هدف واقعی کنفرانس گوادلوپ چه بود؟

BaniSadrGuadeloupe۱۳۹۴/۰۱/۱۶ - سایت انقلاب اسلامی در هجرت: ابوالحسن بنی صدر در 14 فروردین 1394 مصاحبه ای با برنامه روی خط مهدی فلاحتی- تلویزیون صدای امریکا- درباره کنفرانس گودلوپ که دی ماه 1357 انجام داد و هدف واقعی این کنفرانس را از زبان سران کشورهای فرانسه، امریکا، انگلیس و آلمان و تقاضای شاه از این کنفرانس را از زبان شاه، را روشن نمود. 

 

مهدی فلاحتی: یکی از مواردی که خیلی رویش بحث شده، و همچنان مورد جدل است، کنفرانس گوادلوپ است که دیماه 1357 به میزبانی فرانسه برگذار شد، و رهبران امریکا، انگلیس و آلمان و رئیس جمهور فرانسه در جزیره گوادلوپ جمع شدند، یکی از موضوعات مهم مورد بحثشان، انقلاب ایران بود. دکتر ابراهیم یزدی از نزدیکان آقای خمینی، در گفتگو با «سیاست روز» همانطور که در خاطراتش هم نوشته، می گوید: «فرانسویها از نوفل لوشاتو که آقای خمینی در آنجا حضور داشت، خواستند که گزارشی از اوضاع ایران و انقلاب بدهد. قطب زاده این گزارش را نوشت و به کاخ الیزه داد که روی نظر فرانسه خیلی اثر گذاشت. محور اصلی گزارش این نبود که بعد از رفتن شاه می خواهیم چه بکنیم. استدلال این بود که چرا حفظ رژیم شاه امکان پذیر نیست. تا قبل از کنفرانس گوادلوپ، امریکائی ها متعقد نبودند که شاه باید برود بلکه می گفتند که تغییرات دموکراتیک، همه در چهار چوب بقای شاه باشد. در عوض، کشورهای اروپائی مثل انگلیس، فرانسه و آلمان به این جمع بندی رسیده بودند که شاه باید برود. آنها می گفتند شاه بجای اینکه باشد، باید برود. امریکائیها هم سرانجام در گوادلوپ، پذیرفتند که شاه باید برود.» دکتر ابراهیم یزدی ادامه می دهد: «دست کم، شش بار کاخ ریاست جمهوری فرانسه با آیت الله خمینی تماس گرفته بود و نظرات رد و بدل شده بود و خود ژیسکار دستن، رئیس جمهور فرانسه از امریکایی ها می خواهد که با خمینی تفاهم کنند و از او پشتیبانی کنند.»

برخلاف صحبتهای دکتر یزدی هم صحبتهایی هست، از جمله صحبتهای مایکل دیبانز، نویسنده مشهور نیویورک تایمز که می گوید:«جیمی کارتر به سه رهبر دیگر در گوالوپ می گوید: "امریکا خمینی را حمایت می کند نه شاه را". ژیسکاردستن می گوید من از این حرف جیمی کارتر، شوکه شدم. امریکا قوی ترین متحدش را در خلیج فارس با یک روحانی مسلمانِ تروریست داشت معامله می کرد.» آقای بنی صدر، کدامیک از اینها درست است؟

ابوالحسن بنی صدر: هر دو دروغ است، هم گفته دکتر یزدی و هم گفته مایکل دیبانز. کتابی درباره سیاست امریکا در ایران در دوران پیش از انقلاب نوشته ام (کتاب سیاست امریکا در ایران)، این تحقیق سه جلد است، دو جلد دیگرش در باب گروگانگیری و ایرانگیت است. در این کتاب، کتابهائی که خود امریکائی ها نوشته اند از جمله کتابهای سلیوان، کارتر، برژنسکی، ژنرال هایزر، کتاب استمپل رئیس قسمت سیاسی سفارت امریکا در ایران و کتاب گاری سیک را بررسی کردم.

از سه جلد کتاب آقای ژیسکار دستن، در دو جلد اول و دوم درباره ایران صحبت کرده است، در جلد اول، حدود 25 صفحه به رابطه خودش با شاه، رابطه فرانسه بعنوان دولت با شاه اختصاص داده است تا رسیده به گوادلوپ. در پایان جلد اول، گزارش پونیاتفسکی، فرستاده ویژه خود نزد شاه را عینآ آورده است، پونیاتوفسکی به دیدن شاه رفته و در گزارشی که داده، ارزیابی­ خود شاه از همه دقیقتر است، شاه می گوید: "من تنها هستم"، و شاه عوامل مخالف را هم با دقت توضیح داده است. و خود آقای پونیاتوفسکی در این گزارش به آقای ژیسکاردستن، یکی از دو راه حل را پیشنهاد کرده است:

1- چون الآن شاه تنها ارتش را در اختیار دارد، بقیه همه ملت هم مخالفش هستند. خود شاه هم می گوید: «مردم همه مخالف شدند، در تمام شهرها تظاهرات وجود دارد». یا باید با مردم بجنگد که جنگ داخلی است، توضیح شاه را می آورد که «جنگ داخلی، خطرناک است، غیر از اینکه حمام خون راه می افتد، پای مداخله قدرت خارجی و تجزیه کشور را هم به میان می آورد». آقای پونیاتفسکی هم به این نتیجه می رسد که این راه حل را باید کنار گذاشت.

2- راه حلی که پیشنهاد می کند، کنار رفتن شاه است و اینکه یک نظامی جانشین، بعنوان مثلا نایب السلطنه ایشان بشود که طرف مذهبی، آنرا قبول کند، اتحاد مذهبی ها و ارتش می تواند جایگزین اتحاد شاه و ارتش بشود.

ولی آقای ژیسکاردستن در گوادلوپ، این پیشنهاد (راه حل دوم) را طرح نمی کند بلکه می گوید: «نظر من اینست که شاه نباید بلافاصله برود زیرا بعدش، وضیعت دیگر قابل کنترل نیست، احتمال مداخله قدرت خارجی، یعنی شوروی هم به میان می آید»؛ صدر اعظم آلمان هم عینا همین موضع را می گیرد. دو نفر مخالف این نظر بودند، آقای کارتر و آقای کالاهان، نخست وزیر وقت انگلستان. ژیسکاردستن می گوید: «کالاهان مبتنی بر گزارشی که با دقت تمام دستگاه دیپلماسی انگلستان تهیه کرده بود، کرد، گفت: "شاه باخته است، مردم هم او را نمی خواهند و قابل نگهداری نیست"». آقای کارتر هم همین موضع را می گیرد، می گوید: «شاه قابل نگهداری نیست، مردم او را نمی خواهند، ولی راه حل وجود دارد» راه حلی که کارتر به بقیه می گوید، راه حل بختیار است. کارتر می گوید: « باید بختیار را حفظ کرد، اگر نشد، ارتش با ماست، کودتا خواهد شد». کارتر برای اینکه بگوید که ارتش با ما است، خیالتان کاملا راحت باشد، می گوید: «ژنرالهای امریکائی ژنرالهای ایرانی را که غالبا در مدارس نظامی امریکا درس خوانده اند، با اسم کوچک صدا می کنند، خیلی با هم صمیمی هستند». اینکه ژیسکاردستن می گوید: «بهتم زد»، بابت این سخن آقای کارتر است، نه بابت آقای خمینی. ژیسکاردستن می گوید: «بهتم زد که رئیس جمهوری امریکا می خواهد سرنوشت یک کشور را به ژنرالهایی که همدیگر را با اسم کوچک خطاب می کنند، بسپرد، آیا این کافی است برای اینکه حال و آینده ایران را تضمین بکند؟». ژیسکاردستن می گوید: «آقای کارتر متوجه بهت زدگی من شد ولی طبیعتش را نفهمید، خیال کرد که من از این بهتم زده است که اینها چجوری اینقدر باهم صمیمی اند و گفت: "نه، من خودم تحقیق کردم، از ژنرالهای امریکائی پرسیدم و آنها گفتند که ما با هم خیلی رفیقیم و همدیگر را تو خطاب می کنیم"».

مهدی فلاحتی: آقای بنی صدر، آیا می شود نتیجه گرفت که حاصل کنفرانش گوادلوپ درباره ایران این بود که شاه از ایران برود و از طریق همکاری بختیار با ارتش (چه آنرا اسمش را کودتا بگذاریم یا نگذاریم) بشود ایران را کنترل کرد یعنی در واقع جلوی آمدن آقای خمینی را یا وقوع انقلاب را بدین صورت بست؟ و در واقع همان طرح سیاسی آقای بختیار را پیش برد ولی با کمک نظامیان. آیا می شود حاصل کنفرانس گوادلوپ را چنین ارزیابی کرد؟

ابوالحسن بنی صدر: عینا همین طور است. سند جدیدی هم که درباره ماموریت ژنرال هایز تازه انتشار پیدا کرده، عین همین را می گوید. بگفته این سند، ایشان شش مرحله ماموریت داشته است، تفسیر کوتاهش اینست: ایشان ماموریت داشته که پشتیبانی نظامیان از حکومت دکتر بختیار را تامین کند. از آقای ژیسکاردستن هم می خواهد که با آقای خمینی صحبت کند و مانع از رفتن او به ایران بشود. اول خمینی را به حمایت از حکومت بختیار برانگیزد. خود کارتر در کتابش می گوید: »خمینی جواب داد "مطلقا پذیرفته نیست"». بعد اگر چنین نشد، طرح اعلان حکومت نظامی و بگیر و ببند، که خود بختیار بنا بوده است اجرا بکند و کارتر هم بدان چراغ سبز داده بود، اگر آن هم نشد، کودتای نظامی، بعنوان آخرین وسیله!

مهدی فلاحتی: چرا نشد، آقای بنی صدر؟

ابوالحسن بنی صدر: اول اینکه ارتشیهای ایران وطن دوست بودند. در ایران هم من اینرا گفتم، با خود ارتشیها هم صحبت کردم، در کتابهایی که نوشتم، مدارک اسناد سفارت امریکا و کتابهایی که خارجی ها نوشتند، همه هست، بعلاوه اینکه خود من در محل با نظامیان صحبت کردم، بعلاوه که خود من در انقلاب نقش داشتم. خب، این ارتشیهای وطن دوست بودند، یک افسر خارجی برود بالای دست آنها فرماندهان ارتش یک کشوری بنشیند و به آنها بگوید این کار را بکنید، این کار را نکنید، از بختیار حمایت کنید، اگر نشد، کودتا کنید! خود هایزر هم در کتابش می گوید: «می نشستیم طرح تنظیم می شد، قرار می شد اجرا بشود، روز بعد می رفتم می گفتم طرح چی شد، می گفتند اجرا نشد». یک دانه طرحی نیست که نظامیها بر اجرایش در حضور هایزر توافق کرده باشند و آنرا اجرا کرده باشند.

مهدی فلاحتی: یعنی نمی خواستند زیر فرماندهی، معاون فرماندهی ناتو، آقای هایزر بروند؟

ابوالحسن بنی صدر: بله احسنت. نمی خواستند.

مهدی فلاحتی: اجازه بدهید، یک پرسش در فیس بوک است که یکی از دوستان در صفحه فیسبوک صفحه آخر پرسیده است: «کنفرانس گوادلوپ برگذار شد تا در مورد ماندن یا رفتن شاه تصمیم بگیرد. آیا این، بدان معنا است که شاه بیش از حد به قدرتهای خارجی وابسته بود و اختیار زیادی نداشت و یا آنطور که طرفداران سلطنت مدعی هستند آن قدرتها با سیاستهای منطقه ای و جهانی حکومت شاه مشکل داشتند؟»، نظر شما چیست؟

ابوالحسن بنی صدر: پاسخ را از زبان خود شاه می گویم، بنابر آنچه او به پنیاتوفسکی گفته است، شاه می گوید: «سه راه حل وجود دارد.

-          اولی، سیاسی است. من دکتر سنجابی را مامور حکومت کردم، بعد از مدتی شور و مشورت با کسانش آمد و گفت: "حاضر است حکومت تشکیل بدهد بشرط اینکه، من از کشور بروم". بعد دکتر صدیقی را مامور کردم و او هم تا امروز که شما (پنیاتوفسکی) اینجا هستید، نتوانسته است حکومت تشکیل بدهد، تا 31 دسامبر بهش وقت دادم. این راه حل بجائی نمی رسد.

-          راه حل دوم هم ایستادن و جنگ کردن است، آنهم که راه حل نیست.

-          می ماند راه حل سوم. شما می دانید که من چه می خواهم بگویم، آقای ژیسکاردستن در گوادلوپ می­تواند خدمت بزرگی به من بکند». شاه در واقع دو چیز می­خواهد؛ یک حمایت کامل دست جمعی، مثلا در گوادلوپ بیانیه مشترک در حمایت رژیم شاه صادر شود، البته آنرا به صراحت نمی گوید ولی مضمون راه حل سوم، غیر از این نمی تواند باشد. دومین چیزی هم که شاه می­خواهد، فشار دست جمعی، شفاف و روشن به شوروی است که آنها به ایران فشار نیاورند.

راه حلی که شاه داشته، این بود، یعنی به اصطلاح از داخل راه حلی نداشته، خودش هم می گوید: «شما به من می گویید راه حل دارم؟ راه حل ندارم برای اینکه وضعیت در کنترل من نیست». پنیاتفسکی می گوید: «در همین حال که داشتیم صحبت می کردیم، برق هم رفت، شاه گفت: "بفرمائید، می­ببینید؟ نفت خوابیده، بیشتر از روزی 350000 بشکه تولید نمی شود که نصف مصرف داخلی هم نیست، دستگاه اداری خوابیده، اعتصاب کارگری هست، بازارها خوابیده، پول هم نداریم، ارتشیها برای اینکه حقوق و هزینه ها را تامین کنند، باید اسکناس چاپ کنند اما کارکنان ماشینهای اسکناس هم در اعتصابند، بنابر این، من در داخل راه حل ندارم"». می ماند راه حل از خارج، که همین بود که از قول خود شاه برای شما گفتم، اشتباهش هم همین بود، آقای خامنه ای هم زیاد عقده او را دارد و همان اشتباه را دارد می کند. اشتباهش هم این بود که وقتی که شما صدای انقلاب را شنیدید، دیگر باید صاف با مردم طرف بشوید، بگویید که این راه اشتباه را به خطا آمده ایم، حالا بخواهیم این خطا را جبران کنیم، چه باید کنیم؟ نه اینکه بلافاصله حکومت نظامی به ریاست ارتشید ازهاری تشکیل بدهی، بعد هم  دنبال راه حل از بیرون بگردی. تازه آقای سلیوان می گوید: «دکتر بختیار کاسه داغتر از آش شده و کاری که ارتشیان نمی خواهند بکنند، او می خواهد بکند، یعنی همان کودتا. و شاه هم دروغهایش را باور کرده، در قاهرا نشسته که در ایران کودتا بشود و ایشان مثل بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به ایران برگردد». وضعیت آنروز، اینگونه بوده است.

مهدی فلاحتی: با توجه به اینکه می دانیم که محمدرضا شاه در خاطرات خودش، در گفتگوهایی که در روزهای آخر که در ایران هست، می کند و در کتاب با ارزشی که دکتر هوشنگ نهاوندی نوشته که با ترجمه ب‍ه‍روز ص‍وراس‍راف‍ی‍ل‌ و م‍ری‍م‌ س‍ی‍ح‍ون‌ به «نام آخرین روزها» منتشر شد، تمام آن نکات دقیق هست که شما اشاره کردید، در واقع وضعیت شکوفای اقتصاد دهه 50، در سال 1357 در ضمن با توجه به اعتصابهائی هم که بود، آن بحران اقتصادی که فشار آورده بود، حتی در زیر ساخت اقتصاد ایران اثر هم گذاشته بود، وضعیتی را بوجود آورده بود که کنترل از دست حاکمیت رفته بود. اینها همه درست، ولی پیش از آن، می دانیم که غرب با محمدرضا شاه در پیوند با صدور نفت، قیمت نفت، بویژه قدرت ایران در اوپک و تعیین قیمت نفت گرفتاری داشت و شاه هم به صراحت گفته بود: "غربیها مثل بقیه باید در صف بایستند تا از ما نفت بخرند"، آیا به این دلایل، در واقع خواست غرب نبود که شاه برود؟

ابوالحسن بنی صدر: خیر، اولا که ما بعد از انقلاب، قیمت نفت را با یک ضربه نفتی، به سه برابر رساندیم. از 12 دلار و 60 سنت، به 34 دلار در هر بشکه رساندیم بنابرین آیا اینها شاه را بردند که قیمت نفت سه برابر بشود؟ تازه توافق این بوده که قیمت نفت تا 8 دلار پائین بیاید. در ثانی، در آن زمان، اورو دلار زیاد بود حتی آقای دوگل گفت: «دیگر دلار امریکایی نمی خواهیم، به ما طلا بدهید. ضربه نفتی (سال 1973) اولین کاری که کرد recyclage - یعنی جریان انتقالی درآمدهای نفت – بود، سبب شد که اورو دلارها به پترو دلار تبدیل شد، پترو دلارها هم به امریکا برگشت، بنابرین امریکا از ضربه نفتی بعد از حمله اسرائیل به مصر، فوق العاده سود برد که قیمت نفت از 2 دلار بشکه ای به 18 دلار بالا رفت. خلاصه کلام اینکه، از نظر اقتصادی، شاه هیچ عملی که آمریکا و انگلستان با آن موافق نباشند، مرتکب نشده بود. تورم را دعواهای طرفداران خودش ایجاد کردند برای اینکه می خواستند هویدا را برانند، کار بالا گرفت و اصل رژیم را برد.