باید گفت یا نباید گفت، از محمد جعفری (۵)

Jafari Marbini-Mohamed-1 بسته شدن نطفه استبداد، دور از چشم مردم:
 
چگونه و چرا نطفه استبداد، دور از چشم مردم بسته شد؟
 
همچنانکه گفته شد، به زعم مرحوم بازرگان، حرکت دوم انقلاب از تشکیل دولت موقت که برآمده از پیروزی انقلاب و به منزلۀ نیروی جانشین انقلاب است، شروع می کند و می نویسد که در این دوره تشتت و چند پارگی حاکم است و در نهایت هم روحانیت  فاتح اصلی انقلاب است: «برنده مسابقه و فاتح اصلی انقلاب در حرکت دوم، بدون تردید روحانیت ایران می باشد» (۵۹). در این حرکت هم در ابتدا نهضت آزادی با آقای خمینی و روحانیت در ائتلافی نانوشته، همآهنگ و همراه بوده اند، زیرا اولین نیروی جانشین انقلاب، تشکیل شورای انقلاب، به امریۀ آقای خمینی است که توسط روحانیت و نهضت آزادی شکل می گیرد و بنا به گفته بازرگان در تمام دوره ها، وزنۀ سنگین آن در دست روحانیت بوده است: «ترکیب شورای انقلاب چهار بار عوض شد، ولی همیشه اکثریت آن را معممین داشتند که مقرب تر بودند» (۶۰). و بعد هم که بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، مرحوم بازرگان به سمت نخست وزیری دولت موقت منصوب می شود، با وجودی که یکی دوبار استعفای خود را مطرح کرده و آقای خمینی نپذیرفته بود، ولی بعد از اشغال سفارت آمریکا، توسط به اصطلاح "دانشجویان پیرو خط امام"، همزمان بازرگان استعفا داد که در حقیقت استعفای او در یک چنین موقعیتی، مشتلقی بود که به عمل این دانشجویان داده شد.  
 
آقای بهزاد نبوی در وصف گروگانگیری، گفت که اشغال سفارت و گروگان گیری برای ملت ایران ثمراتی در برداشته:«بدنبال پیروزی انقلاب اسلامی و تیرگی روابط ایران و آمریکا عده ای تصور می کردند که آمریکا به ایران حمله نظامی خواهد کرد. ‏اما دانشجویان پیرو خط امام با اشغال لانه جاسوسی و گروگان گرفتن جاسوسان آمریکایی اقدام آنان را خنثی کردند» (۶۱)، و«از همه مهمتر جناح خاصی از قدرت به زیر کشیده شد». یعنی اینکه نهضت آزادی به زیر کشیده شد.
 
بعد از اشغال سفارت آمریکا و استعفای دولت موقت، هر روز دانشجویان پیرو خط امام  با در اختیار  داشتن صدا و سیما، به افشاگری پرداختند، و نوک تیز حملۀ خود را متوجۀ نهضت آزادی و دولت موقت ساختند، تا جایی که آقای سید محمد خاتمی سرپرست - آن موقع کیهان و رئیس جمهور اصلاحات- نوشت: «توطئه وحشتناک آمریکا را در زمینه ‏نفوذ در مراکز بالای تصمیم گیری و اجرایی جمهوری نوپای اسلامی خنثی کرد» (۶۲).
  
یعنی اینکه به نظر آقای محمد خاتمی، «درمراکز بالای تصمیم گیری و اجرایی جمهوری اسلامی» که در اختیار دولت موقت بود، آمریکایی ها نفوذ داشتند و با گروگانگیری وبا به زیر کشیده شدن دولت موقت، نفوذ آمریکایی ها در  جمهوری اسلامی خنثی شد. شاید هم علت اصلی ناگفتۀ استعفای دولت موقت در این راز نهفته باشد که مرحوم بازرگان دریافته که آمریکایی ها به غیر از اینکه با نهضت آزادی در تماس و گفتگو بوده، از کانال های دیگر با روحانیت هم سر و سری جدیّ داشته اند.
 
به هر حال، در این دوران که لبۀ تیز حمله متوجه نهضت آزادی بود، و آن ها را عامل آمریکا قلمداد می کردند، نهضت آزادی و بویژه مهندس بازرگان چنان در فشار قرار گرفت که در نامه ای تحت نام «اگر اسم این ارتباطات جاسوسی است» که در ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ در اطلاعات منتشر شد، به بعضی از ارتباطات نهضت آزادی با آمریکایی ها سر بسته اشاره می کنند که در زیر نکاتی از آن آورده می شود (۶۳).
 
اگر اسم این ارتباطات جاسوسی است:
 
«پایه گذاران و اعضاء و علاقمندان به نهضت آزادی ایران و نهضت مقاومت ملی، نه تنها با آمریکا با بعضی از کشورهای اروپا و نیز با دولت وقت ارتباط های کم و بیش پنهانی داشته اند. نه تنها از چند ماه مانده به پیروزی درخشان انقلاب بلکه از ۲۶ سال پیش بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و نه تنها این گروه ها، بلکه گروه ها و شخصیت های ملی و مذهبی دیگری نیز چنین شیوه ای داشته اند. بنابر این اگر ارتباطات سیاسی جرم و خیانت باشد همگی شریکند و اگر خدمت و افتخار باشد انحصار به نهضت مقاومت و نهضت آزادی ندارد» (۶۴). وی می افزاید که «از یکی دو سال مانده به پیروزی انقلاب، هدف و برنامۀ فعالین سابق نهضت آزادی در داخل و خارج از کشور از برقراری ارتباطات دو منظور ذیل گردید:
 
اولاً- معرفی جهانی مبارزه و نهضت اسلامی ایران و زمینه سازی برای بازگشت آیت الله خمینی.
 
ثانیاً- برگرداندن افکار عمومی اروپا و آمریکا از شاه و برداشتن حمایت همه جانبه نفع طلبانه ای که از او می نمودند» (۶۵).
 
«نهضت مقاومت ملی ایران بوسیلۀ دو نفر از اعضای خود (آقای امیر انتظام و مرحوم رحیم عطائی) با یک جوان دانشجوی آمریکائی ارتباط منظم داشت که به بررسی و بحث روی مسائل سیاسی می پرداختند و هرکدام از موضع خود دفاع می نمودند. هر قدر تبادل نظر پیش می رفت، جوان آمریکایی تفاهم و تمایل بیشتر به حقوق پایمال شدۀ مردم ایران پیدا می کرد و در پایان مأموریت خود نیز کتابی بنام «ناسیونالیسم در ایران» تألیف نمود که به فارسی ترجمه شده است. این شخص بعد ها نیز مدافع همیشگی و تظاهرات ایرانیان در سال های بعد گردید» (۶۶). 
 
اولاً، نام این جوان آمریکائی ریچارد کاتم است. آقای امیر انتظام هم تصریح می کند که این جوان آمریکایی، ریچارد کاتم است (۶۷).  
 
ثانیاً ریچارد کاتم، این جوان آمریکائی استاد دانشگاه پیتسبورگ در رشته علوم سیاسی و یکی از مأموران سیا در ایران و گردانندۀ تیم عملیات پنهانی سیا در ایران در نیمۀ نخست دهه ۱۹۵۰ بود.  ویکی پدیا او را چنین معرفی می کند:
 
«ریچارد کاتم (RICHARD COTTAM) استاد دانشگاه پیتسبورگ در رشته علوم سیاسی و یکی از مأموران سیا در ایران می ‌باشد. کاتم در نیمۀ نخست دهه ۱۹۵۰، گردانندۀ تیم عملیات پنهانی سیا در ایران بود. ریچارد کاتم از همکاران شبکه بدامن شبکه مسئول جنگ روانی و جعل مدارک سیاسی در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت بود.
 
یرواند آبراهامیان می ‌گوید: سیا در تهران یک مأمور جوان به‌نام ریچارد کاتم (RICHARD COTTAM) نیز داشت. جان والر رئیس سیا در ایران، در اواخر سال ۱۹۴۰ و آغاز دههٔ ۱۹۵۰، می‌گوید: "ریچارد کاتم از افسران ویژهٔ من بود." کاتم در ۱۹۵۸، استاد دانشگاه پیتسبورگ شد، ولی همچنان با سیا همکاری می‌کرد.
 
از جمله فعالیت های ریچارد کاتم نوشتن مقالاتی درتخریب شخصیت حسین فاطمی وزیر امور خارجه دولت مصدق بوده است. این مقالات که به نیت مشوش کردن اذهان مردم نوشته می ‌شد، به زبان فارسی در نشریات «صبا» و «جوشن» منتشر می‌ گشت. (تحت عناوینی همچون بهایی بودن و همجنس ‌گرایی دکتر حسین فاطمی). ریچارد کاتم نویسنده کتاب ناسیونالیسم در ایران است» (۶۸).
 
گازیوروسکی، نویسنده و ویراستار کتاب «محمد مصدق و کودتای ۱۹۵۳ در ایران» به بی ‌بی ‌سی فارسی می ‌گوید که یکی از اولین مأموریت‌ های کاتم جوان، فعالیت‌ های تبلیغاتی در پشت صحنۀ کودتای ۲۸ مرداد، علیه مصدق و هوادارانش در حزب توده بود (۶۹).
 
کاتم در تابستان ۱۹۵۲ به آمریکا باز می‌گردد و یک سال بعد، پس از اخذ مدرک دکترا، درست زمانی که آمریکا و بریتانیا برای سرنگون کردن دولت محمد مصدق آماده می ‌شدند، در سن ۲۸ سالگی، رسماً به عنوان مأمور مخفی، به استخدام سیا در آمد. 
 
هنری پِرِکت، رئیس بخش ایران وزارت خارجه آمریکا می گوید او و سفیر در تهران از طریق کاتم به اهمیت بهشتی پی بردند و با او تماس گرفتند.
 
کاتم  در سال های۱۹۵۸ - ۱۹۵۶ برای بار دوم به ایران، برای خدمت در سفارت، فرستاده شد. مسئولیت اصلی او، زیر نظر گرفتن و کنترل کردن جبهه ملی از طریق رابطۀ نزدیکی که در سال های ۱۹۵۲- ۱۹۵۱، ایجاد کرده بود، بود. (۷۰)  وی در کودتای نظامی سرلشکر مقربی که به شکست انجامید نقش داشت (۷۱). کاتم در تمام دوران استادی خود در دانشگاه، رابطه اش را با ایران حفظ کرد و یکی از خط دهندگان به مقامات آمریکایی بود و به عنوان یکی از مخالفین کودتای مرداد ۱۳۳۲ سیا در ایران شناخته شده است.
 
من هم با بازرگان موافقم که تماس گرفتن با روزنامه نگار، خبرنگار و پژوهشگر و بعضی از شخصیت ها، فی نفسه ایراد و اشکال ندارد. ولی جای بحث نیست که در بین همین ها، عده ای هم به کار جاسوسی مشغول هستند، و هدف اصلی شان کشف و جمع آوری اطلاعات برای کشورشان برای روز مبادا است. اصولاً جاسوسان تحت پوشش های مختلف، استادی دانشگاه، کار های علمی، پژوهشگر، روزنامه نگار و غیره  به کار می پردازند. هیچ جاسوسی مستقیم نمی آید بگوید کار من جاسوسی است، که در این صورت، امکان عمل برایش مقدور نیست. معمولاً جاسوسان تحت هر پوشش و نامی که باشند، برای کشف اسرار و یا اثر گذاری در افراد مورد نظر و یا پیشبرد خط و خطوطی، لازمه کار و موفقیتشان همدری نشان دادن و تا حدودی موافق آن ها بودن، است. از این که بگذریم، نتیجۀ کار حتی محققین و یا استادان دانشگاه ها در تمامی کشور های غربی و یا غیر غربی که در زمینۀ کشورهای دیگر به کار تحقیق و پژوهش می پردازند، در اختیار مقامات کشور خود شان قرار خواهد گرفت، و یا در صورت نیاز، محققین و استادان دانشگاه ها در کشور های غربی بر اساس تحقیقات خود، به مقامات توصیه می کنند و خط می دهند.
 
اگر چنین نباشد، چگونه ممکن است که ریچارد کاتم در پاریس با آقای خمینی و اطرافیان وی ملاقات و گفتگو کرده و سپس به تهران مسافرت كرده و نتیجۀ نظرات خود را از ملاقات با مخالفین در تهران و پاریس، براى استمپل مأمور سفارت آمریكا در تهران توضیح داده و استمپل در تاریخ ۱۱ دیماه ۱۳۵۷ آنرا چنین گزارش مى ‏كند:
 
 «... خمینى رهبر روحانى و تعیین كننده حدود جنبش اسلامى است كه یزدى رئیس ستاد وى مى‏باشد.» و در داخل ایران «رهبر واقعى سازمان، سید محمد  بهشتى یكى از ملاهاى قلهك است كه جنبش را هدایت مى‏ كند» و«جنبش (امام)خمینى در دراز مدت قطعاً درنظر دارد كه براساس جذبه روحانى (امام) خمینى یك حزب سیاسى تشكیل دهد. كاتم فكرمى ‏كند كه چنین حزبى تمام كرسى ‏هاى مجلس را كه برسر آن رقابت مى ‏كند بدست خواهد آورد... كاتم متذكر شد كه این فشارى روى نهضت آزادى وارد نمود كه چاره‏اى براى یك توافق بیندیشد، ولى نه به اندازه‏ اى كه برخط سازش ‏ناپذیر (امام) خمینى غلبه كند» (۷۲).
 
آقای خمینی در نقش رهبر انقلاب، علنی و آشکار در انظار ملت ایران و نزد افکار عمومی مردم جهان، خواسته های به حق ملت ایران را که به «بیانیۀ پاریس» مشهور شد، بیان می کرد، و از طرف دیگر و پنهان از دید مردم، «طرح چگونگی قبضه کردن قدرت» را که توسط آقای دکتر ابراهیم یزدی به او ارائه شده بود، به اجرا درمی آورد. گمان نمی کنم که این دومی، به زعم مرحوم بازرگان هم، خیانت نباشد. مگر اینکه بخواهند به توجیه و تفسیر بپردازند. به نظر من، خیانت آقای خمینی و یاران هم سرّ او، در این است که آن ها در جهت به انحصار در آودن قدرت، بعد از پیروزی انقلاب یا نیروی جانشین انقلاب بعد از پیروزی، پنهانی و  دور از چشم مردم، در دو جهت مختلف عمل کردند. و این، خیانتی است به ملت ایران و امید ملتی که انقلاب را به پیروزی رساندند، و حتی خیانت به دین خود. و الاّ به قول مرحوم بازرگان، تماس گرفتن با روزنامه نگار، خبرنگار و پژوهشگر و بعضی از شخصیت ها، فی نفسه ایراد و اشکال ندارد، جاسوسی و خیانت هم نیست.   
 
روابط غربی ها با نهضت آزادی به همان مختصری که مهندس بازرگان در نامۀ خود آورده، ختم نمی شود. با توجه به اسناد موجود که بخشی از آنها قبلاً آمده است، به نظر می رسد که این روابط، بسیار وسیعتر و گسترده تر است. خوب، در مورد این اسناد چه می شود گفت؟  
 
شاید همچنانکه در بالا آمد، علت اصلی استعفای دولت موقت در این راز هم نهفته باشد که مرحوم بازرگان از زمانی که با آقای خمینی در پاریس ملاقات کرد و بعد عضویت شورای انقلاب فرمایشی آقای خمینی و بعد هم نخست وزیر دولت موقت، شد، از طرق مختلف، دریافته که آمریکائی ها بغیر از اینکه با نهضت آزادی در تماس و گفتگو بوده، از کانال های دیگر با روحانیت هم سر و سری داشته اند. اول اینکه، مرحوم بازرگان که با ارتش و دولت وقت برای حل و فصل مشکلات تماس داشته، نوشته است:  
 
 «شورای عالی دفاع ملی در تاریخ ۲۰ بهمن (یعنی دو روز مانده به سقوط رژیم) اعلامیه ای منتشر ساخت که از آن پس ارتش ایران با ملت درگیری و رویاروئی نخواهد داشت. این تصمیم که به دنبال جریان ها و مذاکرات اتخاذ شده بود، موفقیت بزرگی برای ملت و راهگشای امیدی برای آینده نزدیک محسوب می شد. البته جز خدا کسی خبر از غیب ندارد و آنچه پیش آمد شاید مصداق "الخیر و فی ما وقع"، المرء یدبر والله یقدر ولی چه کسی می داند که اگر کار به آن ترتیب و تدریج نیز پیش می رفت و ارتش و نیروهای انتظامی متلاشی نشده به تسخیر ملت در می آمد، عواقب امر محکمتر و سلامت تر از آب درمی آمد» (۷۳).  
 
مرحوم بازرگان عادت داشت که بسیاری از رویدادها را سربسته و نامشخص بیان کند. در همین مورد بالا که نوشته ارتش در ۲۰ بهمن تصمیم می گیرد «که از آن پس ارتش ایران با ملت درگیری و رویاروئی نخواهد داشت»، اما این تصمیم عملی نمی شود، و به احتمال زیاد، نشان دهندۀ این است که مرحوم بازرگان از جریان پشت پرده خبر داشت، که چه کس و یا کسانی مانع اعلان رسمی آن  شده اند . ولی آن را افشا نمی کند و سربسته می گوید، که چنین تصمیمی وجود داشته است. و می افزاید «اگر کار به آن ترتیب و تدریج نیز پیش می رفت و ارتش و نیروهای انتظامی متلاشی نشده به تسخیر ملت در می آمد عواقب امر محکمتر و سلامت تر از آب در می آمد». در اینجا «به تسخیر ملت در می آمد»، یعنی اینکه دست نخورده در اختیار دولت قرار می گرفت. اما نیروهای انتظامی و بخشی از نظامی متلاشی شد و اسلحه به دست مردم افتاد و با این اسلحه ها، سپاه پاسداران ساخته شد. شاید این اولین ضربۀ هشدار دهنده به مرحوم بازرگان بوده است، که این به نظر من، یکی از آن نکات تاریک انقلاب است. اما به نظر می رسد، همچنانکه بعد از تشکیل سپاه پاسداران و دادگاه های انقلاب توسط دولت موقت، روحانیت آن را از دست آن ها قاپپدند و عصای دستشان در استقرار دیکتاتوری شد، توافق ارتش که بنا به گفته مرحوم بازرگان قرار بود در ۲۰ بهمن اعلان شود، اعلان نشد و در ۲۲ بهمن، زمانی که اسلحه های نیروی انتظامی در دست مردم و کسانی که می خواستند، قرار گرفت، معلوم شد برای ادامه کار جهت پس گرفتن مابقی قدرت از دست دولت موقت، مانع اعلان آن در ۲۰ بهمن شده اند. زیرا برای بازسازی استبداد، اهرم های مختلفی لازم بود که یک به یک ساخته و در اختیار رهبری قرار گرفت که مهمترین این اهرم ها، سپاه پاسداران و دادگاه های انقلاب است. بنابر این قدرت دیگری به غیر از ارتش نیاز بود تا به مدد آن بشود مخالفین را درجه به درجه قلع و قمع کرد. درست است که ارتش در یکی دو روز آخر، کاملاً به انقلاب پیوسته و رهبری انقلاب را پذیرفته بود، اما امکان نداشت که از ارتش به عنوان اهرمی در دست رهبری و روحانیت برای بازسازی استبداد در آن دوره، مورد بهره برداری قرار داد و یا به آن تکیه کرد. افزون بر اینکه دائماً نگرانی از ارتش وجود داشت که نکند، بار دیگر نظیر ۲۸ مرداد ۳۲، کودتا کند. و اتفاقاً، بنیان گذاران سپاه هم، ادعای ترس خود را از کودتای ۲۸ مرداد دیگری، ذکر کرده اند (۷۴).  
 
دوم اینکه، شاید مرحوم بازرگان از طریق خود کاتم فهمیده اند، که آمریکایی ها با بهشتی در ارتباط بوده، و یا اینکه دکتر یزدی به او اطلاع داده است. آقای علیرضا بهشتی تصریح می کند که آقای   بهشتی در اردیبهشت ۵۷ به آمریكا و اروپا سفر  کرده است (۷۵). دکتر یزدی نیز در مورد سفر دکتر بهشتی به آمریکا می نویسد:
 
«دکتر بهشتی از هیوستون به نیویورک و از آنجا به واشنگتن رفت. شنیدم در واشنگتن با بعضی از مقامات وزارت خارجه آمریکا دیدار و گفتگو داشته است. اما از کم و کیف آن مطلع نشدم» (۷۶).
 
آقای دکتر یزدی در مورد سفر آقای بهشتی به آمریکا و مذاکراتش در ایران با سلیوان، در مصاحبه ای با ایران گلوبال، در تاریخ، دوشنبه ۲۶ آذر ،۱۳۸۶ چنین می گوید:
 
«به نظر من، مهم‌ ترین سند و حلقه مفقوده در ارتباط با آمریكا مذاكراتی است كه مرحوم دكتر بهشتی مستقیماً با سولیوان در تهران داشته‌ است. در آن زمان رهبران انقلاب از ۳ كانال با امریكا ارتباط داشتند: یكی در فرانسه بود كه مداركش منتشر شده است؛ یك كانال در ایران توسط شورای انقلاب، مهندس بازرگان، آیت ‌الله موسوی اردبیلی و دكتر سحابی با سولیوان بود؛ كانال سوم ارتباط و مذاكرات مستقیم دكتر بهشتی با سولیوان بود. استمپل در كتابش هر دو كانال ارتباطی در تهران را شرح می ‌دهد اما درباره مذاكره دكتر بهشتی با سولیوان چیزی ننوشته است. من در مناظره ‌ای كه در اردوی تابستانی سال ۱۳۷۸ انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیركبیر با آقای مهندس عباس عبدی داشتم به او گفتم كه سفارت امریكا را گرفتید، خب اسناد مذاكرات بهشتی با آمریكایی‌ ها كجاست؟ آن جا آقای عبدی جواب روشنی به این پرسش نداد ولی بعدها در جای دیگری جواب داده و گفته است: آن چه فلانی می‌گوید درست است؛ ما اسناد مذاكرات آقای بهشتی با سولیوان را بدست آوردیم، ولی آنها را به آقای خمینی ارائه دادیم. آقای خمینی به آنها نگاه كرد و گفت ... حالا لازم نیست آن‌ها را پخش كنید. یك نكته دیگر را هم لازم به ذكر می ‌دانم؛ آقای دكتر بهشتی چند ماه قبل از سفر من به نجف و بعد به پاریس، به آمریكا آمد. مدتی هم پیش من– در هوستون- بود و بعد از آن جا یك ماهی به واشنگتن– و نیویورك- رفت. ایشان در جلسات ایرانی‌ ها در واشنگتن و یا نیویورك حضور نیافتند و خبر نداریم كه آقای بهشتی آن یك ماهی كه در واشنگتن یا نیوبورك بود، چه كار می ‌كرده است. آیا در آنجا تماس و مذاكراتی هم بوده است یا نه. این هم یك سؤال كلیدی و اساسی است»(۷۷). 
 
وی در سئوال دیکر در مورد آقای بهشتی و سلیوان چنین ادامه می دهد:
 
«من این نظر را نمی ‌پذیرم كه انقلاب ایران را امریكایی‌ ها یا انگلیسی‌ ها راه انداختند. این اعتقاد را ندارم. بلكه انقلاب اسلامی ایران را اصیل و مردمی و تاریخی می ‌دانم. اما در عین حال نمی ‌توانم بپذیرم كه امریكا و انگلیس و اسرائیل– كه آن اندازه در ایران نفوذ داشتند ـ در شرایطی كه انقلاب در حال پیروزی بود، كاری به روند انقلاب نداشتند و آن را به حال خود رها كردند و رفتند. بنابراین، باید برگردیم بررسی كنیم كه وقتی انقلاب، اجتناب‌ ناپذیر شد، آن‌ ها چه واكنشی ‌هایی از خود نشان دادند و چكار كردند» (۷۸).
 
آقای دکتر یزدی در مورد ائتلاف ارتش و روحانیت چنین توضیح می دهد:
 
 «بله، به عنوان نیرویی كه می ‌تواند بعد از شاه، خلاء قدرت سیاسی را پر كنند و مانع تصاحب قدرت از طرف كمونیست ‌ها شوند. بگذارید این جوری بگویم كه آمریكا، حاكمیت روحانیت و همكاری با ارتش را در راستای دفع خطر كمونیسم لازم می ‌دید. مهم ‌ترین مسئله امریكایی ها در آن مقطع تاریخی– به خصوص با عنایت به رویدادهای افغانستان- این بود كه چگونه با رفتن شاه، ایران به دامن كمونیسم نیفتد» (۷۹). وی می افزاید:
 
  «واقعیت این است كه نیروهای ملی توانایی این كه مملكت را به تنهایی اداره كنند– كه دست كمونیست‌ها نیفتد- نداشتند به خصوص كه محور اصلی مبارزه ملی در ایران علیه استعمار انگلیس بود و عوامل انگلیسی در جنبش چپ ماركسیستی نفوذ كرده بودند و از آن برای تضعیف دولت ملی به شدت سود می ‌جستند. برای جبران این وضع، لازم بود، جنبش ملی با روحانیون ائتلاف می ‌كرد. خب، در جریان انقلاب، ائتلاف شد و انقلاب پیروز گردید، اما این مانع نگرانی آمریكا در مورد كمونیست ‌ها كه خلاء قدرت بعد از شاه را پر نكنند، نبود. بنابراین وقتی سیر مبارزات ملی به نقطه‌ ای رسید كه شاه باید برود و هزینه سلطنت او برای غرب بسیار بالا شده بود، تنها راه محتمل برای پیش‌ گیری خطر كمونیزم، ائتلاف و همكاری میان ارتش و روحانیان بود» (۸۰).   
 
در مطلب فوق یزدی به دو نکته مهم اشاره می کند: 
 
۱- "واقعیت این است كه نیروهای ملی توانایی این كه مملكت را به تنهایی اداره كنند– كه دست كمونیست ‌ها نیفتد- نداشتند".  
 
سئوال این است که اگر این مطلب واقعیت دارد، آیا شما خارج از نیروی ملی بودید، یا در کنار آنها؟ که اداره کشور به شما واگذار گردید؟  
 
٢- جنبش ملی با روحانیون ائتلاف کرد و انقلاب پیروز شد. آیا غیر از نهضت آزادی که با روحانیون ائتلاف کرد و با آمریکائی ها وارد مذاکره شد و دولت موقت و شورای انقلاب را بقول خود تشکیل دادید، کسان دیگری از ملیون با روحانیون ائتلاف کرده است؟ اگر به نظر شما کسان دیگری بوده اند، لطفاً آن ها را معرفی کنید؟ 
 
و در نهایت مرحوم بازرگان که فهمیده آمریکائی ها با روحانیون به غیر از کانال خودشان رابطه و قرار و مدار داشته اند و به قول خودش، دولتش، چاقوی بی دسته است، لذا تصمیم به استعفا می گیرد و بعد هم این اغفال خود را چنین بیان می کند: 
      
«دوستان و من هم غافل از این بودیم که بعداً با ما چه معامله خواهند کرد و ‏مرا به طور موقت برای ‏جلب اعتماد مردم ایران و خارج و اعتبار انقلاب به عنوان نردبان قدرت در آنجا می ‏گذارند و راه و برنامه خودشان را گام به گام دنبال ‏خواهند کرد. مرحوم طالقانی توصیه کرده بود و فرموده ‏بود این آقایان وفا و صفا نخواهند داشت.‏ ولی دوستان و خود من در چنان اوضاع و احوال وظیفه شرعی و ملی خودمان می دانستیم که شانه از زیر بار ‏مسئولیت خالی نکنیم.» (۸۱)   ‏
 
در پایان این پژوهش، ضرورت دارد که به  ۳ سئوال پاسخ داده شود:
 
محمد جعفری، 
۱۶ آذر ۱۳۹۷
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
 
نمایه و یادداشت:
 
۶۰- شصت سال خدمت و مقاومت خاطرات مهندس مهدی بازرگان ج دوم ص ۲۸۹.
 
۶۱- انقلاب اسلامی، سه شنبه ۳۰ دی ماه ۵۹، شماره ۴۵۴، ص ۲‏.
 
۶۲- کیهان، سه شنبه ۳۰ دی ماه ۵۹، شماره ۱۱۱۹۶، یادداشت روز «کارتر رفت ...» از سید محمد خاتمی سرپرست کیهان.
 
۶۳- کسانی که مایل به اطلاع کامل از این نامه هستند، به روزنامه اطلاعات پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ شماره ۱۶۰۶۹، ص ۹ و ۱۰، مراجعه کنند. 
 
۶۴- اطلاعات پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ شماره ۱۶۰۶۹، ص ۹.
 
۶۵- اطلاعات پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ شماره ۱۶۰۶۹، ص ۹.
 
۶۶- همان سند.
 
۶۷- همان سند، ص ۲ نامه امیر انتظام از زندان.
 
۶۸-
 
۶۹-
HTTP://WWW.BBC.COM/PERSIAN/IRAN/2015/02/150201_U01-REVOLUTION-COTTAM
 
٧٠-
 
٧١-
 HIS ROLE IN THE FAILED 1958 COUP ATTEMPT BY GENERAL QARANI WAS PROBABLY HIS MOST SERIOUS BUT UNSUCCESSFUL COVERT OPERATION TOWARD THE FULFILLMENT OF THAT GOAL (GASIOROWSKI, 1993; AND 1997) HIS INABILITY TO CONTRIBUTE TO THE DEVELOPMENT OF POLITICAL PLURALISM IN IRAN, AND HIS DISILLUSIONMENT WITH THE CIA AS INSTITUTION THAT CAN DO MUCH GOOD IN THAT RESPECT LED TO HIS RESIGNATION FROM THE CIA IN 1958.
HTTP://WWW.IRANICAONLINE.ORG/ARTICLES/COTTAM-RICHARD-1
 
٧٢- احزاب سیاسى در ایران، مجموعه اسناد لانه جاسوسى در ایران، شماره ۳، ص ۲۴۱- ۲۴۴.
 
۷۳- اطلاعات پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۵۸ شماره ۱۶۰۶۹، ص  ۱۰.
 
۷۴-گروگان گیری و جانشینان انقلاب، ص ۳۹- ۴۰.
 
۷۵- شهروند امروز، مورخ یکشنبه ۲ تیر ماه ۱۳۸۷
 
 
۷۶- خاطرات دکتر ابراهیم یزدی، جلد سوم، ص ۱۷۴.
 
٧٧- ایران گلوبال، ۱۳۸۶/۰۹/۲۶، (Iran Global - Iranian futurist online magazine). مشروح این مطلب را در کتاب «ده سال با اتحادیه در آلمان»، ص ۲۶۲- ۲۷۶ مطالعه کنید.
 
۷۸- همان سند. 
 
۷۹- همان سند.
 
۸۰- همان سند.
 
۸۱- سقوط دولت بازرگان، دکتر غلامعلی صفاریان ـ مهندس فرامرز معتمد دزفولی، ‏‏۱۳۸۲، پشت جلد به نقل از ‏سخنرانی مهندس بازرگان، مورخ ۱۳۶۰/۱۱/۲۲