حضور تاریکی؛ شعری از رحمان

Tariki

 

روزها ،
به آخر دنیا فکر می کنم !
شب ها ،
به آخر این شبِ سیاه !
 
اکنون به عقربه های ساعت
که زمان را می کُشد
و فرصت کوتاهی برای نفس 
کشیدن
و ماندن
می ماند ؛
 
و جهان به لبه تیزِ مکان نامعلومِ
خود ،
نزدیک می شود
 
در این فرصتهای
رو به انتها -
فهمیدم
دنیا چیزی به من
می گوید ؛
 
در بی نظمیِ نظم جهان -
حتی به اندازه 
یک آه ، 
در بُغضی شکسته
حضور تاریکی را
تقلیل بده ،
 
با همین دستهای بسته
با نفسها یِ گرم 
اما خسته ،
 
در آن وقت می توان
آواز خواند
و مستی به پا کرد .
 
 
ر