معجزه‌ای به نام علی (ع) از استاد محمد تقی جعفری، فیلسوف و عارف شهیر

jafari m taghiشفقنا- «مقدمه‏ اى بر شناسائى على بن ابیطالب ( ع )، نماینده رسالت‏هاى کلی» ، بخشی از تفسیر نهج البلاغه مرحوم استاد علامه محمد تقی جعفری است. در این بخش که شفقنا برای مخاطبان محترم در ایام شهادت مولی الموحدین حضرت علی (ع) برگزیده است، علامه جعفری شخصیت حضرت علی (ع) را ” نه تنها از طرف صاحبنظران جهان تشیّع، بلکه از طرف نمایندگان فرق و مذاهب اسلامى و غیر اسلامى بدون کمترین ابهامى ابراز نموده است. علامه جعفری از هر گروه سه گانه چند جمله را تنها بعنوان نمونه یادآور مى ‏شوند، سپس على ( ع ) را « از دیدگاه توصیف خداوندى » و « دیدگاه حضرت محمد ( ص ) » و « دیدگاه حضرت على ( ع ) » که بهترین راه شناسائى شخصیت على ( ع ) است مطرح مى‏ کنند.

 

مقدمه‏ اى بر شناسائى على بن ابیطالب ( ع ) نماینده رسالت‏هاى کلی

مسلم است که شناسایى‏ هاى معمولى درباره شخصیت‏هاى بزرگ ، آن هم در ردیف على بن ابیطالب ( ع) هرگز بحد نصاب نمى‏ رسد ، مخصوصا در مواردى که جوینده شناسایى عناصر و فعالیت‏هاى روحى آن شخصیت را در درون خود دریافت ننموده باشد. ،

بعنوان مثال هیچ شناسائى معمولى نمى ‏تواند شخصیت عاشق دلباخته را ، مادامی که خود طعم عشق را نچشیده باشد ، توضیح بدهد . رفتار عینى یا کیفیات مختص درونى عاشق ، مانند حباب‏هایى روى سطح دریا است که توانایى نشان دادن عظمت دریا و محتویات آن را ندارند . مخصوصا موقعی که شخصیت مورد بررسى در مقام والاترى از رشد و کمال قرار گرفته باشد ، براى جوینده شناسایى که از او پایین‏تر است ، جز سایه ‏ها یا رموز و علائم نارسایى از حقیقت آن شخصیت ، دست نخواهد داد . به اضافه اینکه تطبیق مفاهم عالى انسانى در شخصیت‏هاى گوناگون انسانى بسیار متفاوت است که گاهى تا سر حد تضادهم میرسد . مثلا محبت یک پدیده عالى انسانى است و مفهوم مستقیم خود این کلمه یک پدیده مشترک است که در همه انسانها باستثناى بیماران روانى دیده مى‏شود ، این مفهوم با نظر به انگیزه‏هاى درونى و برونى و موضوع محبوب و شدت و ضعف و در آمیختگى با پدیده‏ هاى روانى دیگر بقدرى متنوع است که گویى اصلا جامع مشترکى ندارد .

بعنوان مثال تفاوت محبت به انگیزگى عامل مادى محض مانند پول با محبت به انگیزگى عامل تربیت روحى که موجب محبوبیت یک مربى والا مقام مى‏باشد همان تفاوت میان پول و رشد و کمال روحى مى‏باشد ،

از طرف دیگر پدیده‏ هاى ترکیبى مفاهیم عالى انسانى در درون شخصیت‏ها با نظر به عظمت رشدى که دارند ، فوق العاده پیچیده ‏تر و ظریف‏تر از آن است که در انسان‏هاى معمولى بوجود مى‏آید [ اگر بوجود بیاید ] به عنوان مثال پدیده مرکب از محبت و عدالت و وابستگى آن دو بیک مبدء عالى ‏تر ، از دیدگاه معمولى که هر یک از آن پدیده‏ ها را بطور منفرد و گسیخته از دیگرى مى‏بیند ، به هیچ وجه قابل درک و شناسایى نمى‏باشد .

به توضیح اینکه: از نظر شخصیت رشد یافته یک فرد از افراد جامعه بعنوان اینکه انسان است ، محبوب است ، از طرف دیگر قوانین فردى و اجتماعى وجود دارد که آن انسان خواه ناخواه مشمول آن قوانین است ، تطبیق آن قوانین به آن انسان محبوب ، جریان عدالت را درباره او نیز حتمى مى‏سازد ، پس محبوبیت آن شخصیت در اجتماع با عدالت درهم آمیخته است ، یعنى اگر آن انسان خلاف قانونى مرتکب شود ، در عین حال که از محبوبیت انسانى برخوردار است ، مستحق کیفر نیز مى‏باشد . اگر محبت بانگیزگى عامل مادى شخصى لذت بار بوده باشد ،

همینکه مشمول کیفر گشت ، آن محبت به خصومت و عداوت مبدل مى‏گردد در صورتیکه چون براى شخصیت رشد یافته ، خود انسان ذاتا محبوب است ، و هنوز حق انسانیت او ساقط نگشته است ، لذا محبت مبدل به خصومت شخصى نمى‏شود ، بلکه رفتار خلاف قانونى به اندازه خود نه کم و زیاد از موجودیت او در مجراى انسانیت میکاهد ، امّا او با اینحال انسان است و از همان جهت انسانى مطلوب و محبوب است

این پدیده را رفتار عینى على بن ابیطالب ( ع ) در همه زندگانیش اثبات نموده است . در جنگ‏هاى صفین لشکریان معاویه ، آب فرات را بروى لشکریان على مى‏بندند و آنان را در معرض هلاکت قرار مى‏دهند ، با فرمان على فرات بدست لشکریان على مى‏افتد و مى‏خواهند در مقابل خلاف قانون لشکریان معاویه ، آب را بروى آنان ببندند ، على ( ع ) فرات را در اختیار آنان مى‏گذارد و از بستن آب بروى لشکریان معاویه ، آن دشمن خونخوار جلوگیرى مى‏کند . همچنین رفتار او با قاتلش . و بطور عموم رفتار او با همه دشمنانش که دنیا را بر او تنگ کرده بوده‏اند .

این همان محبت مخلوط با عدالت است که بدون چشیدن طعم آن ، نمى‏توان شخصیتى را که داراى این مفهوم ترکیبى است ، مطالعه نمود . باین مفهوم ترکیبى

( محبت عدالت ) وابستگى انسان را به مبدء برین ، یعنى خدا ، اضافه کنید . نتیجتا انسان از دیدگاه شخصیت على ( ع ) موضوعى است که در مجراى سه پدیده متنوع مطرح است ، محبوبیت مشمول بودن به عدالت ، وابستگى به خدا .

کدامین نمود روانى و رفتار عینى مى‏تواند حقیقت آن شخصیت را بنمایاند که دارنده وضع روانى تفاعل یافته از سه پدیده مزبور بوده باشد ؟ اگر به این ترکیب یافته تفاعلى ، روحیه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهره‏هاى اصیل و قدرت بیان و دریافت مطلق در درون هم اضافه شود ، شناسائى چنین شخصیتى تسلیم فلسفه و علوم روانى معمولى نمى‏گردد ، تا بتوان او را با اصول و قوانین روانى و فلسفى مورد شناسایى قرار داد . بهمین جهت است که راه شناسایى ما درباره این شخصیت والا ، منحصر در اینست که هر یک یا چند امتیاز و عظمت روحى او را ، در اندیشه کسانى مطالعه کنیم که خود باضافه درک آن امتیاز و عظمت ، طعم آن را هم تا حدودى چشیده باشند . این یک شناخت تحلیلى است که اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر یک از عناصر شخصیت على ( ع ) را درک کنیم ، باز حالات تفاعل یافته آن عناصر را درک نخواهیم کرد .

در نتیجه تحقیقات و بررسى‏ هاى همه جانبه‏ اى که از آغاز ظهور اسلام تا کنون درباره شخصیت امیر المؤمنین على بن ابیطالب ( ع ) چه بوسیله مشاهده کنندگان معاصر او و چه بعدها بوسیله متفکران صاحبنظر اسلامى و دیگر ملل صورت گرفته ، این حقیقت پذیرفته شده است که : شخصیت على ( ع ) چنانکه در قلمرو مکتب‏هاى الهى [ منهاى نبوت ] در ردیف پیامبرانى مانند ابراهیم ، موسى ، عیسى ، محمد ( ص ) ( صاحبان رسالت کلى ) قرار دارد ، همچنان در قلمرو پیشتازان کاروانیان انسانى که تکامل در انسانیت را هدف‏گیرى نموده‏ اند ، در صف اول جاى گرفته است على ( ع ) پیامبر نیست و خضوع و تسلیمش در برابر پیامبر اسلام و ایمان راستین او به خاتم پیامبران ، چیزى نیست که قابل کمترین تردید بوده باشد . حتى بعضى از متفکران را در سطوح و الا سراغ داریم که ایمان راستین على ( ع ) را به پیامبر اسلام بالخصوص و سایر پیامبران بطور عموم ، دلیل قاطعانه‏اى براى ثبوت ماوراى طبیعى بودن شخصیت پیامبر اسلام مى‏دانند . مطلب فوق نمایندگى على ( ع ) را از طرف رسالت‏هاى کلى تاریخ که بوسیله پیامبران عرضه شده است اثبات مى‏کند .

شایستگى على ( ع ) به مقام نمایندگى رسالت‏هاى کلى نه تنها از طرف صاحبنظران جهان تشیّع ، بلکه از طرف همه فرق و مذاهب اسلامى و غیر اسلامى بدون کمترین ابهامى ابراز شده است . ما از هر گروه سه گانه چند جمله را تنها بعنوان نمونه یادآور مى‏شویم ، سپس على ( ع ) را « از دیدگاه توصیف خداوندى » و « دیدگاه محمد ( ص ) » و « دیدگاه على ( ع ) » که بهترین راه شناسائى شخصیت على ( ع ) است مطرح مى‏کنیم .

اصرار ما بر اینگونه معرّفى ، نه براى بحث و نشان دادن چهره انسانى والاى على ( ع ) است ، زیرا چنین کارى پس از نوشته شدن هزاران کتاب و مقاله و واقعا بیهوده و تلف کردن وقت است ، بلکه منظور ما از این اصرار ، اینست که بتوانیم هدف و کیفیّت سخنان على ( ع ) را و اینکه آن سخنان از کدامین روح موج زده روشن بسازیم . ضمنا این حقیقت را اثبات کنیم که على بن ابیطالب ( ع ) نه تنها نمونه اعلاى انسانى دیروز است . بلکه او است عالى‏ترین نمونه انسان کامل در امروز و فرداى تمام نشدنى .

به گزارش شفقنا علامه جعفری در این بخش ابتدا به دیدگاه های شخصیت های غیر اسلامی پرداخته اند:

 

نمونه ‏اى از جملات شخصیت‏ هاى ملل غیر اسلامى درباره على ( ع )

 

یکم شبلى شمیل

از پیشتازان مکتب مادیگرى : « پیشوا على بن ابیطالب بزرگ بزرگان ، یگانه نسخه ایست که نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه امروز صورتى مطابق این نسخه ندیده است . »

 

توضیحى در یک جمله شبلى شمیل

بایستى جمله ‏اى را که شبلى شمیل گفته است ، با در نظر گرفتن چهار موضوع بسیار مهم ارزیابى نمود :

موضوع یکم شخصیت ایدو ‏ئولوژیک شبلى است که معتقد به امور ماوراى طبیعى و ادیان نیست .

موضوع دوم از نظر آزادى عقیده و آزادى بیان و قلم ، یکى از شخصیت‏هاى انگشت شمار دوران جدید بوده است .

موضوع سوم تمایلات عقل گرایانه دوران شبلى شمیل و وضع روانى ویژه‏اى او که بهمه چیز با عینک تحققى علمى مى‏نگرد و جهان‏بینى و انسان شناسى غیر علمى را خرافات مى‏پندارد .

موضوع چهارم او در دورانى زندگى کرده است که تاریخ گذشته ‏اش صدها سقراط ، افلاطون ، ارسطو ، فیلون اسکندرى ، اکویناس ، اوگوستین ، دکارت کانت و هگل ، و در ناحیه مشرق زمین ابن سیناها و محمد بن زکریاها و جلال الدین مولوى‏ ها و زمامداران گوناگون را ثبت نموده است ، با در نظر گرفتن این موضوع‏هاى چهارگانه ، ابراز عقیده مزبور از چنین شخصیتى درباره على بن ابیطالب علیه السلام پر معناتر از آن است که یک نظر سطحى تلقى شود .

او با نظر به متن علمى جهان و شئون تحققى انسان ، على را شخصیت بى‏نظیر تاریخ تلقى مى‏کند ، نه با عینک عقیدتى خود و نه با اجبار عوامل شخصى و محیطى و نه با دید خیال بافى و آرمانگرایى بى‏اساس و نه بى‏اطلاع از عبور صدها نوابغ و حکما و زمامداران گوناگون از گذرگاه قرون و اعصار.

 

دوم جبران خلیل جبران

یکى از بزرگترین نویسندگان و متفکران انسانى مسیحى عرب : « من معتقدم که فرزند ابیطالب نخستین عرب بود که با روح کلى رابطه برقرار نمود . او نخستین شخصیت از عرب بود که لبانش نغمه روح کلى را در گوش مردمى طنین انداز نمود که پیش از او نشنیده بودند . . . او از این دنیا رخت بر بست ، در حالیکه رسالت خود را به جهانیان نرسانیده بود . او چشم از این دنیا پوشید مانند پیامبرانى که در جوامعى مبعوث مى‏شدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند و به مردمى وارد مى‏شدند که شایسته آن پیامبران نبودند و در زمانى ظهور مى‏کردند که زمان آنان نبود . خدا را در این کار حکمتى است که خود داناتر است . »

 

توضیحى درباره دو جمله از جبران خلیل جبران دقت کنید .

جمله یکم

«من معتقدم که فرزند ابیطالب نخستین عرب بود که با روح کلى رابطه برقرار نمود».

مسلم است که دو کلمه « روح کلى » براى غوطه‏ وران در محسوسات عالم طبیعت به هیچ وجه قابل درک و هضم نخواهد بود ، ولى انسان متفکر هر اندازه هم که در محسوسات فرو رفته باشد ، نمى‏تواند وجود قوانین کلّى طبیعت را که محسوسات از آنها پیروى مى‏ کنند ، نادیده بگیرد و منکر شود . اگر وجود قوانین کلى پذیرفته شود ، بدون تردید یک جریان ثابت در طبیعت در مافوق حرکت و سکون قطعى خواهد بود .

روشن است که این جریان ثابت موضوعات پایدارى را اثبات مى‏کند که از دستبرد حرکت و دگرگونى ‏هاى فیزیکى و شیمیائى در امان مى‏باشد .

یکى از آن موضوعات ثابت که در ایده‏ هاى عالى بشرى از آغاز انسان شناسى تا کنون دیده مى‏شود ، موضوعى است که با کلمات گوناگون بیان مى‏شود ، مانند « انسانیت » ، « کمال اعلا » ، « ایده‏آل اعلا « . . . کلمه « روح کلى » از این دیدگاه علمى فلسفى که گفتیم ، داراى مفهوم و معناى معقول و قابل پذیرش مى‏باشد . بنابراین شما مى‏توانید بجاى « روح کلى » ، کلماتى از قبیل « انسانیت » « کمال اعلا» و « ایده‏آل اعلا » را بکار ببرید ، زیرا براى تفسیر شخصیت على ( ع ) که رابطه او را با عالى‏ترین حقیقت انسانى نشان بدهد . همین کلمات کافى مى‏باشد .

جمله دوم

« او، على (ع )، از این دنیا رخت بربست ، در حالیکه رسالت خود را به جهانیان نرسانیده بود » و چشم از این دنیا پوشید مانند پیامبرانى که در جوامعى مبعوث مى‏شدند که گنجایش آنها را نداشتند . » مضمون عبارت اول درست مطابق همان معنائى است که میخائیل نعیمه نیز بیان میکند که اندک چیزى از آنچه که على ( ع ) میان خود و خدایش داشت ، در آن زندگانى محدود و در آن جامعه تنگ و تاریک ، ظهور نکرد . عامل اصلى

محرومیت جامعه آن دوران از رسالت على ( ع ) خود آن جامعه بوده است ، که او را نشناخت و حتى بمقدار شناسائیش هم از آن شخصیت بهره‏بردارى ننمود .

این حقیقت در مباحث آینده در توصیف جامعه معاصر على ( ع ) مشروحا مطرح خواهد گشت .

عامل دیگر براى مجهول ماندن ارزش شخصیت على ( ع ) یک موضوع کلى است که مى ‏تواند شامل همه دورانها و همه جوامع بوده باشد . آن موضوع محدودیت دیدگاه اکثریت مردم است که دانسته‏ ها و خواسته‏ هاى آنان نشان میدهد این موضوع قابل انکار و تردید نیست که بشر با همه داد و فریادهایى که درباره پیشرفت و تکامل خود به راه انداخته است ، هنوز خود را نتوانسته است از زندان خود خواهى نجات بدهد . اصلا او هنوز نتوانسته است درباره « خود » یک تفسیر و توجیه منطقى و رضایت بخشى داشته باشد . رابطه انسان با انسان هنوز در اصل « پیوستگى به جهت احتیاج و گسیختگى بعلت سود شخصى » در جریان است .

امّا در قلمرو دانستنى‏ها ، همین مقدار میتوان گفت که بشر هنوز نتوانسته است مرز واقعى میان « خود » و « جز خود » را در معلومات خود تعیین نماید . اصول و قوانین عالى جهان شناسى هیچ مکتبى براى مکتب دیگر کلا یا بعضا پذیرفته نمى‏شود با اینکه از بانیان هر مکتب که مى‏پرسى که مأخذو دلیل شما بر مدعایتان چیست ،

همگى جواب مى‏دهند : حس و عقل و قوانین مسلم انسان و طبیت پس این تناقض‏ها از کجا بوجود مى‏آید ؟ در پاسخ همین سئوال هم مطالب ضد و نقیض شنیده میشود .

با این محدودیت دانستنى‏ ها و خواسته‏ هاى محدود ، رسالتى مانند رسالت على بن ابیطالب ( ع ) مانند عبور دادن خود کره خورشید از پنجره اطاقى است که با چهار دیوار بعرض شش متر و چهار متر و یک سقف و یک کف مشخص و محدود شده است .

 

سوم میخائیل نعیمه، نویسنده صاحبنظر و متفکر انسانى مسیحى عرب :

« هیچ مورخ و نویسنده ‏اى هر اندازه هم که از نبوغ و راد مردى ممتاز برخوردار بوده باشد ، نمى‏تواند قیافه کاملى از انسان بزرگى مانند پیشوا على ( ع ) در مجموعه ‏اى که حتى داراى هزار صفحه باشد ، ترسیم نماید و دورانى پر از رویدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضیح بدهد .

تفکرات و اندیشه ‏هاى آن ابر مرد عربى و گفتار و کردارى را که میان خود و پروردگارش انجام داده است ، نه گوشى شنیده و نه چشمى دیده است . تفکرات و ایده ‏ها و گفتار و کردار او خیلى بیش از آن بوده است که با دست و زبان و قلم وى بروز کرده ، و در تاریخ ثبت شده است . »

 

توضیحى درباره جمله ‏اى از میخائیل نعیمه

«هیچ مورخ و نویسنده‏ اى هر اندازه هم که داراى نبوغ و راد مردى باشد نمى‏تواند قیافه کاملى از انسان بزرگى مانند پیشوا على حتى در هزار صفحه ترسیم نماید » . همانطور که میخائیل نعیمه مى‏گوید : ما نمى‏توانیم عناصر اساسى شخصیت على ( ع ) و فعالیت‏ها و نتایجى را که از آن عناصر بروز کرده است ، توضیح بدهیم ، با نظر به مجموع اصول و قوانین انسان شناسى ، اگر بخواهیم درباره على ( ع ) تحقیق مفیدى داشته باشیم ، باین نتیجه خواهیم رسید که : شخصیتى است در حدّ اعلاى کمال که زیبایى غیر قابل ترسیم روحى را بدست آورده است و داراى آن استقلال روحى است که در افقى بسیار بالاتر از فرهنگ و علم و خواسته‏ هاى معمولى بشر قرار گرفته است .

از نظر آرمان‏هاى اعلاى انسانى ، حقیقت مطلقى در شخصیتش بوجود آمده است که حیات اصیل و منطقى انسانى را با همه بایستگى‏ ها و شایستگى‏ هاى مربوط به متن حیات اصیل نشان داده است .

امّا این حقیقت مطلق چیست ؟ و کدام است آن عناصر مثبت که دست بهم داده و در بوجود آوردن آن حقیقت مطلق هماهنگ شده ‏اند ؟ و راه شناسایى آن فعالیت‏هاى درونى و مدیریت آگاهانه روى آن فعالیت‏ها چیست ؟ مسائلى است که حل آن بدون قرار گرفتن در مسیر چنان شخصیت و بدون شنیدن آهنگ کلى هستى وابسته به هستى آفرین امکان پذیر نخواهد بود .

علوم روانى و دقیق‏ترین آزمایشگاه ‏هایى که در صدد شناساندن روان آدمى و جریانات گوناگون آن هستند ، هنوز از نشان دادن روشن‏ترین پدیده‏هاى روانى مانند لذت و درد و اندیشه ، مانند یک نمود فیزیکى ناتوانند ، چه برسد که بتوانند سه موضوع فوق را براى ما نمودار بسازند .

ما براى مشاهده موقعیت روانى شخصیتى مانند على بن ابیطالب ( ع ) بیش از یک راه نداریم و آن هم عبارت است از قرار گرفتن در مسیرى که این شخصیت از آن عبور کرده است و بقول جلال الدین مولوى:

عقل گردى عقل را دانى کمال

عشق باشى عشق را بینى جمال

 

چهارم ایلیاپاولیچ پطروشفسکى، استاد تاریخ در دانشگاه لنینگراد :

«على پرورده محمد ( ص ) و عمیقا به وى و امر اسلام وفادار بود . . . على تا سر حد شور و عشق پاى بند دین بود . صادق و راستگار بود ، در امور اخلاقى بسیار خرده ‏گیر بود و از نام جویى و مال‏ پرستى به دور و بی شک هم مردى سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولیاء اللّه در وجودش جمع بود .»

 

توضیحى درباره دو جمله از پطروشفسکى

جمله یکم

«على تا سر حد شور و عشق پاى‏بند دین بود ».

همه میدانیم که رسیدن یک مغز و روان بسیار آگاه و فعّال به سر حدّ عشق و شور آن هم به حقایق و موضوعات ماوراى طبیعت که از حوّاس و تجربه‏هاى معمولى به دور است ، به چه درک‏ها و اندیشه‏هاى والائى نیازمند است.

مادامیکه یک روح از همه امتیازات و زیبائى‏ها و عوامل جالب عالم طبیعت و تمایلات طبیعى بالاتر نرود ، چنین وضع روانى که پطروشفسکى در على ( ع ) سراغ گرفته است ، امکان ناپذیر میباشد .

و چون موضوع شور و عشق در کار است بطور قطع جمال و جلال مطلقى در پشت پرده طبیعت براى على ( ع ) دریافت شده و او را در جاذبیت خود قرار داده است . مردم معمولى بلکه متفکران ژرف اندیش میتوانند تا سر حدّ دریافت‏هاى عمیق و محبّت و خیرگى به موضوعات و حقایق ماوراى طبیعت موفق شوند ولى گام نهادن به سر حدّ شور و عشق در آن موضوعات و حقایق ، جز کار پیشوایان ردیف اول ماوراى طبیعت نمى‏باشد .

این حقیقت را که پطروشفسکى درباره عشق على بن ابیطالب ( ع ) متذکر شده است ، باضافه اینکه گفتار و کردار على ( ع ) بخوبى اثبات مى‏کند ، در جمله‏اى از پیامبر اکرم که در مبحث « على از دیدگاه محمد ( ص ) » مطرح خواهیم کرد ، دیده مى‏شود . آن جمله چنین است : « لا تسبوا علیا فانه ممسوس فى ذات اللّه » ۱ ( به على دشنام ندهید ، زیرا او شیفته و بیقرار در ذات خداوندى است ) .

جمله دوم

« تمام صفات لازمه اولیاء اللّه در وجودش جمع بود » این جمله در حقیقت نتیجه روشنى براى جمله یکم است ، زیرا هنگامى که یک روح بآن حدّ از رشد و کمال برسد که شور و عشق درونش را فرا بگیرد ، مسلم است که از همه آلایش‏ها پاک و همه عظمت‏ها را دارا خواهد بود .

شاد باش اى عشق خوش سوداى ما

اى طبیب جمله علت‏هاى ما

اى دواى نخوت و ناموس ما

اى تو افلاطون و جالینوس ما

 

پنجم جرج جرداق، از برترین نویسندگان انسانى مسیحى عرب :

« آیا انسان بزرگى مانند على را مى‏شناسى که حقیقت انسانى را به عقول و مشاعر بشرى آشنا بسازد ، آن حقیقت انسانى که سرگذشتى چون ازل و آینده باقى چون ابدیت و ژرفائى بس عمیق دارد که هر یک از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبع خود ، آن را درک مى‏کند و دیگر انسان‏هاى عادى بدون اینکه خود بدانند در سایه آنان زندگى مى‏کنند . . . آن حقیقت انسانى که اساس همه فلسفه‏ هاى مثبت است در مقابل فلسفه‏ه اى منفى . مقصودم از آن فلسفه‏ ها کاوش از « مطلق » است که عامل اساسى ثبات و پایدارى انسانیت در وجود انسان است . کاوش از « مطلق » اگر تا اعماق مطلق ادامه یابد ، بیکى از چهره ‏هاى حقیقت خواهد رسید .

در این بحث و پى‏گیرى ، اندیشه و عقل و خیال و سایر فعالیت‏هاى ناشى از آنها دست بهم مى‏دهند ، سپس به موقعیت‏ها و عوامل و عموم تمایلات با داشتن معانى مختلف تطبیق مى‏گردند . على ( ع ) این « مطلق » را بطور مخصوص دریافته ، سپس با عقل و قلبش درک کرده است که بالاترین قدرت‏ها از پایدارى و مقاومت روى آن مطلق ناشى مى‏گردد . على بدینسان تجسّم یافته آن قدرت شگفت‏انگیز است که او را در پیروزى‏ها و شکست‏ها یکسان نشان مى‏دهد . زیرا عامل ملاک او در پیروزى‏ها و شکست‏ها همان قدرتست که در میدان جنگ چه با چهره پیروزى بیرون آید و چه با شکست روبرو شود و همچنین در میدان سیاست و هر میدان دیگر که براى تکاپوى زندگى تصور شود یکسان است . » ۱

 

توضیحى درباره سه جمله از جرج جرداق

جمله یکم

« آیا انسان بزرگى را مانند على مى‏شناسى که حقیقت انسانى را به عقول و مشاعر بشرى آشنا بسازد آن حقیقت انسانى که سرگذشتى چون ازل و آینده باقى چون ابدیت و ژرفائى بس عمیق دارد . . . » معناى این جمله چنین است که مکتب‏هاى معمولى و دیگر عظماى اندیشه ، انسان را در آن قلمرو محدود و بسته مى‏شناسند و معرفى مى‏کنند که با عوامل جبرى محیط و تاریخ و قوانین مقرّره و خود خواهى‏ها قالب گیرى مى‏شود و چند روزى در صحنه ساخته شده عوامل مزبور به بازیگرى خود دلخوش میدارد و با تحمل هزاران رنج و شکست از صحنه خارج مى‏شود و رهسپار زیر خاک تیره مى‏گردد .

این انسان مورد شناخت و معرفى مکتب‏ها و متفکران معمولى ، همواره در میان گذشته معدوم و آینده مجهول ، چشم به دهان مکتب‏ها و متفکران ، دیده از این زندگانى مى‏بندد . اگر خیلى شانس داشته باشد و انبوه گرد و غبار تاریخ چهره‏اش را نپوشاند ، مى‏تواند موضوع تحقیقات حرفه‏اى براى مورخین بوده یا مانند جنازه‏اى بى‏صاحب مورد تشریح فلسفه گویان نامجو قرار بگیرد .

شناخت على درباره انسان‏ها بقول جرج جرداق : درست در نقطه مقابل انسان شناسى مزبور مى‏باشد . نخست اینکه على انسان را محصول بازى طبیعت .

ناخودآگاه نمى‏داند ، بلکه او انسان را یک محصول جدّى از یک کارگاه جدّى که با مشیّت بسیار والاى هستى آفرین شروع به کار کرده است ، مى‏داند .

بهمین جهت است که عمر انسان در حقیقت مساوى عمر کارگاهى است که از بامداد ازل تا شامگاه ابد بجریان افتاده ، از دستبرد سود جویان ضدّ انسان بالاتر قرار گرفته است .

جمله دوم

این حقیقت انسانى والا را : « هر یک از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبع خود درک مى‏کنند و دیگر انسان‏هاى عادى بدون اینکه خود بدانند در سایه آنان زندگى مى‏کنند . » این یک توجّه بسیار عالى است که « جرداق » درباره حرکت قافله انسان رو به آینده پیدا کرده است . حقیقتا چه اندک است شماره آن عظماى انسان شناسى که توانسته‏اند آن حقیقت والاى انسانى پایدار را درک کنند و نظریات و مکتب‏هاى معمولى را مانند برق زود گذر تلقى کنند که مقدارى روشنایى در لحظه‏هاى بسیار موقّت بچهره آن حقیقت والا مى‏تابد و سپس براه خود مى‏رود .

کمتر از این عظماى انسان شناس ، افراد معدود بسیار والائى هستند که تمام چهره حقیقت والاى انسانى را مى‏شناسند و ارزش واقعى آن را بجاى میآورند .

مردم عادى که اکثریت قریب به نود و نه درصد تاریخ را تشکیل مى‏دهند ، سایه‏وار دنبال آن عظماء راه مى‏افتند و تنها باین اصل که عظماى پیشرو ما انسان‏ها را میشناسند و بایستگى و شایستگى ما را درک کرده‏اند ، قناعت مى‏ورزند . چیزى که به ذهن این اکثریت خطور نمى‏کند ، چون و چرا در فلسفه‏ها و دلایل راه‏هایى است که آن عظماى پیشرو پیش پاى آنان مى‏گسترانند . همین امروز همه جوامع و ملل متمدن را بگردید و قوانین و رفتارهاى متنوع زندگى آنان را براى افرادشان مطرح کنید و بپرسید :

فلسفه و دلیل درست بودن این قوانین و رفتارها چیست ؟ افرادى که بتواند بهمه سئوالات شما جواب درست بدهند ، قطعا از شماره انگشتان شما تجاوز نخواهند کرد .

با یک نظر دقیق‏تر خود همان عظماى انسان شناس و این افراد اندک که فلسفه کار آن عظما را درک و توجیه خواهند کرد ، در پایان تحقیق و تحلیل به اصول و قوانین معدودى خواهند رسید که افراد معدود بسیار والا و کمتر از شماره عظماى انسان شناس بعنوان مواد رسالت کلى ابلاغ نموده‏اند . علىّ بن ابیطالب ( ع ) از این افراد معدود است .

جمله سوم

« على ( ع ) این مطلق را بطور مخصوص دریافته سپس با عقل و قلبش درک کرده است که بالاترین قدرت‏ها از پایدارى و مقاومت روى آن مطلق ناشى مى‏گردد . » « بینوا ما انسانها » : بوسیله اصطلاح گویى‏ها و وسوسه‏ها ، از مطلق واقعى که انسان بدون آن قابل درک و توصیف و توجیه نخواهد بود ، قهر نموده و پا بفرار مى‏گذاریم ، و نمى‏دانیم که نیروى فرار ما از مطلق واقعى ، و مسیرى که براى فرار انتخاب کرده‏ایم و مقصدى که برگزیده‏ایم و آوازى که در هنگام فرار مى‏خوانیم ،

همه و همه مطلق‏هایى هستند که با اصطلاحات شیرین و جالب خود ، ما را به خود جذب مى‏کنند و بجاى یک مطلق واقعى ، چند مطلق را معبود خویشتن قرار میدهیم آن مطلقى که على بن ابیطالب ( ع ) را به اوج قدرت انسانى رسانیده است چیست ؟ در تفسیر این مطلق هم مى‏توانیم راه کوتاه را در پیش بگیریم و هم راه دراز را .

در این مبحث ما راه کوتاه را انتخاب مى‏کنیم :

« من در این نمایشگاه بزرگ هستى جلوه‏گاهى از هستى آفرینم ، شعاعى از آن هستى آفرین بر وجود من مى‏تابد . درک مى‏کنم که هر اندازه که سطوح و اعماق روحم را براى نفوذ آن شعاع ، بیشتر باز مى‏کنم ، حقایق و واقعیات جهان هستى براى من شفّاف‏تر و صیقلى‏تر مى‏گردند و ماهیت خود را بیشتر آشکار مى‏سازند . همچنین مى‏بینم هستى من ، استقلال من ، مالکیت من بر خویشتن ، عشق من به کمال و رشد ، در اعماق جانم سر بر مى‏کشند و خود را مى‏نمایانند .

بدینسان با حقیقتى بنام « من » یا شخصیت آشنا مى‏شوم که جزئى از همان شعاع گسترده از مقام ربوبى است . بنابراین ، تکاپوى « من » ( جلوه‏گاه هستى آفرین ) در مسیر و جاذبیت شعاع گسترده از مقام ربوبى ، همان مطلق است که فرزند ابیطالب را به اوج قدرت انسانى رسانیده است .

این تکاپو تنها در مجراى قوانین و اصول انسانى الهى بثمر مى‏رسد . براى چنین تکاپو شکست و پیروزى ، و دوست و دشمن و شادى و اندوه و گریه و خنده و داشتن و نداشتن و تنهایى و تراکم جمعیت‏ها و محراب عبادت و میدان جنگ و زمامدارى و گوشه‏گیرى ، حباب‏هایى هستند که در دنبال عواملى سر بر مى‏کشند و سپس در اقیانوس مطلق فرو مى‏نشینند . اینست محصول آن مطلقى که على را به اوج قدرت انسان الهى نائل ساخته است .

به گزارش شفقنا در ادامه این مبحث به دیدگاه متفکران و صاحب نظران اسلامی پرداخته شده است:

 

چند جمله از بزرگترین متفکران و صاحبنظران اسلامى:

 

یکم ابن سینا (حسین بن عبد اللّه):

« و براى این بود که شریف‏ترین انسان و عزیزترین انبیاء و خاتم رسولان صلّى اللّه علیه و آله و سلّم چنین گفت با مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزانه عقل امیر المؤمنین که :

یا علىّ اذا رأیت النّاس یتقرّبون الى خالقهم بانواع البرّ تقرّب انت الیه بانواع العقل تسبقهم .

گفت : اى على ، چون مردمان در تکثر عبادت رنج برند ، تو در ادراک معقول رنج بر تا بر همه سبقت گیرى ، و این چنین خطاب را جز چون او بزرگى راست نیامدى که او در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس ، لاجرم چون با دیده بصیرت عقل مدرک اسرار گشت همه حقایق را دریافت و دیدن حکم داد و براى این بود که گفت : لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا ( اگر پرده برداشته شود ، بر یقین من افزوده نگردد ) . هیچ دولت آدمى را زیادت از ادراک معقول نیست ، بهشتى که به حقیقت آرسته باشد به انواع زنجبیل و سلسبیل ادراک معقول است و دوزخ با عقاب و اشغال متابعت اشغال جسمانى است که مردم در بند هوا افتند و در جحیم خیال بمانند»

 

توضیحى در سه جمله ابن سینا

نخست به کلماتى که درباره شخصیت على ( ع ) بکار برده است ، مینگریم :

این کلمات عبارتند از :

۱ مرکز حکمت ۲ فلک حقیقت ۳ خزانه عقل . حکمت و عقل عالى‏ترین وسائل رشد و کمال انسانى است که بدون تحقق آنها هیچ انسانى در مسیر رشد قرار نمى‏گیرد . این حکمت و عقل هنگامى که در روان آدمى در حدّ اعلاى خود به فعالیّت بپردازند ، وصول به حقیقت که کمال نهایى انسانى است ، حتمى میباشد .

جمله یکم

« و این چنین خطاب را جز چون او بزرگى راست نیامدى که او در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس» .

خطابى که پیامبر اکرم ( ص ) به على ( ع ) فرمود درباره تعقل بود ، ابن سینا شایستگى چنان خطاب را به على ( ع ) منحصر مى‏کند ، زیرا تنها او است که سخنان و کردارش بدون کمترین انحراف ، واقعیت را نشان مى‏دهد . وجود چنان عناصر حیرت انگیز از نظر عظمت ، مانند تقوا ، علم و معرفت ، فداکارى در راه دین ایده‏آلش شجاعت در حدّ اعلا ، قدرت فوق العاده مالکیت او بر خویشتن ، احساسات بسیار رقیق ، خود را در حیات اجتماعى جزئى از انسان دیدن . . . و ده‏ها عناصر از این قبیل به مدیریّت عقلانى بسیار والائى نیازمند است و به اتفاق همه صاحبنظران ملل این مدیریت در علىّ بن ابیطالب در حدّ اعلا وجود داشته است .

جمله دوم

« لاجرم چون با دیده بصیرت عقل مدرک اسرار گشت ، همه حقایق را دریافت و دیدن حکم داد و براى این بود که گفت : لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا ( اگر پرده برداشته شود ، بر یقین من افزوده نشود ) اگر کسى سالیان طولانى سر و کار جدّى با فلسفه‏ها و همه گونه جهان بینى‏ها نداشته باشد ، هرگز طعم این جمله « ابن سینا » را نخواهد چشید .

یک فیلسوف و یک دانشمند و حتى یک هنرمند صاحبنظر عمیق در طول تاریخ شرق و غرب سراغ نداریم که به دانستنى‏هاى خود ، با اعتقاد کامل بنگرد و از عهده پاسخ به همه سئوالاتى که به اعماق معلومات او نفوذ مى‏کند ، برآید .

اگر بخواهیم آن سئوالات را جمع‏آورى کنیم ، مجلدات متعددى را باید براى این کار اختصاص بدهیم و همچنین مجلدات دیگرى لازم است که « نمیدانم » هاى فلاسفه و دانشمندان را در آنها جمع‏آورى کنیم . در چنین جهان اسرارآمیز و با این محدودیت مغزهاى متفکرین ، « دریافتن همه حقایق و دیدن واقعیات » که در باره على ( ع) پذیرفته شده است ، یک موضوع معمولى نیست ، بلکه شگفت‏انگیز ترین مسئله‏ایست که بشر سراغ دارد . با قطع نظر از ابن سینا ، فلاسفه و عرفاى کثیرى مسئله دیدن بى‏پرده واقعیات را درباره على ( ع ) قبول نموده‏اند از آنجمله جلال الدین مولوى است که مى‏گوید :

اى على که جمله عقل و دیده ‏اى

شمّه ‏اى وا گو از آنچه دیده ‏اى

 

دوم حسن بن یسار بصرى، از مشهورترین فقها و دانشمندان قرن اول هجرى :

«علىّ بن ابیطالب ، ربانّى امت اسلامى و داراى عظمت و سابقه منحصر و نزدیکى با پیامبر اکرم . او هرگز از امر الهى غفلت نورزید ، و در راه دین هیچ ملامتى در او تأثیر نداشت»

 

توضیحى در جملات حسن بصرى

آگاهى و گرایش دائمى به امر الهى و نپذیرفتن هیچ ملامت و خواهش و تهدید در راه خدا دلیل روشنى است بهمان مطالبى که ابن سینا درباره واقع یابى بى‏پرده على بن ابیطالب بیان نمود . این همان موضوع است که جرج جرداق بعنوان مطلق‏یابى على مطرح کرد . و همان است که جبران خلیل جبران با مفهوم ارتباط با روح کلى تعبیر نمود .

 

سوم ابن ابى الحدید

شارح نهج البلاغه که بتازگى در ۲۰ مجلد تجدید چاپ شده است از مطلّع‏ترین علماى تسنّن و متفکر در فلسفه و کلام و صاحبنظر در تاریخ اسلام :

« امتیازات انسانى على ( ع ) از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حدّ اعلا است که شرح کردن و بحث و تفصیل دادن آنها ناروا و بیهوده است . . . من چه بگویم در حق مردى که دشمنانش نتوانستند عظمت‏ها و فضایل او را منکر شوند و همه آنان به برترى شخصیت او اعتراف نمودند .

تو خود میدانى که بنى‏امیّه زمامدارى اسلام را در شرق و غرب روى زمین بدست آوردند و با هر نوع حیله‏گرى در خاموش ساختن نور او کوشیدند و هر گونه لعن و افترا را براى على در روى منابر ترویج نمودند هر کس که او را مدح و توصیف مى‏کرد ، مورد تهدید قرار مى‏گرفت ، هر روایتى را که فضیلت على را بازگو مى‏کرد ، ممنوع ساختند . حتى از نامگذارى کودکان به نام على جلوگیرى کردند . این همه اقدامات و تقلاها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت على نتیجه‏اى نداد . . . در حقیقت اینهمه نابکارى‏هاى بنى‏امیّه مانند پوشانیدن آفتاب با کف دست بود . .

من چه بگویم درباره مردى که همه فضیلت‏ها به او منتهى مى‏شود و هر مکتب و هر گروهى خود را به او منسوب مى‏سازند . آرى او است رئیس همه فضیلت‏ها . . . ۱ « من چه بگویم درباره مردى که اهل همه مذاهب غیر اسلامى که در جوامع اسلامى زندگى مى‏کنند [ و اطلاعى از شخصیت او دارند ] به او محبت مى‏ورزند و حتى فلاسفه‏اى که از ملّت اسلامى نیستند ، او را تعظیم مینمایند . . . ما در مقدمه این کتاب ( شرح نهج البلاغه ) نمونه‏اى از فضیلت‏هاى على ( ع ) را بدون اینکه قصد تکمیل آنها را داشته باشیم ، متذکر شدیم . و اگر بخواهیم اختصاصات و عظمت‏هاى او را بیان کنیم ، به کتابى مستقل به حجم همین کتاب ( شرح نهج البلاغه ) بلکه به مجلداتى بیش از این‏ها نیازمند مى‏باشیم . ۲

 

توضیح جمله‌اى از ابن ابى الحدید

«هر مکتب و هر گروهى خود را به او منسوب مى‏سازند . . و حتى فلاسفه‏اى که از ملت اسلامى نیستند او را تعظیم مى‏نمایند » این انتساب و پیوستن به دو عامل بسیار مهم تکیه مى‏کند : عامل یکم عظمت شخصیت على ( ع ) و صدق محض بودن و رهایى او از هر گونه تمایلات سرنگون کننده و آزادى او از همه زنجیرهاى خودخواهى و محیطى و تاریخى و سنّت‏هاى بى‏اساس قومى . همچنین محبوبیت انسانى فوق العاده او بعنوان نمونه کامل یک انسان الهى .

عامل دوم که افراد فراوانى از درک آن ناتوان مى‏باشند : یک اصل اساسى است که هر اندازه افق دید یک شخصیت وسیعتر و در برگیرنده جنبه‏هاى متنوع شئون بشرى بوده باشد ، بهمان اندازه مکتب‏ها و گروه‏ها بسوى او جذب مى‏شوند .

زیرا اصول و مبانى عالى عالم هستى و زندگى بشرى ، مانند آبحیاتى است که حدّاقل در مقام ادّعاء و یا اعتقاد ، سیراب کننده هر مکتب و ملّتى است ، بهمین جهت است که هر شخصیتى که نشان دهنده آن اصول و مبانى عالى بوده باشد ،

تکیه‏ گاه انسان‏هاى جهان بین و مکتب‏ها و گروه‏ها تلقى مى‏شود . بعنوان مثال : ملاحظه این مطلب که قدرت بزرگترین عامل « خود محورى » است و قدرت باعث مى‏شود که آدمى خود را مافوق قوانین و مقررات و حق و عدالت تلقى کند، براى هیچ انسان آگاهى پوشیده نیست . و با دیدن این پدیده که منبع تمام دردهاى جوامع بشرى تلقى کردن قدرتمند خود را در مافوق حق و عدالت است ، این اصل اساسى که قدرت نباید خود را مافوق عدالت و حق تلقى کند ، بعنوان حیاتى‏ترین اصل و قاعده براى همه مکتب‏ها و گروه‏هاى صاحبنظر در مسائل انسانى ثابت شده است .

بهمین جهت است که وقتى که مکتب‏ها و عموم علاقمندان به زندگى عادلانه و هماهنگ انسان‏ها ، اصل مزبور را در گفتار و کردار یک فرد ببینند ، قطعى است که بطرف او جذب مى‏شوند .

على بن ابیطالب مردى است که نه تنها در گفتار معمولى از این اصل حیاتى دفاع کرده است ، بلکه با بیان و استدلال‏هاى گوناگون همه ابعاد اصل مزبور را براى بشریت باز کرده است . حتّى تنها به باز کردن ابعاد اصل مزبور با اصطلاحات فلسفى و چهره حکیمانه قناعت ننموده ، سرتاسر زندگیش چه در پدیده‏هاى جزئى و چه در مسیر کلّى زندگى ، گرایش عاشقانه بآن اصل داشته تا جائى که به جهت مراعات قانون منع « قصاص پیش از جنایت » حیات خود را از دست داده است . او با اینکه از سوء قصد ابن ملجم مرادى درباره او اطلاّع داشت او را زندانى نکرد و نکشت ، بلکه هر موقع که او را مى‏دید این شعر را مى‏خواند:

ارید حبائه و یرید قتلى

عذیرک من خلیلک من مراد

در بعضى از تواریخ بجاى حبائه ( که بمعناى بخشش است ) « حیاته » آمده است که بمعناى زندگى او است ترجمه شعر اینست : ( من زندگى [ یا بخشش به او را ] مى‏خواهم ، او مرگ مرا ، تو از یار مرادى عذر این نیّت پلیدش را بپرس . ) اى فرزند ابیطالب ، چرا فلاسفه و حکماء و مکتب‏هاى انسانى بتو عشق نورزند ؟

مگر تو نیستى که یک عمر به انسان‏ها عشق ورزیدى و سوختى ، کدام انسان‏ها ؟

آنانکه نه تنها به تو عشق نورزیدند ، بلکه کوشش ترا در تحریک آنان بسوى کمال ، ناگوار تلقى مى‏کردند و از تو روى مى‏گرداندند و براه خود مى‏رفتند ، تو با دلى پرهیجان و دیدگانى پر از اشک سوزان بدنبال آنان نگریسته و میگفتى فاین تذهبون آخر کجا مى‏روید ؟ چرا از حق و عدالت گریزانید ؟ آخر در انسان شدن چه دیدید که با آن بمبارزه برخاستید ؟ اى فرزند ابیطالب ، چرا معشوق هشیاران در میان مستان نباشى؟

مگر تو نبودى که عمرى در نجات دادن انسان‏ها از درد « از خود بیگانگى » به تکاپو افتادى و رنج‏ها کشیدى و دست از لذایذ دنیا برداشتى و از سرورى و زمامدارى جهانى بزرگ چشم پوشیدى .

مگر تو نبودى که در راه آشنا ساختن انسان‏ها با « من حقیقى » شان ، و تعهد فطرى که درباره تکامل خویشتن داشتند ، کوشش‏ها کردى ، بلکه « خود » از دست رفته آنان را به خودشان برگردانى .

تاریخ کسى را جز تو سراغ ندارد که براى آشنا ساختن انسان‏ها ، با « من حقیقى » شان ، اینهمه جلال و جمال و ارزش در « من حقیقى » را نشان بدهد .

کدامین حکیم و فیلسوف و مکتب است که بانسان و انسانیت مانند تو جدّى بنگرد ؟ آنان با همه اقتدار فکرى و صرف نیروهاى مغزى اگر هم جدّى بودن جهان هستى را اثبات مى‏کنند ، تا اهمیت انسان را که جزئى از آن است ، اثبات نمایند ، با اینحال این اثبات و استدلال از حدود فعالیت‏هاى تعقّلى محض تجاوز نمى‏کند . حال آنکه تو جدى بودن جهان و موضوع انسان را همانگونه مى‏بینى که خود جهان و انسان را . بهمین جهت است که سرتاسر عالم هستى براى تو جلوه‏گاه عظمت الهى بود و انسان قلب این جلوه‏گاه : آیا مى‏توان درباره جهان و انسان جدّى‏تر از این نگریست که هر جزئى از آن دو نشان دهنده خدا است ؟

آرى شایسته تست که بگوئى : ما رایت شیئا الا و رایت اللّه معه ( در این جهان چیزى را ندیدم ، مگر اینکه خدا را با او دیدم ) .

 

چهارم جلال الدین محمد مولوى معروف به « مولانا » ،

یکى از بزرگترین عرفا و متفکران و حکماى تاریخ بشرى که حقایق فراوانى را در جهان بینى و خدا شناسى و انسان‏شناسى در قالب شعرى آورده است . این شخصیت کم نظیر در هر مورد از کتاب مثنوى که على ( ع ) را مطرح مى‏کند ، گویى با یک نور ملکوتى روبرو شده ، هیجان‏هاى عاشقانه‏اى از اعماق روحش سر بر مى‏کشد و در بى‏نهایت فرو مى‏رود . جمله‏اى از ابیات معروف او را مى‏آوریم :

از على آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزّه از دغل

در غزا بر پهلوانى دست یافت

زود شمشیرى برآورد و شتافت

او خدو انداخت بر روى على

افتخار هر نبى و هر ولى

او خدو انداخت بر رویى که ماه

سجده آرد پیش او در سجده‏گاه

در شجاعت شیر ربّانیستى

در مروّت خود که داند کیستى

اى على که جمله عقل و دیده‏اى

شمّه ‏اى واگو از آنچه « دیده‏اى »

تیغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

باز گو دانم که این اسرار هوست

زانکه بى‏شمشیر کشتن کار اوست

باز گو اى باز عرش خوش شکار

تا چه « دیدى » این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشم‏هاى حاضران بر دوخته

از تو بر من تافت چون دارى نهان

میفشانى نور چون مه بى‏زبان

چون تو بابى آن مدینه علم را

چون شعاعى آفتاب حلم را

باز باش اى باب بر جویاى باب

تا رسد از تو قشور اندر لباب

باز باش اى باب رحمت تا ابد

بارگاه ما له کفوا احد

گفت من تیغ از پى حق میزنم

بنده حقّم نه مأمور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا

فعل من بر دین من باشد گوا

رخت خود را من زره برداشتم

غیر حق را من عدم انگاشتم

من چو تیغم پر گهرهاى وصال

زنده گردانم نه کشته در قتال

سایه ‏ام من ، کد خدایم آفتاب

حاجبم من نیستم او را حجاب

خون نپوشد گوهر تیغ مرا

باد از جا کى برد میغ مرا ۷

تا احب للّه آید نام من

تا که ابغض للّه آید کام من

تا که اعطى للّه آید جود من

تا که امسک للّه آید بود من

بخل من للّه عطا للّه و بس

جمله للّه ام نیم من آن کس

و آنچه للّه مى‏کنم تقلید نیست

نیست تخییل و گمان جز « دید » نیست

ز اجتهاد و از تحرّى رسته‏ام

آستین بر دامن حق بسته‏ام

گر همى پرّم « همى بینم » مطار

ور همى گردم « همى بینم » مدار

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگسدان من

آنکه او تن را بدینسان پى کند

حرص میرّى و خلافت کى کند

زان بظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا بیاراید بهر تن جامه‏اى

تا نویسد او بهر کس نامه‏اى

تا امیرى را دهد جان دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر

گفت من تخم جفا میکاشتم

من ترا نوعى دگر پنداشتم

حالا مى‏بینم :

تو ترازوى احد خو بوده‏اى

بل زبانه هر ترازو بوده‏اى

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آن على مولا نهاد

گفت هر کاو را منم مولا و دوست

ابن عمّ من على مولاى اوست

کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیّت ز پایت وا کند

چون به آزادى نبوت هادى است

مؤمنان را ز انبیا آزادى است

 

تفسیر و توضیح ابیات مثنوى را به خود مطالعه کننده محترم واگذار میکنیم .

 

پنجم محمد ابوالفضل ابراهیم،

محقق بزرگ که شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید را مورد تحقیق عالمانه قرار داده است : « در شخصیت پیشوا على بن ابیطالب ( ع ) آنقدر کمالات و عناصر پسندیده و عظمت‏هاى روحى و نورانیت تکاملى و شرافت عالى توأم با فطرت پاک و نفس محبوب خداوندى جمع شده است که در هیچ یک از انسان‏هاى بزرگ دیده نمى‏شود».

 

توضیحى در جمله ‏اى از محمد ابو الفضل ابراهیم

شخصیت علىّ بن ابیطالب ( ع ) در نظر محقّق مزبور جامع همه امتیازات بزرگ انسانى است . تا حدى که صراحتا مى‏توان گفت : امتیاز شخصیت امیر المؤمنین در هیچ انسانى دیده نمى‏شود . این مضمون مطابق جمله‏ایست که از « شبلى شمیل » مادّى معروف نقل کردیم :

« پیشوا على بزرگ بزرگان ، یگانه نسخه‏ایست که نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه امروز ، نسخه‏اى مطابق این اصل ندیده است ».

 

ششم محمد عبده:

بزرگترین روحانى و دانشمند عالم تسنن معاصر سید جمال الدین اسدآبادى : « در هنگام مطالعه نهج البلاغه گاهى یک عقل نورانى را مى‏دیدم که شباهتى به مخلوق جسمانى نداشت این عقل نورانى از گروه ارواح و مجردات الهى ( ملکوتیان ) جدا شده و بروح انسانى پیوسته و آن روح انسانى را از پوشاک‏هاى طبیعت تجرید نموده تا ملکوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و دیدار روشن‏ترین انوار نایل ساخته است و با این وصف شگفت‏انگیز ، پس از رهایى از عوارض طبیعت در عالم قدس آرمیده است . و لحظات دیگرى صداى گوینده حکمت را مى‏شنیدم که واقعیات صحیح را به پیشتازان و زمامداران گوشزد مى‏کرد و موقعیت‏هاى تردید آمیز را براى آنان نشان مى‏داد و از لغزش‏هاى اضطراب‏آور بر حذرشان مى‏داشت و آنان را به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمائى مى‏کرد و آنان را با مقام واقعى ریاست آشنا مى‏ساخت و به عظمت تدبیر و سرنوشت شایسته بالا مى‏برد . »

 

توضیحى در جملات محمد عبده

جمله یکم

«در هنگام مطالعه نهج البلاغه گاهى یک عقل نورانى را میدیدم . . » نکته جالبى که در این جمله بایستى مورد دقت قرار بگیرد : « عقل نورانى » است .

مسلم است که عقل نظرى در قلمرو اختصاصى خود ، جز هدف‏گیرى و انتخاب وسیله کارى انجام نمى‏دهد .

این فعالیت کارى باین ندارد که آیا هدف در منطقه ارزش‏هاى عالى انسانى است ، یا تنها در منطقه سودجویى و خودخواهى است ؟ همچنین کارى با ماهیت وسیله ندارد که آیا آن امور را که بعنوان وسیله انتخاب مى‏کند و آنها را در راه هدف استخدام مى‏کند ، از نظر واقعیت و ارزش بالاتر از هدف منظور است یا پایین‏تر یا مساوى با آن ؟ عقل نظرى با هیچ یک از این مسائل سرو کارى ندارد .

چنانکه منطق صورى صحت و بطلان ماده قضایا را بعهده نمى‏گیرد بلکه تنها روش نتیجه‏گیرى را از مقدمات مفروضه تصحیح مى‏نماید . بهمین جهت است که عقل نظرى معمولى بایستى با راهنمایى وجدان رشد یافته و بوسیله قوانین تصفیه شده انسانى و الهى و گویاى واقعیات ، به فعالیت بپردازد . بدون این راهنمایى :

عقل بند رهروان است اى پسر

آن رها کن ره عیان است اى پسر

با نظر به این اختصاص عقل نظرى است که محمد عبده کلمه « نورانى » را قید عقل نموده ، گفته است : « یک عقل نورانى را مى‏دیدم » یعنى عقل راهنمائى شده بوسیله وجدان پاک الهى را مى‏دیدم که شباهتى به مخلوق جسمانى نداشت .

جمله دوم

« این عقل نورانى از گروه ارواح و مجردات الهى ( ملکوتیان ) جدا شده و بروح انسانى پیوسته . . » این همان مسئله تفسیر معقول بر تکامل است که برطرف کننده اشکالات وارده بر نزول و صعود روح انسانى است . اساس این اشکال را ابن سینا در قصیده عینیه معروفش که با مطلع زیر شروع میشود ، چنین گفته است :

هبطت الیک من المحلّ الأرفع

ورقاء ذات تغزّز و تمنّع

( روح مانند کبوتر داراى عزّت و مناعت طبع از مقام رفیع ارواح بسوى تو فرود آمده است . . . ) ابن سینا در این ابیات مى‏پرسد : روح براى چه علتى از آن مقام والا به عالم مادیات فرود آمده است ؟

پاسخ معقولى که به این سئوال داده شده است ، اینست که در مجراى تفاعلات مواد عالم طبیعت ، حیات بروز مى‏کند و با پیشرفت تکاملى حیات نفس بمعناى « خود » یا « من » را بوجود مى‏آورد . این « خود » بوسیله نیروهاى عقلانى و وجدانى شروع به رشد و تکامل مى‏نماید . با پیشرفت « من » در مجراى تکامل « من » آماده پذیرش پرتوهاى ملکوتى مى‏گردد و با پذیرش انوار ملکوتى تدریجا مبدل به روح انسانى الهى مى‏شود و آماده لقاء اللّه و رضوان اللّه در ایام اللّه مى‏گردد .

محمد عبده این جریان تکاملى اعلا را در امیر المؤمنین تشخیص داده و براى او چنین « شدن » هاى تکاملى ملکوتى را مى‏پذیرد .

جمله سوم

«صداى گوینده حکمت را مى‏شنیدم که واقعیات صحیح را به پیشتازان و زمامداران گوشزد مى‏کرد و موقعیت‏هاى تردیدآمیز و بدگمانى را براى آنان نشان مى‏داد و از لغزشهاى اضطراب‏آور بر حذرشان مى‏داشت و آنان را به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمایى مى‏کرد» .

این همان فلسفه پایدار افلاطونى در مدیریت اجتماعى است که مى‏گفت .

متصدیان شئون زندگى دسته جمعى بایستى حکماء بوده باشند تا مردم را با واقعیات صحیح راهنمائى و توجیه نمایند . و با این روش است که دو گروه پیشرو و پیرو از یکدیگر وحشت و هراسى نخواهند داشت . توجّه شایسته‏اى که محمد عبده در باره على ( ع ) نموده است ، اینست که در تعبیر خود کلمه « حکمت » را آورده است ، نه فلسفه را ، زیرا آنچه که انسان‏ها را رو به آرمان‏هاى تکاملى پیش مى‏برد حکمت است ، نه فلسفه . تفاوت میان حکمت و فلسفه ، تفاوت میان فراگرفتن و « شدن » است .

فلسفه عبارت است از فراگیرى مسائل کلى دو قلمرو انسان و جهان ، بدون آنکه این مسائل بطور حتم ، دگرگونى تکاملى در فراگیرنده بوجود بیاورد . در صورتى که حکمت عبارت است از فراگیرى مسائل کلّى دو قلمرو انسان و جهان و استخدام آن ، در « شدن » هاى تکاملى خود و دیگران . بدان جهت که حکمت این امتیاز تکاملى را در بردارد ، لذا در قرآن مجید در آیات فراوانى مورد عالى‏ترین تمجید و هدف بعثت پیامبران الهى معرفى نموده است . از آنجمله : «کَما اَرْسَلْنا فیکُمْ رَسُولاً مِنْکُم یَتْلُوا عَلَیْکُم آیاتِنا وَ یُزَکّیکُم وَ یُعَلِّمُکُمُ الکِتابَ وَ الحِکمَهَ »۱ ( چنانکه از شما پیامبرى براى شما فرستادم ، آیات ما را براى شما تلاوت کند و شما را تزکیه و پاک گرداند و کتاب و حکمت را براى شما تعلیم بدهد ) .

این مضمون در موارد زیر آمده است :

البقره آیه ۱۲۹ و ۲۳۱ و ۲۵۱ و آل عمران آیه ۴۸ و ۸۱ و ۱۶۴ و النساء آیه ۵۴ و ۱۱۳ و المائده آیه ۱۱۰ و النحل آیه ۱۲۵ و الاسراء آیه ۳۹ و ص آیه ۲۰ و الزخرف آیه ۶۳ و الجمعه آیه ۲ ، آیات فوق علت بعثت پیامبران را تکامل انسان‏ها بوسیله حکمت بیان نموده است .

نتیجه اداره امور بشرى چه در قلمرو فردى و چه در صحنه‏هاى اجتماعى بدون حکمت ، همان است که سرگذشت بشرى بخوبى نشان داده است که چیزى جز تنازع در بقا نبوده است .

جمله چهارم

و آنان ( پیشروان ) را به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمایى مى‏کرد و آنان را با مقام واقعى ریاست آشنا مى‏ساخت . . » این همان مضمون است که « جلال الدین محمد مولوى » نیز در ابیاتى که از وى نقل کرده‏ایم ، بدان اشاره مى‏کند :

زان بظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا بیاراید بهر تن جامه‏اى

تا نویسد او بهر کس نامه‏اى

تا امیرى را دهد جان دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر

با توجه کافى در این مطلب که محمد عبده و جلال الدین مولوى متذکر شده‏اند ، پاسخ آن اتّهامى که هم مکتبان بنى امیّه به على بن ابیطالب ( ع ) وارد مى‏آورند که على سیاست نمى‏داند ، بخوبى روشن مى‏شود که اگر منظور از مفهوم سیاست مدیریّت اصل تنازع در بقاء و متورم ساختن « خود طبیعى » و فدا کردن همه ارزش‏ها بعنوان وسیله در راه هدف منظور است

على ( ع ) اصول و قوانین چنین مدیریت را مى‏دانست . بعنوان نمونه مختصر : پیش بینى او درباره حکمین و برداشتن قرآن‏ها در سر نیزه‏ها و جریان زمامدارى و توضیحات منطقى او درباره حوادث دوران معاصرش ، بهترین دلایل بر اثبات فهم سیاسى او بود ، ولى هرگز دست بآن نمى‏برد ، زیرا حکمت و تقوا و هدف‏دارى در زندگى و پاى‏بند بودن جدى به حق و عدالت ، طعم حیاتى خود را به على ( ع ) چشانیده بود ، او خود بارها بهمین نکته اشاره کرده است که « اگر تقوا نبود از سیاستمدارترین مردم بودم » .

این مطلب در مباحث آینده توضیح داده خواهد شد .

 

على علیه السلام از دیدگاه توصیف خداوندى

( آیات قرآنى در توصیف على بن ابیطالب علیه السلام ) خطیب بغدادى ( ابو بکر احمد بن على ) از اسماعیل بن جعفر [ راوى موثق ] . . . از ابن عباس نقل کرده است که : در قرآن سیصد آیه درباره على بن ابیطالب ( ع ) نازل شده است ۱ . برخى از قدماء مانند طبرى و ابو نعیم ، رساله‏ هایى بنام « ما نزل من القرآن فى على ( ع ) تالیف نموده‏اند .

همچنین ابن حجر ۲ و شبلنجى ۳ از ابن عساکر از ابن عباس موضوع سیصد آیه را درباره على ( ع ) نقل کرده ‏اند . ما تنها به چند آیه قناعت میکنم :

یک « فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ» .

(آدم ابو البشر کلماتى را از پروردگارش دریافت) .

مقصود از این کلمات « محمد و على و فاطمه و حسن و حسین ( ع ) است .

دو « اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطْهیراً » .

مقصود از کلمات محمد و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام است .

)جز این نیست که خداوند اراده کرده است پلیدى را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاکیزه گرداند ( .

مقصود از اهل بیت على و فاطمه و حسن و حسین ( ع ) است .

سه « فَمَنْ حاجَّکَ فیه مِنْ بَعْدِ ما جائَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَو اَندعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُم وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَل لَعْنَهَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبینَ» ۱.

)پس از آنکه در ماهیت عیسى بن مریم علم پیدا کردى ، اگر کسى در این موضوع ، با تو جدل و احتجاج بورزد بگو ، بیائید ما و شما فرزندان و زنها و نفس خود را بیاوریم و سپس همدیگر را لعنت کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار بدهیم (.

1. آل عمران ۶۱ در این داستان پیامبر اکرم نفس خود را تطبیق به امیر المؤمنین على بن ابیطالب ( ع) نموده است . در این آیه نفس على بمنزله نفس پیامبر آمده است .

چهار .« وَ اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوهَ وَ هُمْ راکِعُونَ»۱

(جز این نیست که ولى شما خدا است و رسول او و کسانى که ایمان آورده‏اند و کسانى که نماز را بر پا مى‏دارند و زکوه مى‏دهند در حال رکوع)

کسى که در حال رکوع زکاه داده است ، على ( ع ) است .

حسّان بن ثابت شاعر صحابى داستان زکات در رکوع را در اشعار خود چنین آورده است :

فانت الّذى اعطیت اذ انت راکع

فدتک نفوس القوم یا خیر راکع

بخاتمک المیمون یا خیر سیّد

و یا خیر شار ثمّ یا خیر بایع

فانزل فیک اللّه خیر ولایه

و بیّنها فى محکمات الشرایع

درست است که بعضى از علماى اهل سنت در انطباق بعضى از آیات مزبوره ، یا در نتیجه‏ اى که ما از آیات در نظر داریم ، مناقشه کرده ‏اند ، ولى همه علماى تشیع و گروه فراوانى از اهل سنت ، در دلالت آیات مزبوره ، به مقام والاى على ( ع ) اتفاق نظر دارند و مى‏توان گفت : اگر با تمسک به آیات مزبوره ، شخصیت دیگرى منفى تلقى نمى‏شد ، آن بعض مخالف هم به گروه دوم مى‏پیوستند .

مى‏توان اتفاق نظر همه مسلمانان را درباره آیات مزبوره باین نحو بیان کرد که اگر خداوند متعال نام على ( ع ) را با صراحت کامل در آیات مورد بحث مى‏برد ، نسبت آن امتیازات که در آیات آمده است ، بیک شخصیت شایسته‏اى داده مى‏شد ، زیرا روایاتى که از پیامبر اکرم درباره على ( ع ) متواترا نقل شده است ، یا بطور مستقیم آن امتیازات را براى على ( ع ) اثبات کرده است ، یا بطور غیر مستقیم .

———–

على از دیدگاه محمد ( ص )

احمد بن حنبل مى‏گوید : « فضائلى که درباره على ( ع ) وارد شده است ، در باره هیچ کس نقل نشده است . قاضى اسماعیل و نسائى و نیشابورى مى‏گویند :« درباره هیچ یک از صحابه ، روایاتى با اسناد صحیح مانند على ( ع ) وارد نشده است » نظریه الامامه ص ۲۴۲ . لذا ما بعنوان نمونه چند جمله از پیامبر اکرم ( ص ) نقل مى‏ کنیم.

۱« اى على ، نسبت تو به من ، نسبت هارون به موسى است ، مگر در نبوت که پس از من پیامبرى نیست».

۲ «هر کس که من مولاى او هستم ، على مولاى او است » .

۳ «به على ناسزا نگویید ، او شیفته و بى‏قرار ذات الهى است »

۴« پروردگار عالمیان درباره على بن ابیطالب ، تعهدى نموده فرموده است :على پرچم هدایت ، کانون نور ایمان ، و پیشواى اولیاء اللّه و نور براى هر کسى که مرا اطاعت کند ».

۵ «على امیر مردم با ایمان ، پیشواى متقین ، رهبر کمال یافتگان پاک به بهشت پروردگار عالمیان است . کسى که او را تصدیق نمود ، رستگار شد و کسى که او را تکذیب کرد ، رسوا و ساقط گشت» .

۶ « هر کس بخواهد به حضرت آدم در علمش بنگرد و به نوح در تقوایش، و به ابراهیم در بردباریش و به موسى در هیبتش و به عیسى در عبادتش ، بنگرد به على بن ابیطالب».

این شش جمله را که پیامبر اسلام درباره على بن ابیطالب فرموده است ، به عنوان نمونه ‏اى از شخصیت على ( ع ) در نزد پیامبر نقل نمودیم . و چنانکه ملاحظه مى ‏شود، مجموع جملات بخوبى اثبات مى‏کند که على ( ع ) در قلمرو مکتب‏ هاى الهى در ردیف اول رهبران است. بنابراین رسالت او بعنوان نمایندگى کلّ از رسالت‏هاى کلى تاریخ، احتیاجى به گفتگو و تفصیلات بیشتر ندارد .

          به دلیل نوع نگارش متن که منابع در پایان هر صفحه قید شده بود، منابع از متن حذف شده است