سندِ صوتی انتخاب خامنه ای به رهبری و مضحکۀ تاریخ!، از تقی روزبه

roozbeh tagh ۱- اهمیت این سند عمدتاً نه به دلیل آنکه دارای محتوای تازه ای است، بلکه به دلیل انتشار آن در شرایط حساس و بحران های بزرگ و همزمانی است که جامعه ایران و جمهوری اسلامی در حال حاضر با آن ها مواجه هست. یعنی شکاف بین حاکمیت و مردم و خشم و نارضایتی گسترده عمومی به اضافه فشارهای جهانی و بحران های اجتماعی و اقتصادی و تنش های درونی بافتار قدرت و بخصوص بحران جانشینی خامنه ای. اینکه در چنین بزنگاهی انتشار یافته است، نمی تواند تصادفی و خالی از غرض و اهداف افشاکنندگان باشد.
 
٢- البته پنهان کردن انتخاب موقت رهبرتازه از مردم تا فاصله زمانی برگزاری رفراندوم اصلاح قانون اساسی، و هم چنین عروج سریع خامنه ای به مقام فقاهت و مرجعیت و رهبری پس از مدت کوتاهی از انتخاب شدن علیرغم جوی که نسبت به توان فقاهتی او بر خبرگان حاکم بود، در جای خود قابل توجه و افشاگرند، و ممکن است ذهنیت جامعه را نسبت به بند و بست های گزینش رهبری بعدی حساس بکند.
 
 ۳- اما سوای آن ها در اصل نحوه انتقال قدرت در آن شرایط بحرانی تفاسیر و اظهاراتی غیردقیق و بعضاً نادرست از برخی وقایع و سخنان او ارائه می شود و بعضا گزینش وی را به توطئه این یا آن فرد تقلیل می دهند و نه به کلیت نظام  و الزامات و ناگزیری هایی که نظام و ساختار قدرت با آن مواجه بود. 
 
وقتی خامنه ای ظاهراً حیلی کوتاه از کراهت و عدم تمایل خود به نشستن در جایگاهی که خمینی در آن قرارداشت سخن به میان می آورد و می گوید جامعه باید خون گریه کند.... فی الواقع از عدم باور خود نسبت به صلاحیت خویش صحبت نمی کند، بلکه دارد با زبان و ادبیات مألوفی که در میان آخوندها و به ویژه بزرگان روحانیت رایج است، نسبت به مسئولیت بزرگی که قرار است به عهده او گذاشته شود، حرف می زند. بر طبق چنین ادبیاتی مثلاً مراجع عظمی در محاورات و یا پای فتواهای خویش از عنوان الاحقر– کوچکترین- استفاده می کنند، که گردی بر مقام شامخ اشان نمی نشاند. آن هم بهنگام تکیه زدن کوتوله ای بجای رهبر نظامی که مرجعیت و رهبریت را و بنیان گذاری نظام را یک جا با خود داشت. در واقع این نوع سخن گفتن و رفتار موجب افزایش جاذبه او می شد، نه دلیلی بر فقدان شایستگی. اگر دقت شود او در سخنان خود از عدم صلاحیت خویش سخن نمی گوید و اساساً روی مشکل فنی مکث می کند، و نه مشکل صلاحیت رهبری. او لازم نبود خون گریه کند و بجای آن می توانست مثلاً بگوید چرا فلان کس و بهمان کس را که از او صالح ترند، انتخاب نمی کنید. و ضمناً به شکل زیرکانه ای با وقوف به واقعیت وجود علما و فقهایی که حتی در برابر خمنیی هم می ایستادند، تا چه رسد به او، سعی می کند که با توجه به تنگنای بحران جانشینی، در همان دمِ حجله، تمکین دیگران به او در مقاوم رهبری را بطور ضمنی پیش شرط پذیرش خود عنوان کند. او حتی از آذری قمی که حتی در مقابل خمینی هم نظر مخالف می داد، اسم می آورد. وقتی از رهبری صوری سخن می گوید، معلوم است که می خواهد بگوید من کسی نیستم که به امر صوری تن بدهم؛ نه این که رهبریش صوری است، چون که برای خود صلاحیت قائل نیست. در اصل، همه توافق ها از قبل در پشت صحنه صورت گرفته بود و سخنان به اصطلاح متواضعانۀ او تغییری در آن ایجاد نمی کرد. موقتی بودن هم ناظر بر وضعیت فترت پیش آمدۀ ناشی از مرگ خمینی قبل از اصلاح قانون اساسی بود، و نه اینکه رأی به او مشروط به موقتی بودنش بود. همه می دانستند که قرار است در قانون اساسی جدید جایگاهی مناسب با قد و قامت او و امثال او گنجانده شود. اما سوای این مباحثات، آنچه در عمل نیروی محرکه پیش برد این سناریو را تشکیل می داد و هرگونه مقاومت درونی را درهم می شکست، همانا هنر به پرواز در آوردن روح خمینی در اجلاس بود، و بهره گرفتن از اتوریتۀ وی برای گذر از گسست های بحران جانشینی. یعنی همان چند جمله کارساز رفسنجانی به روایت از خمینی بود که گویا رهبری خامنه ای را مورد تأیید قرار می داد.
 
۴- اما نکته اصلی همان توافق هسته اصلی و کوچکی از کارگزاران دست اول نظام به پشتوانه خمنینی و پسرش از این سناریو برای انتقال قدرت بود. انتقال قدرت همیشه در نظام های رهبر محور با دشواری مواجه بوده و در آن زمان مهم ترین خطر پیشاروی تثبیت نظام تلقی می شد. بر طبق آن سناریوی تنظیم شده، انتقال قدرت، هم در قانون اساسی در تناسب با دورۀ پسا خمینی، از قید مرجعیت بالفعل رها می شد که نیازمند فتوای خمینی بود که صادر شده بود؛ و هم با گزینش رهبر بعدی، ولو آنکه به لحاظ صوری با پسوند موقت همراه بود، نظام در ایام فترت انتقال قدرت از خطر فروپاشی در امان باشد. با این همه چنانکه اشاره شد، علیرغم حذف مرجعیت، اما خامنه ای با بهره گیری از «کود قدرت» به سرعت قد کشید و شد آیت العظمی و دارای رساله و مقلد و صاحب فتوا.    
 
۵- کارگردان اصلی هم رفسنجانی شاگرد و یار نظر کردۀ خمینی بود. او فکرمی کرد که ایران اسلامی در دورۀ پسا خمینی و جنگ، نیاز به ساختن دارد و او امیر کبیر نظام است (گو اینکه یکی از بادمجان دورقاب چین ها از این هم فراتر رفته و مدعی شده است که امیرکبیر در برابر رفسنجانی چیزی برای گفتن نداشت!). بهرحال به زعم او، رهبری در این دوره، نقش نه چندان مهم و کمابیش صوری، خواهد داشت. بهمین دلیل با رضایت خاطر به کارگردانی این سناریو پرداخت و چنان از این تقسیم کار آسوده خاطر بود که حتی از تمرکز قدرت حقوقیِ مندرج در قانون اساسی در دستان ولی فقیه هم نگران نبود. او– رفسنجانی- در ساختار هنوز کاملاً نهادی نشدۀ سیستم، از نفوذ و قدرت حقیقی برخوردار بود که البته بیشتر از آنکه از توانایی و نفوذ واقعی، و یا پایگاه اجتماعی سازمان یافته و نهادی شده اش، نشأت گرفته باشد، مکتسب از نزدیکی و حمایت خمینی بود که اکنون دیگر وجود نداشت. در این میان او یک نکتۀ کلیدی را نادیده گرفت و لاجرم دچار یک اشتباه مهلک استراتژیک شد. کسی که قدرتش بیشتر مکتسب و عاریتی بود، تا واقعی، وقتی در مقام ساختن و مسئولیت، آنهم در آن شرایط پسا جنگی و اقتصاد ویران شده قرار می گیرد، و با سیاست تعدیل ساختاری که او دنبال می کرد، به ناگزیر هم مردم، و زحمتکشانِ ناراضی را در برابر خود می یافت؛ و لاجرم مستقیماً دم چک آن ها قرار می گرفت، که گرفت. و پی آمد این مسأله در آن زمان، بویژه چون او در انظار عمومی مظهر قدرت واقعی تلقی می شد، دو چندان بود. و هم آنکه با سیاست هایی که بعنوان مدیر اجرایی، اعم از داخلی و یا بین المللی و تنش زدایی و جلب سرمایه ...، در پیش گرفت، ناخرسندی بورژوازی سنتی ممتازه و روحانیت معطوف به قدرت، و نیز نارضایتی جناح به اصطلاح خط امام و یا شبه فاشیستی نظام، و نهادهای نظامی موازی نزدیک به آنها، و کلاً طرفداران اسلام ناب محمدی را به مخالفت با خود و سیاست هایش بر می انگیخت؛ و با میدان داری بیت رهبری، در برابر خود قرار می داد. رفته رفته پایگاه اقتدار او فرسوده می شد، بی آن که بتواند یک ائتلاف قوی و مؤثری را در برابر آنها تشکیل بدهد. به این ترتیب به موازات تضعیف موقعیت رفسنجانی، موقعیت خامنه ای تقویت می شد و قدرت حقیقی و حقوقی در یک جا متمرکز می شد. این روند، بویژه در دورۀ دوم ریاست جمهوری رفسنجانی شتاب گرفت. پویش ذاتی میل به تمرکز قدرت در یک نظامِ ذاتاً واپسگرا و استبدادی، بعنوان ابزار بقاء، آنهم در بستر سیر رویدادهای طوفانی و چالش های بزرگ، کفۀ موازنه را به شکل قاطعی به سود نهاد رهبری و صوری کردن هرچه بیشتراقتدار و اختیارات بخش انتخابی نظام، تغییر داد. اکنون قدرت حقیقی و قانونی با هم منطبق شده و نهادی می شدند، و متقابلاً با نهادی شدنِ هر قدرتِ موازیِ خود، سخت مقابله می کردند. رفسنجانی غافل از آن بود، کسی که در نوک هرم ساختار قدرت می نشیند، ولو دوست نزدیک و ۵۰ ساله اش باشد، قبل از هر چیز گوش به فرمان وظایفی است که ساختار قدرت و پویش ذاتی آن، به او دیکته می کند. رفسنجانی هم البته در عمل به این گرایش ذاتی نظام که شرط بقاء آن بود، صرف نظر از برخی نق زنی ها، نهایتاً تمکین می کرد. چرا که او جدا از نظام نبود و بقول شاعر، رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می برد آنجا که خاطرخواه اوست... . او هرجا که نظام می رفت، با آن می رفت، ولو آنکه در قعر جهنم باشد. تقارن سالمرگ مبهم و مشکوک او، با انتشارِ این سند، به قدر کافی عبرت انگیز است.
 
حق است که بر مزار او بنویسند این سخن را :
 
کسی که در آفریدن هیولای ولایت مطلقه، بیشترین نقش را داشت، اما حتی خود نیز نتوانست امان نامه ای از مخلوق دیروز و خالق امروزش– از فرانکشتاینی که برافراشت- دریافت کند.
 
بسیاری صریحاً، و خانواده اش تلویحاً این روایت را نقل می کنند که نه فقط او را که دوست داشت، یعنی فقط دوست داشت، نقش امیرکبیر نظام اسلامی را بازی کند، در استخری که عموماً در آن شنا می کرد، با «مرگ مشکوکی»، زودتر از «عشق رهبر» راهی دیار دیگری کردند، بلکه وصیت نامه اش را نیز بلافاصله ربودند و خانواده اش را زندانی، یا ممنوع سفر، کردند. 
 
آری! جمهوری اسلامی، تاریخ و «امیرکبیر» و «حمام فین کاشان» خود را دارد، ولو آنکه گفته اند تاریخ در تکرار خود، جز مضحکه نخواهد بود.... یک مضحکۀ واقعی!
 
۲۰۱۸/۰۱/۱۰، 
تقی روزبه