روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- فرا رسیدن سوسیالیسم

RobertOwen۱۳۹۶/۰۴/۱۵- سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نو

شته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت یازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت سیزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهاردهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت پانزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

13 اردیبهشت ماه 41. دختر جان، معمولآ خاطره هر روز را شب ها دیر، یا صبح روز بعد مینویسم اما امروز صبح کار را شروع میکنم. ابتدا یادداشت هائی از کتاب نهرو را برایت تهیه میکنم و شب هم اگر مطلبی بود، یادداشت خواهم کرد:

ایتالیا یک ملت واحد و آزاد میگردد   30 ژانویه 1933

نهرو این نامه را بتاریخ مبارزه ملت ایتالیا برای تحقق وحدت ملی و شرح کارهای درخشان، سه مرد نامور، سه قهرمان ایتالیا، گاریبالدی، کاور، مازینی اختصاص داده است. (مدتها پیش وقتی شاگرد دبیرستان بودم افسانه گاریبالدی را خواندم، بیشک او یک قهرمان بزرگ بود. تو دختر زیبا لابد تاریخ اتحاد ایتالیا را خوانده ای و تا حدودی از آن اطلاع داری). نهرو از آنچه گاریبالدی خطاب فرزندان ایتالیا میگفت، سخنانی نقل کرده است:

گاریبالدی و 1000 نفر سرخ پیراهنانش ابتدا با کشتی به سیسیل رفتند و در آنجا پیاده شدند و از آنجا کم کم از طرف جنوب در ایتالیا پیش آمدند همچنانکه گاریبالدی در دهکده های جنوبی ایتالیا پیش میآید، همه جا از داوطلبان دعوت میکرد که باو بپیوندند و پاداشی که بآنها وعده میداد، بسیار شگفت انگیز بود، گاریبالدی گفت:

«بیائید! بیائید : هر کس در خانه بماند ترسو و نامرد است. من فقط به شما رنج و دشواری و پیکار را وعده میدهم، اما ما یا پیروز خواهیم شد یا خواهیم مرد».

(باینقرار تو دختر زیبا می بینی که کافی است یک نفر قدم پیش نهد و مرگ را بچیزی نشمارد، ملت از فداکاری لذت میبرد).

هیچ چیز باندازه موفقیت و پیروزی موجب پیروزی نمیشود، نخستین پیروزیها گاریبالدی روح ناسیونالیسم ایتالیائیها را برانگیخت و از هر سو داوطلبان باو میپیوستند و در حالیکه سرود گاریبالدی را میخواندند، بسوی شمال پیش میرفتند:

«گورها سرگشاده هستند و مردگان از سرزمینهای دوردست بسوی آنها می شتابند، اشباح شهدای ما برای جنگیدن قیام میکنند.

در آنحال که شمشیرها را در دست و تاجهای افتخار را برسر دارند.

و دلهای مرده هنوز با نام ایتالیا برافروخته است.

بیائید بآنها ملحق شوید! بیائید بدنبال آنها، ای جوانان وطن

بیائید پرچمهامان را برافرازیم و صفهامان را آرایش دهیم

بیائید همه با فولادهای سرد و بیائید همه با اتش های گرم

بیائید همه یا شعله های عشق به ایتالیا!

دور شو از ایتالیا، دور شو از خانه ما!

دور شو از ایتالیا ای اجنبی، دور شو!

سرانجام به همت این سه مرد ایتالیا وحدت خود را بازیافت و جورج مردیت شاعر و داستانویس انگلیسی سالها پس از آن حوادث، چنین سرود:

«ما که ایتالیا را در حال درد زایمان دیده ایم

که نیمه خیز شده بود و باز بزمین افکنده میشد.

و اکنون همچون یک مزرعه پرحاصل گندم که روزی شخم خورده بود.

در کمال زیبائی کریمانه اش جلوه میکند، بکسانی فکر میکنیم

که نفس زندگی را در کالبد او دمیدند

کاور، مازینی، گاریبالدی: آن سه مرد

که مغز او، روح او و شمشیر او بودند و او را

با یک هدف درخشان، از اختلاف و پراکندگی زیانبار آزاد ساختند»

بنظر تو دختر زیبا زندگانی کردن وقتی انسان یک هدف درخشان دارد، زیبا نیست؟ این سخن که در میان مبارزین اگر خائن یا خائنینی پیدا شد، نباید خود را بخطر انداخت، بیفایده است و مردم لیاقت ندارند، صحیح نیست، در تمام نهضتها شجاعت و ترس، خدمت و خیانت وجود دارد اما برد نهائی با شجاعت و فداکاری و استقامت است. باور نداری، بخوان:

نهرو در پایان نامه مینویسد:

اکنون در اینجا، قسمتی از یک شعر «سوین بورن را بنام «ایست در برابر رم» نقل میکنم. این شعر را در موقعی سروده است که مبارزات ایتالیا ادامه داشت و با مشکلات زیاد مواجه میشد و گروهی خیانتکار به اربابان خارجی خدمت میکردند.

            اربابان شما هدایای فراوان دارند

            ولی آزادی هدیه ای برای شما ندارد

            او که بی پناگاه و بی منزلگه است

            او که ماورای حدود و مرزهاست

            سپائیانی را فرا میخواند که با سرعتی بی آرام

            نابود کنند و خون بریزند.

            و جانهای شانرا برای بذر آن بیفشانند

            تا خاکشان بتواند از نو ملتی برای او بسازد

            و روانشان برایش ستاره ئی درخشان شود

 

فرا رسیدن سوسیالیسم 13 فوریه 1933

در این نامه نهرو ابتدا به علل پیدایش افکار سوسیالیستی پرداخته است و من بنظرم رسید که بد نیست تو نیز اطلاعاتی در این زمینه ها داشته باشی:

شک نیست که پیدایش انقلاب صنعتی در انگلستان، وضع بسیار بد کارگران که محکوم بمرگ تدریجی بودند، قیافه جماعات صنعتی را دیگرگون میساخت، این وضع در انگلستان در زمانی که کارگران حق رای نداشتند، روزبروز غیر قابل تحمل تر میشد و روزبروز طبقه کارگر شکل قطعی تری بخود میگرفت.

در این ضمن در میان صاحبان صنایع شهر منچستر مردی پیدا شد که بسیار خوشقلب و بشر دوست بود و از مشاهده وضع زندگی دشوار و رنجبار کارگران رنج میبرد. این مرد رابرت اوون نام داشت. این مرد در کارخانجات خود اصلاحات فراوانی بوجود آورد و اوضاع زندگی کارگرانش را خیلی بهتر ساخت.

تا اندازه ای براثر مساعی اوون بود که پارلمان انگلستان نخستین قانون کار را برای حمایت از کارگران در مقابل حرص و آز خودخواهانه کارفرمایان تصویب کرد. این قانون، قانون کارخانه ها نامیده میشد و در سال 1819 بتصویب رسید.

گفته میشود که رابرت اوون بود که کلمه سوسیالیسم را نخستین بار در حدود 1830 در موردی بکار برد. بدیهیست فکر برقرار ساختن تعادلی میان زندگی ثروتمندان و فقیران و توزیع کمابیش برابر و عادلانه ثروت چیز تازه ای نبود. در سابق هم بسیاری اشخاص از این فکر دفاع کرده بودند.

در نخستین جامعه های بشری حتی یکنوع «کمونیسم» وجود داشته است و تمامی افراد قبیله مشترکآ از تمامی اراضی و اموالی که در اختیارشان بود استفاده و بهره برداری میکردند. این وضع همان چیزیست که کمونیسم ابتدائی نامیده میشود و در بسیاری از کشورها وجود داشته است. اما سوسیالیسم تازه چیزی دیگر و خیلی بیش از یک میل و تصور مبهم برای برابر ساختن مردم بود. سوسیالیسم تازه شکل روشن و نسبتآ مشخصی داشت و در آغاز کار برای سیستم تازه تولید بوسیله کارخانه ها بکار میرفت. بنابراین سوسیلیسم یک فرزند و زائیده سیستم صنعتی تازه بود.

در تمام این دوران، صنایع سرمایه داری در حال رشد بود و همچنانکه پیروزیهای پشت سرهم بدست میآورد، مسئله طبقه کارگر هم همراه آن اهمیت بیشتری میافت و رشد پیدا میکرد. نتیجه سرمایه داری آن بود که میزان تولید بشکل روزافزونی افزایش میافت و بهمین علت، جمعیت بسرعت زیاد میشد، زیرا عده بیشتری میتوانستند زندگی کنند و غذا داشته باشند. بازرگانی و معاملات بزرگ و عظیمی نیز بوجود آمد که دسته ها و قسمتهای مختلف آن، اهمیت بیشتر میافت و رشد پیدا میکرد. بازرگانی و معاملات بزرگ و عظیمی نیز بوجود آورد که دسته و قسمتهای مختلف آن، صورتهای پیچیده و غامضی بخود گرفت و در عین حال رقابت بازرگانی و داد و ستد و معاملات کوچک با آن غیر مقدور شد. ثروت هنگفتی بسوی انگلستان سرازیر گشت اما قسمت عمده ئی از آن برای ساختن و شروع صنایع تازه و راه آهن ها و وسایل ارتباط و سایر چیزها از این قبیل هدف میشد.

کارگران میکوشیدند بوسیله اعتصاب ها وضع خود را بهتر کنند، اما این کوشش ها اغلب با شکست مواجه میشد و کارگران به نهضت کارگری معروف به «چارتیست» (نهضت کارگری که در خواست یک منشور و قانون کار داشت) ملحق میگشتند که در سالهای 1840 به بعد رواج داشت و در سال انقلابی 1848 زوال یافت.

موفقیت های سزمایه داری مردم را خیره میساخت. با وجود این بعضی عناصر مترقی رادیکال و صاحبان نظریات ترقیخواهانه یا بشر دوست بودند که از این مسابقه سریع و پیشرفت فوق العاده صنایع سرمایه داری رضایت نداشتند. زیرا هر چند که ثروت عمومی کشور را زیادتر میکرد و موجب رنج و مصیبت فراوان کارگران بود. این قبیل اشخاص در انگلستان و آلمان و فرانسه نظرهای گوناگون برای مقابله با این وضع پیشنهاد میکردند و راه حل های مختلفی مطرح میساختند که همه در زیر عناوین «سوسیالیسم» یا «کلکتیویسم» یا «سوسیال دمکراسی» جمع میشدند و تمام این کلمات بشکل مبهمی تقریبآ یک مفهوم را بیان میداشت.

نظر کلی و مشترک تمام این اصلاح طلبان مختلف و مترقی اینبود که بجای وضع موجود سرمایه داری خصوصی، دولت باید مالک کارخانه ها و وسائل تولید باشد یا آنها را کنترل کند. در هر صورت وسائل اصلی تولید مانند زمین و صنایع بزرگ و عمده باید در تصرف و اختیار دولت باشد. در اینصورت کارگران دیگر مورد استثمار و بهره کشی نخواهند بود. بدینقرار مردم شکلی مبهم در جستجوی وضعی مقابل سرمایه داری بودند. ولی سیستم سرمایه داری قصد زوال نداشت و هر روز قدرت بیشتری بدست میآورد.

این افکار مبهم سوسیالیستی معمولآ بوسیله روشنفکران شروع و مطرح میشد و در مورد «رابرت اوون» بوسیله یک مالک و صاحب کارخانه مطرح گردید. اتحادیه های کارگری هنوز تا مدتها در این فکر نبودند. آنها فقط در جستجوی بدست آوردن مزد بیشتر و شرایط بهتری برای کار بودند، معهذا کم کم و طبعآ تحت تاثیر اینقبیل افکار سوسیالیستی هم قرار میگرفتند و متقابلآ خودشان هم در توسعه و تکامل سوسیالیسم اثر میگذاشتند.

ذر هر یک از سه کشور انگلستان و فرانسه و آلمان که سه کشور عمده صنعتی اروپا بودند. سوسیالیسم بشکل مخصوصی تکامل میافت که با قدرت و خصائص طبقه کارگر هر کشوری بستگی داشت. رویهمرفته سوسیالیسم انگلستان محافظه کارانه بود و به تحول ملایم و تدریجی و پیشرفتهای آرام عقیده داشت، سوسیالیسم کشورهای روی قاره جدی تر و انقلابی تر بود.

رفاه و آسایش با انقلاب، سازش و تناسبی ندارد. و در نتیجه بالا رفتن سطح زندگی کارگران، افکار سابق انقلابی کارگران انگلستان هم از میان رفت. حتی شکل سوسیالیسم انگلستان هم از همه انواع سوسیالیسم ملایمتر و معتدلتر گشت. این سوسیالیسم بنام فایبانیسم[1] مشهور شد. این عنوان از اسم یک سردار قدیمی رم اقتباس گردید که از روبرو شدن و جنگ مستقیم با دشمن اجتناب میکرد. اما در طول زمان و تدریجآ به نیروهای دشمن غلبه یافت (این همان سیاستی است که عذرا، یک زن انقلابی باید ذر پیش بگیرد و من در مورد چادر برایش تشریح نموده ام).

در حالیکه انگلستان از رفاه و ثروت خود راضی و خشنود بود، در روی قاره اروپا یک عقیده تازه رواج میافت که با ذوق و شوق فراوان و شدید مورد استقبال قرار میگرفت. این عقیده «آنارشیسم» (لغت معنای هرج و مرج طلبی میدهد) بود که ظاهرآ اسم آن بسیاری اشخاص را که چیزی در باره آن نمیدانند، بوحشت میافکند.

آنارشیسم بمعنای آنست که جامعه ای بوجود آید که حتی المقدور در آن یک دولت وجود نداشته باشد و آزادی فردی در آن خیلی زیاد باشد. تورو که یکنفر امریکائیست آنارشیسم را «اعتقاد به یک هدف عالی و به وجود ثروت مشترک براساس دوست داشتن و خدمت کردن بدیگران «آلتروئیسم» و تعاون و معاضدت متقابل و احترام گذاردن ارادی و داوطلبانه به حقوق دیگران» تعریف میکند. در آنارشیسم هیچگونه فشار و اجبار از جانب حکومت وجود ندارد، «بهترین حکومت ها آنست که اصلآ حکومت نکند و موقعی که مردم برای چنین وضعی آماده باشند، بهترین حکومت ها همان چیزی خواهد بود که خواهند داشت».

آنارشیسم از آنجا که بنابر طبیعتش نتوانست به معتقدینش تشکل بخشد و بدلیل روی آوردن به تروریسم، امروز دیگر یک عقیده مرده است.

نخستین رهبر آنارشیست ها، یک نفر فرانسوی بنام «پی یر پرودون» بود که از سال 1809 تا 1865 زندگی کرد.

کمی جوانتر از او یک نفر از اشراف روس بنام «میشل باکونین» بود که در میان کارگران تمام اروپا مخصوصآ در نواحی جنوبی محبوبیت بسیار داشت.

نفر سوم که بزمان ما نزدیک میشود «پترو پاتکین» نام داشت. چهارمین و آخرین نامی که اینجا ذکر خواهم کرد و یکنفر ایتالیائی بنام «هنریکو مالاتستا» میباشد که بیش از هشتاد سال عمر کرد.

در باره مالاتستا داستان زیبائی نقل میشود:(که کاملآ شبیه بنحوه زندانی شدن منست) در یک دادگاه ایتالیا او را محاکمه میکردند. دادستان دولتی در ادعانامه خود استدلال میکرد که نفوذ مالاتستا در میان کارگران منطقه خودش بسیار زیاد است و شخصیت آنها را کاملآ تغییر داده است. براثر نفوذ او بجرم و جنایت پایان داده شده است و بندرت جرم و جنایتی صورت میگیرد. اگر جنایات پایان پذیرد، دادگاه ها دیگر چه کاری خواهند داشت؟ بنابراین باید مالاتستا را بزندان فرستاد.

و عملا هم او را به شش ماه زندان محکوم ساختند.

 

کارل مارکس و رشد سازمانهای کارگری 14 فوریه 1933

این نامه بمارکس و فعالیت ها او اختصاص دارد. در قسمتی از این نامه از سندیکالیسم بحث شده است:

این اسم از کلمه سندیکا که بمعنی سازمان اتحادیه کارگران میباشد اقتباس شده بود.

بنابر نظریه سوسیالیستی میباید دولت بنمایندگی تمامی اجتماع مالکیت و زمام وسایل تولید یعنی زمین و کارخانه و غیره را در دست خود داشته باشد.

سندیکالیست ها هم مثل آنارشیست ها با وجود دولت موافق نبودند و میکوشیدند قدرت دولت را محدود سازند. آنها میخواستند هر رشته از صنایع تحت کنترل و نظارت کارگران همان رشته که بصورت سندیکا متحد میشوند، قرار گیرد. اکنون ببینیم مارکسیسم چیست؟

مارکسیسم راه خاصی برای بیان و تفسیر تاریخ و سیاست و اقتصاد و زندگی و تمایلات بشریست. مارکسیسم یک نظریه علمی و در عین حال یک دعوت برای اقدام و عمل است. فلسفه ایست که در باره بیشتر فعالیت های زندگی انسان توضیحاتی بیان میکند و میکوشد که تاریخ گذشته و حال و آینده ء بشر را بصورت یک حرکت مداوم و استوار قطعی و منطقی نشان دهد که در آن یک سرنوشت اجتناب ناپذیر یا باصطلاح قسمت مقدور وجود دارد.

بدینسان مارکس مجموعه تاریخ را یک جریان بزرگ تحول که نتیجه مبارزات اجتناب ناپذیر طبقاتی است، میداند. مارکس با مثالها و شواهد بیشمار و ذکر جزیئیات فراوان نشان داد که چگونه این مبارزات در گذشته صورت پذیرفته است و چگونه دوران فئودالی با پیدا شدن ماشینهای بزرگ بدوران کاپیتالیسم و سرمایه داری تغییر یافته است و طبقات فئودالی جای خود را به «بورژوازی» سپرده اند.

بنابر نظر مارکس، آخرین مبارزه طبقاتی در زمان ما در میان بوژوازی و طبقه کارگر جریان دارد. خود سرمایه داری موجب تولید و رشد و افزایش قدرت این طبقه جدید میگردد که عاقبت سیستم سرمایه داری را واژگون میسازد و جامعهء بدون طبقات و سیستم سوسیالیستی را برقرار میکند.

نهرو این نامه را با این اشعار پایان میدهد:

            «نظم قدیمی و کهن همیشه جای خود را به نظام تازه می     سپارد زیرا خداوند مشیت الهیش را از راههای گوناگون تحقق می بخشد تا مبادا یک حزبی منفرد جهان را بفساد بکشاند.

 

هفصد سال تصادم میان ایرلند و انگلستان. 4 مارس 1933. لابد تو دختر زیبا از جنگهای استقلال ایرلند چیزهائی میدانی اما بد نیست این اشعار را هم که بر سنگ گور یک مبارز بزرگ ایرلندی بنام جوناتان سویفت[2] نوشته اند و باغلب احتمال مطالب این سنگ گور نوشتهء خود اوست، بخوانی:

            اینجا مدفن جسم

            جوناتان سویفت است

            که مدت سی سال

            رئیس این کلیسا بود

            و اکنون دیگر ناملایمات و تحقیرهای وحشیانه

            قلب او را آزرده نخواهد ساخت

            ای رهگذر برو

            و اگر میتوانی سرمشق بگیر از کسی که

            نقش خود را مردانه اجرا کرد

            در راه دفاع از آزادی

مطالب دیگری هم برای یادداشت بود اما میترسم خسته شوی. همین مقدار هم شاید بترتیبی که یادداشت شده است باندازه کافی خسته کننده باشد.

دیگر تا وقتی بخوابم خبری نشد.

14 اردیبهشت ماه 41- تو غزال زیبا دو سه شبی است که از دام خوابم گریخته ای، وقتی بقصد خواب برختخواب میروم، مدتها دام میگسترم تا مگر بخواب گیرت آرم. اما افسوس گوئی همه چیز بمن دهن کجی میکند، حتی خواب، و من از این حیث سخت غمگینم. نمیدانم دفتر اول بدست تو رسیده است یا خیر، امروز از هیچ کجا خبری نبود، روز و شب بتو خوش، روی ماهت را می بوسم.



[1] فابینیسم یک جنبش سوسیلیستی است که در انگلستان پدید آمد. هواداران این جنبش در سال ۱۸۸۴ در جامعه فابین متشکل شدند .فابینیسم یک جنبش مسالمت جو است و نام خود را از نام فابیوس، سردار رومی، گرفته است که با استزاتژی صبورانه و جنگ و گریز، هانیبال سردار کارتاژی را شکست داد. به عقیده فابین‌ها، سوسیالیسم از طریق عکس العمل مسالمت جویانه و تدریجی جامعه در برابر مالکیت انحصاری و در نتیجه پیشرفت دموکراسی سیاسی و تطبیق اصول دموکراسی بر اقتصاد و توسعه مالکیت کلی و تغییر نظر نسبت به اخلاق اجتماعی و احساس مسئولیت در برابر منافع عمومی، پدید می‌آید.

[2] جاناتان سوییفت- ۳ نوامبر ۱۶۶۷–۱۹ اکتبر ۱۷۴۵-، هجو نویس، شاعر و نویسنده رساله‌های سیاسی است که در دوبلین پایتخت ایرلند متولد شد. او پس از شرکت در جنگ‌های استقلال ایرلند ، به انگلستان رفت و به فعالیت سیاسی پرداخت. در بازگشتش به ایرلند، ریاست کلیسای جامع سنت پاتریک دوبلین را به‌عهده گرفت و در همین دوران آثار زیادی را به رشته تحریر درآورد. سوییفت را یکی از چیره‌دست‌ترین نثرنویسان ادبیات انگلیسی می‌دانند. معروفترین اثر او سفرهای گالیور نام دارد.

 


در این رابطه