روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- تصمیم به اعتصاب غذا

KeshavarzSadrMossadeghpetite۱۳۹۶/۰۱/۰۵ - سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نوشته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

 

10 فروردینماه 41. در ذهنم تصویر عذرا در خواب و بیداری بهم پیوسته، یاد او با آنکه دقیقه ها و ساعتها میگذرند، در خاطر من میماند، دائم باو فکر میکنم. او اکنون ناراحت است، غمی سنگین بر دل دارد، مدتها بخود وعده کرده بود که ایام عید را با همسرش، با کسی که دوست میدارد خواهد گذراند، چه صحنه های شورانگیز که در صفحه خیال بپا نکرده بود، چه لالائی های دل انگیز که خود را برای زمزمه کردن آنها در گوش ابوالحسن حاضر نکرده بود، چه زمزمه های عاشقانه که شرط نبسته بود که از زمزمه جویبار خوش آهنگ تر است. چه اعترافهای غرورآمیز، اعتراف بعشق که خود را برای آن حاضر نکرده بود، چه ...

افسوس! همه برباد رفت، مشتی مردم نگون بخت بی لجام که دائم در اندیشه طرح نقشه تیره بختی این ملتند، فاجعه اول بهمن دانشگاه را بوجود آوردند، ابوالحسن را بزندان انداختند و آرزوها برباد رفت...

اما عذرا حق ندارد ناراحت باشد، راست است که با آرزوهای بیشمار به تهران آمده است اما با یکدنیا غرور و سربلندی باز میگردد: در زمانی که همه دارند ناخودآگاه آماده مرگ، مرگی خفت بار میشوند، همسر او برای زندگی میجنگد. در آنحال که گروه زیادی در اندیشه تسلیمند، او به نسلی تعلق دارد که همچنان تسلیم ناپذیر مصمم است به نبرد تا پیروزی ادامه دهد. وقتی او بهمدان باز میگردد و وقتی عذرا با یکدنیا غرور راه همدان را در پیش میگیرد، بی آنکه توانسته باشد با من حتی یک دقیقه فارغ از هر اندیشه ای به صحبت نشیند، ممکن است غمگین باشد، اما وقتی همسالانش از او می پرسند، همسرت کجاست، اوه! با چه غروری پاسخ میدهد که:

- در زندان است

هنوز آزاد نشده ؟

- خیر

- چرا رهایش نکرده اند؟

- برای آنکه او مردانه ایستاده و مبارزه کرده است.

- با او حرف زدی، حاضر نیست دست از اینکار بکشد!

- خیر، او میگوید که به پیروزی ایمان و یقین دارد، همانقدر که بخدا.

و آنوقت همه چشمان ستایشگر خود را باو خواهند دوخت و مهرش را بدل خواهند گرفت، زندگی وقتی انسان دوست دارد و دوستش میدارند، شیرین است. بیش از آنچه در تصور گنجد شیرین است. تو همسر یک مرد مبارزی و همین برای آنکه مهرت را بدل گیرند و همه با تو رفتاری پر از احترام و ستایش داشته باشند، کافی است.

بخند دختر جان،              هستیم و میجنگیم و پیروز میشویم و بر قله افتخار دست می یابیم

شب بخیر دخترم             روی ماهت را می بوسم.  

11 فروردینماه 41. دخترم، صبح امروز تازه از خواب بیدار شده بودم که مرا دعوت بملاقات برادرم نمودند. روز پیش خواسته بودم که ایشان بملاقاتم بیایند، بایشان عرض کردم که بحضرت آقا عرض کنید هیچگونه اقدامی برای آزادی اینجانب نفرمایند، تاکید کردم که با مشکلات نمیتوان باین نحو روبرو شد، ما تصمیم داریم با قدرت در برابر زور و قلدری و تجاوز بایستیم و از روز چهارشنبه 15 فروردینماه که مصادف با روز افتتاح دانشگاه است، دست باعتصاب غذا خواهیم زد، ایشان عقیده داشتند بهتر است تا شنبه 18 فروردینماه صبر کنیم تا دانشگاه حالت عادی خود را باز یافته باشد. من این رای را پسندیدم و از ایشان خواستم از آقای کشاورز صدر بخواهند بدیدن من بیایند تا ترتیب صدور اعلامیه راجع با عتصاب غذا را بدهیم.

وقتی با دوستان تصمیم با عتصاب غذا گرفتیم، مدتی برای آنها صحبت کردم. به رهبران و اعضاء زندانی جبهه ملی ایران خاطر نشان کردم که دولت فرانسه یک ارتش مجهز 500 هزار نفری در الجزایر داشت و دارد، یک ملیون اروپائی بی رحم و شقی و آدمکش ساکن الجزایر هستند، با این وجود در برابر اعتصاب غذای زندانیان الجزایری بزانو در آمدند و تسلیم شدند، آنوقت چگونه دولت متجاوزی که حقوق زندانبانان ما را نمیتواند بپردازد، خواهد توانست در برابر اعتصاب غذای ما مقاومت کند؟ همه تصدیق نمودند که در صورت استقامت، پیروزی با ماست.

پیشنهاد کردم که سوگند نامه ای را امضاء کنیم، با خون امضاء کنیم و تعهد نمائیم تا وقتی هدف های ما تامین نشده، باعتصاب غذا ادامه دهیم. نیک پیداست که ممکن است در صورت ادامه اعتصاب، مرگ ما را تهدید نماید، ما باید مرگ افتخارآمیز را بپذیریم و تسلیم نشویم. دوستان من با نهایت شجاعت، پذیرفتند.

از برادرم همچنین خواستم با آقای دکتر نراقی اطلاع دهد که ایشان نیز بدیدن من بیایند، لازم بود که ایشان را نیز از ادامه فعالیت برای آزادیم باز دارم. این تصمیم را همان روز که تو بدیدنم آمدی گرفته بودم، ما تسلیم نمیشویم، میمانیم و میجنگیم یا میمیریم. بنای ستم را از هم می پاشیم.

ظهر فتح الله که غذا آورده بود، پیغام نمود که امروز بنا بوده است آزاد شوم ولی خبری نشد. بهتر، یقین دارم که با افتتاح دانشگاه آزاد خواهم شد، و این آزادی یعنی تسلیم دولت به قدرت دانشگاه و من همین را میخواستم.

12 فروردینماه 41- عصر امروز آقای کشاورز صدر بدیدنم آمد، موضوع اعتصاب غذا را با ایشان در میان نهادم و از ایشان خواستم که ترتیبی برای صدور اعلامیه ای در این باب بدهند. بعد چند تن از دانشجویان آمدند و با آنها نیز در این زمینه مشغول گفتگو شدم و گفتم باید با قدرت مقابله کرد، یکی از دانشجویان پرسید به چه نحو، جواب دادم با مرگ، کسی که آماده مردن میشود، حتمآ پیروز میگردد...

امروز کمی سرماخوردگی داشتم و حالم خوب نبود، شب خواب شیرینی دیدم، راستی وقتی میخوابم بسیار راحتترم: در خواب به بهجت و سرور تو میاندیشم و در بیداری به غم های تو، در خواب شادمانم و در بیداری غمزده. اگر تو را بحال خود میگذاشتند و امور را به تدبیر جوان تو محول میداشتند، کاملآ خیالم از حیث تو راحت میشد، چه هیچ دلیلی بر ناراحتی نبود اما افسوس که چنین نیست و تو دائم حرفهائی میشنوی که غم آور است...

13 فروردینماه 41- ظهر امروز یکی از دانشجویان که بیمار است و در بهداری خوابیده پائین آمد، ما در حیاط زندان مشغول «هوا خوری» بودیم و خبر آورد که فردا همه آزاد خواهیم شد. عصر امروز یکی از زندانیان سیاسی که از دوستان ماست به بهانه تزریق آمپول بالا رفت و خبر آورد که آقا دکتر فرهاد تلفنی با آقای دکتر صدیقی صحبت نموده و بایشان اطلاع داده است که فردا آزاد خواهیم شد.

از لحاظ من دیکر مسئله آزادی اهمیت خود را از دست داده است و در روحم و ذهنم و فکرم جز انتقام هیچ چیز نیست. وقتی ایام تعطیل عید را باین ترتیب از دست ما گرفته اند، چه اهمیت دارد که یکماه، دو ماه... دیگر باز در زندان بمانم. اما یک خوشوقتی در صورتیکه فردا آزادمان کنند، هست و آن اینکه سرانجام دستگاه حاکمه بقدرت دانشگاه تسلیم است، نه وساطت این و نه پادرمیانی آن، هیچیک تاثیری ندارد، این مردم ظالم ستمگر جز به قدرت، بهیچ چیز دیگر تسلیم نمیشود.

عکسی از آقای دکتر مصدق را رهبران و اعضای گرامی زندانی جبهه ملی برای من امضاء نموده اند که آنرا بعنوان سند افتخار به تو اهدا میکنم.

            شب بخیر دختر، روی ماهت را می بوسم.

14 فروردینماه 41- به! چه خواب پر از عشق و محبت، شور و هیجان، امروز صبح بحمام رفتیم و در آنجا آقای دکتر امیر علائی[1] را دیدیم. بقرار گفته ایشان باید ما امروز آزاد شویم. هم اکنون یکی از دانشجویان مریض شد، او بالا رفت و خبر آورد که آقای دکتر صدیقی بایشان گفته اند، بآقایان بگویند مشغولند...

آقای ضیائی، دوست ارجمندم، دانشجوی دانشکده فنی لالائی رزمی قشنگی را از حفظ دارند که بخواهش من، برایم مینویسند:

            لالای، لالای گل پونه                    بابات رفته دلم خونه

            بابات امشب نمیآید                     گرفتند بردنش شاید

            بابات رفته شب از خونه                که خورشید بجنبونه

 

            لالای لای لای گل انجیر                 بابات داره بپاش زنجیر

            بپاش زنجیر صد خروار                   چشاش خواب و دلش بیدار

            بخواب آروم چراغ من                    گل شب بوی باغ من

 

            لالای لای لای گل خورشید            بابات حال تو را پرسید

            بهش گفتم که شیری تو               پی او را میگیری تو

            دلی مانند کوه داره                      بچش صد تا عمو داره

                                                                       4 فروردین 41

 

ساعت یازده و نیم هفت نفر و ساعت ده دقیقه به ظهر چهار نفر دیگر آزاد شدند، همه انتظار داشتند من زودتر از همه آزاد بشوم چه هم از منزل پیغام آمده بود که امینی گفته است دستور آزادیش را خواهم داد یا داده ام و هم بمخبر مجله فردوسی روزی که برای استقبال همسر کندی میرفته است، گفته است که مرا آدمی شجاع میداند و مشغول است تا من را آزاد کنند...

و این تجربه خوبی است دختر جان، خود این مسئله میتواند علت مبارزه ما را بیان کند، ما مبارزه میکنیم که نخست وزیر مملکت مسئول باشد و رئیس قوه مجریه نه آنکه او دستور بدهد و دیگران باو دهن کجی نمایند. در هر حال زندان برای من کاملآ ضروری بوده است. من براٍثر سالها مقاومت و قبول انواع سختی ها در برابر پول و شهوت خودمرا تاثیرناپزیر ساخته ام و اکنون لازم است عملآ راه استقامت در برابر زندان و شکنجه را نیر بیاموزم. آینده نشان خواهد داد که برد با کیست.

امروز مقاله در باره سوکارنو رئیس جمهور آندونزی خواندم، این مرد نیز مدتها از بهترین سالهای عمرش را در زندان گذرانده است و در زندان و تبعید بوده است که او تجربه های گرانبهای خود را تحصیل نموده است. این بیان اوست:

            تا وقتی انسانی بزنجیر است، مبارزه علیه تجاوز ادامه خواهد داشت.

امروز جمعآ 19 نفر از رهبران و اعضای جبهه ملی ایران آزاد شدند و ما اکنون بیش از چهار نفر نمانده ایم. بهنگام خداحافظی، آقای دکتر صدیقی بمن اطمینان میدادند که ترتیب آزادی ما داده شده است. و ظرف فردا و پس فردا آزاد خواهم شد، گرچه آزادی نعمتی است، گرچه از اینکه در کنار تو نیستم اما حالا که تعطیلات عید ما را از دستمان گرفته اند چه بهتر هر چند روزی هم بمانیم و با فشار و قدرت و قوت دانشجویان از زندان خارج شویم.

شب بخیر دخترم، روی ماهت را می بوسم.

15 فروردینماه 41- دختر نازم، صبح امروز در محیطی آرام و غمزده از خواب بیدار شدم، دیگر از سر و صدا و هیجان روزهای پیش خبری نبود، همه آزاد شده بودند و چهار نفر بیشتر نمانده بودیم، سعی کردیم بهم قوت قلب و نشاط بدهیم و تا حدود زیادی هم موفق شدیم، ناگهان من بیاد تو افتادم، اگر تو شنیده باشی که همه آزاد شده اند و من هنوز زندانیم، سخت اندوهگین خواهی شد. در این تصور دردآلود و غم آور بودم که مرا برای ملاقات دعوت کردند. گمان بردم برادرم است و با همان وضع که پیش تو آمدم، براه افتادم و چقدر تعجب کردم و بهیجان آمدم وقتی دیدم تو برای سومین بار بدیدنم آمدی. و چقدر بیشتر لذت بردم و شاد شدم که اینبار قیافه تو کمتر غم آلود و تا حدی با نشاط بود، گاه بیگاه موج غم بدلت میریخت و چهره ات گرفته میشد، خوب مدتی با هم حرف زدیم، تو مثل همیشه کم حرف زدی یا اصلآ حرف نزدی. گفتی که کشاورز صدر در تلفن و بهنگام مذاکره با پدرم مرا مغز متفکر دانشگاه خوانده است. راست و حقیقت اینست که من ترجیح میدهم مرا یک مبارز مومن بنامند، یک سرباز فداکار بخوانند. همین و بس. دخترم همانطور که گفتم و بارها نیز برایت نوشتم. من نمیتوانم کرم لجن زار جامعه ایرانی باشم. وظیفه ما، وظیفه مقدس ماست که مبارزه کنیم و انسان باشیم. بارها گفته ام و باز هم تکرار میکنم که زندگی شجاعت میخواهد:

            بزرگی گر بکام شیر          شو خطر کن زکام شیر بجوی

اما اگر من بجای شاعر بودم یا اگر شاعر در عصر ما می بود، شعر خود را چنین میسرود:

            زندگی گر بکام شیر در است         شو خطر کن زکام شیر بجوی

نسل ما این شعر را شعار خود قرار داده است و زندگی را از کام شیر میجوید. آیا ما حق داریم، در حالیکه شیر حمله میکند، فرار کنیم؟ آیا آنها که ترسیده اند زیر چنگالهای شیر خورد نشده اند؟ یا آنها که تن بمرگ در داده اند و تسلیم شده اند، توانسته اند حس ترحم شیر را برانگیزند؟ بنابر این می بینی که برای ما جز یک راه وجود ندارد، مبارزه، زد و خورد، پیروزی و ما برغم همه صدمات و رنجها و خطراتی که وجود دارد، بپاخاسته ایم و این منتهای نامردی و نامردمی است که حیات را در کام شیر رها کنیم و تسلیم شویم و بقول پیرها سری را که درد نمیکند دستمال نبندیم و دیوانه بازی نکنیم. اما دردسر نه چنان شدید است که بتوان تحمل کرد. ما باز هم مبارزه میکنیم و یقین دارم که پیروز میشویم.

اما درباره رنج زندان، دختر جان، بگفته حافظ:

            در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم      سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

            دور گردون گر دو روزی برمراد ما نگشت         دائمآ یکسان نماند حال دوران غم مخور

همچنانکه به تو گفتم، مدتها دندان بر جگر فشردن و مقاومت مرا در برابر شهوت و پول پولادین ساخته است و اکنون هنگام آنست که در برابر زور، شلاق و زندان، شکنجه و ... نیز آبدیده و پولادین شوم. سرنوشت وقتی ماموریتی را بر کسی مقدر میکند، خود وسائل انجام ماموریت را فراهم میآورد. من زاده دردم، با درد و رنج بزرگ شده ام و خوب رنج توده های کثیر مردم این مملکت را حس میکنم و میفهمم. تو باید بدانی اگر ما بعدها با افسوس از گذشته یاد کنیم و از وظایفی که باید انجام میدادیم و نداده ایم، یاد کنیم، هرگز نخواهیم توانست احساس آسایش و خوشبختی نمائیم. اکنون که اوضاع پریشان جامعه وظیفه ای برما مقدر نموده است، باید با قدرت در پی انجام آن برآئیم تا بعدها شرمنده نباشیم. علاوه برآنکه زندانی شدن بخاطر شرف و افتخار نمک زندگی است و این خود نشانه آنست که ما از انجام وظیفه روی نتافته ایم، به میهن و به آرمان بزرگ: برون کشیدن حیات از کام شیر وفادار مانده ایم...

عصر امروز آقای کشاورز صدر بدیدنم آمد، مدتی با هم صحبت کردیم، مکالمه تلفنی خود را با پدرم نقل کرد و گفت که ایشان سخت نسبت علوی کیا، معاون سازمان امنیت خشمگین شده اند، و همچنین گفت که آقای دکتر فرهاد وعده کرده است که ما را تا روز شنبه از زندان آزاد خواهند کرد. صبح که دانشجویان بدیدنم آمده بودند نیز چنین گفتند، گفتند که آقای دکتر صدیقی و آقای دکتر سیاسی در خانه آقای دکتر صدیقی یکساعت از من حرف زده اند و دکتر فرهاد وعده کرده است که روزشنبه آزادم خواهند کرد. بایشان گفتم که این مسئله دیگر اهمیتی ندارد. در پیش خود چنین فکر میکردم وقتی ایام تعطیل نوروز را من محکوم بدوری از عذرا شده ام، دیگر حالا که او در راه همدان است، زندان و خارج از زندان برای من چه تفاوتی خواهد داشت؟

بآقای کشاورز صدر گفتم که ما از روز یکشنبه اعتصاب غذا خواهیم کرد و ایشان قرار شد ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه با آقای سرتیپ علوی کیا ملاقات کند و قرار این ملاقات تلفنی داده شد. در اواخر ملاقات آقای کشاورز صدر اعلامیه کمیته دانشگاه را بمن داد، در این اعلامیه ضمن ابراز نفرت بفاجعه اول بهمن ماه خواسته شده است:

1- جمع رهبران و دانشجویان و سایر زندانیان جبهه ملی ایران در تهران و شهرستانها آزاد شود

2- عاملان و مسببان فاجعه اول بهمن دانشگاه تهران رسمآ معرفی و به سختی مجازات شوند.

3- قاتل و عاملان قتل دانش آموز شهید مهدی کلهر را معرفی و مجازات شوند.

در این اعلامیه از رئیس دانشگاه نیز بمناسبت آنچه تا کنون انجام داده است، تشکر شده است.

بعد در فرصت دیگری من جریان اول بهمن را مفصلآ برای تو شرح خواهم داد. شب بخیر، محبوب نازم، روی ماهت را می بوسم.

16 فروردینماه 41- دخترم، هنوز در فکر توام تا چه حسرت زده تهران را ترک گفتی، زندگانی بشر سراسر پر از این حادثه ها است. اگر بترسیم و تسلیم شویم، بدبخت خواهیم شد، باید مقاومت کنیم، هیچ چاره دیگری نیست.

نمیدانم بهمدان رفته ای یا هنوز در تهرانی. اگر بهمدان رفته ای، امیدوارم بسلامت وارد شده ای و با جدیت تمام، مشغول مطالعه ای و با سرعت کاهلی های ناشی از اندوه را جبران میکنی.

امروز با دوستان فکر کردیم گران شدن قیمت آب را که دولت اصلاح طلب!! در آغاز سال بمردم تهران عیدی!! داده است، میتوان و باید دست آویز مبارزه قرار داد، در این مملکت نان را از مردم دریغ کرده اند و آنها مجبور بعلف خواری نموده اند و اکنون روی شمر و عمروعاس را هم سفید کرده اند و آب را هم از این مردم نگون بخت ذریغ میدارند و بدبختانه این گونه مالیتها غالبآ به طبقه فقیر کشور تحمیل میشود. در هر حال، یکی از دوستان، متن اعلامیه ای که گفته میشد مردم باید از پرداختن قیمت آب بسازمان آب خودداری کنند، تهیه نمود و در آن بمبارزه گاندی با مالیات نمک و امریکا با مالیان چای و شیراز با گرانی قیمت برق و ... شد.

فکر کردیم بد نیست تلگراف تبریکی برای یوسف بن خده، نخست وزیر جمهوری الجزایر مخابره نمائیم و قرار شد فردا متن آنرا تهیه کنیم.

کار تحریم پرداخت آب بها بنظر میرسد یک کار اساسی است و البته پشتکار و صمیمیت میخواهد و در صورتیکه اینکار را بنحو جدی دنبال کنیم، دولت را بزانو در خواهیم آورد. اما من گمان نمیکنم جبهه ملی اینکار را بنحو جدی دنبال نماید...

شب بخیر دختر نازم، روی ماهت را می بوسم.

17 فروردینماه 41- صبح بخیر دخترم، چطوری؟ دیگر غصه نمیخوری؟ نه؟ بسیار خوب متشکرم دخترم. صبح امروز برادر گرامیم بدیدنم آمده بود، ظاهرا از آزادی ما خبری نیست، میگفت فردا سرهنگی از دادستانی ارتش برای بازجوئی از من خواهد آمد و میگفت آقای علوی کیا گفته اند بسیار مایلند من زورتر آزاد شوم ولی غالب تقصیرات را بعهده من انداخته اند و خود نیز در بازپرسی سخت بی باک بوده ام و تقصیرات را بعهده گرفته ام. معلوم نیست جناب ایشان از کدام تقصیرات حرف میزنند و ما چه تقصیری مرتکب شده ایم که تمام آنرا من بعهده گرفته ام؟

در هر حال بایشان اطلاع دادم که ما از روز دوشنبه 20 فروردینماه دست باعتصاب غذا خواهیم زد و این اعتصاب تا مرگ ادامه خواهد یافت، شیوه آزادمردی این است: مرگ با شرافت از زندگانی با مرگ بهتر است.

آقای دکتر مصدق به نامه تبریک ما پاسخ شورانگیزی داده است. مفاد نامه اینست که ایشان نوشته اند ظرف ده سال اخیر که یا در زندان دو زرهی یا در احمدآباد زندانی بوده اند، بارها قصد انتهار نموده اند اما رعایت مصلحت کشور، ایشان بر تحمل اینهمه رنج صبور نموده است. من صفحه را سفید مینهم تا بعد عین نامه را برای تو در صورتیکه زنده بمانیم و آزاد شویم، بنویسم:

امروز تلگرامی برای آقای یوسف بن خده، نخست وزیر دولت موقت جمهوری الجزایر به شرح زیر مخابره نمودیم:

            تونس مقر دولت موقت جمهوری الجزایر

            جناب آقای یوسف بن خده، نخست وزیر دولت موقت جمهوری الجزایر

با نهایت مسرت پیروزی جبهه نجات بخش ملی را در تحصیل استقلال الجزایر به شما، به همه مسلمانان و به همه آنان که در پنج قاره روی زمین علیه استعمار و استبداد جهاد میکنند تبریک میگوئیم. ما که خود بگناه مبارزه بخاطر آزادی در زندان بسر می بریم، ارج فداکاری بی نظیر ملت اجزایر را خوب میشناسیم و از اینکه ملتی مسلمان شورانگیزترین حماسه های انقلابی حیات بشر را با خون دلیرترین فرزندانش سروده است، احساس غرور میکنیم. یقین است که ملت شما بزودی از آزادی برخوردار خواهد شد و ما و شما استقلال الجزایر مسلمان را جشن خواهیم گرفت.

            زندانیان سیاسی عضو جبهه ملی ایران

            زندان موقت شهربانی 17 فروردینماه 41

دیگر تا وقتی بخوابیم خبری نبود، مقداری از کتاب حقوق مدنی را مطالعه کردم و با دوستان بگفتگو و خنده پرداختیم.

شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم

 

عکس از دکتر مصدق و محمد علی کشاورز صدر


[1] دکتر شمس الدین امیرعلائی،حقوقدان دانشگاه فرانسه، از اعضای مؤسس حزب ایران بود. او در دولت دکتر مصدق ابتدا وزیر اقتصاد ملی و با حفظ سمت استاندار خوزستان گردید. سپس به وزارت کشور رفت و پس از تیمسار زاهدی مسئولیت این وزارت خانه را بر عهده گرفت. یکی از کارهای مهم او در این دوران نشر تلگراف‌های مربوط به انتخابات دوره نهم مجلس و دخالت‌های رضاشاه بود که در دادگاه لاهه به عنوان اسناد حقانیت ایران مورد استفاده قرار گرفت. پس از آن دکتر مصدق مسوولیت وزارت دادگستری را به او سپرد. پس از انقلاب، او اولین سفیر ایران در فرانسه شد. او در سال 1373، توسط رژیم ولایت فقیه قربانی قتلهای زنجیره ای شد.

 

 


در این رابطه