لقب پادشاه اسلام و داشتن ماموریت الهی

ShahRastakhizMelliIranسایت انقلاب اسلامی: هرگاه بخواهیم مقایسه علمی میان دو استبداد، یکی استبداد پهلوی و دیگری استبداد ولایت مطلقه فقیه بعمل بیاوریم، باید به سراغ امرهای واقع مستمر برویم. هرگاه امرهای واقع دوران پهلوی، در دوران ولایت مطلقه فقیه استمرار یافته باشند، استبداد همان استبداد است با دو اسم و با دو شکل. برای اینکه خوانندگان تشابه رفتار و زبان استبداد شاهی و شیخی را مشاهده کنند، فیلمی از تاسیس حزب رستاخیز توسط شاه در اسفند 1353 را می آوریم.

محمود دلخواسته در باره این فیلم نوشته است: پیشنهاد می کنم چند دقیقه وقت بگذارید و سخنان شاه سابق را بشنوید. وقتی این کار را می‌کنید، می‌بینید امرهای واقع استمرار دارند:

1. شاه سابق خود را فرستاده خدا می‌داند. او خود را مأمور اجرای ماموریتی می‌داند که خداوند بر عهده او گذاشته است. نظریه ولایت فقیه هم بر این پایه بنا شده است. تفاوت این دو «ایده» قدرت محور، این‌است که ولایت مطلقه فقیه خود را دنباله ولایت مطلقه پیامبر تعریف می‌‍کند. وگرنه، بنابر ادعای «فقها»، ولی فقیه را خداوند بر می‌گزیند و خبرگان او را کشف می‌کنند و بنابر ادعای شاه، خداوند او را برای انجام مأموریتی بر می‌گزیند. از آنجا که زبان قدرت یکی است، هیتلر هم برای خود چنین مأموریتی قائل بود. او می‌گفت خداوند/providence به او ماموریت داده‌است و او ماموریت خود را بنا بر خواست خداوند اجرا می‌کند. بدین‌سان، محتوای یکی است. تنها تفاوت اینها در این است که یکی عبا و عمامه دارد و دیگری یونیفورم نظامی آلمانی و سومی، گاه کت و شلوار برتن می‌کند و گاه اونیفورم نظامی.

2. شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران، به قول علم، برای این‌که دو حزب خود ساخته، توان نگیرند و قدرتش را محدود نکنند، ناگهان، آن دو حزب را منحل می‌کند و حزب رستاخیر را تشکیل و عضویت تمامی ایرانیان را در آن اجباری می‌کند. همانطور که خود می‌گوید، اسلام واقعی همان أصول انقلاب سفید او و مرام حزب واحد است. او دموکراسی و حق حاکمیت مردم را به تمسخر می‌گیرد و عضویت در آن را اجباری و سرنوشت آنهایی که عضو نمی‌شوند را یا رفتن به زندان و یا پاسپورت گرفتن و رفتن از وطن، تعیین می‌کند. این شد که حزب او به حزب «پ پ پ» معروف شد:

پ: پیوستن به حزب

پ: پاسپورت گرفتن و از ایران رفتن.

پ: شکنجه با بطری پپسی در زندان!

این تحقیر عمومی را در کنار سرکوب ها و وحشتی که ساواک در جامعه ایجاد کرده بود بگذارید و بیکاری گسترده و نیم میلیون حلبی نشین فقط در تهران و در وضعیتی که بیش از نیمی از جمعیت ایران زیر خط فقر زندگی می کرد و...و آن وقت متوجه می شوید چرا انقلاب شد.

و اما در طرح محرمانه که دکتر یزدی تهیه و به تصویب خمینی رسانده بود، نیز حزب واحد منظور شده بود. حزب جمهوری اسلامی برای ایفای نقش در آن طرح تأسیس شد. اما خمینی چون وجود حزب‌ها، حتی این حزب را مانع ولایت مطلقه خود می‌دانست، آنها را منحل کرد. این حزب همان سرنوشت را پیدا کرد که حزب رستاخیز شاه. باوجوداین، سپاه و بسیج بمثابه حزب واحد مسلح، و در کنارش، همان تمایلها که در محدوده حزب رستاخیز، مجاز شمرده شده بودند، وجود دارند.

3. سیاست منطقه‌ای در محدوده روابط مسلط – زیر سلطه نیز میراث رﮊیم شاه‌‌ است: در حال حاضر وضعیت اقتصادی مردم بدتر از آن زمان است. فساد، گسترده تر و ثروت ملی کشور را خرج لشکر کشی به دیگر کشورها کردن، بیشتر از آن زمان است. اما چرا جنبش برای سرنگونی انجام نمی‌شود؟ آیا مردم ایران کار اشتباهی کردند که بر ضد استبداد و جنایت و فساد دست به انقلاب زدند؟ نه. آن انقلاب برای این بود که این سه امر واقع مستمر و امرهای واقع مستمر دیگر، از جمله فقر و نابرابری و واپس رفتن و... استمرار نجوید. کار نسل امروز غلط است اگر نخواهد کار نسل انقلاب را پی بگیرد تا که بعد از 130 سال مبارزه، جمهوری شهروندان در ایران استقرار بیابد.

فعالیتهای برون مرزی و ثروت ملی را خرج کوشش برای نفوذ در دیگر کشورها کردن، امری است که در دوران پهلوی‌ها واقع شد: در دوران پهلوی اول، پیمان سعدآباد و در دوران شاه سابق، پیمان بغداد که سنتو شد. با بالا رفتن درآمد نفت، قوای ایران جانشین قوای انگلیس و امریکا شد و مخارج هم از محل درآمد نفت پرداخت شدند.

شاه سابق، روز بروز، از ثروت ملی، سهم بیشتری را خرج دیگر کشورها می‌کرد. مستبدانی مانند شاهان، ظاهر شاه در افغانستان و ملک حسین در اردن و ملک حسن در مراکش و حبیب بورقیبه در تونس و... پول به حسابشان ریخته می شد و اسلحه و مهمات و حقوق می گرفتند و رﮊیم شاه برای برخی از آنها در کشورهای اروپایی ویلاهای مجلل می خرید و... آن قدر زیاده روی کرد که خود گفت: «ما دیگر پولهای نفت را آتش نمی‌زنیم».

اولین دخالتهای نظامی در کشور های منطقه را هم شخص شخیص شاه شروع کرد و به عمان لشکر کشید و تیپ هوابرد شیراز و تیپ نوهد را به اردن به کمک ملک حسین در سال 1968 فرستاد و باز همین نظامی ها را به کردستان عراق فرستاد تا در کنار ملا مصطفی بارزانی با ارتش عراق بجنگند (البته لباس کردی تنشان می کردند و پول خوب. برای مثال، درجه دارهای هوابرد در عراق، بابت سه ماه، سی هزار تومن، یعنی حدود ده برابر حقوق معمولی اشان می گرفتند)....و زیر چتر سازمان ملل، ارتش را به جنوب لبنان فرستاد. سفیرش منصور قدر با امام موسی صدر در اختلاف بود. برابر خاطرات علم، شاه نفوذ ایران در لبنان را، برای مقابله با ناصر، رئیس جمهوری وفت مصر، «استراتژیک» می‌خوانده است. پس از یک دوره برخورد، موسی صدر به ایران می‌رود و با شاه دیدار می‌کند. سیاست رﮊیم شاه همچنان نفوذ تعیین کننده در لبنان می‌ماند. وقتی صدر در لیبی، «ناپدید»می‌شود، برای پی‌گیری «ناپدید» شدن او، مأمور ویژه معین می‌کند. بنابراین، پایگاه کردن لبنان به استناد وجود اکثریت شیعه، سیاست بازمانده از رﮊیم شاه سابق است. همان سیاست، در زمان حال، سیاست ایجاد کمر بند شیعه شد. رﮊیم ولایت مطلقه فقیه شیعیان جنوب لبنان را سازماندهی کرد و اینک حزب الله لبنان صاحب نقش نه تنها در لبنان، بلکه در منازعات منطقه پیداکرده‌است.

بدین‌سان، امرهای واقع مستمر، شکل عوض می‌کنند اما محتوی‌های خود را نگاه‌ می‌دارند. هزینه‌ای که دائم بر آن افزوده می‌شود را البته مردم ایران، به بهای فقر خویش، باید بپردازند. این امر واقع مستمر و دیگر امرهای واقع مستمر، تا زمانی که ایران از مدار بسته رابطه مسلط – زیر سلطه، در سطح جامعه ملی و در سطح منطقه و در سطح جهان خارج نشود و بر اصل موازنه عدمی، حقوق ملی را راهنمای سیاست خارجی خود نکند، همچنان استمرار می‌یابند.