پارادوکسی بنام «دولت فمینیستی»!، از تقی روزبه

Rouzbeh-Taghi-1 به مناسبت ۸ مارس مطالب و مقالات گوناگونی با رویکردهای متفاوت نسبت به جنبش زنان در مبارزه علیه تبعیضات جنسی نگاشته شدند. در یک تقسیم بندی کلی می توان آن ها را  به دو رویکرد تقسیم کرد که اولی تبعیضات و رهایی از آنرا در چارچوب مناسبات قدرت و مبارزه علیه همه اشکال قدرت جستجو می کند، و دیگری نهایتا رهایی را در توسل به قدرت برتر و مدافع حقوق زنان.
 
از منظر یک رویکرد جامعه گرایانه و ضد قدرت در مقاله طیف بندی گفتمانی و چندچالش مهم زنان می خوانیم*: «بطورکلی جنبش فمنیستی رادیکال را قبل از هرچیز باید و می توان در چارچوب مناسبت قدرت و مبارزات بی وقفه علیه آن قرارداد که از جمله علیه مردسالاری و دولت سالاری خادم تبعیض ها و سرمایه سالاری که برای افزایش سود و گرداندن چرخه بازتولید گستردۀ سرمایه، جه با نیروی کار ارزان زنان، و چه حتی از کارم جانی و گسترده و بدون دستمزد زنان در کارهای خانگی، و یا عرصه بازتولید نسل و پرورش نیروی کار، و نیز کلاً کالایی کردن حنیسیت و تن به ابژه ای که به اشکال مختلف‌ و مستقیم یا غیرمستقیم، در کلیۀ شبکه های قدرت، اعم از کلان و یا خرد، تحت سرکوب و اعمال خشونت و استثمار همه جانبه قراردارد». 
 
اما در نوشتۀ دوست گرامی شهاب برهان* از خلال چندین تز، دولتی بنام دولت فمنیستی سربرآورده است که قرار است به یمن اعمال قدرت (با فرامین و بگیر و به بندهایش) تمامی ریشه های تبعیضات تاریخی و غیرتاریخی در مورد زنان را به شکل ضربتی حل کند: 
 
«دولتی که «معارض و مهاجم به همه ساختارهای مادی و فرهنگی (زیربنایی و روبنایی) مردسالاری و پدر سالاری در هر سوراخ و سنبه و پستوی جامعه» است». ظاهراً این اندازه هم کافی نبوده و او برای آن که ماهیت و عملکرد چنین دولتی را به شکل گویاتری شیر فهم کرده و به تصویر بکشد، در تز دیگری وظایف آن را این چنین گوشزد می کند: 
 
« زیرپا نهادن یا بی اعتنایی به حقوق و آزادی های زنان چه در دستگاه های دولتی، و چه در محیط کار یا خیابان یا خانواده و زایشگاه و کودکستان و غیره، باید همچون دزدی و جنایت، تبه کاری بحساب آید و ترس و فرار از مجازات ارتکاب به آن، همچون ترس از مجازات تبه کاری های دیگر در فرهنگ عامه جا بیافتد». پیش فرض چنین گزاره هایی آن است که گویا اولاً این دولت است که متصدی جا انداختن فرهنگ عامه بطور کلی است که در حوزه اخص مربوط به زنان هم بر همین منوال است (نقداً برای حل این معضل ما باید پذیرای یک دولت ایدئولوژیک و تمامیت گرا و همه توان باشیم. ظاهراً تجربه این نوع دولت ها چه در نقاط دیگر، و چه البته در خود ایران و در حکومت اسلامی، کافی نبوده است) و ثانیا، این جا انداختن، اساساً با تکیه با برخوردهای سخت تنبیهی و اعمال خشونت و زندان، در قیاس با مجازات های سایر تبه کاری ها، صورت می گیرد. اسم آن را هرچه بگذاریم البته نمی توان فرهنگ سازی نامید. واقعیت آن است که فرهنگ اگر واقعاً منظورمان «فرهنگ» باشد، هیچ گاه نتوانسته و نمی تواند از بالا و از طریق سرکوب و اعمال اتوریته و به یمن بگیر و بند شکل بگیرد (اگر پای چماق و زندان و بگیر و بندین در میان باشد، قاعدتاً خود حکومت اسلامی باید توانسته باشد فرهنگ مورد نظر خود را جا انداخته باشد). 
 
دولت ها در بهترین حالت اگر خود شر نباشند، زیر فشار جامعه می توانند تسهیل کننده باشند، و نه پیشرانِ یک فرهنگ مترقی و مردمی. مداخلۀ گستردۀ آن، عموماً جز به لوث و تباه کردن اصل ماجرا نخواهد انجامید. چنان دولتی را تنها می توان در صوَر تخیّلی به تصویر کشید. علاوه براین، گرچه بی تردید تدوین قوانین ناظر بر برابر حقوقی زنان و مردان در جای خود واجد اهمیت است و برایش باید مبارزه هم کرد، که حتی خود این هم بدون مبارزه از پایین و بیش از همه توسط یک جنبش بزرگ و مستقل زنان و تحمیل آن به دولت ها و نظارت مستمر برآن ها نشدنی است، اما این تنها بخشی از کل ماجراست و بخش مهم دیگری هم به فرهنگ و رسوبات تاریخی و مناسبات قدرت در سطوح گوناگون جامعه برمی گردد که با آن ها نمی توان عمدتاً از طریق سخت افزاری برخورد کرد و البته جاری کردن یک مبارزه فرهنگی دموکراتیک و سازنده از پایین نیز یکی از کارکردهای جنبش های بزرگ فمنیستی است. اما برخورد ابزاری و از بالا با فرهنگ از دیرباز در نظام های استبدادی همواره جای برجسته ای داشته و نظام کنونی ایران و «دستاوردهای آن» از این جهت هم تجربۀ زنده ای در برابر همه، قرار داده است. 
 
بگذریم از این که مبارزه با تبعیض جنسی اگر بخواهد از سطح برابر حقوقی فراتر برود و به ژرفا و عوامل ریشه ای تر و بازتولید کنندۀ آن نزدیک شود، ناگزیراست به حوزۀ باز تولید اجتماعی و مناسبات سرمایه داری هم فرا بروید که در این تزها اساساً جایی ندارد. آنگاه مسأله از «دولت واقعاً لائیک» فراتر می رود که تزها در چارچوب آن نگاشته شده اند. 
 
علاوه برآن، سوای رابطه دولت و مذهب، ایضاً هر نوع دولت ایدئولوژیک که رفتار پدرسالارانه از جمله خصایص آن هاست، در این تزها مغفول واقع شده است. و البته این هم چندان عجیب نیست، چون خود تزها بر دولتی ناکجا آبادی و بری از تعلقات پدرسالارانه که وجود خارجی ندارد و البته از نوع اقتدارگرا و به ناگزیر یک دولت ایدئولوژیک و دارای «رسالت تاریخی» بنا شده است که اگر آن را بتراشیم، کنه «مردسالارانه» نهفته در آن، نمایان خواهد شد. چرا که خشونت و قدرت و اعمال قدرت و فرهنگ سازی از بالا و امثال آن، با مردسالاری خویشاوندی نزدیکی دارد. 
 
فشار جنبش ها به دولت ها و تحمیل مطالبات و خواست ها به آن، یک چیزاست، دخیل بستن به دولت ها و دولتی شدن آن، چیزِ دیگر. دولت، ولو تاجی بر سر از فمنیسم، همان ببار خواهد آورد که مثلاً «سوسیالیسم دولتی»، سوسیالیسم از بالا ... بوجود آورد. هم ذات پنداری مدافعان رهایی زنان با چنین دولتی «رهائی بخش »، اگر که به فرض می توانست صورت واقعی به خود بگیرد، خود اوج فاجعه می بود! 
 
تقی روزبه، 
مارس ۲۰۱۹
 
 
* گذر از دولت زن ستیز به دولت فمینیست- شهاب برهان: