گزارش روزنامه رژیم کودتا از آخرین روزهای 12 عضو کمیته نظامی حزب توده محکوم به اعدام - عکس

TehranMossaverEzbToudeh3

 ۱۳۹۴/۰۸/۱۲ - سایت انقلاب اسلامی در هجرت: روز 27 مهرماه 1333، یعنی 15 ماه بعد از کودتای 28 مرداد 1332 برضد حکومت ملی دکتر مصدق، رژیم شاه 10 تن از اعضای کمیته نظامی حزب توده را اعدام کرد. متن زیر نوشته مجله تهران مصور شماره 581 بتاریخ جمعه سی مهرماه 1333 از آخرین روزهای این ده افسر است. هر چند مجله تهران مصور ایجاد شده بود برای ضدیت با روسیه «شوروی» و حزب توده‌ و هدفش از شرحی که در باره واپسین روزهای اعدام شدگان انتشار داده ‌است، ایجاد ترس در دل دیگر فعالان سیاسی انداختن و افسران را نادم و پشیمان و ترسیده جلوه دادن بوده ‌است، اما همین نوشته نیز واقعیتهائی را در بردارد:

1- روش رژیمهای استبدادی یکی است: ترور و اعدام به قصد ایجاد ترس. بدین‌خاطر،  اعدام این ده افسر در حضور خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران صورت می گیرد.

2- تلاش رژیمهای استبدادی در شکست مقاومت و شخصیت زندانیان و تبلیغ تا بخواهی اغراق آمیز در باره ندامت آنها

3- عزم و استواری زندانیان

4- اما احکام اعدام را چه مقامی صادر کرد؟ سرگرد دکتر وزیریان یگی از محکومان به اعدام بود. او همدانی و پدرش از دوستان دوران جوانی زاهدی بود. پدر برای نجات فرزند از اعدام به زاهدی رجوع کرد. تقلای زاهدی به جائی نرسید و گفت: درجه بندی افسران و میزان مجازات آنها نه در اختیار شاه است و نه در اختیار من. امریکائی‌ها درجه بندی می‌کنند و طبق آن درجه بندی، افسران محکوم می‌‌شوند. من نتوانستم او را از اعدام شدن نجات دهم.

5- اعدام محکومین در زندان لشکر دو زرهی صورت گرفت که در آن دکتر مصدق، دکتر فاطمی و دیگر سران جبهه ملی نیز حبس بودند و مجله از تاٍثر شدید آنها از شنیدن این خبر، اطلاع می دهد. حکم اعدام دکتر حسین  فاطمی شهید نهضت ملی ایران را - که در 19 آبان 1333  اجرا شد – نیز، به روایت اسناد سری، امریکا و انگلیس صادر کردند:

- هندرسون، سفیر امریکا در ایران، در گزارش 21 اوت 1953 خود به وزارت خارجه امریکا، فاطمی را «حیله‌گرترین و بدون ملاحظه‌ترین از اطرافیان مصدق» توصیف می‌کند.  و

- سند 104584 /371/ FO به تاریخ 30 سپتامبر 1953 سفارت بریتانیا در بیروت- که در آن زمان ستاد مشترک عملیات ایتنلیجنت سرویس بود – به وزارت امور خارجه انگلیس ، چنین گفته  شده است : « تا آنجا که از مطالب روزنامه ها استنباط  کرده ام، اوضاع آن قدرها هم بد پیش نمی رود... مصدق مشکل ایجاد خواهد کرد، با توجه به اینکه در حمام خون کشته نشد، به نظر من، بهترین راه حل برای او تبعید است... اما در مورد فاطمی، اگر دستگیر شود بهترین راه حل اعدام است...»

- کرمیت روزولت، فرمانده عملیات کودتا نیز، در کتاب خود، گفتگویش را با شاه، در باره سرنوشت سران نهضت ملی آورده‌است. در پاسخ او، شاه می‌گوید مصدق و سرتیپ ریاحی به 3 سال زندان و فاطمی به اعدام محکوم خواهد شد.

- آیةالله بروجردی در پاسخ آیةالله زنجانی که از او خواسته بود مانع اعدام فاطمی شود، گفته بود: «انگلیسیها از او کینه به دل دارند، شاه هم ضعیف است کاری نمی‌شود کرد».

مقاله تهران مصور: آخرین روزهای 12 محکوم

سپیده دم روز سه شنبه 27 مهرماه، ده نفر از محکومین کمیته نظامی حزب توده، در لشکر دو زرهی تیرباران شدند، و دو نفر دیگر که در دادگاه تجدید نظر بحبس ابد محکوم شده بودند، به زندان اعزام گردیدند. آخرین روزهای دوازده محکوم، دوازده محکومی که بجای فداکاری در راه میهن و بجای کسب سربلندی و افتخار با بیگانگان همکاری کردند و سرانجام با وضعی ناگوار اعدام شدند، روزهای سخت و پر از محنت و عذابی بود. همه آنها اشک میریختند، مضطرب و وحشت زده بودند و بفکر پدر و مادر بینوایشان بودند. شب ها نمی خوابیدند، روزها بفکر راه نجات بودن، دست و پایشان میلرزید، چهره هایشان لاغر و استخوانی شده بود، سعی می کردند بهر ترتیب شده بفهمانند که از اشتباه و خطای خود پشیمان شده اند، ولی افسوس که خیلی دیر شده بود.... اینک اطلاعات دقیق و منتشر نشده ئی را که خبرنگاران ما، در باره آخرین روزهای این دوازده محکوم در پشت میله های زندان و در لحظه اعدام بدست آورده اند، در زیر از نظر خوانندگان می گذرانیم.

سه بار زندانها عوض شد

دو نفر از افسران عضو کمیته نظامی حزب توده، که سپیده دم روز سه شنبه در لشکر زرهی اعدام شدند، آخرین روزهای زندگی خود را با وضعی خاص می گذراندند.

زندان محکومین، از اولین روز بازداشت تا آخرین ساعت حیات، سه بار تغییر یافت. در روزهای سخت، در سلولهای امرای لشکر دو زرهی بسر میبردند. در آن روزها، زندان آنها انفرادی و به هیچوجه حق ملاقات با کسی را نداشتند حتی هنگامیکه بازرسان نظامی میخواستند از آنها بازجوئی کنند، بزندان آنها میرفتند و از محکومین سئوالات میکردند.

پس از خاتمه بازجوئی، همینکه دادگاه آنها در باشگاه جمشیدیه تشکیل شد، کلیه آنان در زندانهای انفرادی لشکر یک منتقل گردیدند. پس از اینکه دادگاه بدوی جمشیدیه رای خود را صادر و به متهمین ابلاغ کرد، محکومین مجددآ به لشکر دو زرهی منتقل شدند و در سلولهای انفرادی بسر بردند. متهمین تا خاتمه کار دادگاه و صدور رای اعدام در دادگاه تجدید نظر، به هیچوجه با اشخاص متفرقه حتی با خانواده های خود تماس نداشتند. و بجز وکلای مدافع آنها، هیچکس حق ملاقات و مذاکره با آنها را نداشت.

جلوگیری از خودکشی

پس از صدور حکم اعدام ده تن از متهمین در دادگاه تجدید نظر، متهمین آرا صادره را امضا کردند، بعد سرهنگ سیامک بطرف ستوان اسلامی رفت و با او دست داد و به وی تبریک گفت. سرهنگ سیامک به او گفت:«خوب شد که شما محکوم به اعدام نشدید». سبزه واری هم که فقط مامور رسانیدن نامه ها و اوراق بود، وقتی که فهمید که محکوم به حبس ابد شده است، جلوی میز دادگاه رفت، تعظیم غرائی کرد، سپس ستوان اسلامی نیز به اعضای دادگاه تعظیم نمود و بعد همگی از سالن دادگاه خارج شدند.

از آن ساعت، مامورین محافظ محکومین سعی نمودند که بیشتر از آنها مراقبت نمایند تا مبادا قبل از اجرای حکم اعدام، متهمین مبادرت به خودکشی کنند. برای انجام این منظور، دقت شد که کلیه آنها لباسهای ساده به تن داشته، و حق داشتن ساعت، عینک، قلم، مداد، بند کفش، کمربند را نداشته باشند. با اینکه اکثر متهمین تقاضا داشتند به آنها روزنامه و کتاب داده شود، مع الذالک اولیا زندان حاضر نشدند به آنها روزنامه بدهند زیرا ممکن بود زندانیان با فرو کردن روزنامه در حلقشان خود را خفه کنند.

شیر گاو بجای مرکب

ولی در روزهای اول بازداشت، زندانیان سعی داشتند به وسائلی با خارج تماس بگیرند. چند نفر از آنها هم موفق شدند که با گذراندن یادداشتهای کوچک بین میوه جات، با خارج ارتباط یابند. ولی بلافاصله تماس آنها قطع شد و از ارسال میوه برای محکومین جلوگیری بعمل آمد.

یکی از وسائلی که سابقآ توده ای های زندانی برای ارتباط با خارج بکار می بردند، نوشتن مطالب با شیر روی صفحات کاغذ کتابها و روزنامه ها بود.

بهمین جهت در نخستین روزهائی که سرهنگ سیامک بازداشت شده بود، مرتبآ تقاضا می کرد که به او شیر بدهند. مامورین مراقب هم به او شیر می دادند ولی چون وی دسترسی به کتاب و کاغذ و یا روزنامه نداشت، بعلاوه مامورین کاملا مراقب حال او بودند، به این جهت نتوانست نقشه خود را عملی کند.

سرهنگ سیامک چون از سال 1304 عضو حزب کمونیست ایران بود و با استوار هوائی عبدالصمد کامبخش در یک حوزه کمونیستی کار می کرد، بیش از همه به فعالیتهای مخفی حزبی آگاهی داشت. از این جهت، قصد داشت از شیر گاو استفاده کند و بوسیله آن، با خارج ارتباط برقرار نماید. بطوری که در بیوگرافی لنین نوشته شده، هنگامیکه وی در سال 1905 در زندان سیبری بسر می برد، در حاشیه کتابهائی که مطالعه می کرد، یادداشتهائی با شیر می نمود و دستورهائی برای کار مخفی به کمونیستها می داد. یادداشتها بعدها بصورت کتاب معروف «چه باید کرد» در آمد. بهرحال، محکومین نظامی هم می خواستند با پیروی از این روش، مطالب خود را به خارج برسانند.

خوردن غذا

غذای محکومین در روزهای اول، اغلب از خارج و از منازلشان تامین می شد. ولی پس از اینکه خانواده آنها قصد مکاتبه با خارج نمودند، ارسال غذا از خانه قطع شد. غذای آنها از باشکاه لشکر زرهی و جمشیدیه تامین گردید. جیره غذائی آنها عین جیره افسران زندانی بود. ناهار محکومین عبارت بود از سوپ یا آش، خوراکهای گوناگون، پلو و خورش برای اینکه آنها و سایر متهمین که بازداشت بودند، بتواند آنچه را که میل دارند، تهیه نموده و بخورند. در باشگاه لشکر زرهی، انواع خوراکی ها و میوه ها برای فروش آزاد تهیه شده بود.

متهمین، زندانیان هر هفته دو نوبت و هر بار، دو تومن وجه نقد از خانواده های خود دریافت می کردند. این مبلغ را صرف کشیدن سیگار و خریدن میوه و تنقلات دیگر می شود. غذائی را که آنها می خوردند با حضور افسران و سربازان بود زیرا بیم آن می رفت که از قاشق یا چنگال برای خودکشی استفاده کنند.

در زندان چه می کردند

از صبح روز یکشنبه که حکم اعدام آنها در دادگاه تجدید نظر ابلاغ شد تا سپیده دم روز سه شنبه، زندانیان در سلولهای خود وضع عجیبی داشتند. همه مضطرب، همه نگران و همه ناراحت بودند. پی در پی در زندانهای خود، راه می رفتند یا اگر لحظه ای می نشستند، دو مرتبه از جای خود بلند شده و قدم می زدند. سرهنگ مبشری چون سابقآ بیمار و دچار اسهال شده بود، بیشتر اوقات بروی تختخواب خود می خوابید و کمتر راه می رفت، ولی برعکس او، سرهنگ سیامک مرتب در طول و عرض زندان، قدم می زد و با حال عصبانی، با خود صحبت می کرد. سرگرد عطارد هم خیلی ناراحت بنظر می رسید. بیشتر اوقات در باره زن و بچه هایش صحبت می کرد. اکثر محکومین با نک ناخون های خود، مطالبی به روی دیوار زندان می نوشتند. یکی از مراقبین اظهار می داشت که اکثر آنها تا نیمه شب و چند نفر تا صبح بیدار بودند. روز که می شد، کمی آرامتر می شدند. ولی چهره هایشان پریده و چشمهایشان گود افتاده بود.

دستگاه جهنمی

وضع ستوان یک افراخته از دیگران بدتر بود. او همیشه بفکر مادر، زن و پنج فرزند خود بود و بیشتر اوقات از اشتباه خود اظهار ندامت می کرد بطوریکه کلیه زندانبانها را هم متاثر ساخته بود. او می گفت حزب توده ما را فریب داد. با گرفتن سند، ما را بپرتگاه مرگ نشانید. او هر وقت، افسری را نزدیک خود در زندان می دید، با او صحبت می کرد و می گفت از این دستگاه جهنمی جاسوسی بترسید و بپرهیزید. او بیش از همه برای مادرش متاثر بود و مرتبا، نام مادرش را بر زبان می آورد.

سروان مدنی چه گفت؟

نظام الدین مدنی، سروان شهربانی روحیه اش از دیگران بهتر بود. او می گفت من میدانستم که سرانجام کشته می شوم. از این جهت، برای خودم زیاد ناراحت نیستم. بیشتر تاثر من برای آنهائی است که سبب ورودشان به تشکیلات شده ام و بدستور حزب، آنها را به دام انداختم، ولی اگر می دانستم که روزی من و آنها، گرفتار و کشته خواهیم شد، هرگز دست به چنین کاری نمی زدم.

عجب گولی خوردم

وضع سرهنگ نمینی هم رقت آور بود، او هنگامیکه در طول زندان قدم می زد، مرتبا می گفت، عجب گول بچه ها را خوردم؟ این جمله را شاید بیشتر از صد بار تکرار کرد. او به افسران محافظش می گفت  من حتی مقامم در ارتش بسیار خوب بود، اما نمی دانم چرا بیهوده گول آنها را خوردم.

چرا لباس سیاه پوشیدی؟

روز دوشنبه قبل از اعدام، خانم سرهنگ مبشری موفق شد با شوهرش ملاقات کند. وقتی او با لباس سیاه به زندان رفت، سرهنگ مبشری به او گفت چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ خانم او ابتدا سکوت کرد ولی وقتی مبشری سئوال خود را تکرار نمود، وی جواب داد، چون شنیده ام که می خواهند ترا اعدام کنند، از این جهت لباس سیاه پوشیده ام. مبشری گفت بهیچوجه لازم نیست برای من لباس سیاه بپوشی و بخودت صدمه بزنی، من مرتکب عملی شده ام که نتیجه آنهم عاید خود من خواهد شد. شما لازم نیست ناراحت باشی، بجای این کار بچه های خودت را خوب تربیت کن.

رویای مرگ

سروان شفا در روزهای آخر عمر، بیش از سایر همکاران خود ناراحت بود. آشنایان وی همیشه از لاغری او صحبت می کردند ولی سروان شفا در آخرین روزهای عمر، بیش از آنکه سابق بود، لاغر و نحیف شده بود.

سرهنگ عزیزی نمینی هم در آخرین روزهای حیات خود فقط دو روز استراحت داشت. روز جمعه هفته گذشته و روز دوشنبه، روز اربعین، در روز جمعه، سرهنگ شفا با وجودی که در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شده بود، معهذا باز هم امیدوار بود که دادگاه تجدید نظر تخفیفی در جرم او بدهد. ولی روز دوشنبه که از رای دادگاه تجدید نظر مطلع گردید، باز هم خوشحال بود زیرا در این روز، بعد از مدتها دوری از خانواده اش، موفق شده بود با آنها ملاقات کند. سروان شفا در مواقع بیکاری، در گوشه زندان خود می نشست و به محض اینکه افکارش متوجه مرگ میشد، بصرحت از جا برمیخواست و فکر خود را بچیز دیگر مشغول می کرد.

حساب زندگی

کیوان را دوستانش مرد حسابگری می دانستند و اتفاقآ کیوان در آخرین روزهای عمر خود نیز، چون حساب کرده بود که کارش تمام شده، در حالی که همیشه در فکر بود، کمتر آه و ناله و سر و صدا راه می انداخت، هر روز صبح رختخوابش را با دقت جمع آوری می کرد و بعد صبحانه می خورد و هنگامی که محافظین برای بردن او به دادگاه می آمدند، در حالی که لباس پوشیده آماده بود، به اتفاق آنها از زندان خارج می شد.

سرگرد عطارد از ندیدن خانواده اش ناراحت بود، ولی روز دوشنبه که به او اجازه دادند که با خانواده اش ملاقات کند، کمی خوشحال شد و برای دلگرمی کسانش می گفت من مطمئنم که مورد عف قرار می گیرم. شما ناراحت نباشید. سرگرد وزیریان که پزشک ضعیف و لاغراندامی بود به زندانبانش گفت، کشتن من برای خودم زیاد مهم نیست بلکه ناراحتی من بخاطر خانواده ام می‌باشد.

سرگرد واعظ قائمی نیز هر روز صبح که به دادگاه می رفت با محافظین خود احوالپرسی می کرد و تنها چیزی که در او تغییر کرده بود، رنگ چهره اش بود که بسیار زرد بنظر می رسید. تقریبآ همه محمکومین دو شب قبل از مرگ را نخوابیدند و از پایان زندگی تلخ خود ناراحت و نگران بودند.

اما ماجرای روز اعدام

بعد از قطعی شدن رای دادگاه، بلافاصله مقدمات اجرای حکم دادگاه از طرف دادستانی ارتش فراهم گردید و میدان تیر لشکر دو زرهی برای تیراندازی محکومین در نظر گرفته شد. از ساعت 8 بعد از ظهر روز اربعین، کلیه افسران و سربازان لشکر دو زرهی در حال آماده باش بسر می بردند. در میدان تیر لشکر، تیر چوبی نسب گردیده بود و در پشت این تیرها، تپه ای دیوار مانند دیده می شد که در بالای آن، علامات خاص تیراندازی ترسیم گردیده بود.

خانه ای را بفروشید

سرتیپ آزموده، دادستان ارتش از ساعت 12 شب سه شنبه در لشکر دو زرهی حاضر بود. درست ساعت نیم بعد از نیمه شب، سرتیپ آزموده به اتفاق سرهنگ پورآذر و قاضی عسگر لشکر دو زرهی به زندان محکومین که در قسمت پاسدارخانه لشکر دو زرهی بود، رفتند تا از محکومین وصیت نامه ایشان را بگیرند. هنگامی که در اتاق اولین محکوم که سرهنگ سیامک بود باز شد، سرهنگ سیامک فورآ از جای خود برخاست و گفت منتظر شما بودم.

سرهنگ سیامک از روز صبح دوشنبه، حس کرده بود که حکم اعدام او روز سه شنبه اجرا می گردد زیرا آن روز برای اولین بار، بعد از دستگیر شدن به خانواده او و خانواده کلیه محکومین اجازه داده شده بود که با آنها ملاقات کنند و حتی خانواده بعضی از آنها، دو بار، یک مرتبه صبح و یک مرتبه، عصر روز دوشنبه، در زندان لشکر دو زرهی از زندانیان خود دیدن کردند.

بطور کلی، جز یکی دو نفر از محکومین، یعنی سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشری، بقیه از ساعت اعدام خود بی اطلاع بودند. حتی سرگرد عطارد به خانواده اش گفته بود، ممکن است ما مورد عفو قرار گیریم. برایم لباس پشمی زمستانی بیاورید. محکومین پاسی از نیمه شب گذشته بود که مشغول نوشتن وصیت خود گردیدند. بطور کلی همگی آنها در وصیت خویش دارائی خود را بین اقوامشان تقسیم کردند و هیچیک به استٍثای سرهنگ مبشری از وضع مادی خود گله و شکایت نداشتند. سرهنگ مبشری در وصیتنامه خود نوشت که پنج هزار تومن بده کار است. خانه ملکی او را بفروشند و قروض او را بدهند. قرار است وضیتنامه محکومین برای خانواده آنها ارسال گردد.

قرآن را عقب زد

نحوه گرفتن وصیت و طلب بخشش از محکومین بدین قرار بود که قاضی عسگر کلام الله مجید را بعد از اینکه محکومین وصایای خود را می کردند، نزد آنها می برد.

محکومین کلام الله را می بوسیدند و بعد از خداوند تقاضای بخشش می کردند. ولی دو نفر از محکومین حاضر نشدند مراسم دینی و مذهبی خود را انجام دهند.

هنگامیکه قاضی عسکر قرآن مجید را بطرف سرگرد عطارد برد، وی در حالی که قرآن را عقب می زد، گفت ببر کنار، این چیست؟ قرآن، یعنی چه، دین و مذهب کدام است؟ من در زندگی به هیچ چیز اعتقاد نداشته و ندارم.

سرگرد عطارد در حالیکه برافروخته شده بود، چندین شعار کمونیستی داد و گفت قرآن را ببرید برای خودتان. سرهنگ سیامک نیز وقتی قرآن مجید را می خواستند بدستش بدهند، گفت من به قرآن و دین و این چیزها، عقیده و اعتقاد ندارم، ولی به بهشت و جهنم معتقدم و می دانم که جای من در بهشت است.

سرهنگ سیامک در حالی که قرآن را به دست قاضی عسکر می داد، شعارهائی که حاوی مطالب کمونیستی بود، داد و بدین طریق، این دو نفر، آشکار نشان دادند که به قرآن و دین و مذهب اعتقادی و ایمانی ندارند.

آخرین تقاضا

بعد از این جریانان و نوشتن وصیتنامه، محکومین از دادستان ارتش تقاضا کردند که لحظه ای کلیه آنها را نزد یکدیگر ببرند تا بتوانند چند دقیقه ای با هم باشند. این تقاضای آنها مورد قبول واقع شد و چند دقیقه بعد، کلیه دو نفر محکومین به اعدام در یکی از اطاقهای پاسدارخانه لشکر دو زرهی، دور یکدیگر جمع شدند و سعی می کردند روحیه خود را قوی و قیافه خویش را خندان نشان دهند.

در این موقع، سرتیپ آزموده، دادستان ارتش وارد اطاق مزبور شد و با وارد شدن دادستان ارتش، سکوتی فضای اطاق را فرا گرفت. دادستان ارتش لحظه ای به حضار نگاه کرد و بعد گفت، آقایان، من خیلی متاسف هستم که شما در لباس نظام هستید. و بعد از اطاق خارج شد و دستور داد برای محکومین صبحانه ببرند.

فقط سیامک

صبحانه ای که از طرف لشکر دو زرهی برای دو نفر محکومین برده شد، عبارت بود از نان و پنیر و چای ولی کلیه محکومین به استثنای سرهنگ سیامک از خوردن نان و پنیر، خودداری کردند و فقط یک استکان چائی نوشیدند.

سرهنگ سیامک نسبتآ خون سرد، چند لقمه نان و پنیر با چائی خورد و محکومین از یکدیگر جدا شدند و به زندانهای خود رفتند. در این موقع، یکایک آنها مشغول جمع آوری و بسته بندی اساس و رختخوابهای خود گردیدند که ناکهان، صدای سرگرد وزیریان بلند شد که می گفت، ملافه من کجاست؟ ملافه ای چطور شد؟ سرگرد وزیریان ملافه سفیدی را که از خانه اش آورده بودند، گم کرده بود. چند دقیقه بعد، ملافه او پیدا شد. ملافه را گرفت و گفت، این اساسیه که از منزل برای من آوردند، باید کامل به خانه ای برگشت داده شود. بدنبال او، سایر متهمین رختخوابهای خود را محکم بستند و آنها را در گوشه زندان خود گذاشتند و به انتظار فرا رسیدن ساعت مرگ خود نشستند.

خودتان را نبازید

ساعت 6 فرا رسید. صدای تلاوت کلام الله مجید از رادیو تهران به گوش می رسید. هوا اندک اندک روشن می شد.

میدان تیر لشکر دو زرهی با چهار نورافکن بزرگ روشن شده بود. عده ای از خبرنگاران و عکاسان جراید که از شب قبل در لشکر زرهی حضور یافته بودند، در کنار میدان تیر، دیده می شدند. سرتیپ بختیار، فرماندار نظامی و سرتیپ آزموده، دادستان ارتش در میدان تیر حضور داشتند. درست ساعت 6 ربع صبح بود که دو آمبولانس ارتش در حالی که سروان جناب، افسر محافظ زندانیان لشکر دو زرهی در پیشاپیش آنها حرکت می کرد، وارد میدان تیر گردید.

در این دو آمبولانس، دو نفر محکومین به اعدام قرار داشتند. هنگامی که در آمبولانسها باز شد و محکومین از آمبولانس پیاده شدند، سرهنگ سیامک خطاب به سایر محکومین گفت خودتان را نبازید. لحظه ای بعد، ده نفر محکومینی که تا چند ثانیه دیگر، تیرباران می شدند، با پای خود بطرف جایگاه خود رفتند و در حالی که دستهای بسته خود را به عقب نگه داشته بودند، مقابل چوبهای مخصوص اعدام قرار گرفتند. فورآ چند نفر گروهبان پیش دویدند و با طنابهائی که همراه آنها بود، محکومین را به تیرها بستند. عکاس و فیلمبردار ارتش بسرعت از این مناظر عکسبرداری و فیلمبرداری می کردند. بعد از اینکه محکومین به تیرهای اعدام بسته شدند و دستمالهائی حاضر شد که چشمان آنها را ببندند، بطور کلی محکومین اصرار داشتند که چشمهای آنها را نبندند ولی این اصرار آنها، مورد قبول قرار نگرفت.

سروان شفا فریاد زد، من نمی خواهم چشمم را ببندید اما مامورین چشم او را نیز، مانند سایرین، بستند.

خلاصم کنید، من نمردم

در فاصله چهار متری هر یک از محکومین، چهار سرباز مسلح در حالی که سلاح های خود را آماده کرده بودند، در حال نشسته و ایستاده قرار گرفته بودند. سربازان به حال آماده باش بودند. سکوت فضای میدان تیر را فرا گرفته بود که ناگهان شعارهای کمونیستی محکومین سکوت را در هم شکست. در این موقع، افسری که مامور بود، با حرکت دادن شمشیر، دستور تیراندازی را صادر کرد و ناگهان، صدای شلیک تیر توام با ناله و فغان محکومین به گوش رسید. شلیک تیر، قریب 15 الی 20 ثانیه بطول انجامید. محکومین بتدریج روی زمین در غلطیدن و بعضی از آنها که هنوز نمرده بودند، در حالی که طناب به دست و پاهاشان پیچیده شده بود، روی زمین می خزیدند. در این موقع، مامور خلاص با اسلحه کمری به محکومین نزدیک شد، اسلحه را آماده کرد و یک تیر به مغز هر یک از محکومین شلیک نمود و به این ترتیب، آنهائی که مختصر جانی در بدن داشتند، از زجر و شکنجه آسوده ساخت. فقط سروان شفا بعد از اینکه اولین تیر خلاص بطرف او شلیک شد، فریاد زد، من نمردم، مرا خلاص کنید. دومین تیر به مغز او خالی شد و کار خاتمه یافت.

متوحش شدند

در زندانهای لشکر دو زرهی، علاوه بر این دو نفر که اعدام شدند، عده دیگری نیز زندانی هستند که به هیچ وجه از آنچه که در لشکر دو زرهی اتفاق افتاد، اطلاع نداشتند. سپیده دم، به مجردی که صدای شلیک پی در پی سربازان بلند شد، اولین زندانی که ناراحت گردید، دکتر مصدق بود. یکی از افسران لشکر دو تعریف می کرد، دکتر مصدق به مجردی که صدای شلیک تیرها را شنید، سراسیمه از روی تختخواب خود به زیر آمد، و از نگهبان زندان خود پرسید، چه خبر است؟ موضوع چیست؟ وقتی از جریان مطلع شد، دیگر سخنی نگفت.

مهندس رضوی، دکتر شایگان نیز به صدای شلیک تیر سربازان، سراسیمه از اطاقهای خود خارج شدند و به بهانه اینکه برای شستن دست و صورت به روشوئی می روند، مشغول کنجکاوی گردیدند تا آنکه از جریان مطلع شدند. افسر مزبور می گفت، دکتر فاطمی وقتی از تیرباران شدن ده نفر محکومین سازمان افسری حزب منحلی توده مطلاع شد، بیش از سایرین ناراحت و منقلب گردید. مثل اینکه به یاد حکمی افتاد که هفته قبل دادگاه علیه او صادر کرده بود.

اجساد را بدهید

یک ساعت بعد، یعنی از ساعت هفت صبح روز سه شنبه، خانواده افسرانی که تیرباران شده بودند، در مقابل در ورودی لشکر دو زرهی، اجتماع کرده و در حالی که بشدت گریه می کردند، تقاضا داشتند که جنازه کسان خود را تحویل بگیرند. این تقاضای آنها، مورد قبول قرار نگرفت و به آنها، گفته شد که اجساد را به مسگرآباد می بریم و پس از شستشو می توانید اجساد را تحویل بگیرید. ساعت 8 صبح، اجساد محکومین با امبولانش به مسگرآباد حمل شد و پس از اینکه اجساد شستشو شد، بعضی ازاجساد را به خانواده آنها، تحویل دادند.

TehranMossaverEzbToudeh-1

 

TehranMossaverEzbToudeh-2