امید کشوری: نخبه گرایی به اجمال و رابطه آن با مردم

 elitesدو دستگاه فکری درسیر تحول تاریخ بشرهمواره همراه  انسان وجامعه بوده اند و نقش  اساسی داشته اند، وهنوزهم دارند.

یکی جهان بینی توحیدی است که هستی را حقوقمند می بیند.

این دستگاه اندیشگی برای پدیده های هستی  واز جمله انسان حقوق قائل است. ادیان توحیدی منادی  ومعرف چنین نگاهی  بوده اند. البته  امروز به موازنه عدمی  شناخته می شود. دردستگاه فکری موازنه عدمی انسان بحق تعریف می شود. صاحب انواعی از حق واستعداد است، از جمله دارای قوه تشخیص است. همچنین قوۀ رهبری ومالکیت تصمیم فرد را حقی از حقوق و درونی انسان ونازدودنی می داند. این حق را واقعیتی  می بیند که انسان هرلحظه آن را تجربه می کند. بدین لحاظ در طول  تاریخ  این  حقیقت را که"هر کس خود خویشتن رارهبری می کند"  مستمر گوشزد کرده ومیکند.  رویکرد این مطلب  همچنانکه از  عنوان آن  پیداست بیشتر متوجه رابطه نخبه گرایی با مردم است:

 دیگری نخبه گرائی است.

در منظومه فکری نخبه گرایان  عامه مردم  دارای قوه مفکره وبه تبع آن  دارای قوه تشخیص نیستند.

دراین جهانبینی مردم فاقد توانایی های لازم برای اداره امور جمع وجامعه هستند.از طرفی، چون جامعه بدون اداره و اداره کننده، ممکن نیست.واز نظر نخبه گرایان ،مردم که صغیر وعاجز ازساختن حال و آینده خود هستند بناچارپای شخصیتها و گروههایی که بقول آنها دارای استعداد، دانا وتوانا به امور جاری مردم هستند بمیان می آید.

از منظر نخبه گراها این آدمها کسانی نیستند مگر نخبه ها با شکل وشمایل خاص زمان خویش .

  نخبه گراها چون بر این باور هستند که نخبه های جامعه خوب وبد عامه مردم را بهتر از خودِ آنان تشخیص می دهند. آنان بمثابه سر، که  فرمانروای تن است ومردم بمثابه دست وپا که مجری ودر خدمت سرهستندعمل میکنند . 

پس باید تصمیم گیری های خرد وکلان جامعه را به نخبه هایی که در قالب  گروه، حزب، سازمان ،بنیادهای دینی و غیر دینی فعال هستند واگذارکرد.

از خاصه های چنین گروههایی این است که خود را برتر بلکه مطلق می پندارند. آنها دانش خود را در زمینه های مختلف سرآمد می دانند، در نتیجه رهبری  خویش در همه امور را  امری بدیهی تصور می کنند. بدین لحاظ ازمردم  تابعیت محض و بدون چون چرا می خواهند.آنها خود را فعال مایشاء ومردم را فعل پذیر می خواهند. اصطلاح توده های عوام که بسیاری از مردم عادی هم نا آگانه بکارمی برندبرایند این شیوه زیست و از این تفکر ناشی می شود.

به زعم این نگاه توده های عوام همچنانکه که از اسم با مسمایشان پیداست ناآگاه هستند خوب را از بد تشخیص نمی دهند. چون کاری از دستشان برنمی آید وحتی ناتوان از حل مشکلات خویش هستند، باید سرنوشت خویش را به  مردان وزنان خاص وخواص که نخبه ها وکار بلدهای جامعه هستندبسپارند!! به زبان امروز،مؤدبانه می گویند به مردم خیلی هم نیازنیست اصلا جلوی دست وپا نباشند بهتراست. دربهترین حالت هر وقت لازم بود مردم بیایند نخبه ها را "که حلال مشکلات این وآن دنیای مردم هستند" تأئید کنند، مثلا در روزهایی خاص بروند در مکانی خاص آنها را تأئید کرده وبعد هم به  دنبال کارهای روزمرۀ خود بروند .حال اگر هم کاری به آنها واگذار شد که باید انجام بدهند.شایسته است  مجری امور باشند لازم نیست فکر کنند.چون فکر کردن مال آنها نیست.

چراکه : در« تعریف انسان» ،انسان را در عمل موجودی مکلف به تکلیف میدانند. موجودی بدهکار که ازبدو تولد تاهنگام مرگ موظف به انجام تکالیفی است که نخبه گرایان در زمینه های مختلف به او محول می کنند. معمولا در جامعه هایی که نخبه گرایی تک محوری حاکم است  انسان در همه وجوه زیست فردی واجتماعی  بشدت تحت کنترل است.

دنیای امروز مشحون از این فشارها ی ویرانساز بر روان وجسم وجان انسان وجامعه است. ناگفته عیان است که ویرانگری میراث هزاران ساله تبعیض انسانِ قدرتمدارعلیه انسان حقوقمند بوده  است.

افلاطون و ارسطوبانیان اولیه این دستگاه فکری به انسان هستند.

حال برمبنای این باور، نخبه گرایان استدلال می کنند که :

هر چیزی باید در جای خود قرار بگیرد، این  تعریفی  است که افلاطون از عدالت می کند : اگرکارگر کار وبرده بردگی وآقا آقایی  کند این عدالت است!! از نظر افلاطون عبور ازاین قانون هم به ویرانی می انجامد وهم جنایت است؛ ستون پایه این تفکر برمبنای نابرابر بنیان گذاشته شده است.  در مفاهیم کلی به این نتیجه می رسد که برابری برابرها ،ونا برابری نا برابر ها می شود عدالت!!

در این تقسیم بندی مردم درسطوح تحتانی وسنگ زیرین آسیاب قدرت قرارمی گیرند.

بقول نخبه پروران؛ نخبه گرایان ونخبه پرستان، عوام !!! جایگاهشان مشخص است.در افسل السافلین اقتصادی ودر دوزخ اجتماعی ودربیابان لم یزرع فرهنگی قرار دارند .

»این زبان ،زبان ارسطوست همانطور که میگوید: عوام برای فرمانبری وبردگی و امربری بدنیا آمده اند و خواص ونخبه ها برای سروری ،فرماندهی و آقایی .هر دو گروه باید برای کارهای خویش آموزش داده شوند.

ارسطو ریزِ مرز ومرزبندی خواص ونخبگان با عوام را که برای خدمتگذاری خواص پا به عرصه وجود گذاشته ومی گذارند را دقیقاً مشخص کرده است.        

تعریف و نگاه ارسطو  از انسان وطبقات وزنان وبیگانگان در طول تاریخ به رنگ های گونا گون  دینی،مذهبی ، مرامی، فلسفی وسیاسی در آمده است. این نظریه هزار سال اروپا را در سیاهی فرو برد و ارکان دو دین بزرگ یهود و مسیحیت را فرا گرفت وتوسط امویان وعباسیان به شرق کشیده شد ودر اسلام روایی نفوذگسترده پیدا کرد. جهانبینی ارسطو  ونگاه او به جامعه وانسان این دین را از طریق روایت به محاق برد.بگونه ای  متن دین در انبوه روایات گم شد.در این میان متن فرع وروایات عملا اصل گشتند.ترجمه وتفسیر متن با نگاه روایات منبعث ازتفکر افلاطونی ارسطویی صورت گرفت وفرا گیر شد .مرید و مراد پروری،  تکلیفمداری،همچنین ناجی گری را درسنت وبافت جوامع در سراسر دنیا رواج داد. ستون پایه های  تفکر ارسطوابزار دست قدرتمندان شد تا حکام  تسلط خود بر مردم  را  توجیه کنند .در هر دوره نظام تبعیض را به شکل آن هنگامه در آورده  است

نخبه گرایی در قالب های  زمان ومرام خود را باز سازی میکند

 اگر دیروز در رنگ  پادشاهی ها وسلطانیسم  ودین توجیگر سلطه بوده است .امروز زیر عنوان ایسمهای گوناگون سلطه  همه جانبه خود را بر جوامع گسترده تر کرده است.اگرچه  حکومتهایی  با نام دین  نظریه ارسطورا برجامعه ها( مثل ایران وعربستان ) تحمیل می کنند.  

نخبه گرایان در همه دوره های قبل  اعمال خود را سرراست توجیه می کردند، ولی امروزپیچیده عمل میشود. مکانیسم سلطه چنان پیچیده عمل می کند که انسان خود نمی داند اسیر دست کیست.

نخبه گرایی با اسارت و برده کردن انسان رابطه  ناگسستنی دارد

امروز انسان از هرزمان اسیرتراست. همچنین بردگی در انواع آن در دنیا  رواج بیشتردارد و ابعاد گسترده تری پیدا کرده است.در دنیای کنونی فرماندهان و آنهایی که آقایی می کنند مسلط تراز هر زمان، وبسیاری از بردگانِ زیر سلطه با رضایت بیشتری فعلگی می کنند چرا که نمی دانند به بردگی گرفته شده اند!! آیا کسی که نیروی کار خود را پیش فروش می کند خود را به بردگی نظامی که نیروی کار او را ارزان برای سالها می خرد نفروخته است؟ آیا بسیاری از مردم کشورهای سراسر دنیا از صبح تاشب دوندگی نمی کنند، بلکه نیروی خود را تحت عنوان وام وقرضه پیش فروش کنند؟ واقعیت این است که آنها خود را گروگان نظامهایی کرده ومیکنند که برهمه ارکان زندگیشان سایه افکنده است .

این یک بعد ازابعاد گسترده بردگی است، شوربختانه  ابعاد بردگی در این عصر چنان گسترده است وشوربختانه تر اینکه اکثریت عظیمی با جان ودل به این بردگی پایبندهستند واز آن ابراز رضایت می کنند.

شئ وارگی انسان یکی از ابعاد این بردگی وحشتناک آنها نیست؟ مقهور وتسلیم طلبی را انسان روش کرده است و نسبت به تبلیغات کهکشانی که انسان را در مصرف خلاصه ونا چیز کرده است سر تعظیم فرود آورده است .از یک سو با سیاستهای نو ارسطوئی ونوافلاطونی  فقروخشم وقهر سراسر زندگی انسان امروزی را فرا گفته است.

چراکه انسان به منافع تعریف می شود ودر منفعت  خود را نا چیز کرده است.انسان گرگ خویش ودیگری گشته است.برای تصرف منافع درگیرنبرد با انسانیت خویش وتا بدانجا که زور دارد در حال دریدن دیگران است. به جنگهای پایان ناپذیربنگرید؛ دیروز جنگ زمین وتصرف زمین، جنگ مستعمره کردن دیگر ممالک؛ جنگ شکر و قهوه  وطلا ونفت بود. امروزجنگ برای به بردگی گرفتن همه هستی انسان است. جنگ برای سود بیشترحاصل ازمخدرات و فروش کارانسان از یک طرف واز دیگرسو تصرف امکانات اقتصادی واستراتژی وسلطه بر همه ارکان جامعه ها بنفع برده داری مدرن بشدت ادامه دارد.

مکانیسم  سلطه همین است نا چیزشدن انسان درتصرف ثروت وقدرت وتداوم سلطۀ نظام های برده سازکه بر اثر آن صدها میلیون بلکه میلیاردها انسان  به گرفتاریهای  لاعلاج بردگی فکر واجتماعی واقتصادی  دچار شده اند. سیاست بر مبنای نخبه گرایی اعم از دینی وغیر وضد دینی  چیزی غیر از این نیست.

همانطور که در ابتدای مطلب اشاره شد، در مقابل   اندیشه ارسطووافلاطون که بر تبعیض استوار هستند وعمل به آنها تاریخ را پر از خشونت کرده اند .

اندیشه حقوقمند بودن هستی  مطرح است. در این سامانه  انسان که جای خود دارد همه هستی حقوقمند است. یعنی همه پدیده های هستی داری حق هایی هستند که شایسته است انسان  آنها را در حیات فردی و اجتماعی لحاظ کند. انسان یکی از بی نهایت این پدیده هاست : موجودی است دارای انواعی از حق، استعداد وتوانایی برای شناخت حق وپرورش ورشد استعداد وعمل به ایندو.

 این دستگاه اندیشگی ریشه همه انسان ها را یکی می داند  وانسان را موجودی دارای حق واستعداد وسر شار از نیرو وتوان در فضای بی نهایت  می بیند .

مبنای این اندیشه  موازنه منفی«عدمی » است. موازنه عدمی به معنی نفی هر گونه زورمداری "اعم اززورگویی یا زور پذیری" است. با زور و زورمداری در هر لباس وتحت هر مذهب، مرام ویا مسلکی در مبارزه دائمی است.همچنین شناخت حق وعمل به حقوق را  به عموم انسانها پیشنهاد می کند.چرا که عمل به حق را روشی برای  زیستن در صلح وآزادی  انسان می داند.از این رو هرگاه  انسان موازنه عدمی را روش خویش گرداند،  میتواند راهی به بیرون از بن بست کنونی که انسان درآن گرفتار شده است بیابد.

راهی که بشرازشر توهمات ارسطوگرایی  و ارسطوزدگی خلاصی  پیدا  کند.