ایرانیان وضعف حافظه تاریخی، انقلاب ۱۳۵۷ وپرسشهای بی پاسخ- امید احمدی

 Enghelab 57-jpg

قسمت اول:

منتقدین ایرانیان را به ضعف حافظه تاریخی متهم میکنند.

منتقدین براین نظرهستند که کثیری ازمردم ایران بدون توجه به تجربه های گذشته عمل میکنند.

به همین دلیل هرگاه دست به تحولی میزنند از تجربه گذشته بهره نمی جویند. بگونه ای که دوست ودشمن را از یکدیگربازنمی شناسند! بالغ بر یک قرن است تحولات اجتماعی را از نو شروع میکنند و مستمرشکست میخورند.

برخی نیزبراین باورند که هرگاه ایرانیان خصوصاً تحصیلکرده های ایران با معضلی روبرو میشوند به شاخ وبرگ میپردازند، به ستون پایه های مشکل توجه نمیکنند.

این گروه از ایرانیان اصلاً ریشه یاب نیستند.

ازاین روجریانهای اجتماعی که رویکرد مردمی دارند به موقع مورد شناسایی قرارنمیگیرند.

عدم توانایی در شناخت پدیدهای اجتماعی، همچنین ناتوانی درتبار شناسی بازیگران فعال ومدعی حکومت نوظهوراثرات مخربی بر جامعه ایران گذاشته است. اگربا دید تاریخی موضوع بررسی شود، در تغییر سلطنت از قاجاربه پهلوی تعداد فعالانی که به مخالفت علنی با دیکتاتور نوظهور برخاستند به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید. آیا فقط این تعداد فعالان جامعه موقعیت خطرناک ایران رادرک وصدای پای دیکتاتوررا شنیدند؟

در آن پیچ خطرناک در میان مخالفان تغییرسلطنت، گروهی مماشات کردند. عده ای درلاک خود فرو رفتند. جمعی فرصت طلبانه بوی کباب به مشامشان رسید به همکاری با دیکتاتورمتمایل شدند. عدۀ از جمله سوسیالیستها (اسکندری واطرافیانش) با تحلیلهای توهم آمیزهمچنین گروهی ازروحانیان رضاخان را برای تصرف سلطنت همراهی کردند.

در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز این عدم درک زمان برکنشگران و فعالان سیاسی حاکم بود. کثیری ازفعالان شیوه ای نسبتاً مشابه با دیکتاتورقبلی(رضاشاه) درپیش گرفتند. بگونه ای که در کودتای 28 مرداد برخی سکوت، عده ای مماشات وگروهی همکاری کردند.

در کودتای سال1360که علیه انقلاب 57 بوقوع پیوست. عدم درک تاریخی از روند تحولات داخلی، منطقه ای، جهانی وخطری که ایران را تهدید میکرد بصورت روشنتر خود را نشان داد. درکودتای سال 60جریانهای غالب چپ(حزب توده،فدائیان اکثریت)با کودتاچیان ازدرهمکاری درآمدند.همچنین بخشی

از کنشگرانی که گرایش ملی هم داشتند مانند دکتریزدی عضوارشد نهضت آزادی، دکترپیمان رهبر حزب امت و خانم اعظم طالقانی راه حمایت ازکودتاچیان را در پیش گرفتند. دراین میان عده ای دوپهلو برخورد کردند و یا راه سکوت را در پیش گرفتند. برخی از نمایندگان مخالف کودتا، آن روز سرنوشت ساز مماشات کردند ویا به مجلس نیامدند. برخی از گروههای خَلقی هم فرصت طلبانه سکوت کردند. گروهی از فعالان عرصه سیاسی، فعالیت کودتاچیان ومبارزات آزادی خواهان را نه مبارزات تاریخی آزادیخواهان با استبدادطلبان، که جنگ قدرت میپنداشتند. آنها میپنداشتند این جنگ قدرت میان دوگروه حاکمیت برسرقدرت است. براساس چنین پندارِغلط وتحلیل وارونه ای مردم را به انفعال دعوت کردند وخود منفعلانه نظاره گر وعملاً با جریان غالب همراه شدند. در میان آنها بودند گروههائی که تحلیل می کردند اگردوجریان کانونی قدرت بجان هم بیفتند ضعیف میشوند، موقعیت ما برای تصرف قدرت فراهم می شود!

اما ماشین کودتای ازعدم درک فعالان بهره جست وهمه را زیر چرخهای سهمگین خود له کرد.

آیا عدم درک کنشگران وفعالان ایرانی از موقعیت اجتماعی، منطقه ای وجهانی مورد نقد وبررسی قرار گرفته است؟

منتقدین براین نظرند که ایرانیان چون ریشه یاب نیستند وبه ساختارمعضلات چهارگانه توجه ندارند در نتیجه به آنها نمی پردازند.

اینکه فعالان سیاسی اجتماعی ایران به عوامل پیروزی های موقت وشکستهای مکرردر صد سال اخیر بطور عمیق وساختاری نپرداخته اند خود موضوع تحقیقی جداگانه است. اما درعین حال پرسشی اساسی است.

معمولا در جامعه هایی که انقلاب حادث میشود. جریانهای قدرتمدار داخلی ودولتهای خارجی برای مقابله با آن فعال میشوند. ازجمله : 1- حکومتگرانی که قدرت از دست داده اند 2-عنصربیگانه که منافع خود را درخطر می بیند.3- شخصیتها وگروههای قدرت طلب که زیر پوشش انقلاب درمقام تصرف قدرت هستند. دراین میان در بطن جامعه زورمحورانی که به ضد فرهنگ زورمداری معتاد شده اند، آلت دست قدرتمداران برای بازسازی استبداد میشوند. ایران یکی ازقربانیان جریان ضد فرهنگ زورمحوری است. نقطه ضعفی که هیچگاه موردکنکاش، بازشناسی و نقد قرار نگرفته است.

در مبارزات 180 ساله ایرانیان دو جریان دربرابرهم فعال بوده اند.

1- جنبش های ملی که برای آزادی وآبادانی کشورفعال بوده وهستند.2-جریان استبداد ووابستگی که قدرت را هدف قرارداده اند ومیدهد.

آیا این دوبطورعمیق بررسی وعناصرتأثیر گذارآنها مورد شناسائی قرارگرفته است؟

دوجریان استقلال آزادی وزورمدارازمکانیسم خاصی پیروی میکنند.

آیا مکانیسم قدرت و آزادی وستون پایه هایی که قدرت ویا آزادی برآنها استوارگردیده است موردتوجه قرار گرفته است؟ این دومکانیسم چقدر نزد ایرانیان شناخته شده اند؟

معمولا هرگاه ملتی به شناسایی عوامل مؤثرِ تحول وموانع تحول نپردازد با گذرزمان ستون پایه های موانع تنومندترمیشوند.

در این زمینه مثالها فراوانند اما بزرگترین معضلی که امروزایران با آن دست به گریبان است استبدادی است که ریشه آن ظاهراً به تاریخ 57 تا 60 برمیگردد. اگرچه معضل استبداد در ایران تاریخی طولانی دارد. اما چهاردوره درتاریخ معاصرایران هست که جامعه موارد مشابهی را تجربه کرده است.

نکته قابل توجه این است که هر دوره از تجربه دوره ماقبل خود بهره نجسته است. واقعیت این است که ایرانیان هربار برای رهایی ازاستبداد به جنبش برخاسته اند، بعد ازپیروزی با کودتا شکست خورده اند. ازجمله: 1- کودتای محمدعلی شاهی در همکاری با شیخ، بزرگ زمیندار و عنصر خارجی، بعد از پیروزی انقلاب مشروطه.

2- کودتای رضاشاهی درهمکاری شیخ وبزرگ زمیندار وعنصر خارجی بعد از پیروزی بر استبداد صغیر محمدعلی شاهی.

3- جریان کودتای محمد رضاشاهی باهمکاری شیخ وبزرگ مالکان وعنصر خارجی بعد از پیروزی ایران برامپراطوری انگلستان در جریان نهضت ملی شدن نفت.

و4- جریان کودتای سال 1360بعد از پیروزی انقلاب 57 توسط شیخ در همکاری با عنصر خارجی وعناصر وابسته به قدرت، بوقوع پیوست.

شکستهایی که نسل در نسل مردم را گرفتار استبدادهای خشن ترازاستبداد قبل کرده است موضوعی که نیازمند واکاوی دقیق است.

برای نمونه

هرگاه جریان چهارم یعنی انقلاب 57 و کودتای 1360مورد نقد وبررسی قراربگیرد. پرسشهایی مطرح می شود که پاسخ منطقی میطلبند :

آیا فعالان اجتماعی سیاسی ومردم عوامل وقوع انقلاب و جریان تحول سال های 57 تا 60 را مورد مطالعه قرار داده اند؟

براستی چه شد که ایرانیان از استبدادی رستند و طولی نکشید که در استبدادی مخوف تر درغلطیدند؟

آیا بازگشت به استبداد به روشی باز میگردد که بازیگران متکثر بعد از انقلاب در پیش گرفتند؟

اگر چنین است آن روش کدام وابزارهای آن کدامند؟

آیا نگاه بقدرت وتصرف قدرت ازویژگی های مشترک اکثر بازیگران 57 تا60نبود؟

معمولا انقلاب برای فرار از استبداد بوقوع می پیوندد.

اما آیا استبداد طلبان در بازسازی استبداد تنها عمل کردند یا عنصر خارجی هم نقش داشت؟

آیا درست است مردم در نیمه راه کوتاه آمدند وآنطورکه شایستۀ یک ملت حقوقمند است، تا آخر بطور جدی ایستادگی نکردند؟

تاریخ می گوید قدرت طلبان وعنصر خارجی و همچنین عدم ایستادگی مردم درمهار وانحراف عمیق انقلاب 57اثر گذاربوده اند.

کتابهای گروگانگیری ابوالحسن بنی صدر وروبرت پاری وگروگانگیری وجانشینان انقلاب.مهندس محمد جعفری به موضوع پرداخته اند.

در تحلیل تاریخ معاصر این نکته حائزاهمیت است که : همه بازیگران 57 تا 60 و مستبدین بعد از60 نیز ریشه در تاریخ و جامعه داشته ودارند.

اگر به تاریخ180ساله ایران توجه شود، دوخط سیاسی فرهنگی در برابر یکدیگر فعال بوده وهستند

یک خط استبداد ووابستگی است

این خط در اَشکال مختلف وحتی متضاد اما همگون در محتوا، بارها به پشتوانه قدرت خارجی قدرت را قبضه واستبداد برقرار کرده است.

ویک خط هم خط آزادی واستقلال است که با استبداد و وابستگی در مبارزه بوده وهست.

قابل توجه ایکه هردو نمادهای اندیشگی وعملی خود را داشته ودارند.

با نگاه به تاریخ معاصر تبارهر یک از جریانهای حاضر درسالهای 57 تا60مشخص می شود .

برای شفاف شدن موضوع شایسته است به برجسته ترین نمایندگان دو خط در57 تا60اشاره شود:

1- نمایندگان خط استبداد و وابستگی، حزب جمهوری اسلامی، که مملواز روحانیان وغیر روحانیانی بودکه خط سید ضیاء را نمایندگی میکردند. قدرت پرستانی که برای تصرف دولت از هیچ عمل و زدوبندی با عنصر خارجی دریغ نمیکردند.

2- نماینده خط استقلال وآزادی ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور وقت ایران است. او در اندیشه وعمل نشان داد که نماینده خط استقلال و آزادی ایران است. خطی که از امیر کبیر تا مصدق وتاکنون را در برمیگیرد. این جریان به خط مصدق معروف است. خطی که 180سال است برای آزادی وآبادانی ایران در مبارزه است. مصدق و مدرس دو نماد این جریان در مبارزه با استبداد داخلی واستعمارخارجی هستند. آنهاهمراه مردم موازنه عدمی را راهی برای برون رفت از استبداد وعقب ماندگی پیشنهاد واساس عمل خود قرار دادند.

درمسیر تحول جامعه، متفکرانِ خط استقلال وآزادی در مبارزۀ ساختاری وهمه جانبه با استبداد درابعاد اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی نظریه موازنه عدمی را تئوری پردازی کردند. آن را دستگاه اندیشگی یافتند که جهان امروز بدان محتاج است، نظریه ای هستی شناسانه که هستی را حقوقمند تعریف میکند. دراین دستگاه فکری فلسفی سیاسی، انسان دارای انواع استعداد، حق وتوانائی است. در این اندیشه انسان مالک تصمیم خویش است وقوه رهبری درونی اوست. بطوریکه درهر مقطعی خود خویشتن را رهبری میکند. موازنه عدمی بیانگر نفی هرگونه زور در همه وجوه زیست انسان است. با قرارگرفتن در چنین فضائی عقل از زندان قدرت آزاد میگردد و راه رشد انسانِ حقوقمند راهموارمیکند. حال هرگاه عقل از مالکیت زورآزادشود، انسان حقوق خویش رادر وجوه مختلف، از جمله در وجه تصمیم وانتخاب نوع تصمیم باز می یابد. برای اطلاع بیشتربه کتابهای موازنه ها،عقل آزاد،عدالت اجتماعی و رهبری در مردم سالاری از بنی صدر مراجعه شود  

انقلاب 57 که برآیند رهبری عموم مردم ایران بود با نگاه مصدقی پیروزشد. مردم نفی هرگونه زوردر رابطه ها را معیار قراردادند. درآن انقلاب ملتی میخواست سرنوشت خویش را رقم بزند. ازاین رو از رهبری ازبیرون رها شد، رهبری درونی خویش را فعال کرد. اینچنین بر دیکتاتورحاکم پیروز گشت.

اما چرا پیروزی براستبداد کوتاه بود؟ چرا وچگونه استبداد در قالبی دیگرخود را بازسازی کرد؟

بررسی تحول از آزادی به استبداد درایران 57تا60 موضوعی است که شایسته است هر ایرانی به آن بپردازد.باشناخت بیماری استبداد زدگی است که راه بسوی به آزادی باز میشود.

اما با پیروزی انقلاب 57 شاخه روحانی خط استبداد ووابستگی نقش فعال ومؤثررا در تخریب انقلاب بازی کرد. بگونه ای که گروهی از روحانیان ایران گیتی برای تصرف قدرت باعنصر خارجی وارد زد وبند شدند.

آیا در ایران جریان ایرانگیت مورد تحقیق قرارگرفته است؟

در این میان روحانیان مجری برنامه ای شدند که ایران را با گروگانگیری وارد چالشی کرد که به کودتای1360علیه انقلاب و مردم منتهی گشت.

این جریان با اهرمهای دادگاه انقلاب، بسیج، سپاه، کمیته های انقلاب و گروههای فشار به ناامنی در جامعه دامن زد. همزمان با ابزار گروگانگیری، جنگ، ادامه جنگ وبرقراری سانسورهمه جانبه در همکاری تنگاتنگ اما ظریف با عنصر خارجی بطورکامل بر ارکان قدرت مسلط شد.

جریانِ کهنه کار استبداد ووابستگی در تاریخ معاصربارها از ضعف حافظه ایرانیان استفاده کرده است. اینبارموفق شد با لباس دین انقلاب را به محاق ببرد ومردم را کناربزند. اولین پیامد کودتای 60 به قهقرا رفتن ایران، عقبگرد به ساختار اقتصادی امنیتی قبل از انقلاب، برقراری استبداد بسیارخشن تر، کشتار و ویرانی ایران بوده است که هر روز برحجم آنها افزوده میگردد.

با کودتای سال60، انقلابی که برای فراراز ستم واستبداد ورسیدن به عدالت اجتماعی، آزادی ورشد رخ داده بود. به یک باره ارکان آن درهم میشکند، آمال مردم فرو میریزد. آزادی از جامعه رخت می بندد. چهره استبداد با همه خشونت خود را نشان میدهد. جنگ که رئیس جمهور در تدارک پایان پیروزمندانه آن بود با پیروزی کودتا ادامه پیدا میکند. با کودتا بکل ستون پایه های انقلاب درهم میشکند واز آن جز پوسته ای باقی نمی ماند. مردم به مقابله برمیخیزند اما تا آخر ایستادگی نمیکنند. عدم ایستادگی مردم فضا را برای استبدادیان مهیا میکند. زندانها مملو، دارها برپا وکشتار برکشتارمیافزایند. ازآن هنگام تا کنون مردم درداخل وخارج تحت شدیدترین ضربات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی واجتماعی هستند.

درآن برهۀ سرنوشت ساز بنی صدر ودوستانش از معدود افرادی بودند که بطورمستقیم با کودتاچیان به مقابله برخاستند.

آنها تا آخر به مردم وخط مصدق وفا دارماندند.

برای نسل امروزاینکه بنی صدرکی بود؟ کی هست؟ خط و ربط فکری و سیاسی او چیست؟ پرسشی ست که به جد پاسخ میطلبد.

چرا او یک تنه در برابر جریان استبداد ووابستگی که نماد آن شیخ فضل الله نوری، سید ضیاء، رضا شاه و آیت الله کاشانی و محمد رضا شاه وخمینی هستند ایستاد؟

چرا دیگرشخصیتها آنطور که انتظار میرفت به موقع ایستادگی نکردند؟

چرابا ولایت فقیه بشدت مخالفت کرد؟

آیا حزب جمهوری اسلامی که علیه مردم وانقلاب با همکاری دستگاه ریگان کودتا کرد، تبار شناسی شده است؟ از ابتدای انقلاب حوزه علمیه وحزب جمهوری اسلامی با نگاه قدرت محورو بنی صدر بانگاه حقوقمند باجامعه برخورد می کردند. این دونگاه در چهارابعاد مختلف داخلی، منطقه ای وبین المللی رو درروی یکدیگر قرار گرفتند.

از رهبری تا حق تعیین سرنوشت، ازتوانائی وعدم توانائی مردم، محق بودن وعدم حق برای مردم، ازبلوغ فکری تا صغیر بودن مردم واز رابطه با کشورهای منطقه و جهان مسائلی بودند که دونگاه تاریخی را رو درروی یکدیگر قرارداده بود.

آقای خمینی و روحانیان مردم را فاقد قوه تشخیص، ناتوان دررهبری امورخویش ومکلف به تکلیف شرعی میپنداشتند. وظیفه اجتماعی و سیاسی مردم را در اطاعت از رهبری تعریف میکردند.

بنی صدر انسان را به حق تعریف میکرد، مردم را صاحب حقوق ومسئولین را مجری حقوق مردم میدانست. قوه تشخیص را جزء جدانشدنی انسان میدانست. اوبراین باور بود که انسان حق واستعداد است. حقوق انسان رامانند حلقه های زنجیر بهم متصل میدانست. برای مثال مالکیت تصمیم حقی از حقوق انسان است که با حق آزادی وحق استقلال در نتیجه حق انتخابِ نوع تصمیم جدائی ناپذیرند واینهمه با صلح اینهمان هستند.

این موضوع در جمیع جهات حتی در کوچکترین مسائل نقش پیدا کرد.

برای نمونه در زمینۀ ایمان وتخصص این اختلاف بروزکرد ودر جامعه مطرح شد. خمینی وروحانیان جانب ایمان را گرفتند! غافل ازاینکه ایمان بدون دانش معنا ندارد.

زمانی که اهل تخصص وبنی صدرگفتند آقای رجائی سواد وتخصص ندارد ایران متخصص میخواهد. آقای خمینی درپاسخ گفت : رجایی سواد ندارد عقل که دارد!

آیا نسل امروز از خود نمی پرسد که بنی صدر چرا از تخصص ومتخصصین بشدت دفاع میکرد؟

بنیصدر بارها عنوان کرد که باید فضا برای جامعه، خصوصاً متخصصان باز باشد تا ایرانیان از همه تخصصهای خود استفاده کنند. همه دانش خود را برای رشد همه جانبه اقتصادی ایران بکار بگیرند.

باید از همه متخصصان ایران خارج از کشو دعوت بعمل بیاید. تا در ساختن ایران مردم را یاری کنند.

روحانیان اما بحث ایمان را مطرح کردند وخمینی متفکران ومتخصصان ایران را مغزهای پوسیده می نامید! براستی چرا؟

آیا تخصص ضد ایمان بود؟ یا حزب بقصد مهارانقلاب و تصرف قدرت چنین شیوه ای را اتخاذ کرد؟ چنانچه متخصصان برمصدرکارهای تخصصی قرارمیگرفتنند. ایران آزاد وآباد میشد. فضائی خالی نمیشد که مستبدین نوظهور آن را تصرف کنند و خط استبداد ووابستگی به تاریخ میپیوست.

اما روحانیان قدرت پرست برای حذف مخالفان از همه امکاناتی که در اختیار داشتند استفاده میکردند. درعین حال که برنامه دستگاه ریگان را دنبال میکردند مرگ بر امریکا میگفتند!! و مخالفان خود را وابسته به امریکا معرفی وبا چماق برسرآنها میریختند.

ابتدا اهرم فشارعلیه بازرگان آغاز وبسرعت به بنی صدررسید.

اما آیا نسل امروز در زمینه تاریخچه وریشه های چماقداری درتایخ معاصر تحقیق کرده است؟

بایک مطالعه جزئی انسان متوجه میشود که چماق داری را ابتدا رضا شاه بنیان گذاشت.

محمد رضا شاه آن را ادامه داد وبهشتی وشاگردان آقای خمینی آن را اخذ وسازمان یافته علیه انقلاب ومردم بکار گرفتند.  

خط استبداد با امکاناتی که دراختیارداشت هر روز انواعی از چماق را برسر خط استقلال آزادی فرو می آوردند.

بهشتی وهاشمی وخامنه ای بانیان و رهبران چماقداران بودند. چماقداران آنها اصلاح طلبان امروزند! این گروه قلیل اما قدرتمند زندگی را برای مردم، شخصیتها، مخالفین ومنتقدین بشدت ناامن کرده و هرروز برشدت آن می افزودند.

بنی صدربا چماقداری بشدت برخورد میکرد و ماهیت نیروهای چماقداررا برای مردم آشکارمینمود؟

او در حضورمردم نشان داد چماقداران نیروهای بسیج، سپاه، کمیته های انقلاب و حزب الهی هستند که زیر نظر بهشتی ورفسنجانی ورجائی عمل میکنند.

بنیصدر با افشاگری ماهیت آن بخش از روحانیان استبدادطلب که مجری کودتا بودند را افشا کرد.

نمونه دیگرگروگانگیری است.

گروگانگیری ازستون پایه های کوتای سال 60است.

نسل امروز از گروگانگیری که زمینۀ جنگ، ایران گیت واسارت ایران را فراهم آورد چقدر می دانند منتقدین میگویند گروگانگیری در امریکا برنامه ریزی شد وتوسط خوئینی ها به اجرا در آمد.

چرا ازهمان ابتدا آقایان بازرگان وبنی صدربا گروگانگیری مخالفت کردند؟

چرا آقای خمینی ازآن استقبال کرد وآن را انقلاب دوم نام نهاد؟

چرا بهشتی آنرا موجی دانست که باآن میشود بر گرده مردم سوارشد ونزد فعالان به موج سوار معروف شد؟

گروگانگیری چه زیانهایی به ایران وایرانیان وارد کرد؟برای اطلاع بیشتر به کتاب کودتا محمود ددلخواسته مراجعه شود.

در جریان بیانیه الجزایر چرا بنی صدرعلیه رجائی وبهزاد نبوی اعلام جرم، واز آنها به جرم پایمال کردن حقوق مردم شکایت کرد؟

چرا میگفت در بیانیه فوق این دوحقوق مردم ایران را به غربی ها داده اند؟

چرا بهزاد نبوی در راهروهای مجلس به مدیرنشریه گل آقا میگوید با امضای این قرار داد بعدها به من میگویند وثوق الدوله؟

چرا وقتی بنی صدرشکایت ازنبوی را مطرح میکند. نبوی درواکنش میگوید من از امام دستورگرفته ام؟ آیااز ترس افشای خیانت بود که پشت آقای خمینی پنهان شد؟

گروگانگیری حرکتی سازمان یافته بود که بر ضد انقلاب طراحی واجرا شد. اجرای گروگانگیری موجب شد که ایران سرنوشتی به مراتب بدتر از رژیمهای قبل پیداکند.

بگونه ای که آثار گروگانگیری در زندگی ایران امروز هر روز نمایانترمیشود. موضوعی به این مهمی که سرنوشت ملت ومنطقه را دگرگون کرد نیازمند کنکاش وبررسی دقیق وعمیق است.