باید گفت یا نباید گفت، از محمد جعفری (۴)

Jafari Marbini-Mohamed-1حرکت دوم انقلاب:
 
 حرکت اول و دوم انقلاب از کتاب مرحوم مهندس بازرگان وام گرفته شده است. از مرحوم بازرگان کتابی تحت عنوان « انقلاب ایران در دو حرکت» در سال ۱۳۶۳ منتشر شد. وی، مبنای حرکت اول  انقلاب را از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن ۵۷ دانسته و آن دوره را حرکت رو به وحدت و همگرایی و یکپارچگی ملت معرفی می کند. در این دوره است که ملت با یک پارچگی خود، رژیم دیکتاتوری سلطنتی را به زانو در آورده و به آن خاتمه می دهد.  وی در این دوره، سیاست حقوق بشر کارتر را در فضا گشایی و سرعت بخشی به انقلاب و پیروزی آن، را نظیر مرحوم منتظری، مؤثر می داند. وی معتقد است که گام جسورانه و مبتکرانه ای که در آغاز سال ۵۶ از ناحیه جمعی از ملیون و مسلمانان مبارز و بعضی از روحانیون، برداشته شد، در اثر فشاری بود که سیاست حقوق بشر کارتر به شاه ایران وارد کرد:  
 
«تأسیس "جمعیت ایرانی دفاع از حقوق بشر" در ایران. این مؤسسه با حسن استفاده از سیاست جدید "حقوق بشر" دولت آمریکا که روی مصالح خودشان و رقابت با شوروی در دنیا عمل می کرد، زیر همان عنوان به شاه فشار می آورند، که اختناق و خشونت ها را تخفیف داده، رعایت آزادی و حقوق ملت را بنماید. جمعیت مذکور برای خود یک نوع مصونیت نسبی و امکانات محدود عملی، که قبلاً سابقه نداشت کسب نموده توانست دفتری و تشکیلاتی در تهران درست کرده مصاحبه های عمومی با خبرنگاران داخلی و خارجی انجام دهد و با مجامع بین المللی رابطه بر قرار نماید. اقدامات جمعیت از زندانیان سیاسی و تبعید شدگان روحانیون که جرأت مراجعه و مکاتبه را پیدا کرده بودند و همچنین جهانی کردن فریادهای اعتراض مردم ایران علیه ساواک و شاه بسیار مؤثر واقع گردید. کیسینجر در یادداشت های بعدی خود، اعمال سیاست حقوق بشر کارتر در ایران را از جمله خیانت های کارتر به آمریکا و عامل رفتن شاه و پیروزی انقلاب ایران قلمداد کرده بود» (۴۲). بازرگان در این دوره تنها به سیاست حقوق بشر کارتر در رابطه با خارجی ها، به یکی دو نکتۀ مختصر دیگر قناعت می کند و   در مورد بسیاری از روابط دیگر که در این دوره واقع شده و در قسمت های قبلی، فهرست بخشی از آنها آورده شد، ساکت  است. وی در این دوره سیاست آقای خمینی را همگام و همراه با سیاست های نهضت مقاومت ملی و نهضت آزادی، قلمداد می کند: «امتیاز و نبوغ آیت الله خمینی در این بود که همدرد و همدست با ملت، مانند نهضت های مقاومت و آزادی از بدو تأسیس، تیغه تیز حمله را بر گلوی استبداد گذارده» (۴۳) است. از جملۀ آن سیاست ها و تصمیم ها یکی این بوده که با وجودی که شورای انقلاب به خمینی توصیه کرده بود، زمان مراجعت خود به ایران را تغییر دهد، تغییر نداد: «علیرغم توصیه شورای انقلابی ها و روحانیون طرفدار که ترس از توقیف فوری ایشان یا ساقط کردن هواپیما را داشتند، تغییر تصمیم برای مراجعت ندادند و گروهی از خلبانان و کارکنان مهر آباد علیه مقررات عصیان کرده "هواپیمای آزادی" ترتیب می دهند و داوطلب آوردن سالم و امن ایشان می شوند، ضمن آنکه تیمساری از ساواک اطمینان به آقای مهندس صباغیان می دهد که خود عهده دار حفاظت شده نخواهد گذاشت کمترین آزار برهبر انقلاب و همراهان برسد» (۴۴). موافق داده های کتاب در این دوره، مرحوم بازرگان، چه در داخل، و چه در خارج از کشور، و بویژه دوران پاریس، نقطۀ ثقل پیشبرد امور را بر کاکل نهضت آزادی، می چرخاند (۴۵). 
 
مرحوم بازرگان، حرکت دوم انقلاب را از تشکیل دولت موقت که برآمده از پیروزی انقلاب و به منزلۀ نیروی جانشین انقلاب است، شروع می کند، وی انقلاب را یک ارمغان غرب می داند: «ایران تجربه انقلاب را نداشت و اصلاً انقلاب یک ارمغان غرب و یک فرهنگ یا سنت بیگانه برای ایران و مسلمانان است» (۴۶)؛ و از جمله اشغال سفارت آمریکا به وسیلۀ دانشجویان پیرو خط امام و انقلاب فرهنگی را موجب کنار زدن ملی ها و آزادیخواهان و دولت موقت و ریاست جمهوری، بررسی می کند. وی می نویسد: «گرانندگان حرکت دوم انقلاب تعمد و تخصصی برای تهمت و تبدیل موافقین و بی طرفان و میان حالان به سرخوردگان و مخالفین داشتند» (۴۷). و در نهایت می نویسد که روحانیون برندۀ مسابقه و فاتح اصلی انقلابند: «برنده مسابقه و فاتح اصلی انقلاب در حرکت دوم، بدون تردید روحانیت ایران می باشد» (۴۸). 
 
آنچه که مغفول می ماند این است که روشن می شود که مرحوم بازرگان، اولاً، در حرکت اول، آقای خمینی را «همدرد و همدست با ملت» و بویژه همانند نهضت آزدی که استبداد را مقدم بر استقلال می داند: «از بدو تأسیس، لبۀ تیز حمله را بر گلوی استبداد گذارده»، همانند و همآهنگ معرفی می کند. در صورتی امروز که طبق بعضی از اسناد و مدارک آشکار شده است، آقای خمینی حتی در همان دوره نیز همراه مردم نبوده و حاکمیت را از آن مردم نمی دانسته است، بلکه از مردم فقط پیروی و اطاعت را خواستار می شده است. بنا به گزارش مرحوم منتظری، وقتی  بعد از قیام ۱۵ خرداد ۴۲، سران نهضت آزادی از آقای خمینی وقت ملاقات خصوصی برای گفتگو می خواهند، وقتِ ملاقات خصوصی به آنان داده نمی شود: «جمعیت نهضت آزادی که آقای مهندس بازرگان در رأس آنان است آمده بودند قم نزد علامه طباطبائی اصرار کرده بودند که شما یک وقت خصوصی برای ما بگیرید که برویم نزد آقای خمینی، در همان زمان من رفتم خدمت علامه طباطبائی، ایشان به من گفتند که آقای خمینی چرا این جور می کند؟ گفتم چه کرده است؟ گفتند بله آقای مهندس بازرگان و سران نهضت آزادی آمدند اینجا به من گفتند برای صحبت کردن با آقای خمینی برای ما وقت بگیر، من هم به آقای خمینی گفتم، ایشان گفتند نه من وقت خصوصی نمی دهم، اگر می خواهند مثل بقیه مردم بیایند همراه با دیگرن ملاقات کنند. آخر این چه اخلاقی است که آقای خمینی دارد! من به آقای خمینی گفتم که علامه طباطبائی گله داشتند، آقای خمینی گفتند ایشان بیخود گله داشتند، برای اینکه مبارزات ما مبارزات دینی و اسلامی است و این آقایان حزبی هستند و خلاصه یک جنبه سیاسی دارند و اگر ما به نهضتمان جنبه سیاسی بدهیم ما را می کوبند و زمین می خوریم، من با اینکه آقایان را می شناسم و آدم های خوبی هستند اما چون جنبه سیاسی و حزبی دارند ما نمی خواهیم بگویند نهضت ما وابسته به یک حزب خاصی است ما از آن جهت که عالم دینی هستیم می خواهیم وظیفه دینی مان را انجام داده باشیم، لذا من گفتم اگر ما خصوصی با اینها ملاقات کنیم یک بهانه می شود برای دستگاه و ما را می کوبند و می گویند اینها یک حزب سیاسی هستند که می خواهند در مقابل حکومت قیام کنند؛ من گفتم بسا آقایان نظراتی قابل استفاده دارند، ایشان فرمودند نظراتشان را بنویسند و یا به شما بگویند و شما به من منتقل کنید» (۴۹).  
 
ملاحظه می شود که آقای خمینی، حتی بعد از ۱۵ خرداد ۴۲، بر این نظر تأکید داشته که مبارزات روحانیت فقط دینی و اسلامی است و این جنبه تا آخر باید حفظ شود. و حتی حاضر نشده است که آن موقع به سران نهضت آزادی وقت ملاقات خصوصی بدهد نکند، مبادا وابستگی به این و یا آن دسته پیدا بکند. حتی بعد از اینکه نهضت ملت ایران به حرکت در می آید و تا حدودی اوج می گیرد، باز تأکید آقای خمینی بر این است که رهبری از آن روحانیت است. به تصدیق مرحوم بازرگان، آقای خمینی به صراحت در تاریخ ۵۷/۵/۵ ، که هنوز به پاریس نرفته بود، در نجف طی اطلاعیه ای، ‏اعلام کرده بود که رهبری و ادارۀ آن از آن روحانیت است:  
 
«حقیقت امر این است که مردم توجه و انتظار نداشتند و قصد حاکمیت روحانیت را باور نمی کردند و الا امام در اعلامیه ۲۱ شعبان ۹۸ نجف (۵۷/۵/۵) که برای دعوت به قیام آخرین ماه رمضان صادر شده بود تکیه خاص روی قیام ۱۵ خرداد، حق انحصاری اسلام و مسلمانان و روحانیون در گذشته و آینده و طرد سایر نهضت ها و جناح ها و شخصیت ها کرده صریحاً اظهار داشته بودند که "نهضت مقدس اخیر ایران که ابتدای شکوفائیش از ۱۵ خرداد ۴۲ بود صد در صد اسلامی است و تنها و بدست توانای روحانیون و پشتیبانی ملت بزرگ ایران ‏پی ریزی شد. و به رهبری روحانیت بی اتکاء به جبهه ای یا ‏شخصی یا جمعیتی اداره شده و می شود و نهضت ‏‏۱۵ ساله چون اسلامی است بی دخالت دیگران در امر رهبری که از آن روحانیت است ‏ادامه دارد و خواهد ‏داشت. و آنان که اخیراً برای جلب منافع شخصی به جنب و جوش افتاده و می خواهند نهضت اسلامی را آلوده کنند و یا آن را متکی به بعضی جناح ها یا دنباله رو معرفی نمایند حتماً سوء قصد دارند یا احیاناً با ساختن بعضی از آن ها با دستگاه جبار می خواهند نهضت را متوقف و شاه را مصون نگهدارند"» (۵۰). 
 
انتشار این اعلامیه، نهضت آزادی را به تحیر و تأسف وا می دارد و لذا نامه ای به آقای خمینی می نویسند و ‏از ایشان توضیح بیشتری می ‏خواهد. آقای خمینی هم ماهرانه از نهضت آزادی استمالت و دیگران را طرد ‏کرده است و همچنان بر نظر خود که حاکمیت مختص ‏روحانیت است و نه همۀ مردم، و یا گروه های دیگر، باقی مانده است (۵۱).
 
و ثانیاً بر عکس نهضت آزادی، بسیاری از سیاسیون و مردم، هم در دوره اول انقلاب– یا به قول مرحوم بازرگان در حرکت اول-، هم بنا به پیروی از رهنمود رهبر نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق که استبداد و استعمار و به عبارت دیگر آزادی و استقلال را دو روی یک سکه می دانست و نه اینکه یکی بر دیگری مقدم است، با نهضت آزادی موافق نبوده اند. حتی بعد از پیروزی انقلاب و بنا به گفته مهندس محمد توسلی در سال ۸۲، رهبر فعلی نهضت آزادی، نهضت آزادی در کنگره خود در سال ۱۳۶۰، تصویب می کند که آزادی مقدم بر استقلال است: «توسعه سیاسی مقدم بر توسعه اقتصادی است و تا مسئله آزادی حل نشود، استقلال خواهی شعاری بیش نیست. این دیدگاه در گنگره نهضت آزادی در سال ۶۰ مطرح شده است و اسناد موجود است. تجربه نشان داده است که این اندیشه با جامعه ما سازگار بوده است. آقای بازرگان هم به همین اندیشه واقعیات را درست می دید» (۵۲) که این دیدگاه مغایر با اندیشه مصدق و راه و روش اوست. زیرا مصدق استقلال و آزادی را دو روی یک سکه و از هم جدا ناپذیرند، می داند و بر این سیاق عمل می کند و نه اینکه یکی بر دیگری مقدم باشد. بر همگان روشن است که آقای خمینی کینۀ وصف ناپذیری از مصدق به دل داشت. و موافق گفته های فوق هم می شود گفت که نهضت آزادی هم مخالف خط مشی مصدق به لحاظ اینکه آزادی و استقلال دو روی یک سکه است، بوده اند. از اینها بگذریم و به اصل مطلب برگردیم:
 
وقتی مرحوم بازرگان می نویسد: «حقیقت امر این است که مردم توجه و انتظار نداشتند و قصد حاکمیت روحانیت را باور نمی کردند»، سئوال این است که اگر گذاشته شده بود كه آقاى خمینى خودش در پاریس مستقیم و بدون دخل و تصرف دیگران با خبرنگاران مصاحبه كند، حرف هاى دیگرى مى ‏زد و آنچه را كه در ضمیر خود داشت در همان پاریس، در برابر دید جهانیان آشكار مى ‏كرد و بر همه معلوم مى ‏شد كه آقاى خمینى در صدد ساختن و استقرار چه نوع حكومتى است. در این صورت چرا «قصد حاکمیت روحانیت را باور نمی کردند»؟ حتماً هم باور می کردند و پنبۀ آن هم زده می شد. البته بعضی ها معتقدند که در آن صورت، شاه می ماند و نهضت از بین می رفت و چون می خواستند که نظام دیکتانوری شاهنشاهی منقرض و نظامی مردمی و پاسخگو، جایگزین آن شود، ...، این حرف دیگری است و  درجای خود بحث دارد.
 
من بر این باورم که آقای خمینی روی خط خودش که حاکمیت روحانیت بود، پابرجا ایستاد. و حتی اگر کتاب ولایت فقیه آقای خمینی را که در اواخر سال ۴۸ در نجف تدریس کرد - که خود دقیقاً تئوری تصاحب قدرت در لباس دین است- را هم نادیده بگیریم، اگر به نکاتی که در پاریس چند باری در مصاحبه هایش که در زیر می آید، توجه شود، یا شده بود، معلوم  می شد که وی به نکاتی اشاره کرده که بوی ولایت فقه و فقیه از آن استشمام می شود. نظیر اینکه: قانون باید قوانین اسلام و قانون خدا باشد. در وضعیت آن روز ایران، تعیین کنندۀ قوانین اسلام و مفسر و بیان کننده اش هم خود او است، و نه مهندس بازرگان و یا بنی صدر و امثالهم:
 
«اسلام برای تمام نیازهای انسان حکم دارد: احکام سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، انسان احتیاج به ماوراء الطبیعت دارد و اسلام برای آن احکام دارد» (۶ آبان ۵۷ پاریس ص ۱۳ کتاب امام و...).
 
آزادی در اسلام، در حدود قوانین اسلام است (پنجشنبه ۲۴ خرداد ۵۸، ص ۱۴  کتاب امام و...).
 
• نهضت شما برای خداست، زیرا که قصد ندارید به مقامی برسید، بلکه می خواهید حکم خدا جاری شود در نتیجه باید خودسازی کنید. شرط خود سازی تبعیت از احکام الهی است که چون و چرا ندارد (۱۱ آذر ۵۷، ص ۱۰۹ کتاب امام و...).
 
• اما جمهوری، به همان معنائی است که همه جا جمهوری است. لکن این جمهوری بر یک قانون اساسی متکی است که قانون اسلام می باشد. اینکه ما جمهوری می گوئیم برای این است که هم شرایط منتخب و هم احکامی که در ایران جاری می شود، این ها بر اسلام متکی است، لکن انتخاب با ملت است و طرز جمهوری همان جمهوری است که همه جا هست. (مصاحبه با لوموند ۱۶ اردیبهشت ۵۷، ص  ۱۱۹ کتاب امام و...). 
 
اسلام در همه ابعاد قانون دارد و به همین جهت احتیاج به قوانین دیگری نداریم. و قانون اساسی فعلی را تصفیه می کنیم، یعنی نظر می کنیم، هر مقدارش موافق با اسلام است، آن را حفظ می کنیم و هر مقدارش که مخالف با قانون است، آن را حذف می کنیم (مصاحبه با بی بی سی ۱۳ آذر ۵۷، ص ۱۲۴).
 
• ما حکومت اسلامی می خواهیم؛ جمهوری اسلامی که به آرای مردم رجوع کنیم و شرائط اسلام را هم می گوئیم که بر مبنای آن انتخاب می کنیم (۲۲ آبان ۵۷ء ۱۳ نوامبر ۷۸ پاریس) (ص ۱۲۶ کتاب امام و...).
 
• هرگونه اجتماعات و احزاب از طرف مردم در صورتی که مصالح مردم را به خطر نیندازد آزادند و اسلام در تمامی این شئون حد و مرز آن را تعیین می کند (مصاحبه با پائزه سذرا ایتالیائی ۱۱ آبان ۵۷، ص ۱۶۸ کتاب امام و...).
 
• در اسلام جناح های مختلف وجود ندارد. وقتی حکومت اسلامی تشکیل شود همه تابع قانون اسلامند و اسلام، یک جناح یکپارچه و واحد است (روزنامه صدای لوگزامبورک با اشتراک رادیو لوگزامبورک، ص ۱۶۸ کتاب امام و...).
 
حکومت اسلامی حکومت قانون و قانون خدا است. اگر شخص اول مملکت ما در حکومت اسلامی یک خلاف بکند اسلام او را عزل می کند – ظلم بکند، یک سیلی به کسی بزند، اسلام او را عزل می کند و او دیگر قابلیت حکومت ندارد (۱۷آبان ۵۷، ص ۲۰۰ کتاب امام و...).
 
• ماهیت جمهوری اسلامی این است که با شرایطی که اسلام برای حکومت قرار داده است با اتکاء به آراء عمومی ملت، حکومت تشکیل شده و مجری احکام اسلام می باشد (مصاحبه با روزنامه لبنانی النهار ۲۰۸۵۷،صحیفۀ نور ج۳ ص ۱۰۴).
 
• دولت اسلامی که ما می خواهیم، یک جمهوری اسلامی است که به آراء ملت درست می شود و احکام اسلام هم در او اجرا می شود. قانون اساسی همان قانون اسلام است و قانون اسلام مسبب آزادی ها و دموکراسی حقیقی است و استقلال کشور را نیز تضمین می کند (مصاحبه با تلویزیون آمریکا ۲۲۱۰۵۷، صحیفۀ نور ج ۴، ص ۲۰۵).
 
• سئوال: قوانین اسلامی که شما مایلید در ایران اجرا کنید شبیه عربستان سعودی و لیبی خواهد بود؟
 
جواب: آنچه ما به نام جمهوری اسلامی خواستار آن هستیم فعلاً در هیچ جای جهان نظیرش را نمی بینیم (مصاحبه با روزنامه تمپو از اندونزی ۲۳۱۰۵۷، صحیفۀ نور ج ۴، ص ۲۱۳). 
 
اما مسئله این جاست که  در آن بحران که کشور در تک و تاب براندازی رژیم شاهنشاهی که به یک خواست عمومی تبدیل شده بود، بود، حصول آن را فقط در رهبری آقای خمینی میسر می دیدند. و به همین علت، نه جامعه، و نه سیاسیون، به چند نکتۀ فوق توجه نکرده بودند–  حتی در پاریس که لانۀ زنبورِ روابط و دستگاه های ارتباط جمعی بود و مو را از ماست می کشیدند، به چند نکتۀ فوق توجه نکرده و یا آن را نادیده گرفته بودند، و چند مصاحبۀ فوق، در بین انبوهی از مصاحبه ها  که درهمۀ آن ها، وی، وعدۀ رسیدن به  آزادی، استقلال، حقوق، عدالت، رشد، برابری زن و مرد، دخالت نکردن علماء در حکومت و ... حکایت می کرد می داد و هر روز در سراسر جهان و ایران منتشر می شد، گم بود. از دید مردم و سیاسیون، اینها تعهدات و قول و قرار هائی تلقی می شد که آقای خمینی به عنوان رهبر مذهبی، در انظار جهانیان به ملت ایران و جهان وعده می داد. آن چند مورد و کتاب ولایت فقیه هم  که نادیده گرفته شود، ملت، سیاسیون، روشنفکران و...، ازاین نکته بس مهم و تعیین کننده غافل بودند که در نظر و دید آقای  خمینی دین، بیان قدرت است و نه بیان آزادی. طبیعی است   که اگر چنین شخصی با چنین دیدی امکانات با او یار باشد، در صدد استقرار و انحصار قدرت بر می آید، توجه مبذول نشد.  
 
حال چنین شخصی با چنان دیدی در حالی که رهبری جنبش مردم در نگین انگشتر اوست، و فضای کشور از نیروی جانشین و یا آلترناتیو مورد قبول جامعه خالی است و یا جمعی متشکل از احزاب و یا شخصیت های آزادیخواه و حقوقمدار خارج از حلقۀ خمینی وجود ندارد، به کشور باز گشته است. آقای خمینی که در پاریس و حتی زمانی که به ایران آمد، از مصدقی ها کم و زیاد حساب می برد و یا حداقل، نگرانی هایی داشت، وقتی دید که اینها با هم نیستند و یا تشکل مردمی قابل ملاحطه ای ندارند، جاده را برای تصاحب قدرت تا حدودی هموار دید. این بود که به محض اینکه پایش به تهران رسید، در حلقۀ روحانیت قدرت طلب که آنها نیز دین را بیان قدرت می دانستند، قرار گرفت. و با کمک آنها، از همان ابتدا دست به ایجاد دولت در دولت زد. با وجود همۀ اینها، هنوز مردم در صحنه بودند و به اندازۀ کافی تحمیق نشده و در پی آزادی، عدالت و حقوق وعده داده شده بودند. وقتی روحانیت قدرت طلب و آقای خمینی در انتخابات اولین دورۀ ریاست جمهوری، مشاهده کردند که از هشت نامزد اصلی، ٧ نفر آن مسلماً از جبهه ملی (بنی صدر، حبیبی، فروهر، سامی، قطب زاده، مدنی، طباطبائی)  به حساب می آمدند، با هم کنار نیامده که یکی را از بین خود نامزد کنند، خود حکایت از عمق اختلاف و یا حداقل وحدت و یا ائتلاف نداشتن بین خود دارد،  به طرف مقابل که هدفش قبضه کردن قدرت است، می فهماند که می شود کم و زیاد عمل و شانس خود را گام به گام امتحان کرد.  
 
با وجود همۀ اینها، نمی شود مردمی را که خود برای آزادی، استقلال، عدالت و در اختیار گرفتن سرنوشت زندگی خویش قیام کرده و رژیم دیکتاتوری شاهنشاهی را برانداخته اند، یک شبه به کناری راند و زیر همۀ آن قول و قرارها زد و صاف و عریان گفت که مردم صغیر هستند و باید تابع و مطیع امر ولی فقیه باشند. شما خیال می کنید که اگر آقای خمینی در پاریس و یا حتی وقتی پایش به ایران رسید، می گفت: «حکومت از آنِ ولی فقیه است» و یا «فقها باید حاکم باشند»، مردم دیوانه بودند که زیر فرمانش بروند و خود را صغیر به حساب آورند. قطعاً اگر چنین چیزهایی را بر  زبان می آورد، خودش ساقط می شد. همچنانکه وقتی حجت الاسلام صادقی در سیته دانشگاهی پاریس سخنرانی کرده و در آنجا از ولایت فقیه نام برده بود، فوراً به آقای خمینی اطلاع دادند و آقای خمینی به ایشان توپید و گفت ترا به این حرفها چکار و یا این حرفها چیست که میزنی (نقل به مضمون). 
 
همه شاهدند و شاهدیم که ملت ایران یکپارچه مانند سیل خروشان در سراسر کشور برای بدست آوردن آزادی، استقلال و استیفای حقوق خویش در صحنه ‏مبارزه حاضر و آماده بودند. اما همان مردم بی اطلاع بودند از اینکه کسانی با جدا کردن آزادی از استقلال و آزادی را مقدم بر استقلال دانستن، با خارجی ها ودر رأس آنها با آمریکا وارد قرار و مدار شده اند که بخش هایی از آن در قسمت سوم این رساله آمد. و باز بی اطلاع بودند از اینکه نطفه دولت و یا نیروی جانشین انقلاب و رژیم شاه در پاریس و بیرون از حضور نمایندگان واقعی قاطبۀ مردم ایران در حال ‏بسته شدن  و در شرف بدست گرفتن قدرت است، شکل می گرفت و افزون بر  اینکه آقای خیمنی در نقش رهبر انقلاب در دو جهت عمل می کرد، یکی، علنی و آشکار در انظار ملت ایران و نزد افکار عمومی مردم جهان به خواسته های به حق ملت ایران– که به «بیانیۀ پاریس» مشهور شد-، عمل می کرد، و در جهت دوم، مخفی و آشکار، برنامۀ «طرح سرّی چگونگی قبضه کردن قدرت در انقلاب ۵۷» (۵۳) را که توسط آقای دکتر ابراهیم یزدی به او ارائه شده بود، به اجرا می گذاشت.
 
بنا به گفته مرحوم مهندس بازرگان، «بعضی از سیاست های خارجی از تعویض شاه استقبال می کردند» (۵۴).   
 
بازرگان در این رابطه از کشورِ خاصی نام نمی برد، ولی معلوم است که آن سیاست خارجی که از تعویض شاه استقبال می کرد، آمریکا به نمایندگی از تمامی غرب است.
 
ژیسكار دستن رئیس جمهور وقت فرانسه می گوید وقتی آقای خمینی از عراق به پاریس آمد و ما چهار کشورِ آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه در گوادولپ جلسه داشتیم، «این رئیس جمهور وقت آمریكا بود كه در جلسه رسمى حكومت شاه را تمام شده اعلام كرد و مصراً گفت امیدى به بقاى این حكومت نیست و شاه رفتنى است و ما او را حمایت نخواهیم كرد و در ادامه گفت كه برقرارى یك رژیم نظامى در ایران پیش بینى می‏ شود. ما بكلى غافلگیر و حیرت زده شده بودیم. تصور تحولى صلح‏آمیز را پیش بینى مى‏ كردیم، ولى هیچوقت انتظار چنین دگرگونى و تحولى فورى را نداشتیم. براى آلمان به نمایندگى هلموت اشمیت و براى فرانسه به نمایندگى من، این نظریه آمریكا غیر مترقبه و خیلى غافلگیرانه بود. در همان جلسه انگلیس و آمریكا هر دو متفقاً به عنوان یك نیروى متحد و همفكر و هم عقیده خواهان خروج شاه از ایران بودند» (۵۵). 
 
وقتی کارتر در آن جلسه می گوید: «برقرارى یك رژیم نظامى در ایران پیش بینى می‏ شود»، این همان توافقی است که در اواخر دی و یا اوایل بهمن ماه ۵۷ در جلسه ای که در منزل آقای فریدون سحابی با ‏آمریکایی ها تشکیل شد، و بر سر ایجاد دولتی نیرومند با وحدت ارتش و روحانیت، توافق بعمل آمد (۵۶).  آقای سولیوان، واپسین سفیر آمریکا در ایران ‏در کتاب خود از این توافق سخن به میان آورده است (۵۷). آقای دکتر یزدی هم به این مطلب که کمی دیرتر خواهد آمد، اشاره می کند. در حقیقت این دولت نیرومند که با وحدت ارتش و روحانیت قرار است تشکیل شود، یعنی اینکه رهبری آن با روحانیت و اجرای آن با نهضت آزادی است. و باز این همآهنگ است با طرح سرّی چگونگی قبضه کردن قدرت که توسط  یزدی به آقای خمینی ارائه شده است.
 
شاید به همین علت است که در اجرای طرح ابتکاری آقای دکتر یزدی که به آقای خمینی ارائه شده، آقای دکتر یزدی در دولت موقت، معاون در امور ‏انقلاب می شود و بلافاصله مهمترین نهادهای انقلابی، یعنی سپاه پاسداران انقلاب ‏ و دادگاه های انقلاب را تشکیل می دهد.
 
مرحوم بازرگان در مورد تأسیس نهادهای انقلابی یادآور می شود که پس از مستقر ‏شدن در ‏نخست وزیری، بعد از ظهر دوشنبه ۲۳ بهمن ۵۷ که عملا ً از بختیار خلع ید شد «به عنوان اولین اقدام ‏تعیین معاونین بود که ‏فی المجلس تکلیف کردم و آنها پذیرفتند. آقایان مهندس صباغیان، معاون نخست وزیر ‏در امور انتقال، دکتر ابراهیم یزدی معاون در امور ‏انقلاب، و مهندس عباس امیرانتظام در امور اداری و ‏روابط عمومی. دو پست و عنوان اول بی سابقه و لازمۀ وظایف و شرایط انقلاب بود. ‏یکی برای تبدیل ‏تدریجی دستگاه قدیم و تعیین مسئولین جدید برای مؤسسات عمده و ادارات اصلی، مانند شهربانی، شهرداری‏، شرکت نفت ‏یا شیلات، دانشگاه ها، ذوب آهن، راه آهن، هواپیمایی و غیره و دیگری برای تداوم و نظارت ‏و حفاظت انقلاب و تأسیس نهادهای انقلابی ‏از جمله سپاه پاسداران و ارتباط، با مقامات و مواضع انقلابی‏» (۵۸).   
 
از دید دکتر یزدی و آن طرح برای مرحله جدید انقلاب، ایجاد سازماندهی واحد ضرورت دارد و مطرح شده است. چون یزدی می گوید که آن طرح را من به آقای خمینی داده و نسخه ای هم به مطهری، بازرگان، بهشتی داده شد. و آقای احمد خمینی و آقای اشراقی هم در جریان طرح بودند.
 
آقای دکتر یزدی معاون نخست وزیر، مأمور تهیۀ طرح های انقلاب شد. و از طرح های او، دو طرح به اجرا درآمدند که عامل استقرار ولایت مطلقه فقیه شدند و ستون فقرات آنند. این دو، باید نقش بازوان نظامی و قضائی «سازماندهی» واحد را برعهده می‌ گرفتند. «سازماندهی واحد»، نهضت آزادی، نشد، و حزب جمهوری اسلامی هر دو را از دست دولت موقت قاپیدند و خود عهده دار اجرای آن ها شدند. بنابر این، طرح پنهان و دور از چشم ملت ایران است که موجب شد که دیکتاتوری ولایت مطلقه فقیه بر ملت ایران تحمیل شود و حتی تا سال ۱۳۹۳ که این طرح در جلد سوم خاطرات دکتریزدی آشکار شده، از دید ملت ایران پنهان بوده است. و این آیا خیانت به ملت ایران نیست که از یکطرف «بیانیۀ پاریس» برای به میدان کشیدن مردم و افکار عمومی جهانی عرضه می شود، ولی دور از چشم مردم، طرح قبضه کردن قدرت به اجرا در می آید و تا مردم چشم باز می کنند، در چنبرۀ دیکتاتوری ولایت فقیه گرفتار می آیند؟ و اینکه همزمان از طرفی آقای خمینی در جهت خواسته های به حق مردم حرکت می کرد و در انظار ملت ایران و جهان، قول و قرار می گذاشت که در حکومتش همه نوع آزادی، عدالت و رشد و حقوق ملت، تأمین خواهد شد، و از طرف دیگر در صدد اجرای سرّی قبضه کردن قدرت که پنهان از چشم مردم در اختیارش گذاشته شده بود، بود، خود خیانت به ملت ایران نیست؟ از دید من این بزرگترین خیانت به ملت است. ممکن است بگویند چه طرح به آقای خمینی داده می شد، چه داده نمی شد، آقای خمینی خود در صدد قبضه کردن قدرت بود. با فرض و قبول این نکته هم، از بار گناه کسی که طرح را داده و کسانی که مطلع از آن بوده اند و با آن همکاری کرده، نمی کاهد.  به نظر من خیانت آقای خمینی و یاران هم سرّ او، در این است که آن ها در جهت به انحصار در آودن قدرت بعد از پیروزی انقلاب یا قدرت جانشین انقلاب بعد از پیروزی، پنهانی و  دور از چشم مردم در دو جهت مختلف عمل کردند و این خیانتی است به ملت ایران، و حتی دین خود. 
 
محمد جعفری، 
٩ آذر ۱۳۹۷
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
 
نمایه و یادداشت:
 
۴۲- انقلاب ایران در دو حرکت  مهندس مهدی بازرگان ،ص ۲۵.
 
۴۳- انقلاب ایران در دو حرکت  مهندس مهدی بازرگان ،ص۴۱.  
 
۴۴- همان سند،ص ۷۰.
 
۴۵- انقلاب ایران در دو حرکت  مهندس مهدی بازرگان، ص ۱۱- ۷۸.
 
۴۶- همان سند، ص ۸۴.
 
۴۷- همان سند، ص ۱۳۵.  
 
۴۸- همان سند ص ۱۷۸.
 
۴۹- خاطرات آیت الله منتظری، انتشارات انقلاب اسلامی، فوریه ۲۰۰۱، ص ۱۱۸.
 
۵۰- انقلاب ایران در دو حرکت  مهندس مهدی بازرگان، ص ۱۱۶.
 
۵۱- صحیفه نور، جلد دوم، ص ۹۴ ـ ۹۳ و پاریس و تحول انقلاب ایران از آزادی به استبداد، محمد ‏جعفری، چاپ ۱۳۸۳، ص ۶۴ ـ ‏‏۶۳‏.
 
۵۲- سقوط دولت بازرگان به کوشش: دکتر غلامعلی صفاریان. مهندس فرامرز معتمد دزفولی، ، چاپ ۱۳۸۳، ص ۱۰۴.
 
۵۳- برای کم و کیف این مسئله نگاه کنید به «طرح سرّی چگونگی قبضه کردن قدرت در انقلاب ۵۷» در سایت:
 
www.mohammadjafarim.com
 
۵۴- انقلاب ایران در دو حرکت، مهندس بازرگان، ص ۲۴.
 
۵۵- پاریس و تحول انقلاب ایران...، ص ۲۴۷.
 
۵۶- این مطلب را آقای فتح الله بنی صدر یکی از اعضای نهضت آزادی در پاریس در گفتگوئی با ‏برادر خود آقای بنی صدر در سال ۱۳۷۵ فاش ساخته است‏.
 
۵۷-  به خاطرات سولیوان مراجعه شود.  
 
۵۸- بیست و پنج سال در ایران چه گذشت، از داود علی بابائی، چاپ اول ۱۳۸۲، ج اول، ص۱۵۴ و ۱۵۵‏ به نقل از شورای انقلاب و دولت موقت.