روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- بابا سرگئی، رمان تولستوی: مقاومت به انسان حیات جاودانی می بخشد

BaniSadrTolstoiZendan۱۳۹۶/۰۲/۰۹- سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نوشته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت یازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

 24 فروردینماه 41- عذرای محبوبم، امروز هیچ نبود، مثل ماهی میماندم که روی خاک افتاده باشد، دلم عذرا را میخواست اما عذرا نبود، خوابی هم ندیده بودم تا با تکرار آن، روز را به شب رسانم. روزهای جمعه از لحاظ زندانیان سیاسی بدترین روزهاست. در این روز سایر زندانیان ملاقات دارند و از ساعت 8 صبح تا 6 عصر، صدای بلندگوی لعنتی یک لحظه قطع نمیشود، دائم نام اشخاص را میخوانند. از هیچ جا خبری نمیرسد. کتاب را هم از دسترس ما دور کرده اند و بعلاوه با این سر و صدا چگونه میتوان مطالعه کرد، تمام روز را بتو میاندیشیدم و هنوز هم بتو میاندیشم، بشدت نگران توام اگر تو نتوانسته باشی بر غم و اندوه پیروز شوی، اگر تو دل بدرس خواندن نداده باشی، اگر دائم آدمهای مفلوک و بینوا بگوشت خوانده باشند که اینهم شد زندگی، تو هنوز عقد ازدواج نبسته باید زانوی غم ببغل گیری؟ اینهم شد خوشی؟ دوران نامزدی شیرین ترین دورانها است و برای تو جز غم و غصه چه دارد؟... اگر این سخنهای ابلهانه در تو موثر افتاده باشد و اگر تو ... چقدر من رنجور خواهم شد. آیا هیچ میدانی که همه سختی ها را بدون آنکه خم بابرو بیاورم حاضر بتحملم مگر اندوهگین دیدن عذرا را، تنها چیزی که مایه تسلی خاطر منست، اینست که میدانم غم عذرا، غم آمیخته با غروری است، غمی نیست که ناشی از بدبختی باشد، غمی است که تنها بخاطر زندانی بودن ابوالحسن بتو دست داده است. اما دخترم، خوشبختی چیزی نیست که آسان بدست آید، راست است که خوشبختی در دسترس ماست، با کمی توجه میفهمیم که سعادت در کنار ماست اما آنچه در دست رس ماست واهی است. میتوان بچنگ آورد اما نگه داشتنش تا بخواهی مشکل است. تمرین بسیار میخواهد، حاضر شدن برای قبول هر گونه مشقت میخواهد، تحمل درد و رنج مقاومت میخواهد، شجاعت میخواهد، پایمردی و استقامت میخواهد. اگر پایداری کنیم و بتوانیم ماهی را وقتی بچنگ آوردیم، از گریزش مانع شویم، بله خوشبختی همیشه رفیق ماست و هرگز در فکر فرار هم برنخواهد آمد. بسیار آسانست که بی حرکت شویم و تنها بلولیدن اکتفا کنیم. راست است، دیگر از زندان و سرنیزه و ... خبری نیست، اما از زندگی و حیات هم خبری نیست. آیا تو هیچ در زندگانی کسان و آشنایان نزدیک و دور دقت کرده ای؟ ایا بین این همه فامیل و دوست و آشنا تو کسی را سراغ داری که واقعآ احساس خوشبختی کند؟ حاصل عمرشان چیست؟ مایه دلخوشی آنها کدام است؟ اینها تا آنجا که من اطلاع دارم آنقدر زندگانی را پوچ یافته اند و بقدری در تسلیم به سکون افراط کرده اند که لااقل از خوش بودن هم چیزی دستگیرشان نیست. خانواده ای تشکیل میدهند، پیاپی بچه بوجود میآورند و چند سال بعد همه چیز تمام میشود. یکی بابا و یکی مامان و خیلی از بچه ها که نه ادب دارند و نه شادابند. تو خوب است باین امور توجه کامل کنی تا بفهمی که خوشبختی در بی حرکتی نیست. گرچه میدانم که تو این را میدانی اما لازم است کمی بیشتر بخود بپردازی و بنای گذشته را بکلی ویران کنی و بنای تازه ای با پایه های محکم بسازی: انقلاب هدیه نسل جوان بایران کهن است، دختر انقلابی بکوش، میهن نگران کوشش تو است.

            شب بخیر دختر نازم، روی ماهت را می بوسم.

25 فروردینماه 41- دیشب تو را بخواب دیدم و امروز تا این لحظه که 25 دقیقه به نیمه شب مانده است، همه را خندیده ایم. دیروز دوستم وقتی مرا در حال نوشتن دید، پرسید این دفتر تمام نشد، تا وقتی این دفتر است، ما آزاد نخواهیم شد و حالا این دفتر دارد تمام میشود، آنرا فردا صبح به کسانی که بمالاقاتم میایند، میدهم تا از زندان بیرون ببرند، زندان جای امنی نیست و گزارش روزهای بعد را در یک دفتر دیگر خواهم نوشت. امروز هم با آنکه شنبه بود، خبری از بیرون نرسید، بطوریکه پاسبان میگفت آقای کشاورز صدر بزندان آمده است اما بر ما معلوم نشد که واقعآ آمده است یا خیر و برفرض اینکه آمده است با دوستان ما که در بهداری هستند، چه مذاکراتی نموده است.

بدنیست بدانی که در زندان هر شب و هر روز، یک افسر مامور نگهبانی است و دو افسری که متناوب نگهبان میشوند از حیث رفتار نقطه مقابل یکدیگرند. یکی سخت خوش رفتار و یکی بسیار سختگیر، امشب نوبت آقای ستوان اشرفی افسر بد خوی سختگیر است و قبلآ نیز داستان توهین او را بدانشجویان برایت نوشته ام. رفقا نشستند و برای آنکه به بهداری بروند، نقشه کشیدند، یکی از رفقا پا درد گرفت اما اشرفی گفت معین پزشک را باینجا خواهد فرستاد. وقتی معین پزشک آمد، یکی دیگر از رفقا چای نوشید و درجه گذارد و ناگهان معلوم شد که تب 39 و نیم است!! ما از خنده روده بر شده بودیم، معین پزشک گمان کرد که من درجه را پائین نزده ام، رفیق ما بیرون رفت و چای نوشید و اینبار درجه 38.5 را نشان میداد!! تو نمیدانی چه صحنه ای بود، خنده، خنده، همه داشتند از خود بیخود میشدند ولی معین پزشک مطلب را فهمیده بود و قرار شد ترتیب رفتن مرا به بهداری برای تزریق آمپول بدهد اما جناب ستوان زیربار نرفت و او را برای تزریق آمپول به نزد ما فرستاد. و ما نتوانستیم با دوستانمان تماس بگیریم، مهم نیست دخترم، فردا از همه امور مطلع خواهیم شد. زندانی شدن منهم مهم نیست و بالاخره بسر خواهد رسید و روزی آزاد خواهم شد و بکوری چشم دشمن مبارزه را از سر خواهم گرفت. و سرانجام پیروزی از آن نسل انقلابی ماست: انقلاب هدیه نسل جوان بایران کهن است. انقلاب زنده باد، دوست من پیشنهاد میکرد که این شعار را اشاعه دهیم. در دانشگاه، در مدارس، در میان مردم. این شعار، شعار ما، نسل انقلابی است. عقیده تو دختر زیبا، چیست؟ شب بخیر، روی ماهت را می بوسم.

26 فروردینماه 41- صبح امروز برادرانم بدیدنم آمده بودند. از اینجا و آنجا صحبت میکردیم، برادرم، آقا مهدی میگفت پدرم بسیار ناراحت است و ادامه میداد، فکرش را بکن. سید جعفر بهبهانی[1] را توقیف کردند، تهران زلزله شد و هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که دولت مجبور شد آزادش کند و شما هنوز زندانی هستید. واقعآ چه مقایسه ای! گاه حس رقابت و خودخواهی دید قضاوت انسان را کور میکند. گفتم آخر این چه مقایسه ای است. خود سید جعفر بهبهانی ادعای نخست وزیری دارد و یکی از مهره های استعمار است، پدرش بهبهانی عمری خدمتگذار اجانب بوده است. من خود مخالف هیئت حاکمه ام. دشمن دستگاه هم، یک عنصر انقلابیم و پدرم هم چه بخواهد چه نخواهد، چه بگوید چه نگوید، مخالف این دستگاه است و حضرات حتی یک لحظه هم او را از خود ندانسته اند. این بخاطر نفوذ روحانی بهبهانی نیست. او زور امپراطوری را پشت سر دارد و من زور دانشگاه را. ساعت یازده بود که آقای کشاورز صدر بدیدنم آمد و گفت آقای امینی پرونده ها را خواسته است و امروز تصمیم خواهند گرفت. معلوم شد در امریکا تظاهرات پرشوری صورت گرفته است و 43 دانشجوی ایرانی و مصری و الجزایری توقیف شده اند.

امروز داستانی از تولستوی بنام سرگئی و داستان دیگری از داشیل هامت بنام زاغ سیاه خواندم. داستان بابا سرگئی داستان جوان زیباروی قوی بنیه ایست که میخواهد در هر کار سرآمد دیگران باشد و بسیار خودخواه است. هدف او تنها برتر بودن و تحقیر کردن است. این افسر جوان پس از کسب معلومات عالی نظامی برآن میشود که باجتماعات اشرافی راه یابد، اجتماعات اشرافی درجه دو او را میپذیرند اما کم کم در می یابد مجالس اشرافی دیگری هم هست. او باین مجالس نیز راه می یابد اما حس میکند که این مردم او را از خود نمیدانند و او برای آنکه باین مجالس چون یک فرد ممتاز و خودی راه یابد، برآن میشود که با دختر یکی از اشراف ازدواج کند و آجودان مخصوص امپراطور روس بشود... روزی در باغ در کنار دختری که پسندیده بود و قرار بود ازدواج کند، نشسته بود و میگفت مرا ببخش. من برای آنکه از جمله اشراف بشمار روم، روی بتو آوردم اما حالا عاشق توام. دخترک پیش خود اندیشید چه فایده دارد، او روزی خواهد فهمید باید حقیقت را هم اکنون باو بگویم، اگر بگویم، او از انجا که اقرار به عشق نموده است، ناراحت نخواهد شد و اقرار کرد که معشوقه و همخوابه امپراطور بوده است. و افسر خشمگین، دیوانه (جان کلام اینجاست) میگریزد. از زندگانی میگریزد، با همه خوشی ها وداع میکند، ثروتش را بخواهرش می بخشد و روانه دیر میشود و در سلک روحانیون در میآید. میدانی چرا اینکار را میکند، دخترم؟ برای اینکه کوشش او در جهت کسب معلومات، اگر میخواست در زمره اشراف درآید، میل و عطشش برای اجودان مخصوص امپراطور شدن نه برای یک هدف نبود، برای برتر شدن و تحقیر کردن، او شیفته تحقیر کردن دیگران بود و با اقرار دخترک، او سخت تحقیر شده بود، معشوقه او همخوابه تزار بوده است و این تحقیر قابل تحمل نبود. او نیز تحمل نکرد و بدیر رفت. در دیر نیز با همان جدیت و انظباط به فرا گرفتن مسائل دینی پرداخت و با وسوسه ها جدال میکرد و بالاخره برای فرار از هوسها در دیری در یک غار تنها معتکف شد: حالا با لباس اشرافی ببر کردن و زنی از طبقه نوجوا داشتن نمیتوان تحقیر کرد، باید آنقدر در لباس روحانیت بلند مرتبه شد که همه در برابرم زانو بزنند (تحقیرناخودآگاه). در دیر شبی، زنی زیبا بدنبال شرط بندی، او را وادار کرد که پناهش دهد و کوشید تا از او، دلربائی کند و وادارش نماید تا همخوابه اش گردد. بابا سرگئی کار عجیبی کرد. با تبر انگشتش را قطع کرد تا اسیر شهوت نشود و تحقیر کند، انسانها را، هوسها را. بدنبال این ماجرا کار بابا سرگئی بالا گرفت و شفادهنده شد. هزاران نفر در برابرش بزانو در میافتادند تا مگر او برایشان دعائی کند، آوازه او سراسر روسیه را گرفت. اما سرانجام مثل برصیصای عابد[2] با دختری مریض که برای شفا یافتن بنزدش آورده بودند، هم آغوش شد و همه چیز بپایان رفت. در واقع مقاومت این مرد بپایان رسیده بود. او میخواست همه در برابرش بزانو درآیند، همه در برابرش بزانو درآمدند. اگر روزی برای جلوگیری از وسوسه های شیطانی انگشتش را قطع میکرد، هنوز بجائی نرسیده بود، هنوز یک زن شرط می بست که میتواند بابا سرگئی را از راه بدر برد و تحقیرش کند. اما امروز دیگر از مخیله هیچکس نمیگذشت که ممکن است بابا سرگئی را تحقیر نمود. او یک موجود مقدس بود. دیگر نمیتوانست مقاومت کند، مقاومت برای چه؟ برای تحقیر که؟ و وقتی مقاومت تمام میشود، مرگ فرا میرسد. بابا سرگئی روحانی مرد و بجای آن مردی بدنیا آمد که دیگر به تحقیر این و آن راقب نبود، گدائی میکرد و خدمت.

برای زنده ماندن باید هدف انتخاب کرد، به هدف ایمان یافت و در راه وصول به هدف از سختی ها اندیشه نکرد، آن آب کوثر افسانه ای که اسکندر بدنبالش بود و آرزوی همه انسانها نوشیدن جرعه ای از آنست، مقاومت است، مقاومت، مقاومت بانسان حیات جاودانی می بخشد.

وقتی هدف نداریم، وقتی بدرستی نمیدانیم چه میخواهیم بابا سرگئی هستیم، از این قطب عقب گرد میکنیم و رو به قطب دیگر میآریم، و باز عقب گرد میکنیم و بقطبی تازه روی میآریم، و وقتی هدف مشخص میشود که دیگر امکانات ما بحداقل رسیده است.

داستان دوم داستان زن و شوئی است که زن احساس بدبختی میکند، با یک نویسنده مکاتبه مینماید، نویسنده به شهر آنها میآید و شوهر زن و نویسنده را در اتومبیلی در کنار هم می بیند و بدنبال یافتن نامه های نیمه سوخته نویسنده بزنش، بین آنها بگو و مگو مجادله در میگیرد  و زن می بیند اگر شوهرش او را بدلیل رابطه با یک مرد طلاق گوید، فرزندش را از او خواهد گرفت و این امری راست که او نمیتواند تحمل کند، لذا به نویسنده اطلاع میدهد که بخاطر فرزندش دیگر نمیتواند با او حتی حرف بزند. نویسنده میخواهد بگوید وقتی هیجان مثبت در زندگانی نیست امکان انحراف زیاد است. اما زنی که مهر از شوهر بریده، تمام محبتش را بکودک میدهد و گره این محبت است که جلو رهائی خانواده را میگیرد. مقداری هم حقوق مدنی مطالعه کردم... شب بخیر و دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

 

دفترچه دوم

روزهای زندان

            حماسه ها

27 فروردینماه 1341- امروز روز تعطیل بود. هیچ خبری از هیچ کجا نرسید. مقداری از حقوق مدنی را مطالعه کردم همین و بس.

نمیدانم چرا صبح که از خواب برمیخیزم از خوابهائی که دیده ام، هیچیک را بیاد نمیآورم، مدتی بیهوده تلاش می کنم اما بیفایده است. تو گوئی بر حافظه ام پرده سیاهی کشیده اند و من هیچ چیز را نمی بینم. بخوابهای دیگر و بیاد آوردن آنها علاقه چندانی ندارم. تنها میخواهم بدانم آیا عذرا را بخواب دیده ام؟ خواب من در صورتیکه خوابی دیده ام، چگونه بوده است؟ اما هیچ معلوم نیست... و این خود بسیار دردناک است. گمان میکنم حالا میتوانم بگویم که درد تشنگی را حس میکنم و خوب میدانم که از هر دردی، دردتر است. این تشنگی تحملش از تحمل سوختن در آتش آب آسانتر نیست. آخر دختر زیبا، تنها رابطه من با تو خواب است. در خوابست که ترا می بینم، تو را می بوسم، تو را می بویم. در خواب است که صدای تو را میشنوم، نگاه تو را می پایم، ترانه عشق تو را میشنوم. در خوابست که بتو میگویم دوستت میدارم، که بمن میگوئی دوستم میداری، که بهم عشق میورزیم. در خوابست که دو روح بدون قید با هم حرف میزنند و پیمان می بندند، در خوابست که بآرزوها میرسیم: تو را جاودانه در کنار دارم و با هم در میان ملتی خوشبخت بسر می بریم. آیا در بیداری بآرزوهایمان تحقق می بخشیم؟ این به کوشش تو، به سعی من، بکوشش و استقامت ابوالحسن و عذرا بستگی دارد.

28 فروردینماه 1341- ساعت دوازده امروز، با عجله در حمام لباس پوشیدم و مرا بکانون ادت، محل کار کمیسیون سه نفری مامور رسیدگی بفاجعه اول بهمن بردند. بعد از دو ماه لباس می پوشیدم، کفش بپایم غریبی میکرد، با نهایت خوشحالی دریافتم که با وجود چاق شدن زیاد، براثر ورزش شکمم کوچک شده است. خیابانها، مردمی که میرفتند و میآمدند، خانه ها، مغازه ها را با میل و اشتهای عجیبی می پائیدم. برایم همه و همه تازه بود و باین اندیشه فرو شدم که آنها، مردمی که سالهای دراز عمر را در زندان میگذرانند، با چه حسرتی آرزوی یکبار آزاد گشتن در کوچه و خیابان، در میان مردم را دارند. افسری که مرا تا محل کار کمیسیون همراهی میکرد، همدانی و همشهری و از کارش بسیار ناراضی بود و میگفت با روحیه ای که او دارد، اشتباه کرده است که باین لباس ملبس شده است.

مدت سه ساعت هیئت سه نفری از من پرسشهائی نمودند و ضمن گفتگو ظن من بوجود نقشه ای از طرف نظامیها و سازمان امنیت مبدل بیقین شد و از اینکه در روز اول بهمن با سرسختی از پراکنده شدن دانشجویان در خیابانها جلوگیری نموده ام، بسیار شادمان شدم. مسلم است که در روز اول بهمن ماه، نقشه زد و خورد با دانشجویان طرح شده بوده است و همچنانکه رئیس سازمان امنیت گفته است ممکن بود صد نفری نیز کشته شود اما توجه سریع من بوضع جنگ و گریزی که نیروهای نظامی بوجود آورده بودند، موجب شد که این امکان از دست آنها خارج شود و درست وقتی برای انجام نقشه وارد دانشگاه شدند که در واقع هیچ بهانه ای برای ورود بدانشگاه نبود. بار دیگر مسئولیت روز اول بهمن ماه را جز در مواردی که موضوع به جبهه ملی و گروه رهبری مربوط میشد و آنرا در معرض عدم قدرت رهبری قرار میداد، برعهده گرفتم و آنطور که قبلآ توضیح داده ام کار دیگری هم نمیتوانستم بکنم. این هشتمین بازپرسی بود. بعد دو سه مقاله بزبان فرانسه خواندم و دیگر تا وقتی بخوابیم، اتفاقی روی نداد.

29 فروردینماه 41- و بالاخره شادمان از خواب بیدار شدم، عذرای خودم را بخواب دیده بودم. نزدیک صبح بود و من اینرا بفال نیک گرفتم. بارها این خواب را تکرار کردم. کمتر روزی تا اینحد خوشحال بوده ام...

مقاله ای بزبان فرانسه درباره میکلآنژ را تمام کرده بودم که بملاقات دعوتم نمودند. دانشجویان با احساسات بی مانندی در آغوشم گرفتند، چنان گرم و چنان صادقانه که بی اختیار اشک شوق بچشم آوردم. بعد بداخل اطاق نزد رهبران جبهه ملی رفتیم. آقای دکتر امیر علائی با آقای صالح میگفتند که بمن عنوان ببر دانشگاه را داده اند. بقراریکه آقای کشاورز صدر میگفت آقای دکتر اعتبار را مامور کرده اند و او با آقای پاکروان، رئیس سازمان امنیت راجع آزادی ما صحبت کرده است و گفته شدخ است که از صبح فردا بتدریج آزاد خواهیم شد. از بس دروغ گفته اند، نمیشود این حرف را نیز باور کرد.

در جلسه هیئت اجرائی جبهه ملی تصمیم گرفته شده است که اگر تا صبح شنبه آزاد نشدیم، اعضای شورای جبهه ملی منهای استادان دانشگاه و آقایان صالح و کاظمی در دادگستری متحصن شوند و اعتصاب غذا نمایند. من که در هر حال امروز بسیار خوشحالم و امیدوارم هچنانکه بخود نوید داده ام، بخواب دیدن تو دختر زیبا، فال نیک و میمون باشد.

امروز در روزنامه کیهان خواندم که از روز شنبه سمیناری درباره شهر تهران تشکیل میشود و نام مرا در جمله کسانی که سمینار را تدارک می بینند ذکر نموده است اما من در زندانم و متاسفانه با آنکه قرار بود دو متن به سمینار ارائه دهم، براثر زندانی شدن از اینکار سودمند، بازماندم.

امشب کمدی تب بار دیگر تکرار شد، براثر گرمی زیاده از حد آب، درجه به 42 رسید. وضع عجیب و بسیار خنده آوری پیش آمد: معین پزشک درجه را زیر بغل دوستمان نهاد و او برای آنکه درجه تب نشان دهد، آنرا در آب گرم لیوانی که در کنار رختخواب داشت، فرو برد، آب بزمین ریخت و از صدای برخورد درجه با لیوان، معین پزشک که دوست دیگر مان سعی میکرد سرگرمش کند، متوجه شد و بطرف مریض!! (که بی هیچ مقدمه درجه حرارت بدنش به 42 رسیده بود) آمد و او ناچار درجه را به معین پزشک داد و درجه 36.5 را نشان میداد. کسی که چند لحظه پیش بنابر درجه باید از زور تب مرده باشد، نیمدرجه هم ضعف پیدا کرد!!

و اکنون مدت درازی است که مشغول خنده و تفریحیم.

            شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

 

[1]  سید جعفر بهبهانی، فرزند سید محمد بهبهانی، همراه آیت الله کاشانی، در به نتیجه رساندن کودتای 28 مرداد 1332، پس از تظاهرات 1 بهمن 1341، به اتهام شرکت در توطئه براندازی دولت امینی، به دستور علی امینی دستگیر شد.

[2]  بَرصیصا از عابدان بنی اسراییلی بود که بعد از ۷۰ سال عبادت خداوند، تسلیم وسوسه‌ های شیطان شد و ابتدا به زنی تجاوز کرد و پس از آگاهی از بارداری او را به قتل رساند و  سرانجام خدا را انکار کرد. داستان برصیصا در گلستان سعدی آمده است.

 


در این رابطه