شعری از رحمان: فریادم را نمی شنوی باران؟

 
کاخهای شمال تهران
دل می ربایند ،
از دلبرانشان
لوسترهای چند میلیاردی
برق می زنند،
بر چشمان برج نشینان.
آسوده اند اینان
بهار زیر پوستشان رفته،
دلرباست
شمال از جنوب فاصله می گیرد.
در این خاک،
من تا کجا باید به انتظار بنشینم؟
سیل و زلزله بهانه است
خانه ام سست و لرزان است؛
همه چیز را می روبدسیل.
می بلعد،
فرزنداان این خاک را.
شمال از جنوب فاصله می گیرد
و من از بهار ،
نوح مرده ،
کشتیش در هم شکسته
زمین شخم خورده
سیل مرا برده است
فریادم را نمی شنوی،
باران ؟
آنچه من چه می گویم،
بهارم
تو به دل نگیر ،
آخر این شبکوران ؛
مرا بلعیده اند
12/1/98 رحمان