روزشمار روزهای زندان ابوالحسن بنی‌صدر، نوشته‌ها به همسرش- حماسه وقتی شروع میشود که ملت در برابر ضعفهای رهبر مقاومت کند

FerherAbbas22/07/1396- سایت انقلاب اسلامی در هجرت: در پی یورش قوای چترباز و کماندوها به دانشگاه، در اول بهمن 1340، بنی‌صدر که در آن روز، مسئول جنبش اعتراضی دانشجویان بود، زخمی شد. مدتی را مخفی شد. اما باگذشت مدتی، بر آن شد که کارخود را در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه، از سر بگیرد. در اواخر همان ماه، بهنگام رفتن به محل کار خود، توسط مأموران ساواک دستگیر شد. او ماه اسفند و مدتی از فروردین ماه را در زندان موقت شهربانی گذراند. این همان زندان است که، بعد‌ها، در دوره شاه، زندان کمیته نام گرفت و بعد از کودتای خرداد 60، این زندان، زندان توحید نام گرفت.

این بار، دومین بار بود که او زندانی می‌شد. گزارش روزهای زندان را برای عذرا حسینی که در تاریخ 7 شهریور 1340 با او ازدواج کرده بود، نو

شته ‌‌است. سایت انقلاب اسلامی سلسله‌ای از صفحهِ تاریخ را به انتشار این دفترچه خاطرات که نوشته یکی از چهره‌های شناخته شده جنبش دانشجوئی، در یکی از پر حادثه‌ترین دوره تاریخ ایران بود، اختصاص می‌دهد. 

برای خواندن قسمت اول این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت سوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت چهارم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت پنجم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت ششم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هفتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت هشتم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندت قسمت نهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت یازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت دوازدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت سیزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت چهاردهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت پانزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت شانزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنی 

برای خواندن قسمت هفدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت هژدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت نوزدهم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت بیستم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت بیست و یکم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

برای خواندن قسمت بیست و دوم این نوشته، اینجا را کلیک کنید

 

4 خرداد 1341- عذرای من چطور است؟ میخندد؟ کار و درس را بجای غم رفیق است؟ میداند که بسیار دوستش دارم؟ بله بسیار خوب و من بسیار شادمانم. خواب دیشب من با این گفته ها آغاز شد، نگاه تو را که سرشار از اشتیاق و هیجان و عشق و آزرم و بی گناهی بود، هنوز هم در چشمانم خیره می بینم. تو فراموش کرده بودی ملامتم کنی، نه، تشویقم میکردی و من داشتم از شادی پر درمیآوردم. در واقع تو تنها کسی هستی که باید بمن دلگرمی بدهی، ملامت نکنی، قوت قلب به بخشی، آیا نخواندی که مردان بزرگ نیمی از موفقیتهای خود را مدیون زنان خویشند و نشنیده ای که خدیجه نیمی از نبوت بود؟ در راه پر مانعی که پیشاروی داریم و هزار بار پیش رفتن در آن بهتر از راه رفتن بی هدف در جاده ای صاف است، تو سختیهای توان فرسا خواهی دید و از لذت غلبه بر آنها سرمست خواهی شد، ما پنجه در پنجه حوادث میافکنیم و به نیروی ایمان خردشان میکنیم. اما این پیروزی، ایمان و امید و هیجان میخواهد. پیروزی از دیرگاه با ترس قهر کرده است. وقتی ترس از در داخل میشود، پیروزی بیرون میرود، و خاموشی، بی حرکتی، اضطراب، تاریکی، مرگ جسم و روح ما را اسیر خود میسازند. ما که میخواهیم همواره موفقیت را در کنار خود داشته باشیم، باید با سلاح شجاعت و استقامت مجهز باشیم و دائم از نزدیک شدن ترس جلوگیری کنیم. در عین حال باید حسابگر و منطقی باشیم و شجاعت را انجام اعمال بیرویه و بیهوده کاری نپنداریم. پیشرفت و موفقیت یک مسئله ریاضی بسیار ساده اما پر عملی است: جمع، ضرب، تقسیم، تفریق، عدد، صحیح، عدد کسری، کسر عشاری، کسر متعارفی، جمع مرکب، تفریق مرکب، ضرب و تقسیم مرکب و غیره دارد، باید حوصله داشت، خسته نشد و همه این عملیات را با دقتی تا حد وسواس انجام داد و به نتیجه صحیح نزدیک شد...

میخواستم دفتر را زودتر تمام کنم و برای تو بفرستم، اما حالا می بینم که باید کمی صبر کنی سعی میکنم مطالب جالبی بیابم تا اگر خواندن این یادداشتها خسته کننده است، بیفایده نباشد.

میخواستم کمی از زندان بنویسم و امروز به نحوه توزیع «ملاقاتی» می پردازم، اینکار را فقط بخاطر یک مرد نازنین میکنم:

زندانیان عادی (غیر سیاسی) روزهای جمعه و دوشنبه ملاقاتی دارند، ملاقاتی، غذا و میوه و شیرینی و هر خوراکی است که برای زندانی بیاورند، جلو در همان حیاط کوچک که تو دیدی، میزی میگذارند و ملاقاتیها را مورد بازرسی و کنترل قرار میدهند. آقای آذری، پاسبان پیر، کارش اینست که ملاقاتیهای بازرسی شده را به صاحبان آن برساند، وقتی این مرد که قیافه ای جذاب و خواستنی دارد و بدلیل شهرتش بپاکی و درستی و دقت تا حد وسواسش محبوب همه است، کارش را شروع میکند. ما و زندانیان سیاسی دیگر به تماشا میایستیم: وارد حیاط مدور میشود و هر اسمی را سه بار صدا میکند و چون ترک است صدایش شادی ناشناخته ای را در وجود ما برمیانگیزد، او صدا میزند، سید موحمد، سید موحمد، سید موحمد، مد را میکشد، و تا وقتی جوابی نشنید، غرغرش شروع میشود. سید موحمد، جدت کمریتی میزنه!ه ه ... و به جستجوی سید محمد به داخل بند میرود. باز، بسته بدست داخل میشود. ابیلفضل، ابیلفضل، ، ابیلفضل، ابیلفضل، کمریتی بزنه، آه ه... وقتی پول میدهند تا بیک زندانی برساند، او بزندانی میگوید دستش را باز کند، پول را در آن مینهد و بعد دستهایش را در حالیکه انگشتانش باز است بالا میآورد. و بعد پشت و رو میکند: از پول تو به دست من چیزی نچسبیده است.

او هیچوقت احتیاط را از دست نمیدهد. اول اسم فامیل را صدا میکند و برای آنکه مطمئن شود این شخص همانست که باید بسته را بگیرد، میگوید اسمیت (منظورش اسم کوچک است) و وقتی یقین کرد این همان زندانی است، بسته را باو میدهد.

روزی وقتی ما چهار نفر بیشتر نبودیم، او برای آقای کردستانی دوست دانشجو من غذا آورد، او میدید ما چهار نفر بیشتر نیستیم و خواهی نخواهی کردستانی یکی از ما چهار نفر است. اما این موضوع مانع از دقت و وسواس او نشد و از دوست من پرسید اسمیت و او گفت هوشنگ و بعد برای اطمینان بیشتر گفت ایسم مادرت را هم بگو تا من از او بپرسم و ببینم تو واقعآ پسر او هستی؟ این حرف همه ما را سخت بخنده انداخت و دوست ما ناراحت شد و گفت آقای کردستانی منم، اسم مادرم را میخواهی چه کنی؟ پیر مرد با سادگی تمام گفت: مادری شما از فاطمه زهرا بزرگتره؟ ایسم او را همه دنیا میدانند، حالا چی پیش که ایسم مادرت را من بیدانم و ما باز خندیدیم و و بالاخره او تا اسم مادر دوست ما را ندانست، نرفت.

روز چهارشنبه که من برای ملاقات با دکتر نراقی آمده بودم، نمیدانم با چه کس ترکی حرف زدم و همین موجب شد که آقای آذری نگاهی سرشار از علاقه و محبت بمن اندازد.

میگویند رئیس فعلی زندان که آدم درستی است شرط قبول پست فعلیش را آن قرار داده که آذری در اینجا کار کند. واقعآ در دوره ای که درست بودن باور نکردنی است و آدم درست کمیابست، آذری وجود بسیار مغتنمی نیست؟ گمان من اینست که اگر او را رئیس شهربانی میکردند، از آنها که این مقام را داشته اند حتمآ لایقتر و برای کشورش مفیدتر بود.

            شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

5 خرداد 1341- چطوری دختر زیبا؟ امروز خبری که برای نوشتن ارزش داشته باشد نیست. یک کتاب تازه را شروع بمطالعه نموده ام و اکنون دو کتاب را با هم مطالعه می کنم. عصر امروز که روزنامه کیهان را میخواندم، گفته های شاه در جواب دکتر فرهاد سخت عصبانیم کرد. ایشان گفته اند دانشگاه محیط منزی است که باید در آن فقط تحصیل کرد. و اضافه کرده اند که در هیچ کجای دنیا، نه در امریکا، نه در فرانسه، دانشجویان در محیط دانشگاه تظاهر سیاسی نمیکنند و دانشجویان هم قبول دارم که بحران فکری دارند اما نباید سوءاستفاده نمایند و در محیط منزی از موقعیت سوءاستفاده کنند. در غیر اینصورت قوای انتظامی بوظیفه خود عمل خواهند کرد.

اما من فقط می پرسم اگر دانشگاه جای منزی است، چرا باید چتربازان را مثل قشون چنگیز وارد آنجا کرد تا آنکارهای شرم آور را بکنند؟ اگر دانشجویان حق دارند حرف بزنند بفرمائید این حرف را در چه محلی میتوانند و حق دارند بزنند؟ بیرون از دانشگاه که نباید حرف بزنند، داخل دانشگاه هم که جای درس خواندن است. پس بفرمائید خفقان بگیریم، اما ما روزبروز صدایمان را بلندتر خواهیم کرد و مسلم است که تسلیم نخواهیم شد.

اگر در امریکا و فرانسه در محیط درس تظاهر سیاسی نمیشود برای آنست که خیابانها مال مردم است و هر تظاهر سیاسی مصون از تعرض. در این کشور حتی کمک به سیل زده هم اگر بعنوان دانشجو باشد ممنوع است و بارها و هر روز انواع مشکلات در راه دانشجویان فراهم آوردند و آنها را چنان در مضیقه گذاشتند که مجبور شدند برای آنکه کارشان نیمه تمام نماند، شب تا صبح را کار کنند. آیا میشود وضع ما را با وضع دانشجویان در امریکا و اروپا مقایسه کرد؟ آنها کجا حکومتی دارند که علنآ و بدون هیچ پرده پوشی قانون اساسی را زیرپا گذارد و هرچه میخواهد بکند، سربازان را با سرنیزه بجان دختران مردم بیاندازد و هزار عمل شنیع نماید و خزانه مملکت را غارت کند، جلو هر گونه انتقاد را بگیرد و انتقاد کننده را در زندان مخوف قزل قلعه برای همیشه خاموش کند، تا دانشجویان محتاج تظاهرات سیاسی بشوند؟ گفتنی بسیار است و یقین دارم که زمان بیان صریحتر امور فرا خواهد رسید.

عماسه خونین ملت الجزایر! بزرگترین نبرد آزادی، این عنوان مقاله ای است که دو سه روز پیش خواندم و فراموشم شد که ترانه ای که در آن بود برای تو بنویسم: ... در سالها پیش، یک روز ناگهان ترانه ای در صحرای سوزان الجزایر طنین افکند، ترانه ای غم آلود که در عین حال چیزی عصیان زده و سخت و پرهیاهو داشت، ترانه میگفت:

«آفتاب اینجا ما را میسوزاند

غم های اینجا در سینه ماست

و زنهای سبزه گون و جذاب نیز

زیر این آفتاب و با این غمها زندگی میکنند

اما آنچه که زمین، آفتاب و برکت الجزایر است

مال دیگران است

مال فرانسویها است... زنان ما نیز

گاهی از آن این بیگانه هایند

            افسوس! افسوس و درد!

دلها کانون غم بود، از غم پرشد، دیگر داشت وجودها را از هم می پاشید، همه را بحرکت میآورد و بقیام وامیداشت، این ترانه در همه جا شنیده میشد، در صحرا بهنگام شب، بوقت روز همه این آهنگ سوزناک و در عین حال عصیان طلب را دوست میداشتند، بپاخاستند و حماسه بزرگ قرن را ساختند، چه حماسه شورانگیزی!

            شب بخیر روی ماهت را می بوسم

6 خرداد ماه 41- دخترم از بی تصمیمی و دست روی دست گذاردن جانم بلب رسید. اصولآ تصمیم از بی تصمیمی بهتر و اقدام با همه مخاطراتی که ممکن است داشته باشد از آرمیدن، تسلیم شدن بهتر است. بنابر تصمیمی که دیشب ضمن مذاکره گرفتیم صبح امروز به هیئت اجرائی جبهه ملی پیشنهاداتی بصورت اتمام حجت تسلیم کردیم:

1- کمیته دانشگاه اعلامیه ای صادر کند و به رئیس دانشگاه اخطار نماید

2- جبهه ملی به دولت اخطار کند که تکلیف زندانیان را معلوم نماید، یا محاکمه یا آزادی

3- در صورتیکه دولت نسبت به اخطارها بی تفاوت ماند، ما دست به اعتصاب غذا بزنیم.

جبهه ملی این پیشنهادات را پذیرفت و سرانجام قبول کرد که باید بهمت فداکاری ها نه از راه مماشات بسوی هدف رفت. علت طرح این پیشنهاد که با بیانات شورانگیزی همراه بود، تعیین یک شیوه تازه برای ادامه مبارزه است: اعضاء جبهه ملی باید تا وقتی آزادند مبارزه کنند و بمحض توقیف دست باعتصاب غذا بزنند. البته بسیار محتمل است که عده ای براثر اعتصاب غذا بمیرند، اما تا آسان گرفتن مرگ همگانی و عمومی نشود، کجا میتوان پیروز شد و ملیون ها انسان را که از اقدام میترسند و نیروهای بس عظیمی را هدر میدهند، به ماجراهای بزرگ کشاند و از آنها توقع پایداری و استقامت داشت.

برادرم بملاقاتم آمده بود. گزارش هیئت سه نفری تهیه شده است، اینطور که ایشان میگفتند این گزارش بحال جبهه ملی مفید نیست. از شخص من بسیار تعریف و نقش من مورد تمجید قرار گرفته است اما نیک پیدا است که باین دلیل نمیتوان از گزارش خشنود بود. ما افراد مستقل از هم که کاری بکار هم نداشته باشیم، نیستیم. ما یک گروه هستیم و خارج از جمع، هیچیک شخصیت مستقل سیاسی نداریم و نباید هم داشته باشیم. اگر گزارش دوستان ما را متهم نموده باشد، ما از آن ضرر خواهیم دید. اما نباید نگران بود، ضمن مبارزه مشکلاتی از این قبیل بسیار پیش خواهد آمد که باید با قدرت و قاطعیت با آن مقابله نمود.

ایشان میگفتند که آقای امینی در مذاکره تلفنی با پدرم گفته اند که من شنبه یا یک شنبه آزاد خواهم شد، این بار اول نیست که ایشان دروغ میگویند. بارها و بارها این دروغ را گفته اند و معلوم نیست چند بار دیگر تکرار خواهند کرد. بنظر من از لحاظ ناراحتیهای پدرم (که هیچ معلوم نیست چرا باید ناراحت باشند) اگر آقای امینی میگفتند من یکسال، دو سال... در زندان خواهم ماند و اینرا راست میگفتند، مفیدتر بود. چقدر شخص پست میشود وقتی دروغ میگوید! و چقدر پست تر میشود وقتی دروغ را تکرار میکند!

مطالعه کتابها ادامه دارد و البته چنانکه مطالبی بیابم که برای تو مفید و جالب باشد، یادداشت خواهم کرد.

            شب بخیر، روی ماهت را می بوسم.

7 خرداد 1341- چطوری دخترم؟ حال من خوبست و کماکان مشغول مطالعه و ورزش هستم. براثر ورزش اندامم روزبروز ورزیده تر میشود، البته هنوز باید ورزش کرد و این کار را همیشه انجام داد. یقین دارم وقتی تو مرا با شکمی فرو رفته و اندامی نسبتآ ورزیده ببینی همه تلخکامی زندانی بودن مرا فراموش خواهی کرد و شاید قلبآ شاد و راضی هم خواهی شد.

سرانجام گزارش هیئت سه نفری تسلیم دولت غیرقانونی دکتر امینی شد و معلوم نیست ایشان که تا این هنگام بهانه اش گزارش هیئت سه نفری بود، از این پس چه بهانه هائی خواهند آورد!

در هر حال ما کاری جز مقاومت نباید بکنیم و هرگز نباید اخذ تصمیم در باره خودمان را بامینی و دولت و غیره بگذاریم. وظیفه ما است که تصمیم خود را بآنها تحمیل نمائیم. این ملت از شکست، از احساس شکست، چنان رنجور میشود که دیگر برایش یارای بپاخواستن نمیماند. وظیفه ما است که نه تنها نگذاریم او احساس شکست کند بلکه باید هر روز با نشان دادن پیروزیهای تازه چنان شور و هیجان در او بوجود آوریم که بتوان با حرارت آن ایرانی از سر آباد و مرفه ساخت.

خوب امروز دیگر مطلبی برای یادداشت ندارم. شب بخیر، روی ماهت را میبوسم.

8 خرداد ماه 41- هنوز همچنان انتظار میکشیم، حالت ما به شیرهائی میماند که بی قرار انتظار میکشیدند تا درهای قفس ها گشوده شود و آنها حمله خود را بگلاتیورهای رمی شروع کنند. بیش از سه ماه از پیشنهاد ما برای اقدام و عمل میگذرد و هنوز هیچکار نکرده ایم. قرار است امروز کمیته دانشگاه با رئیس دانشگاه تماس بگیرد و به او اتمام حجت کند و بعد از ظهر امروز آقای دکتر ملکی با آقای دکتر امینی مذاکراتی انجام دهد بطوریکه ما فردا بدانیم چه خواهیم کرد. یکی از زندانیان بشوخی میگفت گزارش 60 صفحه است. آقای امینی با این وقت کمی که دارند اگر روزی یک صفحه بخوانند تازه بعد از 60 روز خواهند توانست درباره شما تصمیم بگیرند. البته این شخص زندانی سیاسی نیست ولی با توجه برفتاری که ما در پیش گرفته ایم، حق دارد این حرف را بزند. این نه برای آزادی از این زندان بلکه بخاطر مبارزه است که باید ما، نه آقای امینی تصمیم بگیریم. مبارزه احتیاج به گرمی و حرارت دارد و گرمی و حرارت فقط براثر حرکت بوجود میآید. و اکنون که هیچ اقدامی صورت نمیگیرد ما باید کاری بکنیم تا دیگران را به اقدام و عمل وادارد.

مطالعه کتابها بپایان نرفته وگرنه مطالب یادداشت کردن هست. شب بخیر دختر زیبا، روی ماهت را می بوسم.

9 خردادماه 41- دخترم نور از من گریخته و همه جا تاریک است، دیگر از خوابهای شیرین خبری نیست. نامه تو را در جیب دارم و کارم اینست تا فرصتی دست میدهد و تنها میشوم آنرا میخوانم. وقتی بجیب دست می برم، احساس اطمینان و اعتمادی در خود می یابم. تو گوئی که این عذرا است که در کنار دارم. چرا دیگر خوابی نمی بینم، هیچ معلوم نیست آیا باید باین ترتیب زندانی مجرد باشم و طعم تلخ آن را بچشم؟ آسوده باش دخترم از تسلیم خبری نیست و من باز مقاومت خواهم کرد. برای تسلیم شدن نیست که زنده ام. سرانجام خواب را هم مطیع اراده خواهم کرد، کار بسیار سختی است اما من تصمیم گرفته ام، این منم که باید صحنه ها را انتخاب کند و هر چند سال طول بکشد مهم نیست، مهم آنست که تصمیمی که میگیریم انجام دهیم. همین روزهاست که بار دیگر خوابهای شیرینم را برای تو یادداشت کنم و این خود شادی عظیمی را بوجود خواهد آورد که نیروی کار مرا چند برابر خواهد کرد.

سرانجام نتیجه دست روی دست گذاردن معلوم شد: امروز آقای دکتر سنجابی را به دادرسی آرتش بردند و بعنوان قیام علیه امنیت داخلی کشور مورد بازپرسی قرار دادند. ضمن این یادداشتها، تو بارها میخوانی که من آقایان را از عواقب بی تصمیمی و تسلیم به اراده مردمی رذل و نانجیب که همچون خارجیان اشغالگر و هزار بار بدترند برحذر داشته ام، اما تو گوئی شور اقدام و تصمیم از میان رفته است و باز هم امروز هیچ اطلاعی که خط مشی ما را معلوم کند، نرسید.

بعد از ظهر امروز برادرم و دائیم و جمعی از دانشجویان بدیدنم آمده بودند و یکی از دانشجویان آقای احمدپور[1] از قول آقای دکتر نراقی میگفت که دکتر امینی گفته است که نسبت بمن احساس شرمندگی میکند و نمیداند چگونه عذر بخواهد. هوا بسیار گرم بود، بدانشجویان گفتم ایشان شرمنده اند و چنانکه می بینید من عرق میریزم. واقعآ این مرد خود بزرگترین قهرمان فساد است. بخدا قسم هیچ فساد بدتر از فساد دروغ که بنای اعتماد را از هم می پاشد نیست و این مرد تا بخواهی دروغگوست.

قسمت دوم از مقاله حماسه خونین ملت الجزایر! بزرگترین نبرد آزادی! را امشب خواندم و میخواهم یادداشتهائی از آن بیاورم:

این مقاله دو عنوان دارد:

«بوسعید، مرد ثروتمند الجزایری، همه ثروتش را بانقلاب بخشید».

زنی سالخورده و بیسواد فریاد زد:

شرف یک ملت از خون و جانش گرامی تر است.

اولین قربانی قیام مسلحانه

روز اول نوامبر 1954 مردم الجزایر پس از سالها مبارزه نامنظم و از هم گسیخته زبان دیگری برای فریادهایشان یافتند؛ زبان گلوله ها

لاجرم، این زبان تازه، نعره استعمارگران فرانسه را بلند کرد؛ نعره توپها و مسلسل ها و بمب هایشان را. و خون سرخ بومیان از همین روز خاک تفت زده صحرا را رنگین کرد.

اما اولین قطرات سرخی که بر زمینها ریخت، خون پسر بو سعید یکی از ثروتمندان نامی شهر کنستانتین بود. این مرد که از ثروت و مکنت سرشاری برخوردار بود برای نجات ستم زدگان و استعماردیدگان کشورش با عده ای از بومیان و هموطنان در روز اول نوامبر 1954، خانه اشرافی و آغوش زن زیبایش را ترک کرد و با اسلحه به صحرا روی آورد تا با فرانسویان بجنگد.

طغیان و همراهی پسر بوسعید با سایر رزمندگان مشت فرانسویان را باز میکرد زیرا دولت وقت فرانسه در پارلمان آنکشور با بی شرمی مدعی شده بود که :« مشتی راهزن بی سر و پا مردم بی سلاح را در کوه و دشت لخت میکنند» (چه وقاحتی!!)

بوسعید پس از جهاد و نبردی درخشان گرفتار و زندانی شد. محکمه ای فرمایشی و مضحک او را باعدام محکوم کرد. اما او که دیوانه وار فریفته جنگ بخاطر آزادی شده بود، از زندان گریخت و دو باره بمیدان جنگ و بصف مجاهدین پیوست.

سرانجام یک روز در سنگرش بضرب گلوله های فرانسویان از پای درآمد و در آندم که جسدش را مجاهدین برای بزرگداشت به شهر میآوردند، لبخندی بر چهره بیرنگش نقش بسته بود. لبخندی با صفا که حاکی از رضایت درونی بود. او پیش از مرگ، همه ثروت بی حسابش را به «جبهه نجات بخش ملی» بخشیده بود و جبهه نجات ملی همه اسلحه و ساز و برگ و سایر وسائل جنگی را با این ثروت می خرید. بر آنها روی لوحه کوچکی مینوشت:«این تفنگ را برادرمان بوسعید هدیه کرده است».

فرحت عباس[2] یک رهبر یا یک سازشکار؟ رهبر و نخستین رئیس دولت موقت الجزیره و مردی که تو تصویر آن را روی میز کار من دیده ای، زنی فرانسوی و عقیده سازشکارانه داشت. در این جنگ بزرگ او میکوشید تا ره حل معتدل و آرام پیدا کند. اینطور ابراز تمایل مینمود که ناسیونالیزم الجزایر در چهارچوب منافع فرانسه حل شود و انقلاب آهسته و آرام واجد کیفیت فرانسوی شود و سرانجام با فرستادن نمایندگانی از الجزایر به مجلس فرانسه و یا وزیری بکابینه فرانسه غائله آرام گیرد.

فرحت عباس اینطور میگفت: اما تا آنوقت فداکاری های سرشاری برای آزادی الجزایر نیز کرده بود و مردم ساده و عادی الجزایر با توجه به فداکاری ها و رنجهایش آرام و دوستانه باو جواب میدادند:«فرحت عباس، رهبر ما، انقلاب الجزایر نباید سرآشتی داشته باشد. ما استقلال خودمان را میخواهیم، ما می خواهیم خودمان باشیم، الجزایر باشیم».

اما یک روز فرحت عباس که در مجلس فرانسه فریادها بخاطر استقلال الجزایر کشیده بود که بمرگ تهدید شده بود، که با زنش یک فرانسوی متعصب و سخت در خانه دعواها داشت که فرزندانش نمی دانستند طرف پدر را بگیرند یا مادر را، نطقی ایراد کرد و با این نطق مردم عادی را درست در مقابل خود قرار داد. او گفت:«... قسمتی از این سرزمین که الجزایر خالص باشد در خاک الجزایر وجود ندارد و من بکشف آن نایل نیامده ام! من بتاریخ، به زندگان، به مردگان مراجعه کرده ام و پاسخی صحیح و قانع کننده نگرفته ام. ما یکباره ابرها و خیالات پریشان شاعرانه را بسوئی زده ایم تا آینده خود را با آینده فرانسه یکسان و مشترک سازیم...

و همانجا مردی بومی، با سر و روی سوخته از آفتاب، لباس شندره و چشمانی سوزان و انتقام جو فریاد کشید:« فرحت عباس، مولای من، شما چگونه سرزمین الجزایر را نیافته اید، این سرزمین در قلب هر کدام ما هست، مگر در قلب شما، ای مولای من، الجزیره نیست؟

حماسه اینگونه پدید میآید و بالا میگیرد. حماسه ها را فقط فریادها نمی سازند، سکوت نیز میسازد. سکوت پیش از طوفان و سکوت رهبری سخنور که در مقابل یک مرد عامی از جواب در میماند. فرحت عباس فریب لئون بلوم[3]، نخست وزیر سوسیالیست فرانسه را خورد و از مردم جدا شد، اما وقتی دریافت فریب خورده است، کاری بی نظیر و بسیار عالی کرد، کاری که تنها یک انسان با ایمان میکند. فرحت عباس راجع به روزهائی که از مردم جدا و جداتر میشد، خود اینطور مینویسد:

« در آنروزهای سخت ده ها و صدها نفر الجزایری که آنها را نمی شناختم به خانه ام میآمدند و با من ساعت ها گفتگو میکردند، این گفتگوها عجیب و انگیزاننده بود و گاه با گریه، با فریاد و با جمله های عصبی پایان میافت.

زنی سالخورده که یک کلمه فرانسه نمیدانست- بزبان عربی- بمن گفت: «فرزندم تو میگوئی فرانسوی بشویم؟ آنوقت این خونهائی که آنها از ما ریخته اند چه میشود، روح شهدای ما را معزب نخواهد کرد؟

من جواب دادم

« صحبت برسر خونهائی که ریخته شد نیست، بلکه میگوئیم کاری باید کرد که خونهای دیگر ریخته نشوند».

- فرزندم، ولی تو پیشنهاد ننگینی میکنی، درست است که خونریزی غم انگیز است اما شرف یک ملت از خون و جانش گرامی تر است.

درود فراوان بر تو ای زن با شرف، ای انسان

مردی دیگر وقتی پس از ساعت ها مباحثه نتوانست مرا قانع کند بگریه زد و های های گریست در حالیکه قهرمانی دلیر بود که همه رزمندگان باو احترام میگذاشتند».

وقتی فرحت عباس پی به فریب دشمن برد چنان کرد یک مرد شرافتمندانه و یک رهبر مومن به ملت میکند، حماسه وقتی آغاز میشود که مردم به رهبر و رهبر به مردم ایمان داشته باشند، حماسه وقتی شروع میشود که ملت در برابر ضعفهای رهبر مقاومت کند و به آنها یورش برد و رهبر نیز ملت را بدلیری و پایمردی راهبر باشد. فرحت عباس با صدائی گریه آلود در میان جمیعتی دوزازده هزار نفری فریاد برآورد و به اشتباهات خود با جرئتی بی نظیر اعتراف کرد:

برادران، من اشتباه می کردم و داشتم با این اشتباه خیانت بزرگی مرتکب میشدم: من به قول و عهدهای لئون بلوم و دولت فرانسه باور کرده بودم و از این روی، زهر در کام شما میریختم. اگر مرا بعلت این اشتباه می بخشید در میان شما بمانم و اگر مجازاتی برای این اشتباه باید پس بدهم، با خوشحالی حاضرم.

سپس در پایان این خطابه که اشک آهنگ آنرا گریه آلود کرده بود، فریاد زد:

زنده باد حزب ملت و حزب ملت حزب انقلابیون الجزایر بود.

ملت فرحت عباس را بخشید و حماسه آغاز شد...



[1] دانشجو حقوق و عضو جبهه ملی

[2] فرحت عباس- 1899-1985- او قبل از استقلال الجزایر و در مدت جنگ الجزایر، اولین (1958- 1960) و دومین (1960-1962) رئیس دولت موقت الجزایر بود. ریاست مجلس موسسان را هم بعهده داشت. در سال 1962، دولت مستقل الجزایر را اعلان کرد اما در همان سال در پی اختلاف با دیگر رهبران انقلاب الجزایر از جمله احمد بن بلا، برکنار و مدتی زندانی شد.

[3] لئون بلوم- 1872-1950، از رجال سیاسی فرانسه، نخستین رئیس حکومت سوسیالیست فرانسه 1936-1937 است. شهرت او خصوصآ بخاطر به تصویب رساندن قوانین تامین اجتماعی، از جمله حق مرخصی با حقوق (دو هفته در سال)، محدودیت ساعت کار (40 ساعت در هفته)، حقوق بیکاری و اجباری کردن آموزش و پرورش تا سن 14 سالگی است. او نیز در سال 1936، قانون بلوم- ویولت را بتصویب رساند که طبق آن، حق شهروندی فرانسه را به اقلیتی از مردم الجزایر که تحصیل کرده بودند (20000 تا 25000 نفر)، را به رسمیت می شناخت.


در این رابطه