بحران در فرایند بازتولید قدرت!/ به بهانه استعفای ظریف، از تقی روزبه

roozbeh tagh استعفای ظریف در داخل ایران عملا تبدیل به زمین لرزه ای سیاسی با ابعادی بین المللی برای رژیم شد. بسیاری وقایع این رویداد را لحظه به لحظه از نزدیک دنبال کردند. چه از سوی مخالفین یا موافقین نظام و از داخل یا خارج. در درون ساختار قدرت تلاش های پشت پرده گسترده ای برای حل ولو موقتی این مشکل و کنترل بحران جریان شروع شد. ورود قاسم سلیمانی به صحنه از آخرین پرده هایی از این دست تلاش ها بود. 
 
نشست فوق العاده کمیسیون سیاست خارجی مجلس و موضوع تشکیل جلسه فوق العاده غیرعلنی مجلس در مورد بحرانی که به طور مستقیم پای دیدار خامنه ای و اسد را هم بعنوان یک طرف ماجرا به میان می آورد، از آن جمله بود. بازار انتشار خبرهای استعفا و تکذییبه ها و گمانه زنی ها بسیار داغ بود. روزنامه ای که جرئت کرده و تیتر «مهمان ناخوانده» را بر پیشانی خود زده بود بلافاصله توقیف شد. گرچه حجم فشارها و تکانه ها چنان بود که استعفای ظریف نتوانست بیش از یکی و دو روز دوام بیاورد، با این همه همین یکی دو روز کافی بود که گوشه ای از ابعاد بحران و جنگ و تنش های جاری در درون ساختار قدرت را به روی صحنه بیاورد. دیگر شدت و حجم بحران چنان است که حذف صورت مسأله هم قادر به پنهان سازی بحرانی نخواهد بود که در حال سرباز کردن است.
 
تکثیر وقوع این نوع تنش ها خود یکی از نشان های مهم تعمیق بحران است، اما آنچه که در این میان مهم است نه دنبال حوادث دویدن که توجه به عمق و مختصات بحرانی است که در پشت این هیاهو ها درجریان است و زمین لرزه سیاسی هم دقیقاً پژواک همین بحرانی است که همه این نشانه ها دال بر آن هستند. از همین رو بجای خیره شدن صرف بر رویه ها و لایه های فوقانی ولاجرم اجتناب از روزمرگی و رفتارهای واکنشی و خرد، لازم است به عمق روندها و لایه های زیرین تمرکز پیدا کرد و در جهت صورت بندی معطوف به ریشه ها، تا بتوان در چارچوب آن، آنهم در شرایط حساس کنونی، اندکی از روزمرگی ها فاصله گرفت و به رفتارها و کنش گری منتاسب با وضعیت خطیر کنونی پرداخت.
 
مسآله چیست؟: دیگر ادامه شیوه تاکنونی چه به لحاظ سیاست ها و راهبردهای عمومی بخصوص در عرصه بین المللی، و چه در عرصه مناسبات درونی ساختار قدرت به شکل موجودش، ناممکن و یا بهتر است بگوییم بحرانی و مسأله ساز شده است و این دو، بطور تنگاتنگی به هم تنیده هستند. شدت بحران های گوناگون که بطور همزمان زبانه می کشند، چنان است که رژیم ایران، به نقطۀ دراماتیکی رانده می شود که مطابق آن باید بین دو گزینۀ سرنوشت ساز، یکی را انتخاب کند. در خلاصه ترین کلام می توان در چارچوب نظریۀ بحران در بازتولید قدرت خود، ویژگی بحران در لحظات کنونی را در دو فاکتور مربوط به ضرورت بازنگری در رویکردهای راهبردی و نیز باز تنظیم مجدد ساختار قدرت متناسب با آن شناسایی کرد:
 
در محور نخست رژیم باید تصمیم بگیرد که آیا می خواهد با اعلام شکست برجام، وارد دورۀ پسابرجام با همۀ پی آمدهای بزرگ و سنگین و اجتناب ناپذیر آن، از شروع غنی سازی تا میلیتاریزه شده هرچه بیشتر با تقویت موشک با لیستیک و تداوم سیاست های تهاجمی منطقه ای و تا آنچه که خود آن را اقتصاد مقاومتی و درون زا در برابر جنگ اقتصادی تمام عیار دشمنان توصیف می کند و نیز کنار گذاشتن آنچه که سیاست تعامل با اروپا خوانده می شود، بشود؛ یا آن که وارد تعاملی واقعی و جدی با اروپا و قدرت های جهانی برای مذاکره و بده و بستان سیاسی. در واقع وارد برجام دوم بشود (در پذیرش برحام اول هم سال های سال جمهوری اسلامی با مذاکره و توسط کسانی چون جلیلی، بازی می کرد تا آنکه حاضر شد زیر فشارها، جام زهر بنوشد و البته با وجود اوباما به یک باخت نسبتاً آبرومندانه ای تن بدهد که اکنون حتی آن هم در دسترس نیست). پس اعلام پایان برجام اول، ورود به مرحلۀ ماقبل برجام یا ورود به برجام دوم و نوشیدن زهر جدیدی را می توان را عنوان این دوره راهی تلقی کرد. این که قاسم سلیمانی که خود یکی از کاندیدهای دورۀ پسافرجام برای ادارۀ کشور محسوب می شود، بلافاصله پس از به اصطلاح پا به میدان گذاشتن، برای به اصطلاح ریش سفیدی جهت آشتی «ظریف»، به کسانی می تازد که بدنبال تحمیل برجم دوم هستند، تصادفی نیستند.
 
بحران در مکانیزم سوخت و ساز (متابولیسم) حکومت اسلامی!:
 
از آنجا که قدرت داده ای پیشینی و ثابت، و استعلایی، آنگونه که خود رژیم مدعی است، نیست، دایما در معرض فرسایش قرار داشته و نیاز به بازتولید دارد و دامنۀ این فرسایش و نیاز به بازتولید در دوره های بحرانی، دو چندان می شود. ناگفته نماند که رژیم شاه، به دلیل فقدانِ چنین مکانیزمی بود که بدان شکل فرو پاشید. در حکومت اسلامی مکانیزم بازتولید قدرت ویژگی های خود را داشته است که ورود به آن خارج از حوصلۀ این نوشته است و آنچه که در اینجا مدِّ نظر است، این است که اکنون با پدیدۀ «بحران در بازتولید قدرت» مواجهیم. وقتی از بحران در بازتولید قدرت صحبت می شود، باید توجه داشت که مناسبات درونی ساختار قدرت تنها یکی از مؤلفه های آن است، مؤلفه های مهم و البته تعیین کنندۀ دیگری چون شکاف بین حاکمیت و مردم که منبع اصلی تولیدِ قدرت محسوب می شوند، و یا مناسبات بین المللی و...، هستند که ورود به آنها نیز، خارج از حوصله این نوشته است.
 
جمهوری اسلامی تاکنون در دوره های گوناگون و در تناسب با بحران های که با آن مواجه بوده است، با ترکیبی از مکانیزم قبض و بسط در ساختار قدرت، هم چون پمپاژ خون در بدن نظام دوام آورده است. اما نکتۀ مهم آن است که اکنون خودِ همین چرخۀ حیاتی زیست است که با بحران ساختاریِ بی سابقه ای مواجه شده است (بخشاً به دلیل آنتروپی و کهولت اجتناب ناپذیری که هیچ سیستمی را از آن گریز نیست): از یکسو رژیم پس از یک دورۀ انبساط، در آستانۀ ورود به دورۀ انقباض که مترادف با فشرده ساختن قدرت است، قرار گرفته، که نیازی ضروری برای جلوگیری از فروپاشی و حفظ انسجام و شاکلۀ اصلی ساختار قدرت محسوب می شود، و از سوی دیگر درست همین مسأله، یعنی ورود به چرخۀ انقباض و متحقق ساختن خود، با بحران و چالش بزرگ و نفس گیری، مواجه شده است. در حقیقت توصیف و تشریح همین چالش یعنی درنگ بر خود بحران متابولیستی و دشواری و توان لازم برای انجام چرخۀ قبض است که موضوع یک تحلیل مشخص از وضعیت مشخص را تشکیل می دهد. در سطور بعدی به دلایل اینکه چرا چرخۀ بحران و ورود به دورۀ قبض، اینبار حتی با موارد گذشته، که آنها هم به نوبۀ خود، هرچه به جلوتر آمده ایم، بحرانی تر شده اند، مثل بحران ۸۸، بالکل متفاوت است.
 
در محور دوم: ورود به فاز انقباضی به معنی بهم زدن موازنۀ تاکنونیِ ساختار قدرت است که پس از دورۀ احمدی نژاد که مترادف با قبض ساختار قدرت بود و با ورود به دورۀ بسط عروج روحانی و عناصر نزدیک به تیم رفسنجانی، برای حل انباشت بحرانی که رژیم را در برگرفته بود، شکل گرفت. طبیعی است که در این صورت دیگر روحانی و ظریف که نماد دوران برجام و مشخصۀ این دوره از انبساط سیاسی بوده اند، فی الواقع تاریخ مصرفشان رو به اتمام است. سرعت رشد بحران و سیر حوادث حتی مجال نمی دهد که تا سال ۱۴۰۰ صبر کنند. دورۀ انقباض به معنی فشرده شدن قدرت و انطباق تازه ای بین شکل و مرکز، و به سود این دومی است، و گرنه امکان بقاء وجود ندارد. دورۀ انقباض، مکانیزم ها و ساز و کارهای متناسب خود را دارد و اگر نتواند شکاف هایش را متناسب با وضعیت جدید ترمیم کند، می تواند همه بلایی را به سرش بیاورد که بر سر بلوک شرق آمد و قدرت های مرکزی را از هم پاشاند. از همین رو، ارادۀ معطوف به بقاء در چنین حالتی خواهان فشرده کردن هرچه بیشتر قدرت است (معنای دیگر آن در حکومت اسلامی به معنی بستن فضا و انسداد سیاسی و بی معناتر کردن بخش به اصطلاح انتخابی و به روی صحنه آوردن مهره ها و کارگزارانِ اخصِ بخشِ دولتِ پنهان است). در این حالت دولت واقعی (بدنۀ کوه یخ) باید بیش از پیش مرئی تر شود و به قدرت رسمی و بخش «اتتخابی» دست اندازی کند تا بتواند به اصطلاح نظام را از گزندها و گردنه های بزرگی که در برابرش دهان گشوده اند، عبور دهد. تبدیل شدن اقتصاد به صحنۀ جنگ اقتصادی، سرداران جنگی و سپاهی و سرسپرده و بهره مندان به منافع اقتصادی-سیاسی ولایت فقیه و سیاست های متناظر با آن را، از جمله دپیلماسی جنگی و یا مسدودسازی شبکه های مجازی و غیره را می طلبد و ... . سپردن زمام ادارۀ دولت و دیپلماسی به دست «خودی ترها» و سرداران اقتصادی و دیپلماسی، از مصادیق این نوع فشردگی است. شکل و محتوا باید با هم انطباق پیدا کنند و این به معنی آن است که دوگانگی دوره های به اصطلاح انبساطی، دیگر غیرقابل تحمل می گردند. البته چنین فرایندی از مدتها پیش با مداخلۀ هرچه بیشتر خامنه ای در امورات روزمره و ورود تشخیص مصلحت و سپاهیان و ایجاد کمیتۀ هم آهنگی و تصمیم گیری های اجرایی مهم توسط سران سه قوه و.... شروع شده است. در حقیقت استعفای ظریف، بازتابی است از همین فرایندی که دیگر تحمل مهره های سرسپرده ای هم چون ظریف ها را هم بسر درآورده است و اگر او نمی تواند فرامین دولت واقعی را مو به مو اجرا کند، باید جای او را سیاستمدارانی امثال سلیمانی ها و قالی باف ها و جلیلی ها و ولایتی ها و ضرغامی ها ....، بگیرند. مسأله هم فقط ظریف نیست. تهدید وزیر جوان توسط دادستان در مورد کم کاری وی پیرامون مسدود سازی دنیای مجازی و فیلترینگ ها، و پرونده سازی برای محاکمۀ وی، به گفته وی به دلیل نافرمانیش در برابر فرامین رهبری، نمونۀ دیگری از این نوع تقابل هاست و بقیه وزراء‌ هم به همین نحو. چندی پیش وزیر صنعت و معدن از اعلام آمادگی سپاه برای حل مشکلات اقتصادی (و از جمله قطعه سازی های خودرو) استقبال کرد و این درحالی است که روحانی ضمن انتقاد از مداخلۀ ارگان های دیگر در امور وظایف وزارت خارجه (که موجب اعتراض ظریف بوده است) و اینکه وزیر جوان هم نباید تن بدهد، نسبت به مداخله سپاه در امور اقتصادی با این ادعا که خود رهبر هم مخالف آن است، انتقاد کرد. منازعات کنونی در چارچوب منازعاتی صورت می گیرند که مطابق آن، آنطور که ضرغامی هم اظهار داشته است، با افزایش نابسامانی های اقتصادی و فشارهای جهانی، کلاً گرایشی در درون ساختار قدرت شکل گرفته است که مسئولیت اینگونه امور به بنیادها و سپاه و نظایر آن واگذار شود، که ظاهراً خامنه ای با آن مخالفت کرده است، اما در مورد آن بطور پیوسته گزارش ها و اخبار متضادی درج می کنند. چنانکه آخرین آن، این سخنان فرماندۀ ستاد ارتش است که اعلام داشت بزودی خبرهای خوبی در مورد خروج سپاه از عرصه های اقتصادی خواهید شنید! قبلا هم او گفته بود کار سپاه، بنگاه داری نیست ... 
 
بهر حال فارغ از کشاکشی که در این عرصه جریان دارد، فرق منازعات کنونی با گذشته آن است که اختلافات اکنون به صف آرایی پیرامون بین دو گزینش راهبردی با جهت گیری ها و پی آمدهای متفاوت گره خورده است که باید با هم تعیین تکلیف کنند. رژیم در شرایط حساس و خطیر کنونی قادر به تحمل حتی سیر طبیعی و روتین «دوگانگی» تاکنون خود که بطور معمول هم با دشواری و بحران همراه بوده است، نیست. در دوره های بحران، همواره رژیم با بستن کمربند خود توانسته است تا حدی بحران را کنترل کند. مثلاً وقتی تصمیم گرفتند که پس از دورۀ انبساطیِ خاتمی، وارد دورۀ قبض بشوند و غنی سازی را شروع کنند، احمدی نژاد را حتی به زور تقلب، بیرون کشیدند که مترادف بود با نیاز دورۀ انقباض و یکدست سازی قدرت. با این همه باید اضافه کرد که گرچه این دوره های متناوب، قبلاً هم وجود داشته اند، اما آنچه که این دور از ورود به چرخۀ قبض را دشوارتر و بسیار ویژٰه و سرنوشت ساز کرده است، دو عامل ورود شکاف بین حاکمیت و جامعه به سطح کیفیتاً تازه از یکسو، و فعال شدن بیش از پیش فشارهای جهانی (آمریکا ) از سوی دیگر، است.
 
در دوره های انقباضی گذشته، از یک طرف چنین سطح شکافی بین مردم و رژیم وجود نداشته است و از طرف دیگر عامل خارجی هم تا این اندازه و به شکل عجیب و غریبی مصمم به اعمال فشار حداکثری توسط یک ابرقدرت که اولویت نخست امنیتی خود را به درهم شکستن توان اقتصادی و سیاسی و بستن تمامی راه های گریز رژیم متمرکز کرده است، وجود نداشت. ونزوئلا ای کردن ایران، سیاستی است که آشکارا دنبال می شود. در چنین وضعیتی است که یک دو راهی بزرگ در برابر رژیم دهان باز کرده است و انتخاب هر کدام ریسک ها، الزامات و پی آمدهای خود را دارد و به شکل پارادوکسیکال هم عمل می کند. در چنین بستر طوفانی بود که استعفای ظریف، پست و گزینشی که معمولاً باید حمایت خامنه ای را نیز با خود داشت باشد، چه بسا خبر از وقوع محتمل موج های بزرگی بدهد که استعفای او ممکن بود موجب انگیزش موج های بعدی هم بشود و حتی گریبان خود روحانی را نیز در بربگیرد و عملاً به رفراندومی علیه سیاستی تبدیل شود که خامنه ای و جناح تندرو در آن راستا حرکت می کنند.
 
خلاصه آنکه، رژیم در برابر ضرورت گزینشی مهم و سرنوشت ساز قرار گرفته است. و این در حالتی است که انتخاب هر دو گزینش، چه روی کردِ انسداد و یکدست سازی، چه سیاستِ انبساطی، با ریسک های بالا و غیرقابل پیش بینی مواجه است. وضعیت بینابین و فرسایشی کنونی هم به دلیل شتاب و ابعاد بحران ها و پاسخ هایی که می طلبد، قابل دوام نیست و به همین دلیل، با یک وضعیت متناقض و شکننده ای مواجهیم.
 
گرچه جناح اصلی و هسته اصلی قدرت در اساس بر مبنای منافع و سرشت و نیازحیاتی اش برای حفظ قدرت، از یکسو ناگزیر و نیازمند است که رویکرد انقباضی در پیش گیرد (و در حقیقت به درجاتی در پیش گرفته است)، اما از سوی دیگر این واقعیت دارد که در توان اجراء و پیشبردِ آن، با چالش های بزرگی مواجه است که به همان اندازه و حتی می توان گفت بیشتر از سیاست انبساطی، برایش خطرناک است. درحقیقت ورود به دورۀ قبض کامل و انطباق شکل و محتوا (بخش انتخابی و انتصابی) و یکدست کردن کل سیستم به یک معنی، زدن تیر خلاص به خود است. رژیم اگر توانست از بحران ۸۸ جان سالم ببرد، به دلیل آن که بود معتمدین نظام مثل موسوی و کروبی ها، هژمونی جنبش را بدست داشتند. ضمن آنکه دورۀ احمدی نژاد بعنوان برکشیدۀ خامنه ای و سپاه و تندروها، با بزرگترین درآمد نفتی همراه بود. با این همه، ۸ ماه کنترل تهران از دستشان خارج شد... . اما اکنون با وضعیتی به مراتب وخیم تر، هم به لحاظ اقتصادی، و هم به لحاظ مردمی که اکثریت بزرگ آن دیگر از نظام عبور کرده اند، و البته همچنین فشارهای بین المللی، مواجه است. دقیقاً در چنین بزنگاهی از بحران بود که استعفای ظریف نشان داد که ورود به دورۀ قبض، با چه دشواری هائی مواجه است... . حتی بازگشت مجدد وی به سرِ کارش نیز نمی تواند امکان کنترل این بحران را به دلیل زمنیه های عینی رو به گسترشِ خود، فراهم سازد. اینکه در میانه چنین پارادوکسی نفس گیر، نهایتاً اینکه رژیم چه گزینه های را انتخاب کند، خود به دلیل کشاکش صف آرایی ها، بسیار دشوار است. تصویب یا عدم تصویب پالرمو توسط نظام که خود یکی از مصادیق مهم چنین گزینشی است، می تواند یکی از نشانه هایی باشد که کفۀ جهت گیری به این یا به آن سو را تقویت می کند. در حقیقت خامنه ای و دولت، بر عواقب رد این لوایح به خوبی آگاهند و بنظر می رسد که خامنه ای گرچه به ظاهر اختیارِ تصمیم گیریِ آنرا به تشخیص مصلحت سپرده است، و اکثریتِ آن نیز مخالف آن هستند، اما شاید بعید باشد که نهایتاً اجازه دهد این لایحه رد بشود. چرا که در این صورت ممکن است به شکل دومینو وار، بحران ها سرریز شوند و فشارهای داخلی و بین المللی، رژیم را به مسیرِ انزوای بسیار شکننده ای، سوق دهد. اما در عین حال، او بی میل هم نیست که تصویب آنرا با امتیازگیری و زهر چشم گرفتن از اروپا و قدرت های دیگر، عملی کند. چرا که وی خوب می داند که در مسیر باخت قرار دارند و در گام و گام های بعدی، باید جامِ زهر دوم و مهمی دیگری را که همان برجام موشکی* باشد که قاسم سلیمانی هم نسبت به آن هشدار داده است، بیاشامند. همچنین باید به آن، این واقعیت را نیز افزود که خامنه ای خوب می داند که با دادن امتیازی به اروپا و به دولت و حامیان گشایش دیپلماسی برای ایجاد بالانس، باید جلوی آنها، بویژه در  عرصه های داخل، سنگ بیاندازد: یگ گام به جلو و دو گام به عقب!  خوب! چنین سرنوشتی به همان سرنوشت سیزیف می ماند که به خشم خدایان دچار گشت و برای همیشه محکوم شد به حمل آن بار طاقت فرسا، از دامنه به قله و بالعکس. با این تفاوت بزرگ که اگر نیروی جادویی سیزیف تحلیل نمی رفت، اما توان رژیم با سرعت تصاعدی، سیر نزولی دارد. حتی دیگر زور موشک های ماهواره پرتاب کننش نیز قادر نیستند از جوِّ زمین، عبور کنند!
 
تقی روزبه،  
۲۸ فوریه ۲۰۱۹
 
*-  وقتی حرکت برلبه تیغ، تبدیل به پیش رعشه های برجام دوم می شود