روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- مذاکرات برای اعتصاب غذا

BaniSadrTehranNationalFrontCongress1962۱۳۹۶/۰۱/۲٨ - 

سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نوشته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

18 فروردینماه 41- دخترم مردن چیزی نیست، زندگی نکردن هولناک است، تو لابد این جمله را در کتاب بینوایان هوگو خوانده ای و اکنون همسرت برآن است که زندگی کند. ما ضمن نامه ای بدادستان دیوان کشور اطلاع داده ایم که از صبح دوشنبه 20 فروردینماه 1341 اعتصاب غذا خواهیم کرد. باین وسیله وصیت میکنم در صورتیکه اعتصاب غذا تا مرگ ادامه یافت، حلقه نامزدی را بتو همسر باوفایم باز گردانند و بگویند که همسرت مرگ افتخارآمیر را ترجیح داد و تو در عین حال وارث همه دارائی من اعم از منقول و غیر منقول خواهی بود و افتخارات یک سرباز وطن را نیز خواهی داشت و اینک متن نامه ایکه بدادستان دیوان کشور نوشته ام:

جناب آقای دکتر علی آبادی استاد محترم دانشکده حقوق و دادستان دیوان کشور

رونوشت جناب آقای دکتر فرهاد، رئیس محترم دانشگاه

رونوشت دادستان تهران، رونوشت دادستان دیوان کیفر- رونوشت بازرسی کل کشور- رونوشت روزنامه کیهان، رونوشت روزنامه پیغام امروز

            بعرض عالی میرساند. بدنبال فاجعه اول بهمن ماه 1340 دولتی که بر طبق قانون اساسی کشور از لحاظ ایجاد فترت و اصرار در ادامه آن غیر قانونی است، دست بتوقیف غیر قانونی گروه کثیری از دانشجویان و استادان و سایر مردم زده و بدون هیچگونه دلیل منطقی و قانونی این توقیف را مستمر ساخته است. اینک که دانشگاه با سعی و کوشش استادان و رئیس محترم دانشگاه و اصرار عموم مردم کار خود را از سر گرفته است، ادامه توقیف غیر قانونی ما را عملآ از امکان استفاده از کلاس درس محروم نموده است.

با توجه بمقام دادستانی و نظارت عالیه ای که بر اجراء قوانین بر حسب این مقام برعهده دارید و مخصوصآ با توجه بوظایف دادستانی دیوان کشور در دوره فترت که قوه قانونگزاری قادر باعمال حق نظارت نیست و با توجه بسمت استادی دانشکده حقوق که خودبخود موجب مزید مراقبت بر اجراء صحیح قوانین باید باشد، نظر آنجناب را باین نکته معطوف میداریم که علت توقیف ما برفرض محال که اخلال در نظم باشد (چه ادعای مسخره ای!)، در صلاحیت سازمان امنیت یا دادستانی ارتش نیست و عمل توقیف، جرم مشهود است.

و بدینوسیله ضمن اعلام جرم بکسانی که در توقیف ما، آمر و مامور بوده اند اعلام میداریم چنانکه اقدام فوری از طرف آنمقام محترم صورت نگیرد، از صبح دو شنبه 20 فروردینماه 1341 اعتصاب غذا خواهیم نمود و این اعتصاب غذا را تا زمانی که بکار ما از طریق مراجع زیصلاحیت قانونی رسیدگی شود ادامه خواهیم داد. باشد که مرگ ما نظم قانونی را اعاده دهد.

                        بازداشگاه موقت شهربانی

ابوالحسن بنی صدر         عبدالحسین ظریفی[1] هوشنگ کردستانی تکلر[2]        سید اسماعیل دستغیب[3]

                        به تاریخ 18 فروردینماه 1341

دخترم، پریروز بدنبال تصمیم باعتصاب غذا، یکی از دوستان پادرد!! گرفت و به بهداری رفت و سه نسخه از متن فوق را بدوستانمان داد تا از زندان خارج نمایند. یکی از این سه نسخه برای رئیس دانشگاه بود. از آنجا که ممکن بود با اعتصلب غذا، بند یک که فعلآ ما در آن زندانی هستیم مورد بازدید قرار گیرد و هم برای آنکه در صورت اعتصاب غذا و بروز خطر مرگ، دفتر بدست تو برسد، دفتر را نیز بالا فرستادم. سپس با دوستان خود قرار گذاشتیم اگر بدنبال اعتصاب غذا ما را از هم جدا کردند، شرط شکستن اعتصاب غذا این است که یکدیگر را خارج از زندان ملاقات کنیم. هر یک از ما بخود پرداختیم. من تقریبآ کاری نداشتم انجام بدهم، آنچه باید، نوشته بودم و به دوستانمان که در بهداری زندانینند، رسانیده بودم. شب را بگفتگو و خنده و تفریح پرداختیم و دیگر اتفاق تازه ای رخ نداد.

19 فروردینماه 41- صبح دیروز، به ساعت 7 و 45 دقیقه پنج نسخه از نامه اعتراضیه را برای دادستان کل دیوان کشور، دادستان تهران، دادستان دیوان کیفر، بازرسی کل کشور، دادستانی ارتش، به دفتر زندان تسلیم کردیم. ساعت 9 صبح بود که مرا به ملاقات خواندند. پسر عموهایم بودند، وسیله آنها پیغام دادم که غذا از فردا که امروز باشد دیگر برای من نیاورند چه ما اعتصاب غذا خواهیم کرد. آقای حبیب الله بنی صدر، پسر عمو که بتازگی به مقام بازپرسی در کرمانشاه ارتقاء یافته است، گفت رئیس زندان قبل از آمدن شما بمن گفت که آقای بنی صدر نامه تندی نوشته است و من از لحاظ ایشان صلاح نمیدانم فرستاده شود. وقتی پسر عموها میخواستند خداحافظی کنند، رئیس زندان گفت من صلاح شما را در نفرستادن نامه میدانم. من جواب دادم و خودم صلاح را در فرستادن نامه میدانم و تاکید کردم که قصد مبارزه است، ما تصمیم داریم گور حاکمان ستمکار بکنیم و نمیتوانیم از ترس آنکه بهنگام کندن گور، ممکن است ماری سر به در آورد، از گور کنی دست برداریم. هدف آزاد شدن از زندان نیست، هدف برانگیختن ملت بمبارزه است. آنها رفتند و من به نزد دوستانم بازگشتم.

ساعت ده دوباره مرا برای ملاقات دعوت کردند، حدس میزدم پدرم، برادرم را برای انصراف من از تصمیم به اعتصاب غذا فرستاده است. اما حدسم صحیح نبود : آقایان الهیار صالح و دکتر صدیقی، دکتر آذر، دکتر امیر علائی، کشاورز صدر بملاقات ما آمده بودند، آقایان دکتر سنجابی، دکتر بختیار، دکتر خنجی و دکتر حجازی هم با ما زندانی بودند بجمع ما پیوستند. کمی بعد، دکتر سعید فاطمی، خواهر زاده شهید سردار نهضت ملی، دکتر حسین فاطمی و دکتر متین دفتری، نوه آقای دکتر مصدق هم آمدند و ما در اطاق ملاقات زندان، جلسه جبهه ملی را تشکیل دادیم. ابتدا آقای کشاورز صدر شروع بدادن گزارش نمود و گفت آقای دکتر فرهاد و دکتر سیاسی وقتی بملاقات آقای دکتر صدیقی رفته اند، ایشان پس دو ساعت مذاکره و ستایش از آقای بنی صدر که شجاعت اخلاقی را بمنتها درجه رسانیده و تمام مسئولیت ها را بگردن گرفته و گفته است تمام کارهائی که دانشجویان انجام داده اند بدستور من بوده و مسئولیت مستقیم آنرا برعهده میگیرم، اضافه کرده است که او (من) تا آنجا که ممکن بوده است، سعی در جلوگیری داشته و آنچه گفته، تنها بخاطر شهامت و شرافت بی نظیرش است. دست آخر گفته اند که دانشجویان زندانی سه بار قصد بعتصاب غذا داشته اند، ما جلوگیری نموده ایم ولی اینبار دیگر قادر به ممانعت نیستیم. بعد دو باره ملاقاتی بین آقای دکتر صدیقی با آقای دکتر سیاسی در دفتر دکتر سیاسی (پریروز) صورت گرفته و متعاقب مذاکره تلفنی دکتر سیاسی و دکتر فرهاد و آقای دکتر صدیقی در دفتر کار آقای دکتر فرهاد با ایشان ملاقات و گفتگو نموده اند و ساعت یک بعد از ظهر آقای دکتر فرهاد با آقای دکتر امینی ملاقات نموده است و قول آزادی زندانیان را گرفته است. آقای کشاورز صدر افزود که صبح امروز (دیروز) در منزل آقای دکتر آذر جلسه هیئت اجرائی جبهه ملی بود و من از آنجا به آقای دکتر فرهاد اطلاع دادم که دانشجویان از فردا (امروز) اعتصاب غذا خواهند کرد و ایشان موکدآ خواهش کردند یکی دو روز بایشان مجال داده شود تا دانشجویان را ترتیب آزادی بدهند. بعد آقای دکتر صدیقی شروع به صحبت کرد و همان مطالب را تکرار کردند و گفتند به آقای دکتر نراقی دستور دادم پیش آقای دکتر امینی برود و بایشان بگوید شنیده شده است سازمان امنیت در جواب شما که چرا آقای بنی صدر را آزاد نکرده اید، گفته است پرونده ایشان از همه سنگین تر است. در اینجا آقای دکتر سنجابی گفتند پرونده من و آقای بنی صدر از همه سنگین تر است و آقای کشاورز صدر گفت خیر، پرونده ایشان سنگین تر است. و همه خندیدند، در هر حال آقای دکتر صدیقی ادامه داد که بآقای دکتر امینی بگوئید اولآ آقای بنی صدر درست خلاف آنچه را گفته انجام داده است و آنچه صرفآ بلحاظ شرافت و شجاعت بوده و او مردی است که وقتی مسئولیتی را بعهده گرفت عواقب و مخاطرات آنرا نیز قبول میکند. ثانیآ من اگر نخست وزیر بودم دستور میدادم پرونده آقای بنی صدر را بیاورند و بیک قاضی مطلع و ورزیده دادگستری هم میگفتم بیاید و پرونده را مطالعه میکردیم، اگر واقعآ خطائی از ایشان سرزده بود، دستور میدادم که فورآ محاکمه اش کنند والا آزادش میکردم. آقای دکتر نراقی صبح امروز (دیروز) با ایشان ملاقات کرده است و ایشان قول آزادی داده اند، بعد آقای دکتر بختیار صحبت کرد و گفت ما از لحاظ خودمان اگر ده سال هم در اینجا بمانیم اعتراض نخواهیم کرد ولی اگر دانشجویان اعتصاب کنند، ما بعنوان همدردی ناچار اعتصاب خواهیم نمود. نمیشود آنها اعتصاب غذا کنند و ما ران مرغ بخوریم. اما درباره آنچه آقای امینی گفته باید بگویم هیچ اعتمادی بحرفهای این شخص نیست. او بسیار آدم دروغگوئی است و شما هم گمان نبرید آزادی خود را مدیون مذاکره و دلرحمی آقایان هستید. شما آزادی خود را مرئون پانزده هزار دانشجوئی هستید که در امریکا هستند. آقای دکتر صدیقی گفتند من این نکته را هم متذکر شدم که اگر دانشجویان اعتصاب کنند، دوستان ما هم اعتصاب غذا خواهند نمود و اگر دوستان ما اعتصاب غذا کنند، ما نمی توانیم ساکت بمانیم و دانشگاه خواهی نخواهی متشنج خواهد شد.

من اجازه صحبت خواستم و گفتم اگر آقایان گمان فرموده اید ما برای آزاد شدن از زندان میخواهیم اعتصاب غذا کنیم، تصور صحیحی نیست (در این وقت آقای دکتر نراقی هم آمدند). این بهانه است، ما نباید یک دقیقه خیال این مردم پست فطرت خائن را راحت بگذاریم، ما همیشه باید هزار زندانی لااقل در زندانها داشته باشیم. من فکر میکنم برای تشویق مردم به مبارزه، این اعتصاب لازم است. مبارزه باید توام با فداکاری باشد تا حس فداکاری مردم تحریک شود. ما در اینجا هیچ ناراحتی نداریم، هیچیک از کسانی که زندانی هستند، آدمهای بی بند و باری نیستند که از فکر تفریح های شبانه و غیره ناراحت بشوند. یکی از اینها آقای ظریفی هنوز نمیداند گوشت بوقلمو چه مزه ای دارد ما باید از اینقبیل مردم که بهیچ امیدی دل بمبارزه بسته اند، شرم کنیم. ما باید از پیرمردی که بگفته خودش در این ده سال اخیر که زندانی است، بارها از شدت مصائب، قصد انتحار نموده است، شرم کنیم و فداکار باشیم. من هیچ عقیده ندارم که آشفتگی و تظاهرات علیه حکومت غیر قانونی دکتر امینی بد باشد، شما باید شرایط مبارزه و روحیه انقلابی طبقه جوان را در نظر بگیرید، این معنا ندارد که دولت هر وقت لازم دید ما را زندانی کند و هر وقت اراده کرد، آزادمان نماید. بعد آقای دکتر نراقی هم توضیحاتی داد و گفت آخر این بنی صدر چطور نشده، این بلاها چیست که به سر من میآورد، چه میخواهد؟ ولی از حق نباید گذشت که جوان شجاعی است، ترتیب آزادیش را میدهم. مدتی همه خندیدیم و بالنتیجه قرار شد که ما چهارشنبه یعنی پس فردا اعتصاب غذا را بتاخیر بیاندازیم. جلسه تمام شد و گفتگوها خصوصی شروع شد. در این گفتگوها بود که آقای دکتر صدیقی گفتند کمیسیون سه نفری مامور رسیدگی بفاجعه اول بهمن ماه از دکتر نراقی تحقیقات چهار ساعته ای بعمل آورده و آقای دکتر نراقی کما هوه حق دستگاه سازمان امنیت را مفتضح نموده و گفته است عده ای را بنام استاد و کارمند و دانشجو وارد دانشگاه نموده است و ابتدا سعی داشت که دانشجویان را ؟؟ بین  مردم و ملیون بکشاند و این سازمان امنیت بود که سیاست وارد دانشگاه نمود و جوانان هم از فرصت استفاده کردند و حرف خودشان را زدند. در واقعه اول بهمن هم تقصیر بعهده نیروهای نظامی بود. ساعت نزدیک دوازده بود که به نزد دوستان دانشجویم آمدم و گزارش تاخیر اعتصاب غذا را دادم. البته همه ناراضی بودند و این تصمیم را صحیح نمی پنداشتند اما آنرا با اکراه تمام پذیرفتند.

نیمه بعد از ظهر بهمراه غذا، پدرم کارتی فرستاده بودند که عمل اعتراض آمیزی نکنید. جواب نوشتم که براثر مذاکراتی که با دکتر فرهاد و دکتر امینی شده است، فعلا اعتصاب غذا را بتاخیر انداخته ایم. عصر امروز دانشجویان بدیدنمان آمدند و مطالب را بآنها هم گفتیم و بقراری که آنها میگفتند روحیه دانشجویان بمناسبت تخلفاتی که بعضیها نموده اند، خوب نیست. بآنها قول دادم بمحض آزادی از زندان، یک تحقیق دقیق درباره حادثه اول بهمن بعمل خواهیم آورد و کسانی را که تخلف نموده اند از صفوف خود خواهیم راند و قرار شد برای آنکه جوانان روحیه قوی بیابند و درس فداکاری بیاموزند نامه ما به آقای دکتر مصدق و جواب ایشان چاپ شود.

تا شب یکی دو مطلب خواندم و دیر وقت بخواب رفتم.

20 فروردینماه 41- تمام شب با تو بودم. شب بسیار خوشی بود و خوابهای خوشی میدیدم، دو بار تو را بخواب دیدم. در خواب با تو بودم، مدتها دراز، ساعتها، دنیا را، هیاهوها را، زندان را، مبارزه را فراموش کرده بودیم و با هم میخندیدیم، دنیا بهشت شده بود و همه خوشبخت بودند، من و تو نیز. هیچ ندانستم این خواب لذت بخش تا کی ادامه داشت بیدار شدم، دوباره بخواب رفتم و چه خوب شد که باز عذرای قشنگ خودم را یافتم و با هم در میان درختان ببازی پرداختیم. به بازی قایم با شک، صدای خنده تو محیطی پر از وجد و سرور بوجود میآورد و عشق نور می پاشید، این انوار سپیدتر از برف بودند وقتی بر برگهای سبز می نشستند، چنان جلائی بآن میدادند که در قدرت هیچ قلمی، وصف آن نمیگنجد. عشق پیروز بود، پیروز است، همیشه.

ظهر امروز از منزل خبر آوردند که فردا آزاد خواهیم شد. از این خبرها بسیار آورده اند بنابراین اطمینانی باینقبیل خبرها نمیتوان کرد. کسانی مقدر کارند که هنر بزرگ، بزرگتر هنرشان دوغگوئی است بآسانی نوشیدن آب، دروغ میگویند وانگهی اکنون دیگر هیچ علاقه ای بآزادی نیست. زندان چیزهای بیشتری بما میآموزد و در خارج از زندان عذرا را در کنار خود ندارم. در اینجا لااقل امید بخوابهائی است که می بینم و از آن میترسم که آزادی از زندان این نعمت را از من بگیرد.

عصر امروز برای تزریق آمپولی به بهداری رفتم و دفتر را پس گرفتم و آنچه از پریروز مانده بود، نوشتم. آقای کشاورز صدر تلگرافی را که جبهه ملی به دولت موقت جمهوری الجزایر مخابره کرده بود، آورده بود که آقای دکتر بختیار ترجمه کند. دیگر خبری نیست.

امروز داستانی تحت عنوان «قدرت تازه» خواندم. داستان شیطان پیری است که در دوره ای دور افتاده و پر از مرداب با سگ خود که از جهنم آورده است زندگی میکند، در واقع دوران بازنشستگی خود را میگذراند. شبها خوابهای عجیبی می بیند، عاشق شکست خورده ای را بخواب می بیند که قصد جان معشوق را میکند اما از اینکار منصرف میشود و میگوید بی فایده است. می بیند که پوچی و بیفایدگی تمام حیات انسانی را پر کرده است. غضبناک فریاد می زند و از خواب بیدار میشود و فرزندان و نوادگان : لشگر شیطانها را بدره احضار میکند و خطاب بآنها با خشم تمام فریاد میزند. بی عرضه ها، احمقها، این چه دنیائی است بوجود آورده اید؟ من با خیال راحت دنیا را بدست شما دادم اما شما با عدم لیاقت خود جلا و شور و رونق را از زندگی گرفتید. پسر بزرگ شیطان گفت پدر گمان بد مبر، تو اشتباه می کنی، امروز دامنه فساد چنان وسعت گرفته که تو در خواب هم تصورش را نمی کردی. انسانها دارند بطرف جنون می روند، هیچ محیطی خارج از کنترل ما نیست و ما بر تمام اعمال نظارت مستقیم داریم و آنرا را رهبری می کنیم، شیطان پیر که از کوره بدر رفته بود، فریاد زد خفه شو، بی عرضهء نالایق، از برکت تسلط شما بر تمامی اعمال انسان، ایمان از میان رفته و پوچی و بی فایده گی در دل و روح مردم رسوخ کرده است. همه از خود می پرسند برای چه خوب است این کار که می کنم و بخود پاسخ می گویند که هیچ بی فایده است. در دوره من، زندگی شور داشت، جلا داشت، خواستنی بود، عاشقی به معشوق خیانت می کرد اما این کار را از روی «ایمان» شیطانی می کرد، حاکمی ستم می کرد اما این کار را از روی ایمان شیطانی می کرد و... خلاصه جنگ میان ایمان خدائی و ایمان شیطانی بود اما شما ها باعث شده اید که حالا نه ایمان خدائی و نه ایمان شیطانی وجود ندارد و زندگی جسمی بی روح شده است. چطور می شود بدون ایمان زنده بود. آیا شما در قبرستان است که انجام وظیفه شیطانی می کنید؟ آن انگشتر ایمانی که بشما دادم و وصیت کردم گمش نکنید کجاست، زود بمن بدهید. اما انگشتر گم شده بود، شیطان پیر در منتهی خشم دستور داد که همگی بجستجوی انگشتر ایمان شیطانی برخیزند. اما در درون خود او هم، صدائی برمی خواست که می گفت بیهوده است. سعی کرد این صدا را نشنود. شیطان زاده ها دوباره دره را پر کردند، از انگشتر ایمان خبری نبود. حیله های شیطان پیر هم بجائی نرسید. انگشتر ایمان شیطانی پیدا نشد که نشد. جلسه کردند و پس از تبادل نظر، عقیده بر این شد که انگشتر را خدا دزدیده است و قرار شد که فردا صبح، آماده نبرد با خدا شوند. صبح از پسر بزرگ شیطان خبری نبود. شیطان پیر فریاد زنان می پرسید که پسرش کجاست، که پسر پیدایش شد. او انگشتر را یافته بود. شیطان پیر پرسید کجا بود و از کجا پیدا کردی. پسر گفت، در دست مردی بود که نه به خدا ایمان دارد و نه به شیطان، سراسر وجودش را پوچی گرفته است. آنوقت شیطان پیر گفت، بله ما شکست خوده ایم. شیطان بیهودگی قدرت را از کف ما ربوده است. برای چه؟ چه فایده دارد؟ بیهوده است. زندگانی انسانها را پر کرده است. چاره ما اینست  که تسلیم شیطان تازه بشویم و به او نماز گذاریم.

نویسنده بتشریح وضع روحی انسان قرن ما پرداخته است وقتی ایمان نیست، همه چیز پوچ و بی معنی جلوه می کند. زندگی جلا و شکوه خود را از دست می دهد و بهمین نظر بود که من ایمان را، اصل اول زندگانی توام با خوشبختی دانستم و میدانم. شب بخیر دخترم، روی ماهت را می بوسم.

21 فروردینماه 41- باز تو را بخواب دیدم، یکبار پیش از ساعت پنج و یکبار بعد از نماز صبح، در هر دو حال خوش و خندان بودی و این برای من سعادت بزرگی است. عذرای من باید دائم خندان باشد، اتفاقات هر چه میخواهند باشند، او باید بخندد، من اینطور میخواهم.

امروز همانطور که انتظار میرفت از آزادی خبری نبود. دروغ مثل سرطان در جان و تن گردانندگان نگون بخت این مملکت رفته است، گوئی تمام وجود آنها را از دروغ ساخته اند، این چندمین بار است که خبر آزادی بما میرسد و هنوز خبری نیست. تحمل زندان برای ما هیچ مشکل نیست و اگر بما بگویند باین زودیها آزاد نخواهیم شد، خودکشی نخواهیم کرد اما بخت با ما یار است که دروغ میگویند و ما را در مبارزه صمیمی تر و مومن تر مینمایند چه ما یقین میکنیم که با دروغ و نیرنگ میجنگیم. برای ترتیب مقدمات اعتصاب غذا سعی کردیم با دوستانمان که در بهداری هستند تماس بگیریم، ممکن نشد. دیگر مطلبی نیست، شب بخیر. روی ماهت را می بوسم.

22 فروردینماه 41- امروز روز بیهوده ای بود. در تمام روز هیچکس با آنکه روز ملاقات بود، بدیدنم نیامد. بدانشجویان اجازه ملاقات نداده بودند و از آقای کشاورز صدر هم که قرار بود بما اطلاع بدهد که سرانجام باید اعتصاب غذا بکنیم یا خیر، خبری نشد. چند بار هم پیغام دادم اما همچنان بی خبر ماندم و کسی نتوانست با ما ملاقات کند. دوستان دانشجویم ملاقات داشتند و بقراریکه میگفتند دانشجویانی که بدیدنشان آمده بودند، گفته بودند که بامید دانشگاه نباید نشست زیرا زمینه آماده تظاهر و اعتصاب و غیره نیست و این حرف همه را افسرده کرد. ناچار مدتی برایشان صحبت کردم و یاد آور شدم که تظاهرات و اعتصابات دانشجویان پیروزی نمیآورد، پیروزی را مقاومت موجب میگردد. برای پیروز شدن باید مقاومت کرد. ما باید روی مقاومت خودمان حساب کنیم، مسلم است که اگر دندان بر جگر فشاریم و مقاومت کنیم، هیچ نیروئی نمیتواند در برابرمان بایستد. علاوه براین در باب دانشگاه هم این عقیده که حرکتی نخواهد کرد و با خونسردی اعتصاب غذای ما را نظاره خواهد نمود، صحیح نیست. جامعه یک اخلاق و خوی و تصمیم دیگری دارد که افراد آنرا نمیشناسند و غالب شکستها و ناکامیها هم از این نکته ناشی است، وقتی کسی در سمت رهبری است و می ترسد، گمان میکند که همه میترسند، حتی گاه هست که همه وقتی از این شخص از آن شخص بمیان است، میترسند ولی جمع و جامعه نمی ترسد. در واقع، در وجود افراد نیروهائی است که وقتی با هم جمع می شوند، تو گوئی کوران الکتریکی بوجود آمده است. همه میمانند با حرارت و با قدرت اما برای اینکه همه بمانند و مقاومت کنند، شرایطی لازم است که مهمترین آنها، نبودن تردید در تصمیم رهبری کنندگان جامعه است. بدبختی از آنوقت شروع می شود که ترس رهبری کننده بجامعه سرایت کند، همه از یکدیگر فرار می کنند، همه از هم می ترسند و همه بخود و دیگران دروغ می گویند و جامعه بحال و وضع جامعه ایرانی میافتد. برای تشویق فداکاری و گذشت، رهبری کننده خود باید نمونه گذشت و فداکاری باشد. در عینحال باید متحرک و کارآمد هم باشد. من یقین دارم اگر مردم به رهبر یا رهبران اعتماد بیابند و ایمان پیدا کنند، برای همه گونه فداکاری، حاضر خواهند شد. (ادامه بحث را ببعد می نهم).

در هر حال، برای آنکه تکلیف اعتصاب غذا معلوم شود، شب یکی از دوستان پا دردر گرفت و به بهداری رفت. مدتی گذشت، بیش از حد معمول در بهداری ماند، در مراجعه خبر آورد که دیروز آقای کشاورز صدر با رئیس سازمان امنیت و علوی کیا، معاون سازمان امنیت ملاقات نموده و گفته است اگر آقایان اعتصاب غذا کنند، ما ناچاریم همه به دانشگاه برویم و با دانشجویان در خیابانها، اعتصاب غذا کنیم و هم آنجا بمانیم. دو ساعتی ملاقات ما طول کشید و ظاه

رآ تا شنبه، عده ای را آزاد خواهند کرد. عصر سه شنبه، آقای صالح نیز برای منصرف نمودن دانشجویانی که در قزل قلعه زندانی هستند، به قزل قلعه رفتند و دو روز اعتصاب غذا را بتاخیر انداختند و بلاخره نتیجه آنکه، یکشنبه نامه را به دادستان کل رد کنیم و از سه شنبه، اعتصاب غذا نمائیم.

تا وقتی بخوابیم مدتی با هم از هر دری سخن گفتیم. شب بخیر دختر زیبا. روی ماهت را می بوسم.

23 فروردینماه 41- صبح امروز بحمام رفتیم و پس از استحمام پیغام کردیم یکی از دوستان ما که در بهداری زندانییند ببهانه حمام نزد ما بیاید و آمد. راجع بتاریخ و چگونگی اعتصاب غذا صحبت کردیم و ایشان خبرهای جالبی داشت از جمله از قول یکی از دانشجویان که آزاد شده است، حکایت میکرد سیاهتگر[4] که بدبختانه گویا همدانی هم هست و معروف به بی رحمی است باین دانشجو گفته است مرا می شناسی، من سیاهتگرم، هزار نفر با مادرم همخوابه شده اند و من ثمره هزار همخوابگی هستم. می بینی دخترم چه کسانی مقدرات مملکت را در اختیار دارند؟ اینست افتخارات کسانی که بر ما حکومت میکنند. این است انسانهائی که زاده این نظمند، این است حاصل بی حرکتی و سکون. چطور برای یک انسان شرافتمند تحمل این وضع میسر است. چه بدبختند آنها که این نابسامانی ها را تحمل میکنند و دم نمی زنند...

تا عصر دیگر خبری نبود، عصر مرا بملاقات دعوت کردند، آقای کشاورز صدر بود باتفاق یکی از دانشجویان بدیدنم آمده بود. آقای دکتر سنجابی هم آمد و باز سه نفری تشکیل جلسه دادیم. آقای کشاورز صدر گزارش داد که با آقای پاکروان و آقای علوی کیا، رئیس و معاون سازمان امنیت، یک ملاقات دو سه ساعته داشته است. بقراریکه ایشان میگفتند هر دو آقایان تصدیق کرده اند که در حمله بدانشگاه نسبت دختران بی حرمتی شده، اموال و پول دانشجویان بغارت رفته است و ... آقای پاکروان گفته است ممکن بود صد نفر کشته شوند و آقای کشاورز صدر جواب داده است بله آقای بنی صدر مردانه بمقابل مرگ رفت، سرنیزه و باطون خورد اما نگذاشت کسی کشته شود. و آقای علوی کیا تصدیق نموده و گفته است بله اینطور است. متاسفانه ما او را چون دوستانش همه تقصیرات را بگردنش انداختنه اند و خود او نیز تمام مسئولیت روز اول بهمن ماه را بعهده گرفته اند، توقیفش کردیم. در اینجا پیش از آنکه دنباله مطلب را بیاورم، لازم است توضیح بدهم توقیف و ادامه توقیف من بآنجهت نیست که مسئولیت را پذیرفته ام بلکه بدآنجهت است مانع از کشتار دانشجویان بشوم، از اوضاع و احوال آنروز برمیاید که قصد نیروهای قهریه آنبود که دانشجویان را در خیابان محاصره و سپس مورد حمله قرار دهند، از جنگ و گریزی که مینمودند این نکته بخوبی استنباط میشد، اینست که دستور دادم تمام درهای دانشگاه باز باشد و همواره تیمی از دانشجویان داخل دانشگاه بمانند تا امکان محاصره دانشجویان در خیابانها نماند. با سنگ اندازی که شده بود و کف خیابان مملو از سنگهائی بود که دانشجویان بطرف پلیس و ژاندارم و نظامی پرتاب کرده بودند، اگر قوای نظامی موفق میشدند دانشجویان را از دانشگاه بیرون کشند و در خیابان محاصره کنند و بآنها حمله نمایند، دیگر از مبارزه و دانشگاه اثری نمیماند و ظاهرآ حق هم بجانب دولت بود، از سنگهای کف خیابان فیلمبرداری میکرد و میگفت دانشجویان نظم را برهم زده، به پلیس و مردم سنگ پرانده اند و از دانشگاه بقصد اخلال نظم و امنیت خارج شده اند و پلیس ناچار از استقرار نظم شده است. حال چون باجراء این نقشه موفق نشده اند و ناچار شده اند در حالیکه در برابر درهای دانشگاه جز عده محدودی نمانده بود و تظاهرات عملآ تمام شده بود، بدانشگاه بآن طرز وحشیانه حمله بردند و با عکس العمل شورای دانشگاه بکلی مفتضح شده اند. عصبانی شده اند که چرا بنی صدر مانع انجام نقشه ما شده است...

بعد آقای کشاورز صدر از ملاقات خود با رئیس دانشگاه صحبت کرد و گفت که رئیس دانشگاه از شما خواهش نموده است که از اعتصاب غذا خودداری کنید و بزودی آزاد خواهید شد. ایشان گفتند شما خود بروید با بنی صدر ملاقات کنید و از ایشان بخواهید که از اینکار خودداری کند و رئیس دانشگاه گفته است وضع بدتر میشود و همه با من بد شده اند والا من بسیار هم مایلم که در زندان از زندانیها بازدید کنم اما قول میدهم که بزودی آزاد خواهند شد. آقای کشاورز صدر گفته اند اگر اینها اعتصاب کنند ما نمی توانیم دست روی دست بگذاریم و تماشا کنیم و آنوقت دانشگاه دوباره متشنج خواهد شد. آقای رئیس دانشگاه جواب داده اند آقای بنی صدر بمن گفت اگر دکتر مصدق را به ریاست دانشگاه معین کنند، ما خواهیم گفت غیر از دکتر فرهاد دیگری را قبول نخواهیم کرد. اگر من تا اینحد کسب حیثیت پیش ایشان نموده ام از ایشان بوسیله شما خواهش میکنم از اعتصاب غذا خودداری نمایند. بعد آقای دکتر سنجابی گفتند شما در خارج هستید و وضع را بهتر می سنجید، شما بنشینید و جوانب امر را برسید و بما بگوئید که چه باید بکنیم. و روز یک شنبه قرار شد آقایان بزندان بیایند و یک تصمیم جدی تغییرناپذیر بگیریم. من تاکید کردم که بهیچوجه غرض ما از اعتصاب غذا آزادی از زندان نیست بلکه ما عقیده داریم باید عرصه را بر دشمن تنگ کرد و کاری نمود که برای مدتی ما همواره هزار و شاید هم بیشتر زندانی داشته باشیم. آخر بمن بگوئید ما میخواهیم تسلیم خودکامگی دشمن بشویم؟ حال آقایان میزان آمادگی حود را بسنجید، درجه قبول فداکاری خودتان را هم اندازه بگیرد، صلاح مبارزه و سود و زیان اقدام را هم در نظر بگیرد و اگر با توجه بهمه جوانب امر اعتصاب غذا مفید است، بما بگوئید ما اجرا میکنیم و قول هم میدهیم تا مرگ ادامه بدهیم چه یا باید ماند با شرافت یا مرد با شرافت و بالاخره قرار شد صبح یکشنبه در صورتی تا آنوقت آزاد نشده باشیم، جلسه ای در زندان برای اخذ تصمیم تشکیل دهیم.

دختر جان یکی دو شب است هیچ از تو یادی در خوابم نیست، یعنی درست مشخص نیست که صحنه هائی که مخیله میسازد، در خواب است یا در بیداری، گاه که از وضع دلگیر میشوم، بیشتر بتو میاندیشم و در این حال است که تشخیص صحنه ها که مربوط بخواب است یا بیداری برایم دشوار میشود ولی در هر حال امید آنست که تو اکنون آرامش و خونسردی را باز یافته ای و با توجه باینکه من کاملآ مطابق دستور شرف رفتار کرده ام و با اینکار آینده تو و خودم را به پناه اعتماد کشانده ام. خوشحال و مغرور سخت مشغول فراگرفتن دروس هستی. ببین دخترم، میگویند من که تمام مسئولیت را پذیرفته ام، بد کرده ام. بمن چه مربوط بود؟ اما این حرف صحیح نیست البته کارهائی شده است که روح منهم از آن بیخبر بود اما در برابر دشمن ما حق نداریم یکدیگر را تکذیب کنیم. اینکار شرافتمندانه نیست. علاوه براین کسیکه رهبری و مسئولیت را می پذیرد باید عواقب ناسی از آنرا نیز بپذیرد. اینحرف که من خبر نداشتم بهیچوجه مسموع نیست، گدشته از همه اینها اگر من مسئولیت را نمی پذیرفتم، عده ای مردم بی پناه در زندان قزل قلعه مدتها دراز میماندند. اینها همه بکنار، عدم پذیرش مسئولیت از طرف من بآن معنا بود که شورای جبهه ملی مسئول است و من باینکه مطابق تصمیم حق داشتم بار مسئولیت بابعهده دکتر سنجابی بیندازم، اما از لحاظ اعتماد عمومی به رهبری جبهه ملی ناچار بودم تمام مسئولیت اول بهمن را بعهده بگیرم.

نتیجه ای که میخواستم بگیرم اینست که اگر من برای دو روز زودتر آزاد شدن، همه چیز را تکذیب میکردم و دیگران را مسئول معرفی میکردم، در این معامله شرافتم را مفت از دست داده بودم و بمن بگو تو چگونه میتوانستی با جوانی که زندان اینچنین ناتوانش ساخته زندگانی خوشبخت داشته باشی؟ آدمی که دلیری و شهامت و شرافتش را از دست میدهد، چگونه ممکن است از او انتظار وفادارای داشت؟ آیا یک روز دیگر بخاطر یک زن دیگر تو را رها نمیکرد؟ تازه اگر اینکار را هم نمیکرد، زندگانی با مردی بینوا و شرف به هیچ فروخته، چه لذتی برای تو میتوانست داشته باشد؟ باین ترتیب می بینی که من از لحاظ نجات آینده و خوشبختی تو و خودم و برای آنکه تو بتوانی همیشه بمن اعتماد کنی، ناچار بودم بآنچه وجدان میگفت و اقتضای شرافتم بود، عمل کنم. تو نباید مثل پیرها کم حوصله باشی و بگوئی او آزاد شود و مهم نیست که این آزادی را بچه قیمت تحصیل میکند. راستی یادم رفت برایت بنویسم که بقرار گزارش رادیوها دانشجویان شجاع ایرانی در امریکا با پلاکاردهائی که برآنها این شعارها:

- شاه باید سلطنت کند نه حکومت

- زندانیانی سیاسی عضو جبهه ملی هر چه زودتر باید آزاد شوند

- آزادیهای مردم باید بآنها باز گردانده شود

- انتخابات آزاد باید هر چه زودتر انجام گیرد و...

باستقبال شاه رفته اند.

دیگر تا وقتی بخوابیم خبری نبود، شب بخیر، روی ماهت را می بوسم.



[1]  دانشجو چب دانشسرای عالی

[2]  دانشجو پلی تکنیک، عضو حزب ملت ایران

[3]  دانشجو دانشکده حقوق، عضو حزب ملت ایران

[4]  شکنجه گر ساواک


در این رابطه