باید گفت یا نباید گفت، از محمد جعفری (۶)

Jafari Marbini-Mohamed-1 پاسخ به چند سئوال:
 
در پایان این پژوهش ضرورت دارد که به ۳ سئوال پاسخ داده شود:
 
سئوال اول: بعضی ها می گویند که آمریکایی ها، حامی بختیار بودند، و حتی حاضر بودند که به نفع او کودتا کنند، ولی انقلاب او را جارو و عملشان را خنثی کرد. 
 
سئوال دوم: حال که مشخص شده که آمریکا در کمک به انقلاب و سرعت بخشی نقش داشته و آقای خمینی از کانال ها مختلف با آنها ارتباط داشته، پس چرا وی به آمریکایی ها پشت کرد و به روس ها چسبید؟
 
سئوال سوم: برای نجات کشور از وجود چنین رژیم دیکتاتور و نابود کننده ای، چه باید کرد؟    
 
در پاسخ به سئوال اول، چند نکته حائز اهمیت و قابل تعمق و تأمل است:
 
۱- در موقعی که بختیار نخست وزیری شاه را پذیرفت که انقلاب در شرف پیروزی بود و این عمل بختیار بدون همآهنگی و توافق جبهه ملی، بهره ای برای ملیون در بر نداشت، و به دو شقه شدن  جبهه انجامید. 
 
بختیار، بدون همآهنگی و توافق جبهه ملی، خودخواهانه و البته و متأسفانه فرصت طلبانه، با شاه ملاقات و نخست وزیری شاه را پذیرفت، بدون اینکه حتی شاه فرماندهی نیروهای مسلح را به وی بسپارد. این عمل وی، بدون توافق و هماهنگی با جبهه ای بود که او خود سال ها عضو و از پیروان مصدق بود  و آنرا از افتخارات خود می دانست! همانگونه که مدت کوتاهی قبل از آن، به اتفاق آقایان داریوش فروهر و دکتر سنجابی، نامه سرگشاده به شاه نوشته و انتشار داده بودند. آنوقت بدون نظر مسئولین جبهه ملی و یک جانبه و مخفیانه، به دیدار شاه شتافت که این خود باعث اعتراض مسئولین جبهه و رانده شدنش از جبهه انجامید و برای جبهه ملی، جز دو شقه شدن جبهه،  بهره ای در بر نداشت. 
 
۲- اما به فرض که پذیرفته شود که غرب به سرکردگی آمریکا، موافق بختیار بود، این اصل اقتصادی و سیاسی است که هیچکس و هیچ کشوری، تمامی تخم مرغ های خود را در یک سبد نمی گذارد، تا اگر احتمالاً سبد افتاد، تمامی سرمایه از بین برود. پس در این صورت آمریکایی ها، هم با بختیار، و هم با روحانیت و خمینی، می توانستند موافق باشند، تا در صورتی که بختیار موفق نشد، آن ها شانس دیگر خود را داشته باشند. 
 
۳- همچنانکه در فوق اشاره شد، حتی شاه حاضر نشد فرماندهی کل قوا را هم به احدی و یا بختیار، واگذار کند (۸۲).  آیا خود این مطلب که شاه حاضر نشده بود فرماندهی کل قوا را به نخست وزیر خود واگذار کند، معنی دار نیست؟ افزون بر این، در بالا آمد که ارتش بدون اطلاع بختیار، در ۲۰ بهمن ۱۳۵۷، اعلامیۀ بی طرفی صادر کرد. و باز هم آمد که بنا به گفتۀ سلیوان و فتح الله بنی صدر و دکتر ابراهیم یزدی، بین ارتش و روحانیان، توافق شده بود. در این صورت، چگونه می شود گفت که آمریکایی ها، حامی و پشتیبان بختیار بوده اند؟ ارتش  که فرماندهی اش زیر سلطۀ آمریکا بود و ژنرال هایزر در نقش فرماندهی به ایران آمده بود که نگذارد ارتش متلاشی شود و یا به اعتباری که قبلاً آمد، کودتا کند، چگونه می توانست حامی و پشتیبان بختیار باشد؟ که اگرچنین حمایتی واقعیت داشت، همچنانکه به شاه دستور دادند که کشور را ترک کند، حداقل شاه را وادار می کردند که فرماندهی کل قوا را به بختیار واگذار کند. کاتم هم به استمپل مأمور سفارت امریکا در تهران یادآوری کرده بود که حمایت از بختیار تا آن مقدار باید باشد که به نهضت خمینی که ملت هم حامی اش هستند، صدمه وارد  نیاورد. 
 
۴- اما در آن موقع حتی خود بختیار هم امید به موفقیت نداشت. می گوید، وقتی طیاره شاه پرواز کرد «ولی بسیار دیر شده بود» (۸۳)، تمامی ملت به حرکت در آمده بود. حال به زعم ایشان که «چهل میلیون آدم بدبخت و بیچاره » بپاخاسته بودند: «مردی که [یعنی خمینی، ن] چهل میلیون آدم بدخت و بیچاره و دور از سیاست را خر کرده بود، چکار می شود کرد؟» (۸۴)، و متوجه نیست که، خوب اگر تمامی ملت خر شده بود، شما هم یا خرسوار بودید و یا می خواستید نخست وزیر خران بشوید و یا اینکه شما می خواستید خودکشی کنید، که کردید؟ 
 
سلیوان هم می نویسد که «عصاره گفتگویم، مشاهدات و نظر خود را راجع به بختیار گزارش کرده و گفتم که بختیار دارای شخصیتی دون کیشوت گونه است و به نظر می آید که اصلاً نمی فهمد که با ورود آیت الله و همراهانش، دولت ایشان با موج انقلاب از جا کنده خواهد شد» (۸۵). 
 
سئوال دوم: با وجودی که آمریکا در کمک به انقلاب و سرعت بخشی آن نقش داشته و آقای خمینی از کانال ها مختلف با آنها در ارتباط بوده، پس چرا وی به آمریکایی ها پشت کرد و به روس ها چسبید؟   
 
پاسخ: به هر دیکتاتوری که نگاه کنید، خصوصیات کینه و انتقام جویی را بویژه نسبت به کسانی که به هر نحوی پله می شوند که او از پله های قدرت بالا برود، در او مشاهده می کنید. این خصلت به حد اعلی، در آقای خمینی موجود بود. وی نسبت به مرحوم شریعتمداری کینه داشت. وقتی هم که به قدرت رسید، در حذف وی لحظه ای از ‏پای نایستاد و حتی ‏اجازه نداد که طبق وصیت، وصی اش بر وی نماز بخواند و در جای خود به خاک سپرده شود.‏ علت در این امر نهفته بود که بعد از جریان ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و زندانی شدن آقای خمینی، نظر به این که می خواستند وی را محاکمه کنند (۸۶) و طبق قانون اساسی آن ‏زمان، ‏مراجع تقلید را نمی توانستند محاکمه کنند‏، حضرات آیات آقایان شریعتمداری، میلانی، مرعشی نجفی و حاج شیخ محمد تقی آملی، ‏طی ‏اطلاعیه ای مرجعیت آقای خمینی را تأیید کردند، تا از محاکمه و اعدام ایشان جلوگیری کنند (۸۷). آقای شریعتمداری در آن زمان از قدرتمند ترین مراجع بود و قبل از این که مرجعیت آقای خمینی، بوسیلۀ آقای شریعتمداری و دیگران تأیید ‏شود، ‏حداقل جامعه و دولت وقت، او را به مرجعیت، نمی شناخت. در صورتی که آقای شریعتمداری قبل از آن، آیت الله العظمی بود. و از این ‏نگاه، وجود ‏آقای شریعتمداری برای آقای خمینی نقطۀ ضعفی محسوب می شد، بویژه که در آذربایجان نفوذ فوق العاده داشت و از پیشبرد قدرتش نگران بود.
 
آقای خمینی نسبت به کارتر هم کینه پیدا کرده بود و بارها به عناوین مختلف کینۀ خود را نسبت به وی ابراز می کرد. ‏وجود ‏کارتر برایش نقطۀ ضعفی تلقی می شد. چون کارتر با حربۀ حقوق بشر و فشار بر شاه، موجب باز شدن فضای باز سیاسی در کشور ‏گردید و ‏حداقل زمینه ای شد که انقلاب با سرعت و با خون ریزی کمتر، به نتیجه برسد. 
 
‏به قول ژیسکار دستن «این رئیس جمهور آمریکا بود که در جلسه رسمی سران چهار کشور درگوادالوپ حکومت شاه را تمام شده اعلام ‏کرد ‏‏... در همان جلسه، انگلیس و آمریکا هر دو متفقاً به عنوان یک نیروی متحد و همفکر و هم عقیده، خواهان خروج شاه از ایران بودند»‏‏ (۸۸). به غیر از اینها، مذاکرات مستقیم و غیر مستقیم آقای خمینی و نمایندگانش در پاریس و تهران و آمریکا، با دولت آمریکا‏ که حداقل ‏در اثر ‏آن، به توافق و قرار و مدارهایی با هم دست یافتند، آقای خمینی بیم این را داشت که این روابط و قرار و مدارها و مذاکرات با دولت کارتر در سطوح مختلف چه بوسیلۀ داخلی ها و چه بوسیلۀ دولت آمریکا، در جامعه افشاء شود.
 
همکاران ویژۀ آقای خمینی، اگر نه از جزئیات روابط با آمریکایی ها، بلکه ‏کلیات آن را ‏به عرض وی می رساندند و با مجوز وی و یا نمایندگانش در تهران و پاریس و آمریکا، مذاکرات انجام می شد، گرچه آن ها در این میان ‏خط و خطوط خود را ‏نیز دنبال می کردند. اما اجازه گرفتن از این جهت از آقای خمینی ضرورت داشت که اولاً، به نام رهبری مسائل دنبال ‏می شد و ثانیاً، در صورت افشاء ‏شدن، برای مذاکره و یا توافق کننده، محملی به حساب می آمد، که در غیر این صورت آنها از حیّز انتفاع می ‏افتادند. آقای خمینی از دو جهت بیم داشت که اگر این ارتباطات فاش شود، از این که همه چیز به ید قدرت وی انجام پذیرفته بود، خلل وارد آورد و به قدرت فائقه اش ضربه بزند و ‏نقطۀ ضعفی برایش به حساب آید: یکی از جانب نهضتی ها، بویژه دکتر یزدی و بازرگان؛ و دیگر از ناحیۀ کارتر. 
 
به همین علت وقتی، دانشجویان پیرو خط امام با کپکپه و دبدبه و در بوق و کرنا گذاشتنِ مصاحبه های رادیو تلویزیونی علیه نهضت آزادی، مهندس ‏بازرگان، ‏دکتر میناچی، امیر انتظام و...، به اصطلاح افشاگری کردند، آنها این جرأت را در خود ندیدند که روابط را افشا کنند و تنها از طریق روزنامه ها اعلام کردند که روابط با آمریکایی ها، با اجازۀ شورای ‏انقلاب و آقای ‏خمینی بوده است وعنوان ‏کردند «که اگر امام ‏و رهبر عالیقدر انقلاب اسلامی مجازمان بدارند بزودی به جریانات قبل از انقلاب و تفسیر و تحلیل آنچه که در این ‏سرزمین می گذرد و خطوطی ‏که دنبال می شود پرداخته و نتیجه را به عرض امت اسلامی وهمه پویندگان حقیقت خواهیم رساند و در آنجا ‏مسائل مربوط به عضویت افراد در ‏ارتباط و نحوه آن را روشن خواهیم کرد» (۸۹). شاید درآن غوغاسالاری که خمینی بوسیلۀ دستگاه های تحت امر خود ایجاد کرده بود، چون خود نهضت آزادی، مستقیم و غیر مستقیم در مرکز آن روابط قرار داشتند، آن ها بیش از این جرأت مطرح کردن روابط را پیدا نکردند و یا به خود اجازه ندادند، و ‎با مطرح کردن همین اندازه ایماء و اشاره، مسئله تا حدودی خاتمه پیدا کرد. و لذا آقای خمینی و روحانیت حاکم خیالش از این بابت از نهضت آزادی آسوده شد و چون اینها به موقع حاضر به افشای درست روابط و قرار و مدارها نشدند، روحانیت حاکم با سپر آقای خمینی، تحت عناوین مختلف رابطه با آمریکا، بسیاری را از حیّز انتفاع انداختند.
 
باز آقای خمینی به علت ترس از افشا شدن روابطش توسط آمریکایی ها، کینۀ کارتر را هم به دل داشت، چون این روابط، هم نقطۀ بسیار حساس، و هم نقطۀ ضعف برای آقای خمینی به حساب می آمد و به همین خاطر، وی برای مبری کردن خود از این روابط، در فرصتی که در اثر گروگان گیری و استعفای همزمان دولت موقت و بردن شاه به آمریکا، در تاریخ ۰۶/۰۸/۵۸، به دستش افتاد، برای پاک کردن رابطه با آمریکایی ها، لبۀ تیز حمله ها را متوجۀ آمریکا و بویژه شخص کارتر، کرد. آن زمان در تهران شایع شد که دولت آمریکا شاه را به آمریکا برده است تا در آنجا به سود فرزندش از ‏سلطنت استعفا کند و آمریکا سلطنت فرزند او را به رسمیت بشناسد. و این خبر به اندازه ای آقای خمینی را نگران ساخته بود که بعد از ‏قریب ۹ ماهی که از پیروزی انقلاب می گذشت– و حتی از اوایل آذر ماه ۵۷ تا زمانیکه شاه را به آمریکا بردند، آقای خمینی کمتر مطالب تند و ‏تیزی علیه آمریکا بر زبان رانده است (۹۰)-  حملات سختی را به آمریکا و شخص کارترآغاز کرد و گفت کاخ سفید، سیاه شده است، یا شیطان بزرگ، و یا «هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بزنید»،  «مجموعاً از ۲۲ بهمن ۵۷ تا بردن شاه به آمریکا در آبان ماه ۵۸، یعنی در طول ۹ ماه، فقط ۳۰ بار نام آمریکا را به زبان آورده است، که ‏غالباً حملۀ تند و تیزی را در بر نمی گیرد و بیشتر مطالب معمولی است، به ترتیب زیر:‏
 
‏۵ مورد، در این رابطه است که کمونیست ها، فدایی ها، خرمن آتش زن ها، عمال آمریکا هستند.‏
 
‏۴ مورد، در این رابطه است که فرانسوی ها و دیگران از جانب آمریکایی ها پیغام آورده اند که سفر خود را به ایران کمی به تأخیر ‏بیندازد.‏
 
‏۲ مورد، در این رابطه که آمریکا و شرق و غرب می خواهند ما را غارت کنند و آمریکا دشمن شرق و غرب است.‏
 
‏۳ مورد، در این رابطه است که با وجودیکه آمریکا و انگلیس حامی محمد رضا بوده اند، ملت پیروز شده است.‏
 
‏۳ مورد از مخالفت آمریکا و سناتورهای آمریکایی از: اعدام القانیان و اعدام ها و اینکه چرا مخالفت می کنند.‏
 
‏۳ مورد اینکه محمد رضا، ذخایر و نفت ما را داد و اسلحه خرید و برای آمریکایی ها پایگاه درست کرد.‏
 
موارد دیگر: آمریکا باز چشمش به ایران و نفت ایران است، آمریکا فکر نکند رژیم برگشتنی است، آمریکا دست از ما بر نمی دارد، محمد ‏رضا و آمریکا مانع رشد ملت بودند، می خواهند همیشه ما جیره خوار آمریکا باشیم، آفریقا زیر یوغ آمریکا است، الان آمریکا گرفتار ‏همین سازمان های سیاهپوست است، آمریکا و شوروی آدم کش هستند، در افغانستان و لبنان، ملت ما بیش از ۵۰ سال بواسطه آمریکا و ‏انگلیس تحت فشار آن رژیم منحوس بود، آنهایی که در روز قدس شرکت نکردند مخالف اسلام هستند، دشمنان اسلام که در رأس آنها ‏آمریکا و اسرائیل است. هر کدام از این موارد، یک بار آمده است» (۹۱).‏
 
شاید تا اینجا روشن شده باشد که چرا آقای خمینی ورق را علیه آمریکا برگرداند که ما تا امروز باید بابت آن باج به چینی ها و روس ها بدهیم و کشور را هم به سراشیبی فلاکت و در شرف نابودی قرار دهیم. 
 
باز این اصل است که حکومت های دیکتاتوری که حمایت ملت خود را از دست می دهند، برای ادامۀ حکومت خود به بیگانگان رو می آورند. این است که حکومت جمهوری اسلامی با وجود که روس ها و چینی ها بارها به آنها از پشت خنجر زده اند، باز  به سمت روسیه چرخیده و حالا می گویند رابطۀ ما با روسیه رابطۀ استراتژیک است، و این، یعنی اینکه برای حاکمان جمهوری اسلامی، شعار نه شرقی نه غربی، یعنی کشک!
 
الف، حکومت های دیکتاتوری برای حفظ انحصاری قدرت خود، نیاز به آفرینش بحران و دشمن دائمی دارند. حال این دشمن، گاهی واقعی، و گاهی ساختگی و صوری است. و نظر به اینکه آقای خمینی و سایر روحانیت حاکم در صدر قبضه کردن قدرت بودند، و قدرت احتیاج به بحران دارد، بحران گروگانگیری و حل نشدن به موقع این بحران و در پی آن جنگ هشت ساله، قدرت را برایشان تثبیت کرد و حاضر شدند که میلیادها دلار اموال این ملت را برای حفظ قدرت انحصاری خود به جیب آمریکایی ها، سرازیر کنند.  
 
و شاید هم وقتی آقای خمینی در مورد گروگانگیری گفت «انقلاب دوم مهمتر از انقلاب اول»، با قراینی که در دست است، شاید بتوان گفت در این مورد هم آقای خمینی از جایی الهام گرفته باشد. از جمله، گفته های آیت الله محمد رضا مهدوی کنی، سرپرست کمیته های انقلاب اسلامی،  تصریح می کند که ما قبل، و به هنگام اشغال سفارت آمریکا، در سفارت آمریکا کمیته داشتیم و تیمی حدود ۶۰ نفر، که در داخل سفارت بود که از سفارت حفاظت می کرد: «ما در مسائل، تبعیت از امام را لازم می دانستیم ... نا گفته نماند که ما به دستور شخص امام، سفارت آمریکا را محافظت می کردیم، ولی همۀ سفارتخانه ها این طور نبود، چون مهم نبودند. سفارت آمریکا از همه مهمتر بود... امام فرمودند این دشمن اول ماست. به همین جهت احتمال اینکه به سفارت حمله بشود زیاد بود؛ هم از طرف خودی ها و هم از طرف مخالفین، به این جهت امام فرمودند که اینجا را خوب حفاظت کنید. تیمی از نیروهای کمیته حدود ۶۰ نفر از آن جا حفاظت می کردند. در داخل خود سفارت هم جا گرفته بودند و مسئولین سفارت هم مایل بودند که اینها برای حفاظت آنجا بمانند. حتی امکاناتی مثل ماشین در اختیار بچه ها گذاشته بودند ... من همان موقع به مرحوم حاج احمد آقا زنگ زدم. یادم می آید شب آن روزی بود که به سفارت ریخته بودند، زنگ زدم و پرسیدم جریان چیست؟ مرحوم حاج احمد اول می خندیدند و پاسخ نمی دادند. من گفتم آخر چه شده است؟ شما اطلاع دارید؟ ایشان می خندید. بالاخره بعد از اصرار گفتند: امام راضی هستند. شما هم با آنها کاری نداشته باشید. این بیان مرحوم حاج احمد آقا بود» وی در ادامه می گوید: «اگر منهای دستور امام بود این کار به نظر من مطلوب نبود؛ ولی چون امام فرمودند که این "انقلاب دوم" است، ما هم پذیرفتیم و تسلیم شدیم. نیروهایمان را از آنجا بیرون کشیدیم و آنجا را در اختیار دانشجویان گذاشتیم» (۹۲). این بیان صریح و روشن است که تا یکی دو روز بعد از اشغال سفارت آمریکا در تهران، هنوز آن سفارت در اختیار تیم ۶۰ نفرۀ کمیتۀ مستقر در درون آن سفارت بوده و به امر آقای خمینی آنجا را در اختیار دانشجویان خط امام قرار داده اند. آقای کنی باز تصریح می کند که: «از کلام حاج احمد آقا معلوم شد که از پیش در این کار همآهنگی صورت گرفته بود».  
 
و بعد هم برای ادامه و حفظ قدرت، نیاز به دشمن دارند و نظر به اینکه حاکمان فقیه با کشورهای  همسایه مشکل آن چنانی نداشتند، و نیاز هم به دشمن بود، بنابر این آمریکا می توانست بهترین دشمنی باشد که بشود بر روی آن مانور داد. البته ناگفته نماند که در این دشمنی، آمریکا و ایران لازم و ملزوم یکدیگرند. اگر جمهوری اسلامی ایران نبود، چگونه ممکن بود که آمریکا بعنوان محافظت ازعربستان سعودی و شیخ نشین ها، همه ساله میلیارد ها دلار از پول آن ها را به جیب خود سرازیر کند. که اگر پول هایی که از طریق فروش اسلحه و غیره از گروگان گیری تا به امروز به آمریکا سرازیر شده است محاسبه شود، سر از ارقام نجومی در خواهد آورد و این نعمت برای آمریکا، به یمن دشمنی با جمهوری اسلامی ایران به سادگی حاصل شده است.
   
سئوال سوم : برای نجات کشور از وجود چنین رژیم دیکتاتور و نابود کننده ای، چه باید کرد؟  
 
پاسخ: جهت یافتن پاسخ به سئوال فوق، دو نوع کار که لازم و ملزوم و مکمل یکدیگرند، انجامش ضروری است. ۱- افشای اطلاعات و ۲- روش عملی برون رفت از دیکتاتوری.  
 
۱- افشای اطلاعات: از زمان حرکت دوم انقلاب و بعد از پیروزی انقلاب وشکل گیری نیروی جانشین و یا دولت برآمده از انقلاب، گویی از قدوم نحسِ روحانیت حاکم، بوسیلۀ اینها خاک نحس بر کشور پاشیده شده است. و علاه بر فرار نیروی جوان خلاق و آفریننده و با استعداد کشور، سایر امکانات مادی کشور هم در حال نابودی قرار گرفته. تالاب ها و دریاچه ها، یا خشک شده، و یا درحال خشک شده است. چندین استان کشور در شرف نابودی است ، بویژه استان خوزستان و آب کارون که با سد سازی غیر علمی و غیر کارشناسی، زمین هایی که در این استان بخش مهمی از غلات کشور را تأمین می کرد، و افزون بر آن خرمای آن، یکی از منابع تغذیه و صادرات کشور بود، در حال نابودی است. در طول نزدیک به چهل سال، حاکمیت روحانیت انحصارگر و دین و دنیا خراب کن، ایران با داشتن آن همه استعداد مادی و معنوی در تمامی عرصه های زندگی و معیشتی، در رده های آخر در دنیا قرار گرفته است و اگر در به این پاشنه بچرخد، باید در آینده نزدیک در انتظار ویرانی کامل وطنمان باشیم. و خلاصه، و با وجودی که سراشیبی سقوط کشور در عرصه های مختلف قابل مشاهده است، این سئوال مطرح است که برای نجات کشور از وجود چنین رژیم دیکتاتور و نابود کننده ای، چه باید کرد؟   
 
این را می دانم و یقین دارم که تا این رژیم و این سیستم بر کشور حاکم است، چندان مهم نیست که فلان و یا بهمان کس رئیس جمهور باشد، چون رؤسای جمهور، هر که باشد، در کشور، یک مباشر و یا به قول آقای خاتمی یک تدارکاتچی بیش نیست. البته مباشر ها و تدارکاتچی ها هم با هم تفاوت دارند و وظیفۀ خود را کمی متفاوت، ممکن است انجام دهند. ولی در نهایت، تغییر مهمی انجام نخواهد شد، زیرا آن ها اولاً، مهندسی شده "انتخاب" می شوند، و ثانیاً، اهرم های قدرت در جای دیگر قرار دارد. پس بنابراین، برای نجات کشور از چنان سیستمی، باید به تغییر سیستم دست زده شود. و نه اینکه منتظر تغییر رهبر، مرگ رهبر، و یا رئیس جمهور، و یا این وزیر، و یا آن وکیل، و یا بهمان مسئول شد. باید این دانسته شده باشد که سیستم ها، ورای افراد و اشخاص، عمل می کنند و اشخاص و افراد، مهره های یک سیستم اند. با وجود نکتۀ فوق، من در موقعیتی و جایگاهی نیستم که بخواهم برای مردم و کشور، نسخه بپیچم و یا بگویم چه بکنند، و چه نکنند؟ اما به وُسع و توان خود اجمالاً نکاتی را یادآور می شود. در این یادآوری روی سخنم با کسانی است که دلشان برای کشور و ملت می تپد، و نه کسانی که در اندیشۀ پست و موقعیت خود هستند، و یا کیسه ای برای خود و دسته و گروه و یا... خود، دوخته باشند و یا دوخته اند. برای تغییر سیستم، و تبدیل آن به سیستم مردمی که بر پایۀ رأی  و ارادۀ آزاد ملت استوار باشد، لازم است که حداقل دو کار که مکمل یکدیگرند، باید پا به پای هم عمل شود: 
 
الف- انتشار اطلاعات و داده های درست، و
 
ب- روش درست، بکار گیری برای تغییر دیکتاتوری.  
 
الف- انتشار اطلاعات و داده های درست:
 
تمام کسانی که اطلاعات و گفته های ناگفته از جنایات، غارت اموال عمومی و فساد دارند، تا فرصت از دست نرفته است، آن را  فاش سازند، و همچنین کسانی که اسراری از اوایل انقلاب در دست دارند، نظیر فایل صوتی مرحوم آیت الله منتظری، و فایلی که از مجلس خبرگان رهبری منتشر شد و فاش ساخت که با توطئه و چه موقعی آقای خامنه ای به رهبری منصوب شده است، و از این قبیل– و نه آنچه که ذهن آدمی می بافد- را در اختیار ملت بگذارند. هر دو دسته، تا دیر نشده است اطلاعات خود را در اختیار بگذارند، زیرا ممکن است فردا بسیار دیر باشد، چون همه به چشم خود دیده اند که چه بر سر احمد خمینی آمد که به قول حسن خمینی، پدرش گنجینه ای از اسرار را با خود بگور برد. و نظیرهاشمی رفسنجانی که به قول بعضی ها استخری شده است، و یا مانند دیگران که به چنان بلیه ای گرفتار آیند. و اگر بلیه ای هم در انتظار نباشد، مرگ هر لحظه ممکن است به سراغشان آید. باید نیک بدانند که این رژیم به هیچ کسی رحم نخواهد کرد. چون قدرت، رحم نمی شناسد، و قانون خود را که باید همه را از بین برد، تا قدرت برجای بماند، عمل می کند. 
 
شاید این سئوال در اینجا مطرح باشد که چرا افرادی که این همه اطلاعات کشور را از انقلاب و حاکمان مستبد آن در دست داشته و دارند، تا فرصت باقی بود و هست، در اختیار ملت قرار ندادند و نمی دهند. این سئوال ممکن است پاسخ های مختلفی داشته باشد. اما آنچه به نظر من می رسد این است که این افراد فکر می کرده و می کنند که با این اطلاعات خود ممکن است که روزی رژیم را در تنگنا قرار داده و باز خود به قدرت  باز گردند و در نتیجه نباید همۀ پلهای پشت سر خود را با انتشار این اطلاعات  خراب کنند. و یا اینکه می ترسند که اگر این اطلاعات تا در قید حیات هستند فاش شود، جان و مالشان در معرض خطر قرار گیرد، و حتی احتمال اینکه هم فکرانشان به قدرت باز گردند را بکلی از بین ببرند.
 
در هر دو صورت، این تفکر نادرستی است و اگر این ها به تجربه های تاریخی و تجربه های دوران خود بیاندیشند، به سادگی خواهند فهمید که انتشار این اطلاعات بر عکس آنچه فکر می کنند، برایشان در دو جهت، فرصت ایجاد خواهد کرد:
 
انتشار این اطلاعات، خود برایشان مصونیت ایجاد خواهد کرد. 
 
روشن است که داشتن اطلاعات، خود اولین و بزرگترین خطر برای دارندۀ آن است، و البته بستگی به این دارد که این اطلاعات چه نوع اطلاعاتی است، و دارنده اش چه شخصیتی دارد. کسانی که این اطلاعات برایشان خطر در بر دارد، با انواع وعده و وعید مستقیم و غیر مستقیم، آن شخص را نامطمئن نگاه می دارند که دست از پا خطا نکند. 
 
نکتۀ دیگر هم این است که خودِ دارنده این اطلاعات– و بویژه در مورد روابطی که آقای خمینی توسط بعضی از افراد نظیر بهشتی، یزدی و... داشته است-، این افراد خود نگران و می ترسند که اگر آن را افشا کنند، عواقب افشای آن، دامنگیر خودشان شود و لذا دست از پا خطا نمی کنند و یا هر از گاهی بصورت قطره ای، نکته ای را بیان می کنند که برای مردم گنگ و مبهم است و قادر نخواهند بود که درک کنند،  قضیه از چه قرار بوده است.
 
هر دو نکته فوق، با توجه به تجربه های تاریخی، بسیاری غلط است. اولاً اینکه، اگر حاکم دیکتاتور و مستبد، دستش برسد، در نابودیِ دارندۀ اطلاعات، درنگ نخواهند کرد. مگر اینکه احساس کند که با خطر جدی روبرو است. ثانیا،ً افشای اطلاعات در مصونیت بخشی به دارنده اش بسیار مفید است. زیرا، شما وقتی اطلاعاتی دارید و آن را منتشر کردید، دیگر کار از کار گذشته است، و طرف مقابل هم می داند که این اطلاعات فاش شده است و اگر دست به ترکیب او زده شود، عموم مردم کشور و جهان خواهند فهمید که علت این ترور و یا قتل وی ، به خاطر افشای آن اطلاعات بوده است. و لذا کمتر دیده شده که در چنین حالتی، دست به ترکیب فیزیکی کسی زده باشند.
 
افزون بر نکتۀ فوق، دارندۀ اطلاعات، هر فکر و نظری که از این اطلاعات  داشته باشد، باید بداند که افشای به موقع اطلاعات، هم برای او، و هم برای کشور، مفید خواهد بود. اگر موقعِ ویژۀ هر اطلاعی   از بین رفت، دیگر اثرگذاری آن هم از بین می رود، و جامعه نسبت به آن، خنثی می گردد. دقیقاً، مانند واکسنی که به کسی زده می شود که از آن درد، در آینده، مصون بماند. البته باز هم افشای دیر هنگام آن   مفید است، ولی این بار از نظر تجربۀ تاریخی. و چرا که تجربه گرفتن از نکات مثبت و منفی آن اطلاعات، مفید خواهد بود. برای روشن شدن نکتۀ فوق، دو مثال می آورم:
 
یکم: اگر زمانی که کشور در تب و تاب رابطه با آمریکا بود و دانشجویان به اصطلاح پیرو خط امام هر روز با انتشار سندی به قول خودشان از رابطه با آمریکا، او را از هستی ساقط می کردند، با انتشار همین اسناد بود که  نهضت آزادی بکلی از صحنه حذف شد و مرحوم عباس امیر انتظام از هستی ساقط گردید. اگر تمام اسناد روابط با آمریکا که اگر نه جزئیات، بلکه کلیات آن، با اطلاع و مجوز آقای خمینی هم بود، در همان موقع انتشار پیدا کرده بود، امروز(یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷) آقای محمد علی جعفری، فرماندۀ سپاه، قادر نمی شد، بگوید در اوایل انقلاب، امریکا توسط دولت موقت مشغول توطئه بودند: «در آن روزها شاهد استقرار دولت موقت لیبرال بودیم که آمریکایی‌ها با آنها ارتباطاتی گرفته و مشغول توطئه بودند. جوانان انقلابی و دانشجویان مسلمان پیرو خط انقلاب که تحمل دیدن چنین حرکات منحرف ‌کننده انقلاب را نداشتند، به صورت محدود و فقط در چند دانشگاه در تهران تصمیم گرفتند که با رعایت طبقه ‌بندی بسیار بالا اقدام به حرکتی در این زمینه کنند» (۹۳). و اگر باز در آن موقع، آقای دکتر یزدی ای اطلاعاتی که قریب ۳۵ سال بعد از پیروزی انقلاب از روابطی که آقای خمینی توسط خود او و یا دیگران در اختیار داشت را به موقع انتشار می داد، و معلوم می شد که آقای خمینی در جریان امور بوده و بخش مهمی از ارتباط با غرب و آمریکائی ها با صلاحدید او صورت گرفته است. قطعاً آقای خمینی قادر نمی شد که هم خودشان را بکلی به کناری براند و بسیاری را به جرم همین داشتن ارتباط با غربی ها از همه چیزو حتی جان ساقط کند.  و حتی اگر همان موقع گروگانگیری معلوم می شد که در عین اینکه آقای خمینی خواسته های به حق مردم را در انظار ملت ایران و جهانیان علنی و آشکارا بیان می کرد که به «بیان پاریس» مشهور شد، در خفا و دور از چشم مردم و جهانیان، طرح قبضه کردن انحصاری قدرت به اجرا در می آمد، و هنوز جامعه آن چنان سیستماتیک دچارتحمیق حکومتی نگشته و همۀ فرصت ها از بین نرفته بود، این احتمال قوی وجود داشت که بشود از دیکتاتوری، جلوگیری کرد. اما متأسفانه نهضت آزادی و بویژه دکتر یزدی به هر دلیلی، از افشای به موقع آن، دوری جست و زمانی آن را منتشر کرد که همه چیز از دست رفته و جامعه نسبت به آن اطلاعات، آلینه و واکسینه شده بود. و شاید هم دکتر یزدی، به دلیل اینکه برنامۀ چگونگی قبضه کردن قدرت را بعنوان برنامۀ سیاسی، در اختیار آقای خمینی قرار داده بود و خودش در مرکز آن بود، و از عواقب افشایش می ترسید که دامنگیرش شود.
 
دوم: اطلاعاتی است که آقایان مهندس حسین موسوی و مهدی کروبی در جریان قلع و قمع مردم در جنبش سبز در اختیار داشتتد. در دوران جنبش سبز و با توجه به آنچه قریب به چهار ماه گذشته بود، اینجانب در نامۀ سرگشاده خطاب به آقایان میر حسین موسوی، مهدی کروبی، و علیرضا بهشتی نوشتم: «از گذشته بایستی تجربه آموخت و تجربۀ آموخته شده را برای ساختن آینده ای بهتر بکار برد. بنابراین در این رابطه سخنم به همۀ جوانان و دست اندرکاران این نهضت و بویژه آقایان میر حسین موسوی، مهدی کروبی، علیرضا بهشتی است و سخن اصلی یادآوری این نکتۀ تجربه شده است که با انتشار به موقع اسناد، مدارک، و اطلاعات جنایات واقع شده در طول نهضت چند ماهۀ اخیر، صاحبان آن اطلاعات را از برخورد جدی رژیم با خود مصون نگه می دارد. و با وجود اینکه بزرگان گفته اند: که آزموده را آزمودن خطا است ... 
 
اول و بدون فوت وقت اسناد و مدارک و شواهدی که در دست دارید– اعم از سی دی، گفته های شهود و سایر اسناد و مدارک جنایت از تقلب در انتخابات گرفته تا اسناد تجاوزهای جنسی و غیره- را به هر وسیلۀ ممکن، منتشر کنید و قطع بدانید که انتشار اسناد فاجعه و جنایات، آن ها را از برخورد جدی با شما مصون نگاه خواهد داشت و تازه اگر از روی جهالت، بعد از انتشار اسناد متعرض شما بشوند، حقانیت شما در داخل و در سطح جهان به ثبوت رسیده و همه یقین حاصل خواهند کرد که علت تعرض انتشار اسناد و مدارک است. و همین عمل شما را در مقابل تعارضات آن ها بیمه خواهد کرد. و شاید هم مجبور شوند که خود آن ها مراقب حفظ جان شما باشند، زیرا اگر حادثه ای برایتان رخ داد همۀ می دانند که علت چه بوده و مردم به حمایت شما بر خواهند خاست. و برایشان سنگین تمام خواهد شد. و اگر این کار را نکردید، دیر یا زود به هر نحوی که شده آنها مدارک و اسناد را از چنگ شما در خواهند آورد و یا برای دستیابی و رد یابی آنها، به سراغ تمامی کسانی که ظن ببرند و یا مشکوک شوند خواهند رفت و به حساب شما و آنها خواهند رسید». و باز یادآور شدم که
 
«علیرغم این امر تجربه شده باز هم آقایان موسوی و کروبی و بهشتی و دیگران که خود بهتر از همه، از دستگاه قضائی کشور آگاهی دارند، باز هم با اعلان بخشی از اطلاعات و داده های خود به این امید که کمیتۀ حقیقت یاب و یا دستگاه قضائی به این مسائل رسیدگی کرده و حق را به حقدار برساند، عرضه داشتند و از مجلس شورا، رئیس مجلس خبرگان رهبری، دستگاه رهبری و قوۀ قضائیه خواستند که به این امر رسیدگی کنند و به محض اینکه  آقای کروبی و آقای دکتر علیرضا بهشتی اعلان کردند که اسناد و مدارک و شواهد بسیاری از جنایات واقع شده و کشته ها و تجاوزهای جنسی دارند، بلافاصله به جای رسیدگی، به دفتر آقای کروبی و حزب اعتماد ملی و روزنامه اعتماد ملی جهت بدست آوردن آن اسناد و مدارک ریختند و سپس آن را لاک و مهر کرده و هرچه آنجا بوده است را با خود بردند و علاوه بر این باز به منظور دستیابی به اسناد و مدارک به مرکز ستاد انتخاباتی آقای میر حسین موسوی  ریخته و مدارک آنجا را با خود برده و سپس آنجا را نیز لاک و مهر کردند، و شبانه به منزل دکتر علیرضا بهشتی ریخته تا شاید اسناد جنایات را بدست آورده و مانع انتشار آن شوند. به این هم اکتفا نکرده خود ایشان را به زندان گسیل داشتند تا شاید در آنجا و با آن شگردهایی که فقط از مأمورین اطلاعاتی- امنیتی جمهوری اسلامی بر می آید، ایشان را از ادامۀ کار باز دارند و اگر احیاناً تیغشان برید، او را وادار به توبه و یا به پابوس رهبر بکشانند» (۹۴). بعد از اینکه از جمله، به علت مواضع غلطی نظیر«بازگشت به دوران طلایی امام خمینی» و یا «اجرای بی تنازل قانون اساسی»، مردم از حرکت ایستاده و جنبش را خواباندند، و آقایان موسوی و کروبی نه تنها تا امروز نتوانسته اند که صدایشان به جایی برسد،  بلکه آن اسناد و مدارک هم از کارآرایی، انداخته شد.  
 
ب- روش درست، بکار گیری برای تغییر دیکتاتوری:  
 
 اینجانب برای بیرون رفتن از دیکتاتوری، آنچه به تجربه یافته بودم را در دو مقاله تحت عنوان «راه حل برون رفت از دیکتاتوری و استبداد» در شهریور۹۶ نوشته و منتشر شد، و اکنون هم در سایت موجود است (۹۵). اما مختصر اینکه «کسانی که به دنبال جستجو و یافتن راه حلی مشخص برای رسیدن به دموکراسی به معنای درست کلمه هستد، قبل از هر چیز باید، مشخص کنند که بینش راهنمایشان، قدرت است و یا آزادی؟ آیا اصل را آزادی می دانند و یا قدرت را؟ و یا باز هم ملموس تر، برای خود به دست آوردن بخشی از قدرت را متصور هستند، و یا خیر؟!» و ثانیاً به چه روش و منشی می خواهند این تغییر، ایجاد شود. قدر مسلم اینکه تغییر حکومت، از طریق نوعی از کودتا، و یا از طریق نوعی از روش های خشونت آمیز، مطلوب نخواهد بود و ما را به دموکراسی نخواهد رساند. تجربه به وضوح این را نشان داده است. تنها راه باقی مانده، تغییر حکومت از طریق شرکت آحاد مردم در یک مبارزۀ مستمر و طولانی و ضد خشونت است. در این نوع  مبارزه  که امید به برقراری دموکراسی از آن می رود، طبیعی است که با تغییر بسیاری از روش ها و منش ها و تغییر بعضی از ساختارهای اجتماعی و سیاسی، و با مبارزه ای طولانی و مستمر، ممکن می شود. نظر به اینکه بکار بردن هر نوع خشونتی از نظر جامعه و جهانیان، عملی نابخردانه است، این خواست رژیم ها است که جنبش را به طرق مختلف وادارکنند که به خشونت روی آورند، تا رژیم تحت عنوان دفاع از تمامیت ارضی کشور، امنیت، حقوق و آزادی ملت و...،  بتواند آن نهضت را سرکوب کنند. البته همچنانکه گفته شد، همیشه رژیم  خود کامه، حل مشکل خود را در بکارگیری قدرت و زور و سبعیت می بیند، و لذا بوسیلۀ نفوذی های خود، دست به خشونت می زند، و به جمع برافروخته در درون جنبش القا می کند: وقتی رژیم خشونت بکار می برد، و ما را قلع و قمع می کند، پس چرا ما متقابلاً دست به خشونت نزنیم.
 
این راهکار و روش که بر آگاه کردن قشرهای مختلف مردم به حقوق و آزادی خود در زمینه های مختلف و طول زمان استوار است، هدف هم قدرتی  را جانشین کردن  قدرت دیگر نیست. بلکه به دست آوردن و استیفای  حقوق و آزادی و عدالت است. آن هم از راه و روشهای مسالمت آمیز و ضد خشونت. در وضعیت و شرایط منطقه ای و جهانی که ما در آن قرار داریم و همچنین شرایط کشور، به تبل براندازی کوبیدن شعار مناسبی نخواهد بود و کم و زیاد به رژیم  مشروعیت می بخشد که هرچه بیشتر خشونت و سبعیت  بکار ببرد چونکه حرفش در برابر افکار عمومی داخل و خارج از کشور، حفظ و حراست از تمامیت ارضی و کیان کشور است و لذا روش خشونت راه به جائی نخواهد برد و معضلی بر معضلات کشور خواهد افزود. نظر به اینکه هدف رسیدن به آزادی و حقوق خویش که مورد قبول آحاد ملت  و نزد افکار عمومی جهانیان هم از اعتبار بی  بدیلی برخوردار است می باشد.  پس  شناسائی ساز و کار و امورِ در دسترس و امکان پذیر واجد اهمیت است که باید آن ها را شناسائی کرد و برای عمل به خود و مردم نشان داد. 
 
 آگاه کردن مردم به حقوق و آزادی خدادادی خویش راهکاری است که متضمن هر دو نتیجه است یعنی اینکه اگر بر اثر آگاه کردن و شدن مردم به حقوق و آزادی خویش، آنها اقدام به استیفای حقوق وآزادی خود کردند، و حکومت در اثر این مبارزه مستمر به خواسته های به حق مردم پاسخ مثبت داد، که چه بهتر و مردم به حقوق خود رسیده اند، دعوا هم دعوای شخصی نیست، دعوا بر سر حقوق و آزادی است و اگر نه! حکومت همچنان به مخالفت با حقوق و آزادی مردم ادامه داد، و مردم هم به مبارزه ادامه دادند، نتیجه این که حکومت بر اثر فشار مردمی در تنگنا قرار گرفته و در نهایت متلاشی و در حقیقت چه بخواهی و چه نخواهی انقلاب به وقوع خواهد پیوست. و تغییر مورد قبول ایجاد خواهد شد. اما تا رسیدن و به حقوق و آزادی و عدالت و حکومتی دمکراسی اولین و مبرمترین عمل سازماندهی مردم است که نیاز به برنامه کوتاه و دراز مدت دارد که جای بحث آن اینجا نیست.  
 
اما تا رسیدن و به حقوق و آزادی و عدالت و حکومتی دمکراسی، اولین و مبرم ترین عمل، سازماندهی مردم است. از آنجا كه هيچ حركتى، بدون برنامه و سازماندهى، به نتيجۀ مطلوب نخواهد رسيد، و سازماندهى، خودجوش و از زیر بوته بدست نمی آید، و بايد دست به خلق و ايجاد آن زد. حال اگر ما برنامه و سازماندهى در خور آزادى و استقلال انسان از بندِ بندگى انسان، از انسان را داشته باشيم و از پيش براى حركت ها، حوادث، و وقايعى كه در بستر زمان در شرف وقوع هستند و يا در آينده بوقوع خواهند پيوست، برنامه ريزى و سازماندهى شده باشد، نتيجه به سمت دلخواه ميل مى‏ كند، و در غير اينصورت، به تحميق و تخريب مى ‏پردازد. لاجرم، سازماندهى و خلق و ايجاد سازمان، اصلى انكارناپذير است و هيچ سازمان و تشكيلاتى نيز بدون رهبرى و هدايت، متصور نيست. و نگاه به سازمان از اين منظر، يعنى رهبرى و هدايت حركت ها بسمت هدف هاى معين. ركن اصلى سازماندهى نيز كادر رهبرى آنست. چون حركت ها هميشه بوقوع مى ‏پيوندند و موج ها بصورت هاى گوناگون بر مى ‏خيزند، وجود سازمان و رهبرى براى آنست كه به مهار موج ها و طوفان هاى برخاسته، در جهت هدف دلخواه، بپردازد. به نظر می رسد که دو دسته، مانعی بر سر راه قرار دارند، و از عوامل ماندگاری رژیم: اول، سلطنت طلبان که دخیل به درگاه خارجی ها و بویژه آمریکا بسته اند. در این راستا آقای محمد رضا نیکفر در مقاله ای کوتاه، اما گویا و به حق، عنوان کرده که «کلید حل بحران در گاو صندوق اعقاب رژیم سلطانی سرنگون شده نیست». وی به صراحت به رضا پهلوی هشدار می دهد که از اعمال شو منشانه، دست بردارد. «شوی شاهزاده نمایش عده ‌ای است که خود را طبقه حاکمه بر حق ایران می ‌دانند، و می‌ خواهند حاکمانی که اشغالگرشان می ‌دانند از مسند قدرت رانده شوند و آنان آقا و ارباب مملکت شوند. البته خودشان شهامت و قدرتش را ندارند. فاقد کارنامه ‌ای از شجاعت و شناخت جامعه و هم‌ دلی عملی با مردم هستند. در دنیای مجازی فرمان ‌روایی می‌کنند و در واقعیت امیدشان به نیروی خارجی است. مدام خواهان فشار بیشتری هستند، به این امید که مردم برخیزند و "اشغال ‌گران" را برانند و برای طبقه حاکم برحق فرش قرمز پهن کنند» (۹۶).
 
سلطنت طلبان، نباید از تاریخ تجربه بیاموزند که نباید آلت دست بیگانگان شد با چشم خود ندیدند که  پدر و پسر چگونه و با چه خفت و خواری بی ‌سابقه ‌ای در تاریخ، به قول خودشان، به بیرون از کشور  پرتاب شدند؟ نباید رضا پهلوی و پهلوی طلب ها از خودشان بپرسند، که آقای رضا پهلوی، چه استعداد و توانایی، علم و دانش و ابتکاری دارد، که دیگران ندارند؟ جز اینکه او «از خانواده ‌ای می ‌آید که دو کودتا برضد ملت ایران و به نفع بیگانگان، انجام داده‌ است. این خانواده عامل بیگانگان شده‌ اند» (۹۷). و از اعمال او هم آشکار است که بر همین آبشخور می رود و همچنان بیگانه پرست و البته دیگران این را در کارنامۀ خانوادگی خود ندارند. شاید بر او حرجی نباشد، ولی این سلطنت طلبان نباید از تاریخ تجربه بیاموزند که آلت دست بیگانگان شدن، چه خفت و خواری، ببار می آورد؟
 
جای بسی خفت و خواری است که بعضی از افراد بی مایه و اصل و نسب، به کسی نظیر ترامپ که از  هرزگی  و دروغگویی، دست همه را از پشت بسته، و حتی اگر دستش برسد، به ناقدین به حق خودش هم رحم نمی کند، نامه می نویسند و از چنین کسی تقاضای تحریم های شدید ملت ایران می کنند. و از او می خواهند که با قدرت او به پست و مقامی برسند.
 
گروه دومی هم که باید از تاریخ، تجربه بیاموزند، مجاهدین خلق هستند. هم سلطنت طلبان و هم مجاهدین، از عوامل ماندگاری رژیم هستند. زیرا وقتی ملت ایران می بینند، گروهی که با افراد خود چنین و چنان کرده و می کنند که انسان از گفتنش هم شرم دارد، حال اینها از ترامپ و بعضی ار دستیارنش می خواهند   با کمک آنها، واضح بگویم با جنگ اقتصادی و حملۀ نظامی، کشور را به دست آنها بسپارند، طبیعی است که مردم در این صورت پشت سر رژیم خواهند ایستاد. خارجی ها از چنین گروه هایی بعنوان گروه فشار استفاده کرده و می کنند و هرگز اگر هم بتوانند، کشور را به دست چنین گروه هایی که در کشور خود منفور هستند، نخواهند سپرد. با تجربه و دید من، از این دو دسته، در دست خارجی ها، بعنوان عامل فشار بر رژیم استفاده می شود ، و خود از عوامل ماندگاری رژیم، هستند.
 
من بارها گفته و نوشته ‌ام که دخالت دادن بیگانگان در امور داخلی کشور، از مهمترین عوامل ماندگاری رژیم است. اگر ملت ایران از دخالت نکردن بیگانگان در امور کشورشان مطمئن شوند، خود توانا خواهند بود به استیفای استقلال و آزادی و حقوق خود، جمهوری واقعی ایران را بر قرار می‌کنند. از دید من، تنها وظیفۀ ملت های جهان در رسانه های خود، این‌ است که صدای حقوقمداری، عدالتخواهی، استقلال طلبی و آزادی خواهی ملت ایران را بشنوند و به گوش همه برسانند، افزون بر اینکه چهرۀ واقعی رژیم را هم بر ملا می کنند، همین و بس. 
 
در پایان این سلسله مقاله، باز یادآور می شود، که در وقوع انقلاب و پیروزی هر انقلابى، بدون شک سه عامل مهم: ا- رژیم حاکم، ۲- مردم، و ۳- عوامل خارجی، نقش داشته و دارند و انقلاب اسلامی ایران هم مستثنی از این سه عامل نیست.
کسانی که با هدف های خاصی خود را در پشت پردۀ روشنفکر و دگراندیش، پنهان می کنند و با این معیارهای دوگانه و با پندارهای ساده انگارانه به عوام فریبی می پردازند، آیا به خود و همۀ اقشار ملت خود توهین نمی کنند که خواسته های قریب به اتفاق تمامی سیاسیون، احزاب، دسته ها، گروه ها و اقشار مردمی که در انقلاب شرکت کردند و آن را به پیروزی رساندند را نا دیده می انگارند و آن را انکا  می کنند؟ و القا  می کنند که نمی دانستند و یا نمی دانستیم برای چه انقلاب کردیم، از این به بعد هم در به همین پاشنه خواهد چرخید، و در دایرۀ تسلسل جهالت و نفهمی و ندانستن و درد ناشی از آن خواهیم ماند. و هر نسلی، نسل خود و یا نسل گذشته را جاهل و نادان فرض می کند که این بسیار برای جامعه و ترقی و تعالی اش، خطرناک است. زیرا که هیچ آینده ای بدون گذشته، متصور نیست. شما به جای اینکه، و به دلایلی که موجب شد که انقلاب به دیکتاتوری بیانجامد را برای خود و دیگران، روشن نکنید، و از حقوق و آزادی خود و ملت و خواسته های به حق ملتی که در انقلاب شرکت کرد، دفاع کنید و چهرۀ جنایتکار و غاصبِ حقوق ملت را یکصدا بیش از پیش بر همگان و نسل های بعدی که در انقلاب شرکت نداشتند، آگاه سازید، دائم این فکر غلط را القا کنید که مردم آن زمان نمی فهمیدند که چه می خواستند و یا نفهم  و یا سیر شده بودند که انقلاب کردند، و بجای اینکه با تحقیق و پژوهش جدی خود چهرۀ کسانی که با زد و بند کمک رساندند که روحانیت سوار بر قدرت شود و آن را به انحصار خود درآورد را بازیابی نکنید، و خود را شکست خورده و یا مردم دوران انقلاب را شکست خورده به شمار آوردید، نتیجه اش اینکه: شما همیشه به درد شکست آن فکر می کنید و این درد را هم به دیگران و نسل های بعد، منتقل می سازید و درد شکست هم هرگز از بین نخواهد رفت و این درد منجر به این می شود که خود و دیگران را مقصر، احمق و یا نادان بدانید، و یا فرض کنید. همچنانکه بعضی ها که حتی خود در انقلاب شرکت داشتند، امروز چنین می گویند. اما اگر به دلایل شکست و یا عواملی که باعث شد، انقلاب به دیکتاتوری روی آورد را تحقیق و بازیابی کنید، آن وقت آن درد از بین خواهد رفت و شما قادر خواهید بود که از نکات منفی آن تجربه، دوری جویید و از نکات مثبت آن بهره برده و  برای ساختن آینده آن را بکار ببرید. و آخرین نکته اینکه:
 
ابتدا، فکر کردم که آن چه را در تحقیق طولانی خود استنباط و برداشت کرده ام، بعنوان نظر نهایی و یا نتیجۀ سخن، یادآور شوم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که اظهارچنین استنباط و یا برداشتی نزد خوانندگان و پژوهشگران، قضاوت تلقی خواهد شد و این از دو جهت، امری ناپسند است. یکم اینکه، هنوز ممکن است اسناد و مدارکی در آینده بدست آید و یا منتشر شود که در قضاوت اثر گذار باشد و حتی نتیجۀ نهایی را تغییر دهد. و دوم اینکه، قضاوت به عهدۀ خوانندگان است و هر کسی با توجه به اسناد و مدارک و تحلیل های ارائه شده در این مجموعه، می تواند قضاوت خود را داشته باشد. اما تمامی سعی و کوشش بر این بوده که خلاصۀ نسبتاً مهمی از اسناد و مدارک، و رویدادها و آنچه را که توانسته ام دریابم و بدست آورم جمع آوری کرده  و در اختیار همگان قرارداده شد، تا بهتر بتوانند خود به قضاوت بنشینند. بدین علت از ذکر استنباط و برداشت نهایی خودم، دوری گزیده شد. 
 
محمد جعفری،   
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
 
نمایه و یادداشت:
 
۸۲- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی  ، ص ۱۸۱.
 
۸۳- یکرنگی، شاپور بختیار، ترجمه: مهشید امیر شاهی، ص  .۱۹۰.
 
۸۴- در مصاحبه با ضیاء صدقی هاروارد، نوار چهارم، ص  ۴ و ۵  و ۸ و ۹.   
 
۸۵- Sullivan, Mission to Iran (New York and London: W.W.Norton, 1981).p. 240  
۸۶- خاطرات آیت الله منتظری، انتشارات انقلاب اسلامی ، فوریه ۲۰۰۱، ص ‏۱۰.
۸۷- همان سند‏. ‏‎
۸۸- پاریس و تحول انقلاب ایران از آزادی به استبداد، محمد جعفری، انتشارات برزاوند، ۱۳۸۳، ص ۴۷.‏ ‎
۸۹- اطلاعات، پنجشنبه، ۶ دیماه ۱۳۵۸، شماره ۱۶۰۳۷، ص ۱۲‏
 
۹۰- از اواخر آذر ماه ۵۷ تا ۲۲ بهمن نیز سخنان وی در مورد آمریکا بسیار ملایم، لبۀ تیز حمله متوجه محمد رضا شاه و رژیم اوست و ‏اینکه همه باید کمک کنند تا شاه برود و این تقریباً همان تاریخی است که آقای محمد منتظری از طرف تیمسار قره نی برای آقای خمینی ‏پیغام آورده بود که آمریکایی ها می گویند در صورتیکه آقای خمینی اسم ما را نبرد، ما شاه را خواهیم برد.
 
۹۱- گرونگیری و جانشینان انقلاب، محمد جعفری، ص ۸۵- ۸
 
۹۲- خاطرات آیت الله مهدوی کنی، تدوین مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول ۱۳۸۸، ص ۲۱۸- ۲۲۱
 
۹۳-
 
۹۴- کامل این مقاله در سایت، تحت عنوا ن "نامه سرگشاده به همه جوانان و دست اندرکاران نهضت و بویژه آقایان میر حسین موسوی، مهدی کروبی و علرضا بهشتی" قابل دسترسی و مطالعه است: 
www.mohammadjafarim.com     
 
۹۵-  به همان سند مراجعه شود.
 
 
۹۷- مشروح این مطلب را در سایت اینجانب به آدرس  www.mohammadjafarim.com  
 
تحت عنوان «دخالت دادن بیگانگان در امور داخلی کشور از مهمترین عوامل ماندگاری رژیم است» مطالعه کنید.