیت دارد؟ این نوشته نیز تلاش می کند که علل وقوع انقلاب را برمبنای نشانه های جامعه شناسانه توضیح دهد. ‏همچنین به تشریح عواملیمی پردازد که موجب می شوند مردم ازاصلاح حکومت مایوس، ازآن ‏گذرکنندوبه  انقلاب روی بیاورند.‏
 
بر هر کسی روشن است که اگر انسان دچارمشکلی شود عاقلانه این است کهبا بهترین روش و  کمترین ‏هزینه مشکل را رفع کند. برای مثال هر گاه جسمانسان براثرسلسله عواملی بطور مستمر به انواعی از ‏بیماری ها مبتلا، یاجان انسان دچارگرفتاری و روان او اسیر انواعی از مهملات شود، اولویتاول ‏چنین انسانی تلاش برای سلامت جسم و جان و روان خویش است. درمقیاس اجتماعی، جامعه بیمار ‏نیز راهی جز درمان از طریق بهترین روشهاندارد. البته موفقیت درمان بسته به نوع، عمیق وسطحی ‏بودن بیماری دارد تاپزشک حاذق آن را درمان کند. اگر سطحی باشد به صورت سرپایی درمانمی ‏شود. اما اگر بیماری عمیق وسراسر وجود بیمار را تسخیر کرده باشد،بگونه ای که کاراز قرص ‏وکپسول و پرستاری یک یا چندین ماه گذشته باشد،به جراحی عمیق نیاز است. اما اگر جراحی نشود و ‏به صورت مستمربامُسَکن روزگار بگذراند، به ناچار زمانی می رسد که بیماری بر او غلبه می کندو ‏مرگ فرا می رسد. برای اجتناب از این سرنوشت لازم است هر چه زودتردست به  جراحی عمیق زده شود؛ تا با ‏بیرون کردن عوامل بیماری زا،بیمارسلامتی خود را باز یابد. اولی اصلاح و دومی انقلاب است.‏
 
در حکومت های استبدادی عوامل ویرانگر بطور سیستماتیک جامعه را به مکانِ رشدِ پدیده های ویرانساز تبدیل میکنند. پدیده هایی که موجب تنگ شدن عرصه زندگی انسان درجوه مختلف اقصادی، اجتماعی، فرهنگی وسیاسی میشوند. بگونه ای که رهایی از آنها جز با فرو ریختن ساختار ویرانگر میسر نمی شود. معمولا در حکومت بسته، معظلات با اصلاح دوده نمی شوند. بلکه اصلاح  موجب قوی و پویا شدن ارکان ویرانگرقدرت نیزمی گردد.دراین روند ازخشونتهای دولتی نه تنها کاسته نمی شود ریشه دار وگسترده هم میشوند. بطوریکه در نهایت راهی باقی نمی ماند، جز اینکه مردم برای فراراز تنگناهایی که به آن مبتلا گشته اند؛ به حر کتهای تند متوسل شوند. در اینجاست که انقلاب برای ایجاد خشونت بوقوع نمی پیوندد؛ بلکه انقلاب برای زدودن خشونتهایی رخ میدهد؛ که جامعه را زمان به زمان به سوی پرتگاه می برد. جایی که جامعه برای نجات خود دست به ابتکارمی زند وخود را از خشونتها می کند .
 
اما موضوع دیگر چگونگی انقلاب است. برخی انقلاب را ابتکار عده ای خاص می پندارند. دیگران را بابت وقوع انقلاب نکوهش میکنند. اما امرهای واقع تاریخ میگویند این بیان واقعیت ندارد. برخلاف آن بخش ازمردم، گروهها، احزاب و شخصیتهایی  که انقلاب را حاصل عمل یک یا چند گروه، سازمان، حزب وشخصیت می پندارند. انقلاب حاصل یک فرآیند میان و دراز مدت است که بر اثرعوامل متعدد برای خلاص شدن از معضلاتی که به علل متعدد دامنگیر جامعه شده است بوقوع می پیوندد. از اینرو باید گفت انقلاب برای زدودن معضلاتی رخ میدهد. که ستون پایه انواعی ازخشونتهای ریز و درشت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی " اداری ونظامی" و فرهنگی هستند. به عبارتی انقلاب برای رهایی از مجموعه ای از نابسامانیها رخ می دهد، کهمردم در یک سیستم بسته به آنها مبتلا می شوند. معظلاتی که هر روز به حجم آنها افزوده میشود؛ که با هیچ پاک کننده ای پاک وبا هیچ شوینده ای شوسته نمی شوند. حال جامعه به تجربه شاعرمی شود که تلاش در چنین ساختاری  برای بازگشت به روند معمول زندگی بی نتیجه است. بلکه نتیجه عکس نیز می دهد. یعنی ساختار بسته تر و نابسامانیها شدیدترمی شود، وعاملان نابسامانیها قهارترمی گردند. بطوری که زمان بزمان با  تبختر بیشتربا مردم برخورد میکنند. چرا؟ چون ساختارِ قدرت بگونه ای است که با استراتژی تجاوز بوجود آمده است وبا تجاوزادامه میدهد؛ وبا تجاوز مستمربه حقوق فرد وجامعه است که میتواند به حیات خود ادامه بدهد. بدین لحاظ نیاز به بسته شدن فضا برای تداوم قدرت حیاتی است. دراین برهه از زمان که فضای جامعه بشدت بسته میشود، حکام قدرتِ بلا منازع می یابند ودر برابر عمل خود به هیچ کس پاسخگو نیستند. همچنین برای تسلط بیشتر بر مردم وجامعه از هیچ چیز دریغ نمی کنند.این درحالی استکه در چنین  فضائی گروهی دل در گروه اصلاح دارند؛ ومذبوحانه در پی اصلاح میروند.اما کارگزاران قدرت آنچنان ازقدرت مست وسر مست هستند، که با آن این همان شده اند. بطوریکه هیچ صدای حقی را نمی شنوند. در چنین فضایی فعالیتِ فعالان اصلاح طلب عملا به افزایش قدرت حاکمه منجر می شود. چراکه قدرت حاکم از طریق فعال کردن اصولی از قدرت که بر زمین مانده بودند بر قدرت خود می افزاید. در مقابل رویکرد اصلاح طلبانه درون حکومت رو به ضعف میگراید! این است که با گذشت زمان تلاش برای اصلاح جواب نمیدهد. با آشکار شدن بیهودگی اصلاح طلبی حکومتی در مهارِ قدرتِ حاکم وپایان دادن به تجاوزهای مکرراست، که مردم نسبت به این رویکرد مأیوس میشوند. یاس از کوتاه آمدن دولت نسبت به تخریب هایی که مرتکب میشود. یاس ازبازگشت حکومت به رعایت حقوق مردم و ترمیم وجبران خرابی ها، شکاف ملت دولت را عیان میکند. ادامه چنین فضایی موجب میشود، که مردم ضمن فاصله گرفتن از جریان اصلاحات درون حکومتی، صدای خود را بگونه ای دیگر به گوش حکومت برسانند. به مرور فریادهایی را سر میدهند بلکه از همان ابتدای فریادها، ارکان وارباب قدرت صدای آنها را بشنود. در حالی که به مرور امواج  صدا  جامعه را فرا میگیرد، وصدا در سراسر کشورطنین اندازمیشود، اما از سوی قدرت و راس قدرت شنیده نمی شوند. بناچار صدای اعتراض وخواسته ها بلندتر و برخوردها جدی ترمیشود.در این میان به صداها پاسخ سرد وثقیل داده میشود. در این مرحله استکه مردم از اصلاح درون حکومتی قطع امید وگذرکرده، فریادها رساتر می گردد.بگونه ای که زمینه دگرگونی آثار خود را نمایان می کند. اما بجای شنیدن صدا وخواسته های مردمی که از خشونت به بستوه آمده اند. همچنین مهارخشونت هایی که منشاء آنهاحکومت وعملکرد کار گزارن آن است. باز حکومتهای استبدادی با سخت افزاری با مردم به مقابله برمی خیزند. سرعت وشدت خشونت علیه مردم را بیشترو فراگیرتر میکنند. معمولا با پاسخ خشن حکومت، مقاومت مردم نیز افزون میگردد. خب این زمانی است که کارد به استخوان رسیده باشد. مردم بناچار با برخورد جدی وبا زبان جنبش با ارباب قدرت وارد گفتگو میشوند. تا اینجا این حکومت است که زمینه انقلاب را مهیا میکند. مردم هم برای فرار از خشونت حاکم  وارد عمل میشوند، نه برای تولید خشونت. روندی که به انقلاب می انجامد.
 
همچنانکه گفتیم اساساً انقلاب یک پروسه است. روندی که زمینه های چند دهه ساله دارد. بگونه ای که  برخی ملتها از جمله ملت ایران برای رسیدن به اهدافی که عقل جمعی مردم نسل در نسل برای خود تعریف کرده است، بیش از صد سال است که آن را ادامه داده است.
 
مردم هرگاه به علل مختلف در جنبشها شکست خورده اند؛ در روند تاریخی کوتاه نیامده اند. برای به مقصد رسیدن با کمی وکاستی هایی  که داشته اند اما مستمر ادامه داده اند. برای مثال جنبش ملی ایران درپی ناکامی انقلاب مشروطه رخ داد. چرا که انقلاب مشروطه با مثلث کودتای رضاخان، سیدضیاء، انگلیس شکست خورد، کودتای فوق مانع متحقق شدن اهداف آن انقلاب گردید. همچنین انقلاب ۵۷ تداوم  خواسته های تاریخی مردم ایران است. بطوریکه ریشه آن به جنبش آزادی خواهانه واستقلال طلبانه به رهبری دکتر مصدق برمیگردد، وادامه آن جنبش است. چرا که جنبش ملی ایران با  کودتای بیست وهشت مرداد متوقف شد. این کودتا با همکاری شاه؛ امریکا وبریتانیا علیه نهضت ملی ایران به رهبری دکترمصدق انجام شد. در آن جنبش  ملت ایران  شخصیت خویش در آن بازتعریف کردند.امید به رشد وشکوفایی جامعه را در مبارزات استقلال طلبانه وآزادی خواهانه و پیروزی بر استبداد و وابستگی می دیدند. اما کودتای "شاه، آمریکا، انگلیس" آن شخصیت را تحقیر کرد و راه رشد را بر ملت ایران بست. کودتا همچنین امید مردم  را نا امید کرد. مردم سرخورده شدند و بغض درگلو به خانه ها روانه گشتند.در ادامه نا گفته پیداست که انقلاب ۱۳۵۷ ایران با کودتای سال۱۳۶۰ در زد وبند روحانیان با آمریکا ودر آخرین مرحله با ریگان ومشاورانش متوقف گردید، اما جنبش هنوز ادامه دارد.
 
در یکصد سال گذشته کودتا های سریالی راه حاکمیت ملی ومردم سالاری برمبنای حقوق انسان را بسرعت با همکاری اجنبی مسدود کرده اند. این در حالی است که مردم به حرکت خود ادامه میدهند. با یک نیم نگاه به تاریخ معاصر پژوهشگر متوجه میشود؛ که ایرانیان با وقوع کودتا خواسته های خود را رها نکرده اند. ولی هرگز موجب کوتاه آمدن حکومت ها که به حقوق مردم تمکین کنند هم نشده اند،
 
همچنان تاریخ می گوید مردم ایران از مبارزه برای باز یافتن حقوق انسانی، شهروندی و ملی خود  خسته نشدند. بطوری که با فراز وفرودهایی دراندیشه وهم درعمل به فعالیت برای مردم سالاری برمبنای حقوق انسان ادامه دادند. این موضوع را باید یاد اورشد که مردم ایران در مواجهه با استبداد شیوه خاص خود را دارند. رویکرد اکثریت قریب به اتفاق مردم دردهه کودتا  وبعد از کودتای ۲۸ مرداد سال۱۳۳۲ مسالمت جویانه بوده است. بطوریکه بیشتر برای اصلاح امور از طریق بازگشت به قانون اساسی بود. اما کودتا چیان که با کودتا علیه جنبش ملی ومردمی ایران ومطلقه شدن شاه قانون  را زیر پا گذاشته بودند حاضر به باز گشت به آن نبودند. درآن میان شاه اولین کسی بود که قانون را زیر پا گذاشت، وتا آخر به اعمال فرا قانونی خود ادامه داد. آنچنانکه  تاریخ می گوید  او به سلطنت  قانع نبود حکومت را می خواست وحکومت را با کودتا تصرف کرد. به آنهم قانع نشد، مطلقه شد ودر مطلقه شدن سیری ناپذیر گشت.  
 
مردم امیدوار بودند بلکه حاکمیت(شاه)درعمل خود تجدید نظرکند، به رویکرد ملی ومردمی متمایل گردد. آنها می خواستند کودتاچیان عقب نشینی کنند. به قانون اساسی برگردند. درنهایت سرنوشت مملکت را به صاحبان آن که مردم هستند بسپارند. اما فعالیتهای فعالان درآن مقطع زمانی با روش اصلاحطلبیبه جایی نرسید که هیچ حکومت مطلقه شاهنشاهی با تیغ ودرفش پاسخ اصلاح طلبان را داد. این تیغ  ودرفش نزدیک به سه دهه بطورمستمرادامه داشت. چرا که شاه با گذشت زمان بر مطلقه ماندن اصرار می ورزید. برای مطلقه ماندن هم زور بیشتر باید بکار میگرفت. قدرت قهارِ وقت به هیچ منتقدی حتی به کسانی مثل رهبران جبهه ملی وهمچنین مهندس بارزگان ویارانش که طرفدار اصلاح بودند، مهلت بیان وعمل که نداد حتی  مهلت آزاد بودن را هم آنها گرفت. 
 
در نتیجه هرگاه حکومت با ابزار سخت افزاری با  مطالبات مردم برخورد کند. طی فرآیند زمانی  نارضایتی ها انباشت میشوند. جامعه زمان به زمان از حکومت فاصله میگیرند؛ تا بدانجا که دولت وملت نسبت به یکدیگر بیگانه میشوند. عقل جمعی جامعه مسیر خود که بیان حقوق خویش است را در پیش می گیرد. در مراحل انتهایی برای بیان خواسته های خود تندتر و جدی تر ظاهر میشود. ودر حین شکل گیری گفتمان جدید، به این نتیجه میرسد؛ که غیراز زبان "جنبش" راهی برای جامعه باقی نمانده است. از این رو انقلاب طی  یک فرآیند میان و درازمدت و با بوجود آمدن همه زمینه ها که معمولا بدست حاکمیت فراهم میشوند بوقوع می پیوندد.
 
بدینگونه است که با فراهم آمدن همه شرایط داخلی، منطقه ای و بین المللی، در جامعه حرکتی فرا گیررخ میدهد. برای زدودن خشونتهایی که جامعه را مبتلا کرده اند. البته درصورت ادامه، طی فرآیندی به تحول ساختاری می انجامد.
 
در پاسخ کسانی که می گویند؛ فلانی ها انقلاب کردند. باید گفت تحول یک جامعه، به جنبش در آمدن یک ملت در اختیار هیچ کسی هم نیست. انقلاب قارچ نیست که با یک رعد و برق شب از خاک بیرون بزند. انقلاب قرار گذاشتن برای مهمانی نیست، که عده ای بگویند بیائید برویم فردا انقلاب کنیم! همچنانکه قبلا بیان شد، برخی براین باورند که سازمانها و احزاب و یا شخصیتها هستند که انقلاب را در وجود آورده اند. چنین نگاهی  شکلی وخالی از محتواست. از سویی حاکی از عدم توجه به شعور انسان وعقل جمعی جامعه ومالکیت تصمیم مردم است. حتی تحقیرمردمی است، که در آن جامعه زندگی می کنند. این  نگاه برای عقل جمعی مردم  حقی قائل نیست، به قوه تشخیص وتصمیم فرد و جمع جامعه باور ندارد.  نیروی محرکه را بیرون فرد و جمع وجامعه می پندارد. شعورجامعه ومردم را بحساب نمی آورد، آنها را پیرو و تابع می پندارد. چنین نگاهی  نخبه گرایانه است؛ که اگر حاکم شود سر به اقتدارگرایی لگام گسیخته واستبداد خشن (ثنویت تک محوری) باز میکند. چیزی که اکنون در جامعه ایران و کشورهای استبدادی حاکم است. چرا که هرگاه متوجه این امر حیاتی باشند؛ که هیچ کسی نمی تواند دیگری را حتی یک گام به حرکت در بیاورد. چنانکه روزانه دیده میشود؛ تا انسان نخواهد به عملی مبادرت بورزد، گام از گام برداشته نمیشود. چنین پندارسخیفی را در ذهن خود پرورش نمیدهند وآنرا برزبان جاری نمی کنند. در خوشبینانه ترین نگاه، باید گفت آدمهایی که اینچنین بدون اندیشه  به  خود وملت خود می تازند مستبدینی هستند که حاکم نیستند.
 
اما در مورد انقلاب باید به این نکته توجه کرد که درجامعه های نیمه باز انقلاب بسختی شکل میگیرد، یا شکل نمیگیرد. چراکه صدای مردم تا حدودی شنیده می شود. اما در جامعه هایی که زبان مردم درک وصدای مردم  شنیده نمیشود، زمینه وقوع انقلاب فراهم میگردد. معمولا جامعه جاده دو طرفه است. هر گاه از سوی حاکمیت یک طرفه میشود. مردم میگویند جاده را باز کنید تا ماهم از آن عبور کنیم.  انقلاب در صورتی واقع میشود، که  طرف مقابل به جای باز کردن، آن را مسدود وجاده زندگی را بیشتر ببندد.
 
حال هرگاه جامعه به این نقطه برسد که راهی برای گفتگوی مسالمت آمیز باقی نمانده است. گفتگواز طریق جنبش راه حل میشود. حتی اگر همه گروهها وسازمانها وشخصیتها هم  در برابر آن قرار بگیرند، نمی توانند مانع  حرکت وتحول جامعه بشوند.
 
در چنین مواقعی هنر گروهها، سازمانها وشخصیتها در این است (البته اگر به موقع متوجه بشوند)که مردم را همراهی کنند؛ یاحداقل به دنبال آنها راه بیافتند. نمونه آن انقلاب ایران است، که بسیاری از گروهها اساساً زبان انقلاب که زبان صلح وگل بود را متوجه نشدند. زبانی که دوستی وانس، استقلال وآزادی، عدالت وبرابری را برای همه میخواست. همچنین بدنبال آبادانی ورشد در سراسر ایران بود. اما گروههای سیاسی زور درکار آوردند و زبان زور را جانشین زبان صلح و گفتگو کردند. بطوری صدای صلح دوستی  وآبادانی  را به صدای مرگ و کینه و ویرانی تبدیل کردند.
 
اما چرا مردم به اینجا میرسند؟ عوامل متعددی در وقوع یا عدم وقوع انقلاب نقش دارند. حال اگر چنانچه تمام آن عوامل برای  وقوع انقلاب فراهم شود انقلاب در جامعه رخ میدهد. برخلاف نظراصلاح طلبان که انقلاب خشونت می پندارند؛ واین باور را چند دهه است که می خواهند القاء می کنند؛ که انقلاب در ذات خود خشونت را پرورش میدهد. این ساختار استبدادی است که موجب میشود حکام  وعمال مستقر در قدرت، خشونت در کار بیاورند. مردم هم درطول زمان در برابر آن خشونت ها با کنشهای مسالمت جویانه تلاش می کنند از آنها فرار کنند. ازیک سوتلاش می کنند، حکومت را قانع کنند که به اَعمال خشونت آمیز پایان بدهد. در مقابل حکومت با اعمال خشونتهای  سازمان یافته مردم را به نقطه ای میرساند، که علیه آن دست به انقلاب بزنند. این اعمال در فضایی که حکومت بوجود می آورد صورت میگیرند. حال باید دید که  فضای خشونت آمیز وعملکرد خشن کارگزاران حکومت چه چیزهایی هستند؛ که عقل جمعی مردم  به نقطه ای میرسد که خشونت حاکم راغیر قابل اصلاح  تشخیص میدهد. تاجایی که به نقطه ای میرسد، که برای فرار از خشونت حکومت باید روشی دیگردرپیش میگیرد. جامعه میداند که خشونتی که در بطن جامعه همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است، منبعث از برنامه های دولت است. چون در جامعه های بسته خشونت با حاکمیت این همان است. آخرین ابزارمردم جنبش برای تغییر ساختار خشونت زا است، که به انقلاب  منجرمیشود. حال که انقلاب برای فرار از خشونتی است  که در حکومتهای مستبد هر روز تولید می شود،باید دید خشونت ها کدامند:
 
۱- اولین خشونت استبداد است. مولود استبداد سانسوراست. معمولاًهر گاه استبداد سر بر آورد سانسور را درابعاد محتلف در ارکان  جامعه لحاظ می کند. "وقوع انقلاب برای رهایی از این دواست"  
 
۲- دومین عنصری که به خشونت سربازمیکند عقب ماندگی درجوه مختلف جامعه است،
 
یکی از ویژگی های ساختار دولت های استبدادی عدم برنامه تولید محوراست. تولید محوری به رشد همه جانبۀ جامعه منجرمیشود، عمل به چنین برنامه ای در ابعاد مختلف درجامعه موجب ابتکار ونشاط اجتماعی میشود. همچنین روحیه جمعی را تقویت؛ وزمینۀ آزادی وابتکار عمل را درجامعه  بوجود می آورد. چنین روشی سرافرازی فرد وجامعه را موجب میشود، اما در دولت های خشونت محور برنامه ها  مصرف محورهستند. چرا؟ چون در استبداد فرصت رشد وابتکار از جامعه گرفته میشود. در نتیجه  محورهمهچیز مصرف میشود. یعنی دادن ثروتهای عمومی ونیز سرمایۀ نسل های آینده وخرید لوازم مصرفی!؛ که یکی از عوامل وابستگی به عنصر خارجی  همین است. مصرف محوری خشونت ومُولد خشونت است. چرا؟ چون همین عدم برنامه برای تولید محورشدن درزمینه افتصادی موجب خسارتهای ملی، زیانهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی وعلمی میشود. تداوم این روند وابستگیهای وحشتناک را به بار می آورد. وابستگی هایی که  به تحقیر فرد وجامعه ملی منجر میشود. کمترین نتیجۀ آن  القاء ناتوان انگاری را در فردوجامعه است. در این میان جامعه خود را درمصرفِ تولیدات دیگران ناچیز میکند. هرگاه مردم جامعه ای خود را درمصرفِ تولیدات دیگران ناچار و خلاصه میکنند. فضایی بوجود می آید، که انسان خود را ناتوان در ابتکار، ناتوان در تولید علم واندیشه واقتصاد وفرهنگ، و نا توان درمستقل زندگی کردن میبیند. خشونتی در درون او نسبت به وضعیتی که درآن قرار گرفته است به وجود می آید که اثرآن بسیار عمیق است. فراموش نکنیم ناچیزانگاری فردی وملی  خشونتی مخرب است، بگونه ای که  آثار تخریبی آن نسلهای آینده را هم فرامیگیرد. خشونتی که جنبه تاریخی پیدا میکند. درفضای استبدادیمصرف محوری همه ارکان جامعه را فرامی گیرد؛ ودر سطح وعمق آن گسترده میشود. بطوریکه تا بافت و سلولهای جامعه جا باز کرده وهر روز گسترش می یابد. درمورد ایران امروز بنیان همه ارکان جامعه بر مصرف محوری شکل گرفته است، که حاصل اندیشه وعمل دو گروه اصلاح طلب واصولگرحاکم است. چرا؟ چون که بنیان گذار مصرف محوری از بعد از کودتای سال ۱۳۶۰هردو گروه هستند. اما آیا امروز اصلاحطلبان برنامه ای برای برون رفت از این معظلات دارند؟
 
۳- خشونت سوم، دادن وعده های تهی و فاقدعمل به مردم است، چنین نگاه وعملی، مردم را لایق وعده های تهی وخالی از حقیقت می پندارد. چنین اعمالی  بیان بی ارزش دانستن مردم نزد ارباب قدرت را در ذهن جامعه تداعی میکند، که بی را هم نیست. ناچیز وبی مقدارانگاشتن مردم یکی از خشونتهایی است که مردم در جامعه های بسته بدان گرفتار میشوند. مردم این خشونت را هر روز با همه وجود حس میکنند
 
نکته قابل تأمل اینکه در چنین نظامهایی ناچیز انگاری در همه سطوح جامعه نافذ است. حتی در عمل کارمندان یک اداره که ارباب رجوع را از صبح تا ظهر از این اتاق به آن اتاق حواله میدهند. به این ترتیب ناچار است فردا وفرداهای زیادی را برای یک امضاء  یا یک پاسخ کوتاه دررفت وآمد به این یا آن اداره باشد. اینهم نوعی خشونت است که هیچ کسی پاسخگوی آن نیست.
چنین خشونتهای پیدا وپنهانی، مثل خوره روح وروان  آدمی را از درون میخورند و درون آدم را ویران میکنند. بگونه ای که تحمل آدمی را درمسائل مختلف به حداقل میرسانند؛ عصبیت را در ارکان خانواده و جامعه  وارد و نهادینه میکنند. 
 
معمولا درحکومتهای استبدادی هنگام مراجعه به دستگاههای دولتی واداری در برخورد با حکومتی ها  فرد سطح  انتظارات خود را پائین می آورد! کوچک میشود. بنوعی با زبان بی زبانی اما گویا التماس میکند. در التماس کردن خود را ناچیزتر وبی ارزش میکند. در چنین وانفسایی از ارزش  وقت وعمر ولحظه های زندگی که برباد میروند سخنی به میان نیست؛ دراینجا شخصیت وجان آدمی است که بی منزلت شده است.  به صورتی که احساس میکند هیچی نیست، هیچ فریاد رسی هم نیست. در این میان سلطه گربا وجود فضایی که برای خود  بوجود آورده است، قهارتر، متجاوزتر وطلبکارتر میشود. اما در برابر این تجاوزها هیچ  صدایی از کسی به  حمایت نمی خیزد. چون همه صداهایی که حامی حقوق خود وجامعه بوده اند وهستند، در زیر آوار سانسوردفن شده اند. تنها صداهایی بلند هستند، که حامی چنین وضعیتی هستند. .براستی هزینه این خشونتها چقدراست؟ بهتر است اصلاح طلبان خسارت های روحی وروانی وحتی جانی این خشونت را برآورده کنند. برنامه خود را برای زدودن چنین خشونتی های عریانی ارائه بدهند، آیا ماندن در این خشونتها آنچنانکه اصلاح طلبان تشویق به ماندن می کنند سزاورمردم ایران  است؟ نمونه آن دعوت به شرکت در انتخابات، تشویق به ماندن در وضعیت کنونی است.
 
۴- خشونت دیگر، عدم مسئولیت پذیری  ارکان دولت وپاسخگو نبودن و نادیده گرفتن مردم وخواسته های مردم است.  درهرشرایطی نادیده گرفتن وبی اعتنایی به فرد وجامعه  تزریق خشونت به هردو است.  
 
۵- عدم امنیت : نآمنی فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، دینی؛ مرامی وشغلی که هریک خشونتهایی هستند، که نسان را در دچارپریشانی میکنند. ازآثار آنها این است که انسان مستمرخود را در معرض خطرمی بیند. این عین خشونت ومُوَلد خشونت است.
 
۶- خشونت دیگر : هرگاه نا امنی تا بدانجا عمیق وگستره باشد ، که جریانهای سیاسی، فرهنگی وحتی علمی امکان نقد ونظر و تجمع  نداشته باشند. هرگاه فرصت بیان آزادانه اندیشه برای هیچ انسان ویاگروه مستقلی وجود نداشته باشد. یعنی اینکه انسان راهی بسوی فرا رفتن ندارد. یعنی انسان زندانی شده است. انسان در چنین جامعه ای خود را در قفس وتنگنایی با  دیوارهای بلندی می بیند، که نفس کشیدن هم در آن مشکل است. آیا چنین وضعیتی خشونت وحاصل  خشونت وعامل نیست ؟ برای رها شدن از  چنین خشونتی چه باید کرد؟ باید آنگونه که اصلاح طلبان میگویند تابع قدرت شد؟ 
 
۷- هرگاه انسان سرنوشت فردی واجتماعی خود را نتواند رقم بزند. هرگاه در رهبری جامعه نتوند شرکت کند. دیگران این مهم را انجام بدهند وحتی حق اعتراض هم نداشته باشد، آیا اورا نادیده نگرفته اند؟ آیا به شعوراو تجاوز نکرده اند؟ آیا اینها خشونت نیست؟
 
چنانچه انسان استقلال رای نداشته باشد، تا آنچه را تشخیص میدهد انتخاب کند. در اینصورت دیگری بجای اوتصمیم می گیرد. آیا این تحقیرانسان نیست؟ آیا تحقیرانسان وجامعه خشونت وتولید خشونت نیست؟ اینکه آدم اصلا دیده نشود خشونت عیان است. هرگاه  انسان دیده نشود، حقی هم نخواهد داشت. چون وجودی موجود نیست که داشتن یا نداشتن حق او بحث شود.
 
۸- باز هرگاه حتی در زمینه پوشیدن لباس و خوردن ونخوردن، انسان حق تصمیم وعمل نداشته باشد، و ارباب قدرت  دستوری تعیین وتکلیف میکند، خشونت است یا نه ؟  باید گفت ازنوع بدترین خشونت هاست  
 
۹- چنانچه استقلال در بیان وآزدی در عمل وجود نداشته باشد، که شهروند تمایلات وباورهای خود را آگاهانه بیان و روی آنها بحث کند. دراینصورت نظر و باور دیگران را هم نمی تواند به نقد بکشد. درچنین وضعیتی جامعه با حصاری از منع ها و"نه ها" که موجب از رشد ماندگی شود روبرواست. آیا در پیله دگر بافته زندانی شدن خشونت نیست؟ آیا از رشد ماندگی  خشونت وزمینه انواع خشونت را ایجاد نمی کند؟
 
۱۰- آیا اگر جامعه ای مستمر در حال امر ونهی  شنیدن از سوی  مجریان گوناگون دولت باشد. در مقابل شهروندادن اجازه امر ونهی ونقد حکومت را نداشته باشند. گرفتار شدن در چنین فضایی، خشونت است یا نه؟ 
 
۱۱- "عدم ابتکار عمل" چنانچه درجامعه ای  شهروندان، استقلال سیاسی واقتصادی نداشته باشند، ابتکارعمل هم نخواهند داشت. زمینه ازمیان بردن استقلال در ابعاد مختلف منع ابتکارهم هست. از میان بردن زمینه ابتکار در  جامعه  خشونتی ست پایا وپویا ، که آثار آن تا نسلها باقی می ماند.
 
بگذارید موضوع را بگونه ای دیگر توضیح بدهیم: وقتی فرد زمینه ابتکارعمل ندارد یعنی فضای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی بگونه ای است  که برای حل معضل خویش نمی تواند به ابتکار دست بزند.
 
درنتیجه بطور مداوم مظطرب است. کاسه چه کنم ذهن وضمیراو را تسخیر میکند. چون خود نمیتواند  وارد عمل بشود. چرا که سلب اختیار شده است، یعنی اجازه وموقعیت ندارد دست به عمل و ابتکار بزند. در اینجاست که نگاه او متوجه غیر میشود. غیرهرکسی میتواند باشد، از جمله کارگزاران حکومت هم شامل  این غیرمیشوند. که چه خواهد شد؟ چه کسی چه خواهدکرد؟ اینباراگر این بیاید وضع  ماها را درست میکند؟ اگر آن بیاید چه میشود؟  حتی برای حل چیز های  پیش افتاده هم این "غیر" نقش اساسی ایفا میکند: اگر در فلان اداره آشنا نداشته باشم؛  چه باید بکنم؟  کارم حل نمی شود، راهی باید پیدا کنم که آشنایی پیدا کنم. و..."خشونتی پنهان که جان آدمی را نشانه می رود" در این زمان ودر این فضا است به حکومت پناه می آورد. بد وبدتر شخصیت های حکومت که  همه ضد حق هستند، موضوع اصلی میشوند. این بد وآن یکی بدتراست. رجوع کننده میداند که هردو از قدرت هستند وهیچ کاری نمیکنند. اما مأیوسانه خود را ناچارمیکند به بد پناه ببرد. این همان دخیل بستن تاریخی است که همه منتظرند تا یکی بیاید وآنها را نجات بدهد!! افراد در چنین جامعه ای دائم در حال دخیل بستن به این یا آن قدرت هستند. دخیل به حکومت، دخیل به آشنا برای کارهایی که خیلی هم مهم نیستند. اما بدون  پارتی حل نمی شوند. دخیل به اینکه اگر کم آوردم کمک حالم شود. با چنین اوضاعی این فضا پر از مسمومیت است. کسانی که درآن نفس میکشند در حال مسموم شدن هستند. خشونت همه چیز را فرا گرفته است هر حرکت به تنهایی  یک خشونت است، که در این فضا به انسان وارد میشود. اگر این روند ادامه پیدا کند. بطوری که مردم همینطور ذلیلانه عمل کنند. باید گفت جامعه  گرفتار خشونتی پایا وپویا شده است. عمل در چنین فضایی به تخریب عمل کننده، جامعه وآینده می انجامد. بگونه ای که عمرانسان وجامعه درهمین خشونتها  برباد میرود. اصلاح طلبان باید پاسخگوی برباد رفتنها باشند.
 
۱۱- از سوی دیگر هر زمان که جامعه با انواعی از تبعیض (جنسیتی، قومی، مذهبی، اقتصادی مرکز وپیرامون و...)مواجه میشود. تبعات آن مشکلات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ویران کننده  ببار می آورد. این خشونتها ازبدترین خشونتهایی هستند که روان وحتی جسم  آدم را پژمرده میکنند. برخلاف تصور برخی تبعیضها روح آدمی را به مرورمی خراشند. انسان وجامعه را فرسوده واز هستی ساقط  میکنند. بگونه ای که آثار آن تا نسلها برجا می ماند. خشونتی که کمترین اثرآن یاس است. جامع، خشونت زده جامعه ایست که هر روز غمگین تر و مایوس ترونا امیدترمیشود. جامعه ای است که به سوی پرتگاه سقوط  در حرکت است. چراهر کدام از خشونتهای شماره شده  انواعی از خشونتهای دیگر را تولید می کنند. آن خشونتها خشونتهای دیگر را تولید می کنند. بطوریکه فرایازی تولید خشونت ادامه پیدا میکند. لازم به ذکر است این خشونت ها در جامعه ایران جاری هستند ومردم  هر روز با آنها دست پنجه نرم می کنند. بهتر است اصلاح طلبانخساراتی که این خشونتها به انسان وجامعه وارد می کنند؛ محاسبه کنند. راه جبران آنها را نیز به مردم  وجامعه ایران ارائه بدهند. 
 
اصلاح طلبان از کنار انواع تبعیض ها با سکوت می گذرند. اما شعارعدم خشونت میدهند.> اگر تبعیض خشونت نیست پس خشونت چیست؟
 
۱۲- آیا دعوت جامعه به سکوت ونادیده گرفتن تبعیض هایی که برخی از آنها بیان شد اصلاح طلبی است؟ اگر اصلاح طلبی است که  این روش هماهنگ شدن با قدرت حاکم علیه مردم است.
اما در واقع تبعیض بدترین خشونتهاست ودعوت به سکوت در برابر آن فراتر از خشونت است. نمونه دم دستی انتخابات شورا ها وریاست جمهوری است ، که این روزها در مقام  تبلیغ برای ورود به آنها  هستند. از نمونه های عینی تبعیض یکی این است که عملاً به ایرانی  گفته می شود : شما قوه تشخیص ندارید که  نمایندۀ خودرا انتخاب کنید؛ ولی دیگری این تشخیص را دارد؟ برای شما انتخاب می کند ومی گوید: من تشخیص داده ام، اینها  خوب هستند.  یکی از اینها را انتخاب کنید. بعد هم رأی دهندگان متوجه میشوند کهاز ابتدا آلت دست بوده اند چرا که از قبل از انتخابات یکی را انتخاب کرده اند. از این سو اصلاح طلب از صبح تا شب مردم  را تشویق میکند که به تشخیص آنها عمل کنید!! این عمل اصلاح طلبان حکم شراکت دزدِسرِگردنه ورئیس پاسگاه های قدیم را در ذهن تداعی می کند. 
 
۱۳- تبعیض اوج بی عدالتی است. بی عدالتی قضایی، اقتصادی، بی عدالتی سیاسی وفرهنگی واجتماعی وجنسیتی و بی عدالتی در جریان اندیشه  واطلاعات که خود به تمر کز اطلاعات در دست گروهی اندک و نگاه داشتن مردم در بی خبری منجر می شود. حاصل  بی عدالتی  فقر همگانی در ابعاد چهارگانه اقتصادی ،اجتماعی سیاسی وفرهنگی است.
 
هرگاه که  تقسیم عادلانه امکانات در حداقل ترین آن در جامعه نا ممکن است. نام آن را چه می توان نهاد؟  آیا بی عدالتی خشونت هست یا نه؟
 
۱۴- عدم عدالت اجتماعی خشونت نیست؟ انسان را دچار خشم و کینه نمیکند؟  نا گفته عیان است که ابتدائی ترین محصول بی عدالتی عدم امکانات اولیه و فقر درانواع آن است. روند رو به رشد بی عدالتی فقر برفقر می افزاید؛ این فقردرعمق  جامعه انباشته نمی گردد و به بغض فرو خورده تبدیلمیشود. آیا در چنین فضایی خشم درسطوح مختلف جامعه  گسترده نمیشود؟ رابطه نامتوازن موجب شکاف های گوناگون اجتماعی، فرهنگی؛ اقتصادی، سیاسی، جنسیتی ومرکز وپیرامون میگردد. یکی ازمحصولات  بی عدالتی فقر است؛ که یکی ازسیاهترین نوع خشونتهاست. 
 
۱۵- فقر خشونت ، حاصل خشونت ، و مُوَلدِ خشونت است. فقر محصول دیدگاهای قدرت باور است. اما قدرت با تجاوز به حقوق ونفی عدالت در وجود می آید، و با ایجاد تبعیض فربه میشود. تبعیض در داشتن قدرتمدار و نداشتن فاقد قدرت در وجود می آید. شکاف فقر و ثروت میان قدرتمندان و مردم که در استبداد گرفتار شده اند، نا زدودنی است. چرا؟ چونقدرت با همین تبعیض ها وشکافهاست که در وجود آمده است. قدرتمداری برای ثبات  قدرت چنین پروژه هایی را در جامعه بعمل در می آورد. فقر درانواع آن فرآورده رابطۀ سلطه وزیر سلطه است، که بر بی عدالتی استوار است. هر زمان این رابطه در جامعه  برقرار میشود خشونت های ریز ودرشت را در جامعه نهادینه می کند. در این میان جامعه دچار شکاف طبقاتی ؛ اجتماعی وفرهنگی می شود. از یک سو درادامه  فقر مُوَلِد خشونتهای رفتاری در خانواده وجامعه می شود. چرا که فقر خشن است وخشونت در برخورد با غیر خودی درزمینه های گوناگون را بوجود می آورد.  
 
فقر خشونتی بوجود می آورد که روان را سرد، اندیشه ها را بی مقدار، تنگ نظری را روش و فقیر را پر از کینه و خشم و انتقام  می کند. اگر فقر اقتصادی خاص دوطبقه است. اما فقر بطوراعم دریک ظرف نمی گنجد، خاص یک طبقه یا طیف اجتماعی نیست. هرگاه بروز میکند کل جامعه را آلوده میکند؛ وچنانچه تداوم پیدا کند آدمها را از لطافت خالی وعصبیتها را به درون آدم و جامعه تزریق میکند. 
 
فقر شدید جامعه را در ابعاد چهار گانه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی وسیاسی تهی میکند. بطوریکه با فقیرشدن جامعه خسارتهای ببار می آید که جبران شدنی نیستند. امری که در جامعه ایران جریان دارد. 
 
۱۶- مضاف براین فقر همزاد جهل است. از این روست که وجود فقر رواج جهل هم هست. همزمان تعصب نیزظهور وبروز پیدا میکند. فقراقصادی ،فقراجتماعی ،فقرفرهنگی، فقراخلاقی وفقرسیاسی موضوعاتی درهم تنیده هستند. درحکومتهایی که  خشونتهای پیدا وپنهان نقش اساسی دارند. فقرهمزاد آنهاست.
 
۱۷- استراتژی حکومت های استبدادی برای حفظ قدرت، موجب اشاعه فقر در انواع آن میشود. بطوریکه با تولید وباز تولید فقر، به رشد خشونت منجر می گردد؛ و در تداوم خشونت درونی جامعه  وگروههای اجتماعی میشود. وبا گذشت زمان ورشد سرطانی فقر، خشونت به عادت وسنت جاری جامعه تبدیل میگردد. از این روست که فقر خشونت عریان است.
 
حکومت های بسته خالق ومخلوق فقر و خشونت هستند و پیامدهای ناگواری دارند. از جمله با آمدن فقرشادی ناپدید میگردد، میل به عمل صلح آمیزدر درون انسان سرکوب ودرجامعه به محاق میرود. در اینجاست که جامعه، جامعه زور گویان وزور پذیران میشود. بطوریکه آنهایی که زور دارند زور میگویند وآنهایی که فاقد زورهستند، زورمی پذیرند. توده های مردم زور پذیری را روش میکنند. درهر موضوعی اولین راه حل از نگاه زور مدار حل مسئله از طریق زور است. اگر توجه شود نظامهای استبدادی راه حل را بر زورمیگذارند؛ که به نیستی طرف مقابل می انجامد. نکته قابل تأمل این است که بانسی کردن دیگری توسط روز مدار،جامعه آنچنان واکنشی از خودنشان نمیدهد. چرا؟ چون جامعه  به خوی زورمداری عادت کرده است. در مدارِزورمداری زورگو در مقیاس زوری که دارد عمل میکند. یکی درمقیاس خانواده واداره و دیگری درمقیاس کل کشورعمل میکند. این است که ماندن در محور زور مداری به دائمی شدن زور در جمع وجامعه می انجامد. جریان اصلاح طلب هیچ برنامه ای در قالب اصلاحات رهایی از زور گویی و فقر زدائی ارائه نداده است، وبه هزینه های سرسام آور آن توجه نکرده است. اما با روشی که در پیش گرفته است زور را خانگی می کند. 
 
۱۸- کسانی که از فقر فرهنگی وشخصیتی رنج میبرند وهمچنین قدرت که فرآورده خشونت است را معیار قرار می قرارند. هرگاه  حکومت را تصرف کنند دنیا را پر از خشونت میکنند. چرا؟ چون اساساً در ذهن خود دنیا را پر از خشونت می بینند.  گاهاً احساس میکنند که همه علیه آنها هستند. از این روخشونت برخشونت می افزایند؛ وزیر عنوان اقدام پیشگیرانه درصدد حذف مخالفان ومنتقدان برمی آیند. این حکایت مستبدین علیه مردم خود درجامعه های بسته است. در ظاهر امکانات جامعه را برای نابودی دشمن بکار میگیرنداما در واقع آنها مردم را دشمن  خود می پندارند. در این میان خشونت بصورت آواری علیه غیرخودی بکار گرفته میشود. کار بجایی میرسد که  نزد قدرتمدارهمه مردم غیر خودی می شوند.
 
دو گروه زور پرست چه مسلط ها وهم زیرسلطه ها، دنیا را مجموعه ای از خشونت می بینند؛ که اگر نکشی کشته می شوی را شعار خود قرارمیدهند. این نگاه آرامش را در آدمی به حداقل میرساند. دو سر زورپرست مستمر در حال تولید و ترویج فرهنگ زورهستند. هردو گروه عملا اصل را بر خشونت میگذارند. البته اولی آگاهانه ودومی در اغلب مواقع نا خودآگاه خشونت را شیوۀ زیست خود میکنند. گاهی این خشونت چنان گسترده میشود که زبان مردم  یک سر زبان خشونت میشود. بطوریکه مردم جز بازبان خشونت با یکدیگر ارتباط بر قرارنمیکنند. اگر چنین شود، قدرت حاکم پیروزشده است. چرا که جامعه را از جنس خود کرده است. در چنین جامعه ای هرگاه تحول سیاسی هم رخ بدهد، بازساختار قدرت از میان نمیرود، بلکه شکل زورگویی تغییر میکند. اما محتوا بر جای می ماند."یکی از علل شکست انقلابها همین است"
 
در چنین جوی دولت زورمدار که بانی خشونت است وچون غیر اززبان خشونت زبان دیگری را نمیداند. از موقعیت بیشترین استفاده را میکند. رابطه خود را مستحکم میکند فضا پیدا می کند تا با زبان خشونت با مخالفان وحتی موافقان برخورد کند وزمان به زمان درجامعه ترس می آفریند. 
 
۲۰- زبان زور زبان ترس و تولید ترس است؛ با استحکام  و همگانی شدن زبان زور زبان ترس هم همگانی میشود. بگونه ایکه با استحکام زبان ترس، جوعمومی جو ترس میشود. درچنین وضعیتی ترس نیز درونی افراد وجمع ها میشود. چنین فضایی استکه قدرت بطوراعم و اخص  مصدر بیم امید می گردد."اینکه می گویند شاه در ایران مصدر خوف ورجاء است یعنی همین". در یک لحظه حتی حامی و دوست شاه امکان دارد مورد غضب شاه قراربگیرد، ازهستی ساقط شود وبرعکس". درایران مردم برای این انقلاب کردند، که زبان زور و زبان ترس در جامعه رخت بربندد. اما با کودتا توسط روحانیان در سال ۱۳۶۰، وتصرف ارکان قدرت، زور وبدنبال آن ترس بطور گسترده دوباره درجامعه فرا گیرشد. بعد هم وجهه قانونی پیدا کرد!  نکته قابل تأمل این است کودتا را اصلاح طلبانِ امروز علیه مردم ترتیب دادند اما تا کنون در این مورد هیچگاه به مردم توضیح نداده اند. بدین جهت  تلاش میکنند که برای فرار از پاسخگویی وضعیت کنونی پایدار بماند.    
 
۲۱- عدم آرامش وامنیت اجتماعی درجامعه، برخشونتهایی که زاده فقر وجهل وتعصب هستند می افزایند؛ که به پویایی خشونت منجرمیشوند.
 
۲۲- هرگاه ستون پایه های خشونت درجامعه  استوارشوند ونقش اساسی پیدا کنند. اساس رابطه ها برزور بنیان میگیرد، بی اخلاقی رواج پیدامیکند.بطوریکه راستی از جامعه رخت میبندد، فریب رونق میگیرد. فریب دادن اولویت اول همه میگردد وارزش اجتماعی میشود. در چنین فضایی آلت دست دیگران وحکومت  شدن روزمره می شود؛ که البته این امر تحقیر بزرگی را بدنبال دارد. از دیگر سو تحت تأثیر جو غالب انواع بزه ها در اشکال مختلف درجامعه رواج می یابند. تحمل درجامعه به حداقل می رسد و خشونتهای عریان بطورمستمر واقع میشوند: ازجمله خشونت های خانگی، خیابانی، قتل های شخصی ودولتی رواج پیدا می کند. دراین میان مواد و اعتیاد، کارتون خوابی ، فرار از خانه وبچه های خیابانی، دزدی وفحشا، نابسامانی وبی خانمانی روز فزون میگردد. بطوریکه به ظهور قشری در جامعه می انجامد که همه چیز خود را از دست داده است. روندی که به نا امید ی اجتماعی می انجامد. اولین پیامد آن کثیری بیماریهایی مانند سرخوردگی، افسردگی، نآمیدی و یاس است. آیا این  بلایا که در جامعه دائم رح می دهد خشونت نیستند؟ اگر این موارد خشونت نیستند پس خشونت چیست؟ هر یک از این موارد به تنهایی خشونتی بسیار پرهزینه است، که جامعه هر زورتاوان آن را می پردازد. باید یاد آورشد خشونتهایی که گریبانگیرجامعه ایران شده اند، محصول سیاستهای دولت استبدادی در۳۶ سال گذشته اند؛ که بانی آنها اصلاح طلبان امروزهستند. سیاستهایی که با ترورهمه جانبه آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد.
 
۲۳- اما ترورهای اخلاقی که در دولتهای ایران ید طولانی دارند، ترور اخلاقی بخش لاینفک دولتهای استبدادی است. اگر تروراخلاقی خشونت نیست پس چیست؟ هزاران انسان بی گناه درنظامهای بسته ابتدا با انگ های گوناگون ترورشخصیتی وتروراخلاقی میشوند. درادامه با تبلیغات ناوگانی منزوی، وسپس بسیاری بعد از ترورشخصیتی ترور فیزکی میشوند. دانشمندان، روشنفکران وناراضیان سیاسی هر کدام به نوعی تلخی این ترور ها را چشیده اند. 
 
"اگر زبان ترور وعمل به ترور، زبان خشونت وعمل به خشونت نیست پس چیست ؟"
 
آیا در جامعه ایران هرروزایرانیان ترور شخصیتی نمیشوند؟  
 
۲۴- آیا اعدامهایی که در نظامهای بسته بدون محاکمه علنی هر روز انجام میگیرد. خشونت هست یا نه؟ البته خشونت عریان است. تاوان جان مردمانی که برخی بدون اینکه سزاور مرگ باشند ( اگرچه هیچ کس سزاوار مرگ نیست)جان از دست میدهند چقدراست؟ از یاد نبریم بانی خشونتهای دولتی  ازسال ۱۳۶۰ اصلاح طلبان بوده اند.
 
۲۵- آیا هیچ می دانیم کسانی که مرتکب بد ترین جنایات میشوند چه مکانیسمی آنها را به جایی را میرساند که به خشونت های غیر قابل جبران اقدام کنند. آیا حکومت دراین خشونتها مقصر نیست؟   
 
۲۶- زبان خشونت زبان عام قدرتمداری است. این را باید دانست که هرگاه شهروندان  یک جامعه منطق را رها و به خشونت روی می آورند. به بخشی از زبان خشونتگران حاکم و یا خشونتگرانی  که حاکم نیستند پیوسته اند. البته برای رهایی ازاین بیماری مهلک تسلیم فضای حاکم شدن دامن زدن به این نوع خشونتهاست.  
 
۲۷- درنظامهای بیگانه با مردم، ساختاردولت بگونه ای است که بیگانه ترین با مردم جذب قدرت ودر مصدر تصمیم گیری ها قرار میگیرند. اما حقومندترین افراد حذف میگردند. آیا این خشونت ساختاری نیست؟ امری که پیامدهای اسفناکی درپی دارد، که کمترین آنها منزوی یا فرار مغزها، فراردانش، تخصص وسرمایه های کوتاه، میان وبلند مدت است. جامعه با وقوع  چنین امر نامیمونی در دراز مدت دچارفقر در وجوه مختلف علمی. تخصصی  واقتصادی اجتماعی فرهنگی وسیاسی میشود. 
 
هنگامی که کم دانش ترین آدمها براموری که درتخصص آنها نیست به ریاست می رسند. ازیک طرف استعدادهای پیدا و پنهان جامعه امکان بروز و ظهورپیدا نمیکنند، منزوی و یا جامعه را به مقصد کشورهای دیگر ترک کرده و میکنند. از طرف دیگر ایران از تخصص و دانش آنها بی بهره شده ومیشود. دراین میان خانواده های ایرانی از فراغ فرزندان واعضای خانواده دچار ناراحتی های عدیده می شوند. آیا این خشونت روز افزون نیست؟
 
همه  موارد بالا که شماره شدند، بخشی از خشونتهایی هستند که  کم وبیش در ایران دارند. 
 
اصلاح طلبان با وجود اصول ومواد مولد خشونت درقانون اساسی، دل به اصلاح زیرسایه همین قوانین بسته اند، با توجه با اینکه این روش به تجربه شکست خورده است. بطوری که براثرعمل به این روشهزینه های کهکشانی به مردم تحمیل شده است. اما هنوزمصرند که به همه مواد قانون اساسی باید عمل کرد. 
 
اما آیا در این بیست سال بر حجم وعمق خشونت ها افزوده یا از آنها کاسته شده است ؟  البته این  پرسشها را بدنه اصلاح طلبی باید از خود بپرسد. چگونه است هر روز که میگذرد از خشونها کاسته نمی گردد؟ بلکه بر حجم وسطح وعمق آنها افزون میشود. چرا خشونتهای هر روز فراگیر ترمی شوند؟ چرا زورگویی وخورد برد هرروز بیشتر میشود؟ چرا فقر وتبعیض وشکاف طبقاتی هر روز ریشه دارتر میشود؟  
 
آیا هزینه چنین خشونتهایی که جامعه را ویران وکشور را به ورطه ورشکستگی کشیده است؛ آنچنان کم استکه باید همه را تحمل کرد. اما نباید خواستار تغییر برخی ازاصول  ومواد مندرج در قانون اساسی شد؟ آیا نمیشود به جای اینکه به قدرت متوسل شد، به میان مردم رفت وخواستار تغییراصولخشونت زا در قانون اساسی شد؟ ویک بار برای همیشه خواستار پایان دادن به مکانیسم  تولید فقر وتبعیض نابرابری شد. به میان مردم رفتن وخواسته های تاریخی  مردم را بیان کردن هم نوعی اصلاح طلبی خشونت زدا است. رویکرد همراهی با مردم وبیان خواسته های مردم نه تنها خشونت زا نیست که خشونت زدائی است. با فعال شدن دردرون جامعه ملی و بیرون از قدرت عمل، در جهت احقاق حقوق انسان است. البته این رویکرد راهکارهای مدنی خاص خود را دارد. پس باید گفت دو راهکار وجود دارد: یکی عمل در درون جامعه ملی وهمراهی با مردم وخواسته های مردم است؛ که خشونت زدائی واقعی را می طلبد. دوم راهکاری است که دردرون قدرت، با نگاه به قدرت است. این رویکرد همکاری با قدرت را می طلبد. رویکردی که عملاً به استخدام قدرت و خدمت به قدرت منجرمیگردد. بطوریکه عمل در این مجموعه در مجموع به سود قدرت حاکم وبه زیان مردم است. اصلاح طلبان چون با راهکار اول میانه ای ندارند، راه دوم را بیست سال است که ادامه میدهند ودر این راه زیان بر زیان مردم افزوده اند. در این میان هزینه ها و خشونتهایی که جامعه متمحل میشود را توجیه میکنند. آیا اصلاح طلبان برباد رفتن روزانه هزینه هایی که  برجامعه تحمیل میشود توجه نمی کنند؟ یا برای حفظ منافع وموقعیت خود ونیزحفظ نظام آنها را نادیده میگیرند؟
 
اصلاح طلبان خشونتهای ویرانگر رامی بینند، اما توجیه میکنند یکی از نتو جیهات  دائمی وگسترده آنها هم این است که غیر از اصلاحی که ما می گوئیم هرعملی خشونت است! در اصلاح آنها حکومت عملا مقدس است، چون به ترکیب ان نباید دست زد. به گان  اصلاح طلبان اگربه ترکیب حکومت دست زده شود. بطوری که اصولی که مبنای خشونت هستند حذف گردند:
 
۱- چنین عملی خشونت آمیز است!! آیا واقعاً تلاش برای تغییراصول ضد حقوق انسانِ مندرج درقانون اساسی در جهت حقوق مردم؛ به اندازه خشونتهای موجود درجامعه،  خشونت آمیزاست؟   
 
۲- آنها این باور را تبلیغ می کنند که در این زمان شدنی نیست. با این توجیهات مشخص می شود که با تحول از استبداد به آزادی عملاً میانه ای ندارند و عملاً مانع تحول میشوند.
 
۳- تبلیغ می کنند چنین خواستهای هزینه براست. باید با آن همکاری کرد وزیر سایه آن جابجایی صورت بگیرد وبه مردم سالاری دینی !!!رسید. در این صور است که می توان به نتیجۀ مطلوب رسید.
 
اما آیا فعالیت برای حذف اصولی که با حقوق مردم مباین هستندوپاسخگو کردن همه ارکان دولت بیشترهزینه براست، یا موارد شماره شده در۲۷ بند که دراین نوشته آمده اند؟  
 
همراهی کردن با استبداد و منتظر ماندن برای جابجایی قدرت امری عبث است. جابجایی هم صورت بگیرد"چنانکه در زمان خاتمی و روحانی صورت گرفت." برخلاف نظر آنها ساختاری که منبع تولید خشونت است فعال میشود.آنچنانکه در این مدت فعال شد، به نتیجه مطلوب هم رسید. دربرابر رویکرد به مردم سالاری ضعیفترشد. درساختارهای استبدادی همه چیزدر احتیارقدرت است ازجمله قانونگذار ومجری و قضاء دردست قدرتند. خارج از دایره خشونت را نمیتواند چیزی را بپذیرد؛ چراکه ساختار قدرت بسته عمل میکند.درنتیجه امکان چنین پذیرشی را نمیدهد. بطوریکه هرگاه یک عضو هم مقداری با قدرت زاویه پیدا کند حذف میشود.  با این ساختار وبا ین قدرت طلبی ها آیا متصدیان جدید را عاملان خویش نمی گرداند؟ دو رئیس جمهور(خاتمی .روحانی)میگویند ابزار ساختار بوده اند. اگر هم حتی ابزار نباشند ابزار میشوند. چون این ساختار است که اشخاص وجریانهایی که وارد فضای آن میشوند رآزجنس خود میکند، نه برعکس. پس اصلاح دردرون نظامهایی که دارای ساختاربسته هستند، غیرممکن است. مگر اینکه زیر عنوان اصلاح هدف همکاری و عمل به برنامه های دولت باشد جریانی درآن فعال بشود، که البته دیگراصلاحات معنی نمیدهد. دراینصورت اصلاح پوشش است برای همراهی و یاری رساندن به حاکمیت که به تمرکز وافزودن بر قدرت خود بیفزاید. آیا اصلاح طلبان در۲۰ سال گذشته تا کنون چنین نقشی را  ایفا کرده اند؟ باید توجه داشت که هرعملی نتیجه ای دارد. چراکه عمل بدون نتیجه ممکن نیست. حتماً منتج به نتیجه میشود.مثبت، منفی ویا خنثی فرقی نمیکند. نتیجۀ عمل اصلاح طلبان در بیست سال در چه بوده است؟ ودرچه جهتی بوده است؟ حتی اگر چنین قصدی هم نداشته اند که بعنوان عامل رأس قدرت عمل کنند. اما عملا  مجری برنامه های راس هرم سیاسی ایران بوده اند. این اصلاح طلبی، به تمرکز بیشترقدرت سیاسی، به فزونی جویی قدرت اقتصادی ودیگر ارکان حاکمیت می انجامد. بیست سال است که با وعده های توخالی مردم را سر گردان کرده اند. جامعه ایران  پراز فقر وخشونت های گونا گون شده است. فقر وخشونتهایی را با هزینه های سرسام آورِ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، منطقه ای وبین المللی به جامعه تحمیل کرده است.هم فقر وهم خشونت ده برابرسالهای ۷۶ شده است، 
 
این نوع از اصلاح طلبی همراهی با خشنونت طلبی وبه همدستی با خشونت طلبان است. هر اصلاحی که به ریشه ناهنجاری های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی وآئینی توجه نکند. برعکس به شاخ وبرگ بزند؛ در جهت حقوق مردم نمیکند، بلکه درجهت ساختار خشونت زای حاکم عمل میکند.اصلاح طلبی حکومتی ازاین نوع است؛ عملا مشارکت درخشونت وتداوم خشونت در جامعه است. بازهمان پرسش ذهن آدمی را بخود مشغول می کند؛ که آیا  هزینۀ فعال شدن در درون جامعۀ ملی برای تغییر اصولی از قانون اساسی که با حقوق انسان متباین هستند. بیشتر از هزینه هایی است، که دراینجا به آنها پرداخته شد؟ یا اینکه اصلاح طلبان  خود حامی آن اصول بوده و زیر پوشش اصلاح طلبی موجب ماندگاری آنها می شوند.
 
بر هر کسی روشن است که  مدافع قوانین مندرج درقانون اساسی که حیات هر ایرانی را به مخاطره می اندازد، اساساً حمایت از خشونت، همدستی با خشونت ودفاع وتولید وباز تولید خشونت است.
 
البته تبار شناسی اصلاح طلبان توجه آدمی را به این نکته مهم جلب می کند؛ که چون از ابتدا بانی وحامی اصول خشونت زا درقانون اساسی بوده اند وتکیه برآن قوانین مخالفین را از سر راه برداشته اند.  همچنین با توسل به همین قوانین راه را برای باز سازی استبداد قبل از انقلاب هموار کرده اند، بدین خاطر خود رابخشی از آن میدانند. باز روشن است که جریانهایی که  می خواهند زیر سایه قوانین مولد ومروج خشونت، خشونت زدائی بکنند. یا خود را فریب میدهند ویا از خشونت زدائی بعنوان پوشش در دفاع از وضعیت موجود بهره میبرند. چرا؟ چون بابا اصول و قوانین خشونت طلب نمیشود خشونت زدائی کرد. این درخود تناقض ذاتی دارد. هم از این روست که جریان اصلاح طلبی بیست سال کمک کرده اند که خشونت درسراسرایران نفوذ کند.  
باید گفت این نوع از اصلاح طلبی عین خشونت طلبی است. چون قدرتمدار مردم را درتبعیت از قدرت ناچیز میکند. مشکلی که اصلاح طلبان برای جامعه ملی بوجود آورده اند، دردرون قدرت عمل کردن است. هرگاه شما در درون قدرت وارد عمل میشوید. بدین معنی است، که در بیرون جامعه ملی وبه زیان آن عمل میکنید. برای اصلاح اجتماعی ودیگر ارکان جامعه باید به جامعه رجوع کرد. در درون وهمراه با خواسته های جامعه ملی وارد عمل شد. از این روست که در برخی از جوامع هرگاه اصلاح طلبی به قدرت رجوع میکند ودر نهایت مردم می بینند که به نتیجه نمی رسند. جامعه به زبانی روی می آورد و نسبت به مسببین با زبان جنبش برخورد میکند. تا مانع اصلی را کناربزند. چرا که جامعه به این نتیجه می رسد که اصلاح طلبان جز فریب و وعده های تحقیرآمیز چیزی دیگر به جامعه عرضه نکرده اند. در نتیجه از طریق اصلاح طلبی حکومتی نمی شود به جایی رسید. چون روش، برنامه و عمل آنها با ساختار خشن حاکم سازگاری دارد. زبان جنبش برای آزدی زبان ایرانیان در یکصد  و بیست سال گذشته بوده است. با یک نگاه پژوهشگر متوجه میشود که در تاریخ معاصر جامعه برای رهایی از خشونت های ویرانگر دولتی همه راه ها را تجربه کرده است. انقلاب به معنی تحول ساختاری آخرین راه برای رها شدن از خشونت ها است. معمولا انقلاب در ایران با زبان صلح می آید. جنبش ها و انقلاب های ایران در صد و بیست سال گذشته تاکنون گویای این بیان بوده و هستند. 
 
هر زمان جامعه  که به معظلات وخشونت های مخرب  گرفتار شده است، انقلاب رهایی است.
 
رهایی ازخشونت های بیشماری که ۲۷ مورد از آنها بصورت کلی در این مطلب شماره شدند. جامعه درنهایت به جنبش در می آید و تحول ساختاری آخرین راهی است؛ که جامعه میخواهد ازمجموعه ای از خشونتها خود را خلاص کند. خشونت هایی که پیکره جامعه را احاطه وزندگی انسانها را تحت تاثیر قرار داده است. ناگفته پیداست که فرآیند انقلاب را حکومتها هستند که رقم میزنند. چون حکومت راه تخریب در پیش میگیرد، هیچ گوش شنوایی برای پایان دادن به تخریبهای روزانه هم وجود ندارد.دراینصورت فضای جامعهدرابعاد مختلف هرروزمخربتر میشود. جامعه به جایی میرسد که وجود خشونت را همچون دمل چرکینی تشخیص میدهد که اگر عمل نشود  همه چیز ازدست می رود. از این روست که هر حکومتی به فراخور زمان زمینه تحول اساسی را در جامعه علیه خود فراهم می آورد. همانطور که  فرآیند انقلاب را، شاه واطرافیانش رقم زدند.
 
پس انقلاب نه خشونت زا که خشونت زداست. نه برای خشونت، که برای خشونت زدایی بوقوع می پیوندد. نه برای ویرانگری که برای جلوگیری از ویرانگری واقع میشود. مردم با این ابزار میخواهند خشونتهایی که درساختار دولت، درنهادهای حکومتی، در گروههای مرجع قدرت، دراخلاق اجتماعی و دربافت جامعه نفوذ کرده است را از خود دور کنند. 
 
اما ایران ما نیاز به انقلاب ندارد. چرا؟؟ چون که انقلاب را در جامعه  به انجام رسانده است. مهم این است؛ که موانعی که راه انقلاب را برای رسیدن به مردم سالاری برمبنای حقوق انسان ودیگر پدیده ها مسدود کرده اند، برداشته شوند.آن موانع چه هستند؟ ابتدائی ترین آنها بخشهایی ازساختار دولت که انتخابی نیستند و بنیادهایی  که نه انتخابی ونه با حقوق انسان این همان هستند وموادی از قانون که با مردم سالاری تباین دارند و...
 
اما دوستانی که در بدنه جریان اصلاح طلبی فعال هستند باید به این نکته واقف باشند که این عمل بارها کردن حوزه قدرت وآمدن به میان مردم است؛ که میسر میگردد. دردرون قدرت، همراهی با قدرت مستقر به محدود کردن میدان عمل وناکامی جامعه می انجامد. باید به حقوق انسان وجامعه بازگشت وبه آنها تکیه کرد. برای مثال: 
 
حق حیات، حق انتخاب درهمه زمینه های اجتماعی واعتقادی، حق اختلاف، حق آزادی در همه وجوه آن، حق به صلح در همه شئون اجتماعی، حق برابری وعدالت اجتماعی، حق شرکت همگانی رهبری درتصمیم های خرد وکلان بخشهایی از حقوق انسان هستند. دوستان عزیز باید توجه کنند که انسان نمیتواند در درون قدرت به این حقوق عمل کند درنتیجه نادیده گرفته میشود. حال هر جریانی که این حقوق رانادیده بگیرد، رویکرد به مردم ندارد؛ بلکه روی به سوی اقتدارگرایی نهاده است. ازاینرو دردرون قدرت عمل کردن که اصلاح طلبان روش کرده اند، حق نیست؛ ناحق وعمل به ناحق است. برای بازگشت به حقوق انسان وجامعه  توسل به قدرت معنی ندارد هر ایرانی می تواند فارغ از هر قدرتی عمل  به حق را انجام بدهد. چراکه عمل به حق در مسئولیت هرانسان است. باید یادآور شد که عمل به حقوق چیزهای ذهنی نیستند که دوراز دسترس باشند، که برخی ازدوستان میگویند دست نیافتنی هستند.
 
برای روشن شدن موضوع  بعنوان مثال صلح یک حق است، هرکسی حق دارد؛ درهمه زمینه ها زیست صلح آمیز داشته باشد. همچنین با زبان صلح با همه مردم ارتباط برقرار کند. بگونه ای که آن را با خانواده و دوستان  وهمکاران به عمل درآورد. همچنین آزادی  یک حق است، آزادیِ عمل در رابطه هایی که انسان روزانه برقرار می کند به عمل درآوردنی است. از جمله درتصمیم های خرد وکلان هم شدنی است در انتخابهای  متوالی امری روزانه ا است. از دیگر حقوق باور، بیان باور، انس ودوستی که انسانها می توانند در امور روزانه خود آنها را جاری کنند. این است که حقوق وعمل به حقوق اموری واقعی هستند. آیا شایسته نیست که به این مهمترین عناصر زندگی ساز اهمیت داده شود ودر ارکان زیست خانواده، دوستان، همکاران وجامعه جاری گردند؟ آیا نمیشود حق استقلال دراندیشه وعمل را برای خود ودیگری لحاظ کنیم؟ این حق ایرانیان نیست که  همه ارکان جامعه انتخابی ،ازجمله سه قوه را منوط به انتخاب مستقیم مردم بدانند؟  آیا زمان آن نرسیده است که ایرانیان به ارکان و بنیادهای غیر انتخابی "نه"بگویند.  این حق انسان است که بدون دخالت هر قدرتی خود کند. نه اینکه دیگری برای او تصمیم بگیرد. بعد او روی تصمیمِ تصمیم گیرنده مهر تأیید بگذارد! این تحقیر انسان، و از شأن انسانی بدوراست .
 
اگر کمی دقت شود انقلاب ایران برای همین به وقوع پیوست که بخش مؤثر نظام قبلی انتخابی نبود. آن بخش هم که انتخابی بود. بشدت تحت تأثیر مستقیم بخش غیر انتخابی "سلطنت= شاه" قرار داشت. با وجود آن حکومت انواعی از تبعیض و نا هنجاری و فقر و ناتوان پنداری درجامعه بروز کرده بود. زیرسایه درخت سلطنت کثیری ازحیوانات موزی رشد کرده ودر حال تکثیر بودند.که هر روز جامعه را آلوده میکردند. 
 
آیا انسان نباید از خود بپرسد امروز نیزدر حکومت بخشهایی انتخابی نیستند،  این بخشها تمام ارکان قدرت را دردست گرفته اند، آیا نباید به خود نهیب بزند  که من  چرا باید ازآنها تبعیت کنم؟ آیا در آنها حقی نهفته است؟ یا نا حقی را به  من وجامعه تحمیل کرده اند؟ چون بخشهای غیر انتخابی در نفس خود نافی حقوق انسان هستند. حق انتخاب انسان یکی از آنهاست، که مرتب نفی میشود. در حالی که اگر حق انتخاب بدون فشارقدرت از حقوقِ انسان است که هست، منِ انسان باید ازآن برخوردارباشم. اما امروز از آن محروم هستم.  دراین میان با فشارهای گوناگون اصلاح طلب حکومتی که تسلیم طلبی است؛مستمر واردارمیشوم که ازارکان غیر انتخابی تبعیت کنم. در صورتی که من با تبعیت از آن بخش هر روز وضعیت را علیه خود وجامعه مستحکمتر می کنم. آیا نباید ازآن سر باز زد؟ این راهی است که پیش روی ایرانیان است.
 
این را باید دانست معمولا "نه" گفتن به ناحق خود حقی است، که انسان دارد. ولی گاهی از آن غافل میشود. اما باید هر لحظه به یاد  بیاورد که  انسان مجموعه ای از حق واستعداد است. حال اگر به آنها عمل نکند تبدیل به ابزار دیگران میشود. با غفلت از حقوق در نهایت از انسانیت خویش تهی می گردد. بدنه اصلاحطلبان اگر روی به سوی مردم بیاورد. در بیرون قدرت ودرون جامعه ملی همراه مردم خواسته های مردم را که حقوق انسان، حقوق شهروندی وحقوق ملی هستند، دنبال کند. باید گفت راه به سوی آینده ای روشن گشوده است. این رویکرد به مردم برخلاف اندیشه وعمل سران اصلاح طلب حکومتی است؛ که تلاش  خود را معطوف به همکاری با حاکمیت میکنند.  باروشی که اصلاح طلبان درپیش گرفته اند، اصلاح طلبی به مثابه بازوی اقتدارگرایی عمل میکند. زیر عنوان اصلاح طلبی ، پافشاری وتاکید بر تسلیم طلبی روش رها شدن از خشونت نیست، تسلیم شدن به آن است. استراتژی وعمل حکومتهای استبدادی  خشونت وحفظ خشونت است. بازی در زمین آنها، همراهی با آنها وحفظ ساختاری که  بوجود آورده اند، یاری رساندن به آنها است.
 
منبع: اخبار روز