روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- همیشه یک انقلاب وقتی بمرحله بحرانی میرسد که ارتش از تیراندازی بروی برادران خود خودداری کند

Enghelabe57Akssafaramoushnashodani۱۳۹۶/۰۳/۲۸- سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نو

شته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت یازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت سیزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهاردهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

3 اردیبهشت ماه 41. تو را زیباتر از همیشه بخواب دیدم و از این لحاظ تابخواهی شادمانم. زندان جای خوبی است. در برابر محرومیتهائی که دارد فوایدی هم دارد، یکی از آنها اینست که انسان بیشتر میتواند بخود بپردازد. درون خود را ببیند و معایب خویش را اصلاح کند. از این گذشته وقت کافی برای مطالعه دارد. من در این مدت ده ها مقاله و کتاب خوانده ام که به یقین در بیرون از زندان فرصت اینکار را نمیکردم. در روزهای آینده درسها را هم خواهم خواند و باین ترتیب از وقتی که بعدها باید صرف مطالعه دروس کنم صرفه جوئی خواهم نمود. در عین حال بافراغ بالی که دست داده، من دائم بتو میاندیشم، به تو و آینده تو میاندیشم. کاملآ ایمان دارم که در صورت قبول مبارزه و ایمان به موفقیت آینده ما، یک آینده سعادت آمیز است...

امروز مقدار زیادی از کتاب نگاهی به تاریخ جهان نهرو که هفصد و بیست صفحه است مطالعه کردم. چیزهائی گرانبها است که باید در این دفتر یادداشت میکردم اما اینکار را بپایان مطالعه جلد اول نهادم. انشالله در روز جمعه با فرصتی که هست، اینکار خواهم کرد.

بدوستانم میگفتم که امروز یک خبر بسیار خوش بما خواهد رسید تا وقتی بخوابیم خبری نبود و این وسیله تفریحی برای آنها شده بود اما من یقین دارم که خبری است...

شب بخیر روی ماهت را می بوسم.

4 اردیبهشت 41. هنوز که هنوز است هیچ خبری بما نرسیده اما من همچنان مطمئنم که خبری خواهد شد. تمام روز را مینوشتم، برای تو یادداشت تهیه میکردم. وظیفه من اینست از آنچه میآموزم تو را بی نسیب نگذارم. وقتی از نوشتن خسته میشدم، کتاب حقوق مدنی را مطالعه میکردم. قصد دارم همین روزها مطالعه آنرا بپایان ببرم.

شب بخیر دختر زیبا روی ماهت را می بوسم.

5 اردیبهشت 41. دخترم، فراموش کردم برایت بنویسم که دیشب تصمیم گرفتیم نامه ای خطاب بشورای جبهه ملی ایران بنویسیم و آنها را از اینکه در اتخاذ تصمیم تا اینحد مرددند، مورد سرزنش قرار دهیم، امروز این نامه را نوشتیم و متن چنین است:

                        شورای مرکزی جبهه ملی ایران

با عرض درود و تهنیت فروان،          خاطر آقایان اعضای محترم شورای مرکزی جبهه ملی ایران

مسبوق است که اندکی بعد از توقیف اعضاء شورای مرکزی و دانشجویان و افراد از صفوف مختلف، همه فعالیتها تحت الشعاع فعالیت برای آزادی زندانیان قرار گرفت. در یکماه و نیم اخیر این فعالیت شدت یافت و ظاهرآ کوشش میشد و میشود مبارزه جبهه ملی بصورتی انجام شود که وضع را وخیمتر نسازد. گمان میرفت اگر جبهه ملی بیک مبارزه شدید دست زند، این امر موجب خواهد شد که زندانیان برای مدتی نسبتآ طولانی در زندان بمانند. کوشش های بسیار از طریق مذاکره برای آزادی زندانیان شروع و ظاهرآ هنوز هم ادامه دارد.

در اسفند ماه سال گذشته، دانشجویان زندانی برای آنکه سد سکون و بلاتکلیفی را بشکنند، پیشنهاد اعتصاب غذا نمودند، استدلال آنها این بود که:

1- تراشیدن واسطه و خواهش و تمنا و مذاکره برای آزادی زندانیان در واقع توهین بزندانیانی است که برای نجات میهن مردانه آماده فداکاری شده اند. زیرا این نوع مذاکرات که بیشتر بالتماس میماند، اعتماد عمومی را از جبهه ملی بعنوان اجتماع زنان و مردان فداکار سلب میکند.

2- مردم در مواقع عادی کاری نمیکنند. باید با ایمان و فداکاری قدم پیش نهاد و ملت را به ماجراهای بزرگ کشاند و از او توقع فداکاری نمود. برآقایان پوشیده نیست این ایرانی که اکنون رهبری او را بعهده دارید، هرگز نازپرورده نبوده و خاک میهن وجب بوجب آغشته بخون اوست. مردم ایران حیات را در میدانهای نبرد یافته و از کام حادثه جسته اند. این سخن که مردم آماده قبول مسئولیت و فداکاری نیستند راست نیست باید با سلاح ایمان و فداکاری قدم پیش نهاد و پیروز شد. ملت تنها با عیان دیدن و ابراز فداکاری از جانب ماهست که حاضر باقدام و قیام میشود.

3- برخورد ما با دشمن برخورد دو نیرو است. هئیت حاکمه بر خلاف مقررات و قوانین ما را زندانی نموده بود، راه صحیح این بود که ما با ایراد قدرت، قدرت ناشی از ایمان و گذشت، او را وادار به تسلیم نمائیم.

عملی شدن این پیشنهاد بارها بتاخیر افتاد و در این اواخر کار وعده آزادی از امروز به فردا کشید و استدلال شد که اولآ صحیح نیست دوباره دانشگاه متشنج بشود و ثانیآ تجاوزکاران برای آنکه گفته نشود تسلیم تهدید شده اند، حاضر نیستند در صورتیکه اعتصاب غذا عنوان شود، زندانیان را آزاد کنند. اعتصاب غذا آزادی را بتاخیر خواهد انداخت.

بنظر میرسد در پیش گرفتن روش مذاکره و مماشات بدشمن جرات داده است که زندانیان را همچنان در زندان نگهدارند. چه بفراست دریافته است تا وقتی دانشجویان و رهبران جبهه ملی زندانی هستند، همه آرام و ساکت خواهند نشست و آب هم از آب تکان نخواهد خورد.

اینک با توجه بعواقب فوق پیشنهاد میکنیم:

1- هر گونه مذاکره درباره آزادی زندانیان موقوف گردد.

2- کمیته دانشگاه اعلامیه ای خطاب بدانشجویان صادر و ضمن دعوت آنها به حفظ آرامش که منظور نظر جبهه ملی ایران است، بدانشجویان زندانی دستور اعتصاب غذا را بدهد.

امید است که اینبار شورای جبهه ملی یک تصمیم قاطع خواهد گرفت. اطمینان میدهد که ماندن ماه ها و سالها در زندان را به شرط آنکه دولت سرانجام تسلیم و مجبور بآزادی ما گردد بر اینگونه آزادی ترجیح میدهیم.

ساعت دوازده، آقای کشاورز صدر بدیدنم آمد. معلوم شد شورای جبهه ملی نتوانسته است تصمیمی بگیرد و در ضمن خبر داد که دو دانشجوی آنگولائی از لاهه بتهران آمده اند. ظاهرآ از طرف کنفدراسیون دانشجویان ببازدید آمده اند اما حقیقت قضیه تحقیق در اطراف فاجعه اول بهمن است. صبح دیروز قریب پنجاه نفر از دانشجویان در خانه آقای کشاورز صدر با دو دانشجوی مزبور مصاحبه و گفتگو نموده اند و عصر همان روز هم در دفتر آقای کشاورز صدر، دانشجویانی که کور و دست شکسته و پا شکسته شده اند قریب چهل نفر در اطراف فاجعه اول بهمن ماه توضیحاتی داده اند. آقای کشاورز صدر همچنین میگفت که دیروز با آقای دکتر فرهاد صحبت کرده و آقای دکتر فرهاد گفته اند من بنی صدر را بسیار دوست میدارم، شجاعت او را، هیجان او را، شور او را، صداقت او را میستایم، او یک مبارز اصیل و پرکار است. اما چه کنم که آقای نخست وزیر مرتب میگوید دستور آزادی همه زندانیان را داده ام و خبری نیست. عصر امروز دانشجویان بدیدنم آمده بودند و همه از دیدن هیکل من یکه خوردند. سینه جلو آمده و شکم عقب رفته است. البته تو نباید بیش از حد انتظار داشته باشی شکمی که طی چند سال بزرگ شده و چربی ها برهم انباشته با یکماه و نیم ورزش چنانکه باید کوچک نمیشود اما بقول ورزش کارها «تو فرم افتاده» و باید کوشید تاینکه بکلی کوچک شود.

خوب دخترم حالا لابد میدانی که حس ششم من اشتباه نکرد و آن خبر خوش همین آمدن دانشجویان از طرف کنفدراسیون برای تحقیق در اطراف فاجعه اول بهمن ماه است. شب بخیر دخترم، روی ماهت را می بوسم.

6 اردیبهشت 41- خوب حالا میدانی که گاهی یادداشتهای روزهای گذشته را روزهای بعد مینویسم و امروز علاوه برآنکه کار نوشتن یادداشتهای مربوط بروزهای گذشته را تمام کردم، جلد اول نگاهی بتاریخ جهان را نیز بپایان بردم و همانطور که وعده کرده ام فردا قسمتهای جالب آنرا برای تو یادداشت خواهم نمود. اینک اجازه بده در باره امروز بهمین مختصر بس کنم، چه نه خبری از جائی رسیده و نه بدبختانه تو را بخواب دیده ام. اما بعد از ظهر امروز در لحظاتی بین خواب و بیداری، در یک رویائی بسیار بسیار شیرین فرو رفتم و خودم را در آغوش تو و لبانم را بر لبهای تو یافتم.

شب بخیر دختر زیبا. امروز خوشحالی مبهمی در خود احساس میکنم. امیدورام هرچه پیش میآید خوب و خوش باشد. روی ماهت را می بوسم.

7 اردیبهشت ماه 41. دیشب بخوابم آمدی، در یک انتظار کشنده ای دائم بساعت نگاه میکردم، ساعت دو بود و من می باید تا ساعت چهار صبر میکردم، دقیقه به دقیقه بساعت نگاه میکردم و زمان سخت دیرگذر بود و سرانجام تو آمدی و در آغوشت گرفتم...

امروز میخواستم نکات جالبی از جلد اول کتاب نگاهی بتاریخ جهان یادداشت کنم اما مطالعه حقوق مدنی این مجال را نداد و آنرا بفردا مینهم.

مطلب خوشمزه و جالبی امروز پیش آمد. یکی از دوستان برای گرم کردن غذا بکافه زندان رفت و در انجا از یکی از پاسبانان که مدتی است دیگر ببندمان نمیآید پرسید، چطور شد که شما رفتید و پیش ما نمیآئید و او پاسخ داده بود مرا به بند «چتربازها» فرستاده اند. بد نیست بدانی چتربازها دزدان را میگویند. از آنروز شوم، اول بهمن که چتربازان آن اعمال را مرتکب شدند و علاوه بر ضرب و شتم جیب تکانی هم نمودند، حالا کار بجائی رسیده است که پاسبانان به دزدان چترباز میگویند!! در حالیکه تو میدانی پاسبانان در جامعه خود معروف بپاکی نیستند و باین ترتیب است که هیئت حاکمه ملت را از سربازان و ارتش خود جدا میکند و در دل یکی تخم کینه از دیگری را می پاشد.

امروز دیگر خبری نبود. شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

8 اردیبهشت ماه 41- به به چه از این بهتر، باز هم همان صحنه، باز هم در انتظار از در درآمدن تو، دقیقه ها را که بکندی میگذشتند، میشمردم. بقدری دلم تو را میخواهد که هیچوقت تا این وقت هیچکس و هیچ چیز را نخواسته است...

صبح امروز رئیس زندان به بند ما آمد و گفت که ظاهرآ تا سه شنبه آزاد خواهیم شد و گفت که باعلیحضرت تلگراف شده و از ایشان کسب اجازه کرده اند و ممکن است جواب تلگراف امروز بیاید و قرار شد در صورتیکه آزاد نشدیم، دو سه روز دیگر به بهداری نزد سایر دوستانمان برویم و باین ترتیب وضع بهتر خواهد شد و ما مجبور نخواهیم شد برای دیدار آنها مریض بشویم یا آمپول تزریق کنیم.

اما نکاتی از کتاب نگاهی بتاریخ جهان:

پایان قرون وسطی اول ژوئیه 1932:

نهرو در این نامه باروپای قرن سیزدهم تا پانزدهم می پردازد و ضمن بحث از جنگ فرانسه و انگلیس به ژاندارک، دختر فرانسه می پردازد: (من وقتی دانش آموز دبیرستان بودم مقاله راجع باین دختر خواندم و بعد فیلمی از زندگانی افتخارآمیز او تهیه شده بود، دیدم. و این جمله او را هنوز بخاطر دارم، او در نامه ای به فرمانده انگلیسی که شهر اورلئان را در محاصره داشت، چنین مینویسد: ای سردار، من ژاندارک، دختر فرانسه از تو میخواهم خاک وطن مرا ترک گوئی و از کار پست حمله بخاک یک ملت دیگر دستشوئی وگرنه با تو چنان خواهم جنگید که تا بتو و همه آنهائیکه گمان می برند ملت من مرده است، ثابت کنم ملت فرانسه هنوز زنده است. بخاطر داشته باش که وقتی بهم رسیدیم من داستان این دختر شجاع برایت بگویم).

«مسلمآ تو مطالبی در باره «ژاندارک» یا «دختر فرانسه» میدانی برای همه شما دختران او یک قهرمان بشمار میرود، او در مردم ناامید و مایوس کشورش، امید و اعتماد بنفس بوجود آورد و به آنها برای فداکاریهای بزرگ الهام بخشید. فرانسویها در تحت رهبری او انگلیسیها را از کشورشان بیرون راندند. اما در مقابل تمام این زحمان و خدمات بوسیله دستگاه انکیزیسیون (دستگاه تفتیش عقاید که کلیسای کاتولیک بوجود آورده بود و این دستگاه کارش این بود که با سوزاندن در آتش از تزلزل ایمان مردم به مسیحیت جلوگیری کند!! و چه جنایات بسیار که مرتکب نشد) محاکمه شد و بعد هم مانند سایر محکومان این دستگاه مهیب او را بچوبی بستند و سوزاندند.

انگلیسیها ژاندارک را دستگیر کردند و کلیسا را مجبور ساختند که او را بمرگ محکوم سازد و بعد هم او را در سال 1430 در میدان بزرگ شهر «روئن» سوزاندند. سالها بعد کلیسای رم حکمی را که در باره او صادر شده بود لغو کرد و باو لقب «مقدس» بخشید. می بینی چه مرحمتی بزرگی کلیسا در حق ژاندارک کرده است!!

نیدرلند بخاطر آزادی مبارزه میکند. 27 اوت 1932

نهرو به مبارزه مردم هلند برای کسب آزادی پرداخته است و در این نامه داستان جنگ سپاهیان اسپانیا برای تصرف لیدن از همه جالبتر است. تو خوب میدانی که هلندیها با چه خون جگری سد میسازند تا مانع از آن شوند که زمینهای کشورشان را آب فرا گیرد و اکنون بخوان:

در شهر «لیدن» حتی یک برگ سبز هم بر درختها باقی نماند و همه چیز خورده شد. مردان و زنان جنگ را در حالی ادامه میدادند که از لاشه های سگ ها مرده و کشته شده استفاده میکردند و معهزا باز هم از مقاومت دست نمی کشیدند و با وجود فرسودگی و گرسنگی از بالای دیوارهای حصار شهر نفرت و کینه خود را به اسپانیا نشان میدادند و میگفتند با خوردن سگ و موش زندگی خواهند کرد و خواهند ساخت ولی بدشمن تسلیم نخواهند شد.

            «... در موقعی که دیگر همه چیز نابود شود و جز خودمان چیزی باقی نماند مطمئن باشید که هر یک از ما دست های چپ خودمان را خواهیم خورد و با دست راست خویش بدفاع از ناموس و آزادی و مذهبمان در برابر تجاوز کاران خارجی خواهیم پرداخت. اگر میشت الهی برنابودی ما قرار گرفته و ما را دستخوش غضب خویش قرار داده است و کمک خود را از ما دریغ میدارد، ما باز هم خود را بشما تسلیم نخواهیم کرد وقتی که آخرین ساعت فرا رسد، ما با دست خودمان شهر را آتش خواهیم زد و تمام مردان و زنان و فرزندان ما یکباره با هم در شعله های آتش نابود خواهند شد و این وضع بسیار بهتر از این خواهد بود که خانه های ما بقدوم شما آلوده و نجس گردد و آزادیهای ما نابود شود.

(این نامه را این مردم دلیر بفرمانده قشون دشمن نوشتند) نهرو ادامه میدهد: چنین بود روحیه مردم و ساکنین شهر لیدن. اما چون روزها میگذشت و کمکی از جائی نمیرسید پیامی برای دوستان خودشان در ایالات هلند فرستادند و آنها هم تصمیم فوق العاده ای گرفتند که سرزمین عزیزشان را در آب دریا غرقه سازند و نگذارند لیدن بدست دشمن بیفتد.

«سرزمین غرق شده بهتر از سرزمینی از دست رفته است. و برای شهر گرسنه و مصیبت زده لیدن چنین پاسخی فرستادند که :«ای لیدن، ما ترجیح میدهیم که تمام سرزمین خودمان و دارائی خودمان را دستخوش امواج نابود کننده دریا ببینیم تا آنکه شاهد غارت شدن تو باشیم».

بالاخره سدهای دریا یکی پس از دیگری درهم شکست و با کمک بادهای طوفانی امواج دریا بروی سرزمینهای پست سرازیر شد و کشتی های هلندی که غذا و کمک همراه داشتند بر روی آبها پیش آمدند. و نیروهای اسپانیائی که از این دشمن تازه و نو رسیده وحشت زده شده بودند با شتاب عقب نشستند. بدین ترتیب لیدن نجات یافت و زنده ماند و بخاطر قهرمانی مردم آنشهر، دانشگاه لیدن در سال 1575 بنیان نهاده شد که از همان زمان تا کنون مشهور مانده است.

می بینی دخترم که ملتهای زنده حیات را به چه قیمتی بکف آورده اند، آیا بنظر تو آنها با پیرهای ما قابل مقایسه نیستند!!

            جنگ افکار در اروپای قرن هیچدهم- 19 سپتامبر 1932

دختر جان میدانم که تو را خسته کرده ام. لابد تو از جنگ افکار در اروپای قرن هیجدهم در کتابهای تاریخ چیزهائی خوانده ای و من هم قصد ندارم در اینجا از قول نهرو چیزی بنویسم، فقط میخواستم این جمله ژان ژاک روسو را که نهرو در نامه اش آورده است نقل کنم، چه وضعی که مردم هم اکنون گرفتار آنند مانند یک کتاب قطور بیان میکند: «انسان آزاد بدنیا میآید اما در همه جا بزنجیر کشیده شده است».

9 اردیبهشت 41- با شعف و انبساط تمام از خواب برخاستم. تو را بخواب دیدم. نمیدانم چرا اینبار هم دائم بساعت نگاه میکردم که کی از در بدر آئی، اما سرانجام تو را دیدم و با اشتیاقی وصف ناپذیر در آغوشت فشردم، سرانجام این روز خواهد رسید اما کاش میدانستم چه روزی خواهد بود آنروز. ظرف دو ماه اخیر، هر روز بمن اطلاع داده اند که فردا آزاد خواهم شد و هنوز زندانیم. شخصآ از زندانی بودنم نگرانی ندارم اما خود این موضوع که کسانی پیدا میشوند و بی آنکه احتیاجی باشد، اینهمه دروغ میگویند، خود در خور کمال نوجه است و من باید تصریح کنم که در مبارزه با دروغ و نیرنگ در یک کلمه در مبارزه با شارلاتانیسم یک لحظه تردید نخواهم کرد.

امروز در حدود 2.5 بعد از ظهر تغییر مهمی در وضع ما رخ داد، ما از بند یک به بهداری منتقل کردند و باینقرار ما دیگر مجبور نخواهیم شد که برای دیدن دوستانمان آمپول تزریق کنیم یا تب هشتاد درجه بنمائیم!!

ساعت به پنج بعد از ظهر نزدیک بود که بملاقات دعوتم کردند. مادرم بود، سرانجام کاسه شکیبائیش بپایان رفته و بدیدن آمده بود، اقدس و برادرم هم با او همراه بودند. ظاهرآ انتظار نداشت که مرا آنهمه سرحال و بشاش ببیند، شکم بنحو محسوسی کوچک شده و سینه جلو آمده بود. آخرین بار که او مرا دیده بود، صورتی با پوست کدر که بسرعت استوخانی میشد و اندامی که در عین لاغر شدن بی تناسبتر میشد. اما حالا... تفاوت از زمین تا آسمان بود.

اقدس از ناراحتیهائی که تو تحمل میکنی شرحی برایم گفت و دلم را بسختی بدرد آورد، دختر جان، وظیفه منست که مبارزه کنم، وظیفه منست که ترا بمقابله با مشکلات وادارم تا لذت غلبه را درک کنی و زندگانی با رونقی داشته باشی. دختر محبوبم من پشت به چرخ زندگی نهاده ام و تو باید بمن کمک دهی که آنرا از میان مشکلات عبور دهم. در موفقیت یک لحظه هم تردید نباید کرد، ایمان داشته باش و اینگونه اتفاقات را با خشروئی استقبال کن.

خواهرم خواست تا چند جمله ای برایت بنویسم و من بجای آن، دفتر اول برایت فرستادم و امیدوارم خواندن آن مایه تسلی تو گردد و هم خسته ات نکند. از خدا بخواه بتو قوت قلب و شجاعت بدهد. شب بخیر، روی ماهت را می بوسم.

10 اردیبهشت 41. دیروز فراموش کردم برایت بنویسم که دادستان تهران، ضمن نامه ای از دادستانی ارتش درباره توقیف غیر قانونی ما توضیح خواسته است. ما با دوستانمان مدتی را صرف تمجید شجاعت این قاضی شریف نمودیم، وقتی من گفتم که دادستان چنین نامه ای نوشته است، همه بهت زده شدند، و بعد با هیجان آفرین گفتند. واقعآ در این دوره که همه، همه چیز خود را میدهند تا مقامی بدست آورند. صدر حاج سید جوادی[1]، نامه ای مینویسد و موقعیت خود را بخطر میاندازد. می بینی دخترم که بدلیل وجود افراد نظیر او نمیتوان از جامعه مایوس شد، اینگونه مردان از جامعه برمیخیزند و نیاز جامعه، بدلیری و فداکاری و گذشت، آنها را بوجود میآورد. او با اینکار و کارهائی از اینقبیل که انجام داده و میدهد، ما را معتقد میسازد که قاضی فداکاری است، بلکه امید و نیرو میدهد تا با کوشش و استقامت، وجدان، راستگوئی، شرافت و امانت را نجات بخشیم.

در نظر داشتم امروز جلد دوم نگاهی بتاریخ جهان را تا بآخر مطالعه کنم. اما مباحثه بآقای رشیدیان[2] که تا یکساعت بعد از نیمه شب ادامه داشت، از اینکار بازم داشت. فردا خواندن آنرا تمام خواهم کرد و نکاتی را که بنظرم جالب آمده است، برایت یادداشت خواهم نمود. راستی فراموش نکنم که فردا از شخصیت ها!! (آدم های بی شخصیتی که زمام امور مملکت را ظاهرآ بدست دارند) دعوت شده است که برای افتتاح سینما بزندان بیایند، دو روز است که خواب و خوراک را بر مشتی مردم بینوا حرام کرده اند، کاشی ها را می شویند، درها را رنگ میکنند (البته نه هر دو روی در را بلکه تنها آنطرف که در معرض دید است). به زندانیان کفش میدهند و غیره. نیمه شب حوض خالی میکنند، در اطراف حوض گل مینهند، اطاق مطالعه درست میکنند...

اینست امری که باید از بین برود، همه کار این کشور جلوه سازی و ظاهر پردازی است و حقیقت ندارد، اگر درها را رنگ میکنند. تنها برای آنست که چشمان جلالت مآبان بر درهای کثیف نیفتد، اگر نظافت میکنند، برای آنست که چند لحظه گردش در راهروها و حیاط بهنگام بازدید، اثری نامطبوع برجای ننهد و برآینه خاطر عالیجنابان غبار اشمزاز ننشیند، ولا بهیچوجه منظور آن نیست که زندانیان در میان کثافت ننولند و چنانکه برایت نوشته ام دانشجویان که رفتار ویژه ای با آنها میشد، از دست شپش های بیشمار راحت و آرام نداشتند و وای بحال دیگران. باینقرار هر چه می بینیم دروغ و نیرنگ است و آیا تو میخواهی من از مبارزه با اینهمه دروغ چشم بپوشم؟ نمی ترسی عاقبت در گنداب دروغ و نیرنگ فاسد شویم و تباه گردیم؟ من خود میترسم.

شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

11 اردیبهشت 41. چطوری دخترم؟ حالت خوبست، حال من بسیار خوبست و بسیار شادمانم. عصر امروز آقای کشاورز صدر بدیدن آقای دکتر سنجابی آمده بود و بقراریکه اطلاع داده بود، ما همین روزها آزاد خواهیم شد. این خبر مهم نیست، مهم آنست که ایشان ظاهرآ از قول آقای دکتر فرهاد گفته اند که هئیت سه نفری بدولت گزارش داده است در واقعه اول بهمن ماه، دانشجویان هیچگونه تقصیری ندارند و تقصیر بعهده نظامی هاست. باین ترتیب هر کس هر چه میخواهد بگوید، من با مهارت تمام عمل کرده ام و سرانجام موفق شده ام از معرکه سالم بیرون روم. دانشگاه تهران با سربلندی مقاومت کرد و ما توانستیم ثابت کنیم که همه گناهها بعهده نیروهای قهریه استبداد بوده است. می بینی که ناچار بدنبال استقامت و پایداری موفقیت میرسد. آیا فکر نمی کنی لذت غلبه بر مشکلات از هر لذت دیگری بهتر باشد؟ من اینطور فکر میکنم. امروز جلد دوم نگاهی بتاریخ جهان را بپایان بردم و میخواستم نکاتی از آن را برای تو یادداشت کنم اما اینکار را بفردا مینهم. راستی اینرا هم برایت بنویسم که دکتر فرهاد گفته است شکر خدا را که این آقایان بدون آنکه زیر منت کسی باشند، آزاد میشوند، چه هئیت سه نفری در گزارش خود آنها را بی تقصیر دانسته است.

            شب بخیر، روی ماهت را می بوسم.

12 اردیبهشت 41. دخترم قرار بود امروز نکاتی از جلد دوم کتاب نگاهی بتاریخ جهان را برایت یادداشت کنم:

سقوط باستیل. 7 اکتبر 1932. این نامه را نهرو به چگونگی قوام گرفتن انقلاب در پاریس و سقوط باستیل در 14 ژوئیه 1789 اختصاص داده است و مینویسد: وقتی که به آب حرارت میدهیم بتدریج گرم میشود اما فقط وقتی که میزان حرارت بالا رفت و بمرحله غلیان رسید، آب بصورت بخار در میآید و تغییر شکل میدهد. باید دانست که افکار و شرایط اقتصادی هستند که انقلاب ها را بوجود میآورند. بعضی ابلهان که قدرت را در دست دارند و در مقابل هر چه با فکر ایشان جور درنمیآید، کور میباشند، تصور میکنند که انقلاب ها بوسیله عده ای عناصر ماجراجو و انقلابی و ناراحت که به تحریک مردم می پردازند، صورت میگیرد. در صورتیکه این باصطلاح ماجراجوهای شورشی کسانی هستند که از وضع موجود ناراضی میباشند و میل دارند آنرا تغییر دهند.

و بطوریکه تو دختر زیبا شاهدی ابلهانی که قدرت در دست دارند و در مقابل هرچه با فکر ایشان جور در نمیآید، کور می باشند، ما را ماجراجو و اخلالگر میداند، اما او مجبور است سرانجام در برابر قدرت ما بزانو در آید. نهرو باز مینویسد:

«... همیشه یک انقلاب وقتی بمرحله بحرانی میرسد که افراد ارتش یعنی مهمترین ابزار و پشتیبان فشار دولتی از تیراندازی بروی برادران خودشان خودداری و سرکشی کنند: لوئی شانزدهم تصمیم گرفت که نمایندگان طبقه سوم را از جلسه بزور بیرون اندازد و آنها هم در زمین تنیسی که در آن نزدیکی بود، جمع شدند و سوگند یاد کردند تا وقتی یک قتی یک قانون اساسی برای فرانسه ننویسند، متفرق نشوند. شاه برای متفرق نمودن آنها به سربازان دستور داد اما موقعیت حساس فرا رسید و سربازان سر از اطاعت بازپیچیدند.

دخترم بی گمان این وضع دیر یا زود در کشور ما نیز بوجود خواهد آمد و ارتش وجدان ملی خویش را باز خواهد یافت. پیروزی از آن ماست.

انقلاب و ضد انقلاب 13 اکتبر 1932

در این نامه نهرو به دو جریان: دوره انقلاب تا وقتی که روح انقلاب میمیرد و از میان طوفان انقلاب دیو وحشت و ترور سربرون میزند، می پردازد. نهرو علل جایگزینی ضد انقلاب را مورد بحث قرار میدهد و در آغاز این نامه سرود مارسیز را سرود انقلاب را که روژه دولیل ساخته است، نقل کرده است:

            برویم فرزندان وطن

            روز افتخار فرا رسیده است

            در برابر ما، پرچم خونینی

            از جنایت برافراشته است.

            آیا در دهکده ها و روستا ها

            غرش این سربازان درنده را نمیشنوید؟

            آنها میآیند تا

            فرزندان و همسران ما را در آغوشمان سرببرند!

            همشهریان سلاح بردارید! هنگهای خود را تشکیل دهید!

            برویم، برویم تا خونهای ناپاک شیارهای ما را آبیاری کند!

آنها، فرانسویان انقلابی سرودهائی پوچ و بیهوده در بارهء سلامتی پادشاهان را نمیخواندند و بجای آن سرود عشق مقدس بوطن و به آزادی، آزادی محبوب را میسرودند:

            ای عشق مقدس وطن

            بازوان انتقامجوی ما را رهبری کن و یاری ده!

            آزادی، ای آزادی محبوب

            همراه مدافعانت به پیکار برخیز

دختر زیبا، بارها برایت نوشته و گفته ام که بدون ایمان نه فرد کاری تواند کرد، نه جامعه و اکنون نهرو ضمن بحث از انقلاب بزرگ فرانسه در آنوقت که نیروهای کشورهای دیگر از هر طرف هجوم می آوردند، چنین ادامه میدهد:

محرومیت ها خیلی زیاد بود اما در موقعیکه وطن یعنی فرانسه زیبا و ژنده پوش که اکنون تاج آزادی را بر سر نهاده بود، در خطر بود و تهدید میشد و دشمن در پشت دروازه اش بود، این محرومیت ها چه اهمیتی داشت؟ باین ترتیب جوانان فرانسه از هر سو بکمک وطن برخاسته و بدون اعتنا بگرسنگی و تشنگی بسوی پیروزی حرکت کردند.

کارلانیل، تاریخ نویس مسهور انگلیسی میگوید «بندرت میتوان دید که تمامی مردم بچیزی جز به چیزهائیکه میتوانند بخورند و بکار برند اعتقاد داشته باشند. معهذا اگر وقتی چنین اعتقادی بچیزی پیدا کنند، تاریخ ایشان روح را بتکان میآورد و قابل توجه میگردد. چنین اعتقادی بیک هدف بزرگ در مردان و زنان دوران انقلاب فرانسه وجود داشت و تاریخی که آنها در آن ایام فراموش ناشدنی بوجود آوردند و فداکاریهائی که تحمل کردند، هنوز هم ما را برمیانگیزد و قلب و نبضمان را به تپش در میآورد.

ملت فرانسه با ایمان بپاخاست و پیروز شد، این جمله از دانتن را بیاد بسپار:«پیروزی بر دشمن، جسارت، باز هم جسارت، همیشه جسارت میخواهد».

            یکسال نو دیگر                روز اول سال 1933

نهرو این نامه را بخود اختصاص داده است و اکنون قسمتهای جالب آن:

زمین از فرزندانش بیخبر است اما ما بزحمت میتوانیم خود را نادیده بگیریم و بهنگام سال نو بسیار بجاست که در راه دراز زندگیمان لحظه ای بیاسائیم و به پشت سر خود بنگریم و گذشته هامان را بخاطر آوریم و بعد به پیش و به آینده خود نگاه کنیم و بکوشیم که مایه های امیدی برای خود فراهم سازیم.

من نیز امروز گذشته ها را بخاطر میآورم. این سومین بار است که روز اول سال را در زندان میگذرانم. هر چند در این فواصل مدتی را در خارج و در دنیای وسیعتری بوده ام اما آن دوره ها از چند ماه تجاوز نمیکنند، در حالیکه سه بار پشت سر هم است که روز اول سال را در زندان هستم. کمی که دورتر بروم بخاطر میآورم که در طی یازده سال اخیر، پنج بار روز اول سال را در زندان بوده ام و اکنون از خود میپرسم چقدر دیگر چنین روزهای دیگر را در زندان خواهم بود!

هم اکنون در وطن ما مبارزه بخاطر آزادی جریان دارد و معهذا بسیاری هموطنان ما به آن اعتنائی ندارند و بمنازعه و کشمکش در میان خودشان سرگرم هستند و در تنگنای منافع محدود و فرقوی و مذهبی با کوته نظریهای طبقاتی فکر میکنند و خیر و صلاح بزرگتر و اساسی تر را از خاطر میبرند و بعضی ها که در برابر رویای آزادی کورند:

            «... با جباران کنار میآیند و مطیع ایشان میشوند

            « و تاجهای فروافتاده و اعتقادات پوسیده را جمع آوری میکنند

            و میکوشند ژنده پاره های کهنه را بیارایند و از نو بپوشند».

بنام قانون و نظم، ظلم و جباریت رواج دارد و میکوشد کسانی را که نمیخواهند بآن تسلیم شوند، نابود سازد. عجب آنست که درست همانچیزی که باید پناهگاه ضعیفان و محرومان باشد و کسانی را که تحت فشار قرار میگیرند پناه دهد، خود سلاحی در دست ظالمان و جباران میگردد. میخواهم مطلبی را که اکنون بذهنم آمده است و با وضع کنونی ما جور می آید برایت نقل کرده باشم، این مطلب از کتاب منتسکیو فیلسوف فرانسوی قرن هیجدهم میباشد:

            « هیچ ظلم و جباریتی زشت تر و بیرحمانه تر از آنچه در سایه            قانون و با رنگ عدالت انجام میشود وجود ندارد. میتوان گفت             که در این وضع، تیره روزان و مظلومان را در روی تخته پاره ئی که در اقیانوس متلاطم زندگی بزیرپای خود کشیده اند و بآن    وسیله خود را نجات داده اند، غرق میکند».

این نامه بسیار ملال انگیز شده است و برای روز اول سال مناسب نیست، و نباید چنین میشد. در واقع من خود ملول نیستم و چرا باید افسرده و ملول بود؟ ما شادمانیم که بخاطر یک هدف بزرگ و عالی کار میکنیم و در مبارزه هستیم، ما رهبری بزرگ داریم که دوستی مومن و راهنمائی صدیق است و نگاه او بما نیرو میدهد و تماس با او الهام بخش ماست.

ما یقین و اطمینان داریم که پیروزی و موفقیت در انتظار ماست و دیر یا زود بآن خواهیم رسید. اگر موانعی که باید برآنها غلبه یافت و مبارزاتی که باید در آنها پیروز شد، نمی بود، زندگی چیزی کسل کننده و بی رنگ میشد.

و تو دختر محبوبم که اکنون در آستانه زندگی قرار داری، نباید با دلتنگی و ملال و افسردگی سروکار داشته باشی. تو باید با زندگی و تمام آنچه همراه داشته باشد، با شادمانی و گشاده روئی و صفای خاطر مواجه شوی و از مشکلاتی که در راهت فرا رسد، استقبال کنی تا لذت غلبه برآنها را دریابی.

و اکنون «بامید دیدار عزیزم» آرزومندم که این دیدار خیلی دور نباشد. می بینی دخترم که من در عقایدم تنها نیستم، همه آنها که مغزی برای اندیشیدن دارند و زندگی را در آنحال که حرکت میکند، زندگی را با حرکتش مورد نظر دارند. همه آنها که قلبی بزرگ دارند، همه آنها که زندگی را با خطاهایش دوست دارند، همه آنها که میخواهند زنده بمانند، همه آنها که میخواهند قوه تحرک و روح جنبش دیگران باشند، در یک کلام همه آنها که انسانند اینطور فکر میکنند. آیا حیف نیست که ما از لذت غلبه برآنچه مشکل است، چشم بپوشیم؟ کیست که تو را میترساند باو بگو، از تمام وجود و از روی صدق و صفا و با ایمان با قاطعیت ناشی از ایمان بگو، تکرار کن که ترس امری است موهوم.

صبح امروز با رئیس زندان مذاکره کردم تا لباسهای دانشجویان را بآنها بازگرداند و اجازه دهد که ملاقاتها حضوری باشد، او نیز موافقت کرد. روزی که مرا زندانی نمودند، جمعآ قریب 60 نفری زندانی بودند، بدون استثناء همه وقتی آزاد میشدند لباسهایشان تنگی میکرد و مخصوصآ شکم هاشان بمیزان زیادی بزرگ شده بود، و من تنها کسی هستم که دور شکمم از آنچه هم که بود قریب هفت سانتیمتر هم کوچکتر شده است و اگر نسبت بمیزان چاقی که در زندان دست داده است حساب کنیم، یعنی بمیزانی که بر دور شکم دیگران اضافه شده است، قطر شکمم در حدود 12 سانتیمتر کوچک شده است. اما هنوز تا وقتی که کاملآ کوچک بشود، راه درازی در پیش است و من آنرا با کمک عذرا که دائم مراقبت خواهد کرد که تنبلی نکنم، خواهم پیمود.

شب بخیر محبوبم، فردا باز هم نکاتی از کتاب نگاهی بتاریخ جهان برایت یادداشت خواهم کرد. روی ماهت را می بوسم.

 

 

 



[1] احمد صدر حاج‌ سیدجوادی (3 خرداد 1296 - 11 فروردین 1392) از اعضای اولیه و بنیانگذار نهضت آزادی ایران و از اعضای فعال نهضت مقاومت ملی، دادستان تهران، عضو شورای انقلاب، وزیر دادگستری، وزیر کشور، نماینده مردم قزوین در اولین دوره مجلس شورا پس از انقلاب بوده و به مدت ۳۰ سال سرپرستی دائرةالمعارف تشیع را عهده دار بوده است. در اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۰ با تشکیل حکومت علی امینی و وزارت نورالدین الموتی به دادستانی عمومی شهرستان تهران منصوب گردید.

[2] اسدالله رشیدیان فرزند حبیب‌الله رشیدیان از هواداران سیدضیاءالدین طباطبائی بود. مانند پدرش از آغاز جوانی با انگلیسی ها مرتبط شد. پس از روی کار آمدن دولت دکتر مصدق فعالیت‌های اسدالله و برادرانش به نام‌های سیف‌ الله و قدرت‌ الله برای حفظ منافع دولت بریتانیا و سرنگونی دولت دکتر مصدق آغاز شد رشيديان پس از کودتا به پاسداشت حفظ سلطنت پهلوي از امتيازات فراواني چون امتياز تأسيس بانک اعتبارات تعاوني و توزيع برخوردار شد. او يکي از دلالان اسلحه ميان ايران و امريکا بود. در زمان حکومت دکتر امینی، به جرم فساد بازداشت شد. اسدالله رشيديان قبل از انقلاب، سرماية خود را از کشور خارج کرد و خود نيز به انگلستان رفت و در اوايل دهه شصت درگذشت.

 


در این رابطه