پیرامون برخی آیات الهی و موضوعات دینی ـ بخش هفتم نیما حق پور

Haghpoor-nimaکوتاه نگاری‌های نگارنده که چندی است در قالب این سری مقالات منتشر می‌شود، این بار حاوی پرسش و پاسخی در مورد «سیاست و نسبت آن با فرهنگ» می‌باشد که البته پیش از آن دو مطلب کوتاه که در واکنش به اوضاع روز ایران نگاشته‌ام را می‌آورم. پس از آن به این پرسش پاسخ داده‌ام که آیا «توحید با پادشاهی قابل جمع است؟»، بعد به پرسشی درباره «ایدئولوژی»، و پس از آن به پرسشهایی درباره «خداپرستی» و «ذکر خدا»، و «چگونگی تعیین سهم زکات متعلقه»، و در پایان به توضیحاتی در خصوص «روش فهم قرآن» و مراد از «کلام منصوص الهی».

 

1ـ اصلاح طلبان امروز، خشونتگران دیروز، باید دو بار توبه کنند! یکی برای آن همه ویرانی در اوایل دوران پس از انقلاب، و دوم برای مشی غیر اصولی اصلاح طلبی در دهه‌های اخیر که عامل اصلی تباهی روزافزون ایران بوده است، چرا که مشی آنها نتیجه‌ای جز مجال تباهی بیشتر دادن به تبهکاران نداشته است! اصلاح طلبی وقتی مطلوب است که یک سیستم از اساس بسامان باشد و فقط به اصلاحات روبنایی محتاج باشد وگرنه اصلاح هر سیستمی فقط آن را پایدارتر می‌کند! و اگر آن سیستم حقمدار نباشد روزافزون در تباهی شتاب بیشتری می‌گیرد. اصلاح طلبان دو بار توبه کنند!

 

در آستانه فروپاشی اقتصادی، ایرانیان در حال دوشیدن هرچه تمامتر شیره یکدیگرند! غافل از اینکه کیان خود می‌دوشند! مگر آنهایی که می‌دوشند که بروند! زود است روزی که دشنه و دخمه پول معاملات شود! وای از آن روز! و این عاقبت مردمانی است که هرآنچه را برای خود می‌پسندند برای دیگران نپسندند...

 

3ـ پرسش: شما چه نسبتی بین فرهنگ مردمان و سیاست حکام برقرار می‌کنید؟ اگر مراد از فرهنگ به تعبیر نیچه‌ای آن، اراده‌ی معطوف به حقیقت باشد، آیا نمی‌توان گفت که همواره این سیاست، اقتصاد، جامعه شناسی، حکومت داری ووو از فرهنگ جامعه تغذیه می‌کنند... اگر گفته شود این سیاست حکام یا نوع مدیریت حاکمان هست که می‌تواند سبب رشد فرهنگ شود، باز سؤال این هست کدام سیاست، کدام حکومت؟ هر سیاست و حکومتی خود نشان دهنده‌ی میزان غنای فرهنگی مردمان یک کشور هست... اجازه دهید مثالی عینی بزنم... سال 57 مردم ایران انقلاب کردند، اما چرا حکومتی مستبدتر را جایگزین حکومت قبلی کردند؟ آیا می‌توان گفت آنها به حکومتی تمکین کردند که در حد قامت فرهنگیشان بود؟ می‌توان فی مابین سیاست و فرهنگ رابطه‌ای دیالکتیک متصور شد اما در نهایت این سیاست هست که از فرهنگ تغذیه می‌کند... آیا می‌توان گفت یک سیاست خوب، فرهنگی خوب را برای مردمان به ارمغان می‌آورد؟ یا یک فرهنگ خوب، سیاستی خوب یا حکومتی خوب را در دراز مدت به ارمغان می‌آورد؟ اگر حکومت با اعمال راهکارهای سیاسی خوب، موجبات ارتقاء فرهنگ مردمان را فراهم کند آیا نمی‌توان گفت که این راهکارهای خوب، ابتدا به ساکن، خود از فرهنگ خوب جامعه اخذ شده‌اند...؟ لذا بنده نظرم این هست که اقتصاد، سیاست، ووو از فرهنگ جامعه تغذیه می‌کنند... نسبتی مستقیم فی مابین فرهنگ جامعه با سیاست و اقتصاد وجود دارد... در غرب آنگاه که سیاستی خوب و حکومتی خوب و نتیجتاً تمدن مدرن ظهور کرد، مگر از ابتدا حکومتی خوب بود تا با برنامه‌ریزی تمدن مدرن را خلق کند؟ خیر... بلکه این فرهنگ مردمان بود که این تمدن را رقم زد... در دراز مدت...

پاسخ: قطعاً بین سیاست و فرهنگ مردمان نسبت مستقیمی وجود دارد، بدین معنا که سیاستی در مدیریت مردمان کارگر می‌افتد که با فرهنگ آنها تناسب داشته باشد. در این میان دو حالت ممکن است: یکی اینکه فرهنگ جاری در میان مردمان سیاستی را برسازد و اعمال کند، یعنی سیاستمداران تربیت شده همان فرهنگ باشند که در این صورت مشخصه‌های فرهنگی آن جامعه دمادم بازتولید می‌شوند. و حالت دوم اینکه؛ سیاستمداران تربیت شده فرهنگ جاری نباشند، اما ویژگیهای آن فرهنگ را بشناسند و متناسب آن برای تحول فرهنگ آن جامعه از وضعی به وضع دگر برنامه‌ریزی کنند. در این صورت این سیاست است که بر فرهنگ مؤثر می‌شود. بنابراین نباید پنداشت که همواره این فرهنگ است که چارچوب سیاست ورزی را مشخص می‌کند، بلکه در مواقعی سیاستمداران آگاهانه می‌توانند مشخصه‌های فرهنگی یک جامعه را دستخوش تحول نمایند. به عبارت دیگر؛ سیاست و فرهنگ همواره کنش و برهم کنش دارند و یکدیگر را بر خود منطبق می‌گردانند. در این میان، چون هدف اکثر سیاستمداران کسب قدرت و جاه و مال بوده است، آنها بر مشخصه‌های منفی فرهنگ رایج تمرکز می‌کرده‌اند تا بتوانند عنان جامعه را در کسب منافع خویش بدست بگیرند، از این رو گمان می‌شود که همواره این فرهنگ است که سیاست را می‌سازد. ناگفته نماند که فرهنگ یک جامعه علاوه بر اثرپذیری از جغرافیای سیاسی، از جغرافیای اقتصادی، جغرافیای تاریخی، جغرافیای بین المللی و حتی جغرافیای طبیعی محیط زیست خود نیز تأثیر می‌پذیرد. مثلاً فرهنگ مردمان مناطق کویری با مناطق بندری یا مناطق خوش آب و هوا، یا فرهنگ مردمان مناطق گرمسیری با مناطق سردسیری طبیعتاً متفاوت می‌شود. اینکه مردمان جامعه‌ای در چه جایی از کره زمین سکنی گزیده باشد، همسایگانشان چگونه باشند، از چه منابع طبیعی‌ای برخوردار باشند، نیز در فرهنگ آن جامعه مؤثر است. اما اینکه چه سیاستی می‌تواند موجب رشد و ارتقاء فرهنگ مردمان شود، باید گفت سیاستی که حقوق مردمان را اصل الاساس قرار دهد، و از آنجا که حقوق نه دادنی است و نه ستاندنی، بلکه یادگرفتنی و عمل کردنی است، هرچه دموکراسی در جامعه‌ای تعمیق شود آن جامعه از لحاظ فرهنگی امکان رشد و ارتقاء بیشتری خواهد داشت. با این توضیحات در مورد اینکه می‌فرمایید «هر سیاست و حکومتی خود نشان دهنده‌ی میزان غنای فرهنگی مردمان یک کشور هست»، باید بگویم نه الزاماً اینگونه نیست، یا حداقل مطلق نیست، بلکه نسبی است و باید در مصادیق آن بررسی و بحث کرد. به دو مورد اشاره کرده‌اید که بنده نیز مختصراً به آن دو مورد می‌پردازم. در مورد غرب، باید گفت به هیچ روی جایگاه فعلی آنها به جهت تعالی فرهنگی آنها نبوده است، بلکه دول قدرتمند غربی در قرون پیش، چون توانستند بر مستعمراتی استیلاء یابند و منابع آنها را غارت نمایند، بیشتر صلاح را در آن دانستند که از سلطه‌گری بر مردمان خود، و از تزاحم منافع با همسایگان خود بپرهیزند. شاهد این مدعا این است که وقتی عصر استعمار افول کرد، جنگهای جهانی بین همان دول شکل گرفت. و بعد به دلیل توسعه و تسری فرهنگ کاپیتالیستی و اقتصاد بازار آزاد، نظم امروزی بر غرب بتدریج شکل گرفت که مضار و منافع متناسب خود را داشته است. (برای توضیحات بیشتر در این خصوص شما را ارجاع می‌دهم به مباحث جناب دکتر روزبه توسرکانی با موضوع کاپیتالیسم) اما در مورد ایران بعد از انقلاب، باید توجه کرد که عوامل متعددی بر آن مؤثر بوده است از جمله پیشینه تاریخی و تحولات اقتصادی، رواج مارکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و به طور کلی چپ گرایی، و دخالت جنبشهای مسلحانه در پیروزی انقلاب، و صد البته عهدشکنی رهبری انقلاب و سوء استفاده اطرافیان وی، که این موارد با آغاز و ادامه جنگ هشت ساله، فضای افراط و تفریط را در فرهنگ مذهبی رایج، بنام دین، نهادینه کرد و بعد جریان اصلاح طلبی فرصت تخریب و سوء استفاده را خواسته و ناخواسته تطویل کرد تا رسیدیم به اینجا که هم طبیعتمان بیابان شده است و هم فرهنگمان و هم اقتصادمان. با این توضیحات از نظر بنده نقش سیاستمداران در ویرانی ایران امروز، اگر از نقش مؤلفه‌های فرهنگی بیشتر نبوده باشد، کمتر نیست. و در پایان این را نیز بگویم که تنها راهکار برون رفت از بحران و افتادن در راست راه رشد و تعالی، چه در این زمان و اینجا و چه در هر دوره‌ای و هرجا، تنها و تنها حقمداری است که در سری مقالات «برداشت آزاد از منظومه فکری فلسفی ابوالحسن بنی‌صدر» بدان پرداخته‌ام.

 

4ـ پرسیده‌اند «آیا توحید با پادشاهی قابل جمع است؟» توحید با پادشاهی قابل جمع نیست چون پادشاهی یعنی حاکمیت یک شخص یا یک خاندان بر یک جامعه انسانی و حال آنکه ماهیت انسانی انسانها ملازم خود خویشتن رهبری کردن است و گرنه بشریت از مقام انسانیت ساقط می‌شود چرا که استقلال و آزادی یعنی خودانگیختگی ندارد. (در مقاله «تعقل قدرتمدار، تعقل حقمدار» توضیح داده‌ام.) انسانهای خودانگیخته می‌توانند با خود، با یکدیگر و با طبیعت توحید بجویند و الهی بشوند، اما آنهایی که مقلدند یا زیرسلطه‌اند، دچار ثنویت هستند. (رجوع کنید به مقاله «توحید، روابط قوا، ثنویتها و موازنه‌ها») قرآن در مورد آفرینش آدمیان می‌فرماید: «انی جاعلٌ فی الارض خلیفه» و این دلالت دارد بر تفویض اختیار به آدمیان در دخل و تصرف در روی زمین، و هر آدمی اگر از این تفویض اختیار غفلت کند و آن را بکار نگیرد، در حقیقت خود را از مقام آدمیت ساقط کرده است. بنابراین آنچه با توحید سنخیت دارد، تنها و تنها «دموکراسی» است چرا که تنها در دموکراسی است که آدمیان می‌توانند استقلال و آزادی خود را بکار بندند و خودانگیخته شوند و در مقام انسانیت بزیند.

 

5ـ سلام جناب حق پور، دکتر داریوش شایگان در کتاب «آمیزش افق‌ها» ایدئولوژی را نوعی فرزند حرام زاده دوران روشنگری می‌نامد و تأکید دارد ایدئولوژی نه علم است نه فلسفه و نه دین. آیا می‌توان از منظر سلبی به تفکیک ایدئولوژی از علم و فلسفه و دین پرداخت؟

پاسخ: سلام و درود. آری ایدئولوژی نه علم است نه فلسفه و نه دین اما برآمده از هر سه هست. فرزند حرامزاده هم، هم مادر دارد و هم پدر و فلسفه و علم و دین بعلاوه مقتضیات عصری و فرهنگی و معاشی و ... همه پدر و مادر آنند. حال اینکه این پدر و مادر چگونه فرزندآوری کنند محل بحث است. خداناباوران هم ایدئولوژی دارند علم گرایان و اهل فلسفه هم ایدئولوژی دارند چرا که هر گروهی که «نظام ارزشی ـ رفتاری» دارند در واقع ایدئولوژی دارند چرا که بر اساس یک نوع جهان بینی هم اهداف خود را تعیین می‌کنند هم روشهای خود را. ماحصل پایبندی به این روشها یک نوع ایدئولوژی خواهد بود.

 

6ـ سلام جناب آقای حق پور، یکی از دوستان بنده می فرمود: خداپرستی فقط «خدا» پرستی نیست. خدا چیزی است که تَه و هدفِ رابطه‌ی پرستش هست. یعنی آن رابطه، خدا را بما نشان می دهد، نه خدا آن رابطه را. چه پاسخی برای این دوست دارید؟

پاسخ: سلام و درود. اینکه «خدا تَه و هدف رابطه پرستش است» سخنی صواب است اما اینکه «آن رابطه، خدا را بما نشان می دهد، نه خدا آن رابطه را» نارواست چرا که «رابطه» نیازمند حداقل دو هستی‌مند است تا امکان برقراری بیابد وگرنه یک هستی‌مند منفرداً نمی‌تواند در خلأ رابطه‌ای برقرار کند. بنابراین شناختی که آدمی از خدای هستی بر اساس صفات و اسماء او می‌یابد کیفیت رابطه پرستش او را می‌سازد. مضافاً خدا در این رابطه پرستش، منفعل نیست که فعال است یعنی دمادم با پرستنده تعامل می‌کند. در این چارچوب؛ پرستش خدای هستی، یعنی انطباق و همراستایی و توحید با اراده و مشیت الهی در بستر زیست که هستی مخلوق خداست. اراده و مشیت الهی جریانی ازلی و ابدی است و پرستش آدمی؛ شناوری اراده او در آن جریان است.

 

7ـ پرسش: در برنامه پرتو نور با موضوعی تحت عنوان خداوند در آینه عارفان، آقای حمید انتظام فرمودند: «به تعبیر محی الدین عربی فاصله ما با خداوند فاصله مکانی ـ زمانی نیست بلکه فاصله علمی است (از جنس آگاهی). ما نمی‌دانیم که با او هستیم. از همین روست که مرتباً باید تذکر بدهند که بین شما و خدا فاصله‌ای نیست». دیدگاه جنابعالی پیرامون ذکر و یادآوری چیست؟

پاسخ: «ذکر» یادآوری اصول و قوائد و نیز تجربه‌های پیشین است و منظور از «ذکر الله» توجه به نسبت میان آدمی با خدا، یعنی نسبت آدمی با سایر آدمیان، نسبت آدمی با طبیعت، و حتی نسبت آدمی با خودش می‌باشد. «ذکر الله» راهنمای عمل و تعامل آدمی است در مواجه با آنچه در زیستنش باید بدان تصمیم بگیرد و اقدام کند، بدین معنا که او در هر مواجهه‌ای باید مقدرات الهی را در نظر گیرد و در چهارچوب آن عمل نماید. خداوند گشاینده و گسترش دهنده روزی بر بندگانش می باشد و اندازه گذارنده بر آن (اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ)، و «ذکر الله» توجه به آن گشودگی و گستردگی و اندازه های مترتب بر آن است که هستی بی حساب و کتاب نیست، و اگر آدمی خواهان رشد و تعالی است باید ذاکر اندازه‌ها در گشودگی‌ها و گستردگی‌ها باشد.

 

8ـ در پاسخ به پرسشی در خصوص تعیین سهم زکات متعلقه: زکات به دسترنج و دستمزد تعلق می‌گیرد و خمس به مال بدست آمده ای که دستمزد نباشد. میزان خمس مشخص است اما میزان زکات بستگی به ضروریات معیشت هر شخص دارد بنحوی که نیازهای ضروری دیگران را نیز در نظر بگیرد. بنابراین از نظر بنده هر شخصی خود باید تشخیص بدهد چه میزان زکات بر ذمه اوست. نکته مهم دیگر اینکه در خمس و زکات واحد سال موضوعیت ندارد بلکه هر موقع که مالی حاصل می شود باید خمس یا زکات آن جدا گردد. مثلا اگر شخصی ماهیانه دستمزد می‌گیرد در هر ماه باید زکات آن را بدهد یا هر گاه مال غیر دستمزدی نصیب او شد همان موقع باید خمس آن را بدهد. نکته سوم اینکه زکات به هر نوع دستمزد حلالی تعلق می گیرد و خمس نیز به هر مالی که مصداق غنیمت باشد و البته حلال باشد و اگر حلال نباشد باید کل مال را به ذی حقش بازگرداند. (برای توضیحات در خصوص خمس؛ رجوع کنند به «نکاتی پیرامون خمس در قرآن» از نگارنده)

 

9ـ نقد و نظری درباره «فهم قرآن به روش پازل» و پاسخ بدان:

نقد: ...مطلب دیگری که می‌خواستم به عرض برسانم، در باره پازل جهان بینی است که در واقع شکل تکامل یافته‌تری از متد تفسیر قرآن به قرآن است. اما چون نتایج حاصل از این تفسیر، امروزه مترادف «اجتهاد» شده است، احتیاط بیشتری می‌طلبد. بعبارت دیگر، با اینکه روش پازل تکامل یافته‌تر از روشهای پیشین است، هنوز ناقص است؛ چرا که بدلیل تبعیت فقه و حوزه از قدرت (و فرار جوانان از آنها)، بار مسئولیت آنها هم به دوش مفسر افتاده است. بنابراین، افزایش شعاع و دامنه تأثیر تحقیقات قرآنی امروزی مستلزم گسترش دایره منابع علمی ماست. بدین قرار، برای آنکه در فهم قرآن هر چه بیشتر به حقیقت نزدیک شویم، می‌بایست تا جایی که ممکن است و در توان داریم، از سایر علوم نیز کمک بگیریم. چه ادبیات، چه فقه، چه تاریخ، چه زیست شناسی، چه فیزیک، چه فلسفه، چه هنر، و چه... و شاید هم به قول آقای بنی‌صدر در مجلس خبرگان (به نقل از شیخ بهایی)، برای «اجتهاد»، ۱۶۵ علم لازم باشد...

پاسخ به نقد: برای داوری در خصوص اینکه کدام روش برای فهم قرآن صواب است، ابتدا باید ماهیت «قرآن» را تعریف کنیم. هرگاه قرآن کلام منصوص الهی باشد و بنابراین همه زمانی و همه مکانی (بیان امر مستمر واقع) و خالی از تضاد و تناقض و تزاحم، روش فهم هر گروه آیه آن روش «پازل کوچک» می‌شود که با استمداد از روش «پازل بزرگ» می‌توان آن را تسهیل و تدقیق نمود (که در خصوص آنها در اولین مقاله «فهم قرآن به روش پازل» توضیح داده‌ام). فهم قرآن نمی‌تواند در گرو سایر علوم باشد چرا که امکان فهم قرآن در صدر نزولش نیز وجود داشته است. بنابراین با سطح علمی صدر نزول قرآن باید بتوان قرآن را فهمید. قرآن کتاب دینی است یعنی جنس آن «دین» است و دین؛ روش زیستن است مبتنی بر جهان بینی الهی (توحیدی). ما اگر از قرآن ورای «جهان بینی الهی و روش زیستن مبتنی بر آن» توقع داریم، بر خطائیم! که از آن برنمی‌آید. قرآن حتی کتاب قانون هم نیست، بلکه تنها و تنها هدایت است از وجه اصول جهان بینی (محکمات) و از وجه متدلوژی تشخیص مصادیق و راهکارها (متشابهات) و مابقی بر عهده مخاطبان اوست. حتی مخاطبان گذاره‌ها و احکامی که قرآن بیان می‌دارد، مؤمنان به قرآن هستند و لاغیر، و نمی‌توان آنها را قانون تلقی کرد چرا که قانون وقتی مشروعیت می‌یابد که به تصویب اجتماع برسد و بر سر آن توافق شود. بنابراین مؤمنان می‌توان احکام قرآن را برای قانون گزاری پیشنهاد دهند و نه اینکه یکجانبه به اجراء بگذارند. نکته مهم که نباید از آن غفلت شود این است که وقتی جنس قرآن جهان بینی و بیان مصادیق آن جهان بینی باشد، ساحت آن فلسفی ـ تجربی است و این ساحت بر هر ساحت دیگری از منظر روش زیست مقدم است و بنابراین فهم قرآن با تمسک بر دیگر علوم که مطلق نیستند، محتملاً دچار بدفهمی می‌شود. البته این بدان معنا نیست که نباید از دیگر علوم در فهم قرآن بهره گیریم، بلکه بهتر است از آن علوم استمداد جوییم، اما به شرطی که ماحصل فهم را با روش پازل اعتبارسنجی نماییم. روش پازل انسجام فهم ماحصل را می‌سنجد به نحوی که در آن تناقض و تضاد و تزاحم نباشد و اگر فهمی اینگونه باشد، آن فهم از منظر حقانیت، منحصر به فرد می‌باشد. اعجاز قرآن در همین «خودگویایی» است که با تمرکز بر نصوص آن و تطبیق آن با امور مستمر واقع می‌توان به انسجام متن و مصداق رسید و دلالت آن را دریافت. پیش از این نگاشته‌ام: «کسانی که در پی فهم صحیح و عمیق تمامیت قرآن هستند باید توجه کنند که برای فهم قرآن «قرآنی» وجود ندارد، یعنی منبع و مأخذی جامع و دقیق که «تبیان لکل شیء» باشد یعنی ساحتهای وجودی هستی آن را بیان نماید وجود ندارد و نخواهد داشت که بتوان با مراجعه به آن، راه فهم را میانه و خلاصه و سهل الوصول کرد بلکه قرآن را فقط باید با قرآن و قائم به خودش فهمید و در سیر آفاقی و انفسی تجربه کرد و فهم بر فهمش افزود.» این را نیز بیفزایم که در «تبیان لکل شیء»، «شیء» نمود «مشیت» الهی است، بنابراین قرآن گویای »مشیت الهی» می‌باشد.

 

10ـ پرسش: منظور از کلام منصوص چیست؟ آیا این است که تمامی قرآن برای همگان کاملا شفاف و بی نیاز از تاویل و تفسیر است؟ بعنوان مثال، آیا فهم آیات شامل معجزات و امور غیر حسی، با فهم آیات حسی و تجربی قرآن یکسان است؟ آیا میتوانیم یکی از معانی منصوص بودن کلام را در این معنا بگیریم که قرآن پلی است بین دنیا و آخرت؟ اگر بله، پس آیا بسیاری از دشواری های فهم قرآن، ناشی از تفاوت ماهیت دو دنیا و فهم زبان آن دو نیست؟

پاسخ: «تأویل» هر چیزی یعنی به اول برگرداندن آن، یعنی یافتن فلسفه وجودی آن و حق آن را اداء کردن، یعنی تحقق قیامت قائم به فلسفه وجودی یا ذات هر چیزی. بنابراین آیات متشابهات قرآن نیازمند تأویلند بر اساس آیات محکمات آن (رجوع کنید به مقاله پیرامون محکم و متشابه در قرآن از نگارنده و نیز پاسخ به دو پرسش پیرامون محکم و متشابه و ناسخ منسوخ). اما برای تأویل آیات قرآن بعضاً نیاز به تفسیر آن یعنی بازکردن و گشودن و روشن کردن و آشکار ساختن دلالت آن است. در تفسیر با ابهام زدایی از دلالت کلام معنای صحیح و مفاهیم غیر محسوس یافته می‌شوند. پس بنابراین فهم قرآن هم نیازمند تأویل است و هم تفسیر و البته این با «عربی مبین» بودن قرآن در تناقض نیست چرا که خالی از ابهام و ناراستی بودن یک متن الزاماً متضمن سهل الفهم بودن آن متن برای طیف وسیع و متنوع مخاطبان نیست، بلکه «عربی مبین» بودن قرآن به معنای قابلیت «خودگویایی» و «خود روشنگری» آن است که مخاطبان با تمسک به این اصل که کلام حق ذاتاً خالی از تضاد و تناقض و تزاحم و حتی تعارض است می‌توانند به «روش پازل» دلالت صحیح آن را بیابند. اما مراد از «کلام منصوص الهی» که نگارنده آن را بعضاً بکار برده است این نیست که متن قرآن، سراسر بی نیاز از تفسیر و تأویل باشد، بلکه منظور این است که متن قرآن از منظر الوهیت اصیل است، یعنی از جانب خدا صادر شده و قرآن همانی است که خدا گفته است. «کلام منصوص الهی» یعنی کلامی از خدا که به زبان بشری بیان شده و سیاهه یافته است و نسبت آن با کل کلام الهی که همه هستی را در بر می‌گیرد نسبت خاص به عام است. بنابراین وقتی می‌گوییم «نصّ قرآن» یعنی سیاهه قرآن نه آیاتی از آن که نیازمند تفسیر و تأویل نباشد. آری! قرآن پلی است میان دنیا و آخرت و دشواریهای فهمی آن نیز متأثر از آخرتی بودن آن هم می‌باشد، اما این معنای منصوص بودن آن نیست. قرآن چون نظر به آخرت دارد و می‌خواهد مخاطبانش را به مقام شهود آن پیش از وقوع آن برساند، از منظر فهم مخاطب، بعضاً پیچیده و دشوار می‌شود.

 

نیما حق پور ـ 17 شهریور 97

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

www.t.me/PazelJahanbini