کودتای روزهای آخر رژیم شاهنشاهی که شکست خورد و دروغهای فرح پهلوی و بختیار

FarahShahBakhtiar

سایت انقلاب اسلامی در هجرت: بمناسبت چهلمین سالگرد انقلاب مردم ایران در سال 1357، بی‌بی‌‌سی فیلمی از دو روز آخر رژیم شاهنشاهی منتشر کرده است با این عنوان: «دو روز آخر، روایت ۴۸ ساعت آخر حکومت شاهنشاهی در ایران». در این «مستند»، مصاحبه‌هایی با فرح پهلوی، کامبیز آتابای، ارتشبد قره باغی، شاپور بختیار و دو تا از وزیرانش، سیروس آموزگار و منوچهر رزم آرا درج هستند. واقعیتهای مهمی از زبان اینان بازگو شده‌اند که تکذیب دروغ هایی هستند که مدام بر زبان می‌آورند:

 

❋ بنای امریکا و شاه و بختیار بر کودتا بود:

 

● شاه و امریکا (جناح کارتر و برژنسکی) و بختیار بنا بر انجام کودتا داشتند. امریکا ژنرال هایزر را به ایران فرستاده بود تا ارتشیان را تحت فشار بگذارد تا که از حکومت بخیتار حمایت و اگر آن حکومت استواری نجست، کودتا کنند. پیش از این، در باره مأموریت هایزر و برخوردهای شدید درون دستگاه حاکمه امریکا برسر انقلاب، مقابله با آن و کودتا یا حفظ نظام سیاسی وابسته با ایجاد وحدت چکمه و نعلین (بقول سلیوان، ارتش و روحانیت)، سایت انقلاب اسلامی، سندهای بسیار انتشار داده‌است. در «مستند» بی‌بی‌سی، افراد رژیم سابق و بختیار از طرحی صحبت می‌کنند که قرار بوده‌است در 21 بهمن به اجرا گذاشته شود. این همان طرح کودتا برضد انقلاب مردم ایران بود که اجرا شد و به شکست انجامید. فهرستی از 603 نفر تهیه شده بود که قرار بود دستگیر و به جزیره خارک تبعید شوند. تا آخرین لحظه، آنها امیدوار بودند که ارتش با حمایت امریکا، همانند کودتای 28 مرداد، بتواند کودتا را انجام دهد. حتی سلیوان در مقاله‌ای که نیویورک تایمز بتاریخ 6 سپتامبر 1980 برابر با 15 شهرویر 1359 منتشر کرد، در باره حوادث روزهای آخر رژیم شاه، نوشت: "سعی می‌کردم امریکائیانی را نجات دهم که در درگیریهای مسلحانه، میان دو طرف گرفتار شده بودند. درست در همان موقع، یک پیام تلفنی از واشنگتن از طرف برژنسکی دریافت کردم که از من سئوال می کرد آیا فکر می‌کنم ممکن است کودتایی برضد انقلاب انجام داد. متأسفم بگویم که پاسخی که دادم بازگوکردنی نیست". در «مستند» بی بی سی، فرح می‌گوید: در روز 22 بهمن، یک لحظه فکر کردند طرف انها (یعنی کودتا) پیروز شده است. واقعیت این است و در این مستند هم مشخص است، که گارد شاهنشاهی در 21 بهمن دست به اجرای طرح کودتا می‌زند. اما با مقاومت نیروی هوایی، بخصوص همافرها و مردمی که خیابانها را پرکرده بودند، روبرو و در اجرای طرح، ناکام می‌شود. پس از شکست کودتا، سران ارتش که دیگر هیچ کنترلی بر ارتشیان نداشتند، اعلام بی‌طرفی کردند. بختیار که با بی‌اطلاعی کامل نزدیکترین هم حزبی‌هایش[1] (حزب ایران) و جبهه ملی، نخست وزیری شاه را قبول کرده بود و هیچ گونه پایه مردمی نداشت، بدون حمایت ارتش، کاملا تنها گشت و مخفی شد.

● در این «مستند»، فرح دروغی را تکرار می‌کند که پیش از آن نیز، بارها برزبان آورده بود: «همیشه اعلیحضرت می‌گفتند من نمی‌خواهم تاج و تختم را با ریختن خون مردمم نگاه دارم و همین است». غیر از اینکه، شاه با کودتای 28 مرداد که بدون کشتار و اعدامها صورت نگرفت، به دست امریکا دوباره بر اریکه قدرت نشست، در تمام دوران حکومتش، شکنجه و اعدام مخالفین سیاسی از امور روزمره بود (از جمله در 15 خرداد 1342). در طول انقلاب، ارتش بر روی مردم تیراندازی کرد و کشتار میدان ژاله، یکی از کشتارها بود. واقعیتی که اسناد مبرهن می‌کنند این‌است که شاه برای کشتار بیشتر، از حکومت امریکا حمایت کتبی می‌خواست. کارتر و برژنسکی حمایت شفاهی می‌کردند و حتی مرتب افرادی را برای ابلاغ حمایت نزد شاه می‌فرستادند اما نمی‌توانستند متنی کتبی در اختیار شاه قرار دهند. زیرا هم نقض منشور ملل متحد و حقوق بین‌المللی و حقوق انسان بود و هم در برابر افکار عمومی امریکا و جهان نمی‌توانستند پاسخگو باشند. برای خوانندگان، بخشهائی مربوط به این موضوع را از کتابهای سلیوان، سفیر امریکا در ایران در زمان انقلاب و برژنسکی، مشاور عالی امنیت کارتر را نقل می‌کنیم. در زمان حکومت بختیار هم، ارتش بر روی مردم در مقابل دانشگاه تهران تیراندازی کرد و عده‌ای را کشت. در این «مستند» نیز، از قول شاه، فرح می‌گوید «که خوب است بختیار محکم مانده، با بختیار تماس داشتند». اما دروغی که در همین «مستند» لو می‌رود، اینست که شاه به امید کودتای موفق و بازگشت، از ایران خارج شده بود. او که باوری به نقش مردم نداشت، و به قدرت اصالت تمام می داد، فکر می‌کرد کودتای 28 مرداد دوباره تکرار خواهد شد. در روز 22 بهمن، فرح هم لحظه‌ای فکر کرد کودتا پیروز شده است و آنها باخته اند. او که می‌گوید لحظه‌ای پنداشته کودتا موفق شده، پس می‌دانسته است بنابر خون‌ریزی شدید بوده‌است. زیرا با وجود انبوه مردم در خیابانها، کودتای بدون خون‌ریزی، ناممکن بوده‌است. بدین‌سان او دروغ مکرر خود که شاه نمی‌خواست خون بریزد را تکذیب می‌کند. فرح پهلوی که در این «مستند» اذعان می کند («باورمان نمی شد همچه چیزی شده. ممکنه که مردم ایران به هم چه کسی رای داده اند؟») مردم خمینی را انتخاب کرده بودند، از خود نمی‌پرسد قرار بود کودتا چگونه پیروز بشود؟ آیا غیر از متوسل شدن به خون ریزی و کشتار وسیع مردم کودتا ممکن بود؟ غافل از دروغ پیشین، ناخواسته، اعتراف می‌کند که بنابر کشتار بوده‌است.

 

ژنرال هایزر در کتابش «ماموریب به ایران» در باره حداقل میزان کشته‌ها در صورت مقابله با انقلاب، چنین نوشته است: «وزیر دفاع از امکان کودتا در صورت ناکامی دولت بختیار پرسید. رئیس جمهوری می‌خواست خون ریزی در حداقل، باشد. من با خواست رئیس جمهور کاملا موافق بودم. اما حداقل کدام بود؟ 5 تا 10 هزار کشته. در آن روز بهایی بود که باید برای جلوگیری از کشته شدن یک میلیون نفر دیرتر، پرداخت میشد...»

 

دروغ دوم فرح در باره روحیه شاه است. او می گوید: «روحیه شان را خوب نگاه می داشتند». همه گزارشها متفق القول هستند که شاه آن زمان کاملا روحیه خود را باخته و شدیداً افسرده بود. نوشته های دست اندکارهای امریکائی در زمان انقلاب در باره روحیه شاه را در زیر برای اطلاع خوانندگان آورده ایم. در مصاحبه ای جدید، اردشیر زاهدی نیز می گوید که در سفری که به ایران در اواخر اکتبر 1978 داشته- ، فرح از او خواسته بود «چیزی نگوید که اعلیحضرت ناراحت بشود، چون خطر دارد که یک وقتی خودکشی کند»[2].

 

میزان اعتقاد بختیار و دوستانش به دمکراسی هم در این «مستند» معلوم می‌شود. بختیار افسوس می‌خورد که «ما خواستیم آزادی بدهیم اما آزادی نمی خواستند». غیر از اینکه، آزادی دادنی نیست و او چه حق داشت از سوی امریکا مأمور دادن آزادی به مردم ایران بشود، در این «مستند» می‌گوید دستور بمباران داده است. می گوید مسئولیت خونهای ریخته شده «با من» است. بدین سان می‌گوید و صریح می‌گوید حاضر بود بنام «دفاع از آزادی» همچنان روبسپیر که بنام دیکتاتوری آزادی، دوران ترور و کشتار را بعد از انقلاب فرانسه، متصدی شد، کودتا و کشتار انجام دهد. در واقع، قبلا نیز کشتار در مقابل دانشگاه را توجیه کرده بود[3]. بختیار که نتوانست با کودتا و با حمایت امریکا بر اریکه قدرت بماند، به روش تصرف قدرت به هر قیمت ادامه داد. پس از ورود به پاریس، با باقی مانده های رژیم شاه، از جمله خود شاه، اشرف، برادران رشیدیان، اویسی شروع به همکاری کرد و هم از رﮊیم‌های سعودیها و صدام پول هنگفت گرفت. او با حمایت اسرائیل، انگلستان و امریکا، صدام را تشویق به حمله به ایران کرد و فردای جنگ با هواپیمای اختصاصی صدام به عراق رفت. او از آتش بیارهای جنگی خونین و ویران‌گر و عامل بازسازی استبداد شد که فرصت رشد از نسل انقلال و نسلهای بعد از آن، گرفت.

 

● اما همکار بختیار، سیروس آموزگار نیز میزان اعتقاد خود به حقوق انسان و آزادی را در این «مستند» اظهار می کند. به سئوال خبرنگار بی‌بی‌سی، «الآن فکر کنید و برگردید به همان روزها و یک کار را یکجور دیگر انجام دهید، آن چیست؟» او پاسخ می‌دهد: «بدون تردید، من به هر نحوی بود، دکتر بختیار را مجبور می‌کردم هواپیمای خمینی را ساقط کند»! با توسل به همان نظریه ولایت فقیه، او برای خود ولایت مطلقه قائل می‌شود و بی‌اعتناء به جان سرنشینان هواپیما و ده‌ها هزار ایرانی که به دنبال ساقط کردن هواپیما باید کشتار می‌شدند - برغم 40 سال زندگی در محیط دمکراسی فرانسه – راه‌کار را کشتار می‌داند! به خود نیز نمی‌گوید چرا بختیار را مجبور نمی‌کرد نخست‌وزیری انقلاب را بپذیرد و ترک دست نشاندگی کند و دست در دست همه آنها که خواهان تغییر ساختارهای استبدادی بودند، به این مهم بپردازد؟ تجربه انقلاب و آنچه این گروه از آن پس کردند و سندهای پرشمار گویای عمل‌کرد آنها است، این امر را مسلم می‌کند که وقتی استقلال و آزادی بمثابه هدف جای به قدرت می‌دهد، قدرت طلب دیگر از هیچ جنایت و خیانت و فسادی روگردان نمی‌شود. او ساده لوح نیست که فکر کند آن چند میلیون جمعیت آمده به استقبال و مردم شهرها و روستاهای کشور، با مشاهده سقوط هواپیما، برای ساقط کنندگان آن هورا سر می‌دادند و گوسفندوار تسلیم می‌شدند و حکومت بختیار ابد مدت می‌‌گشت. می‌داند که کشتار اجتناب ناپذیر می‌شد. یکبار دیگر او و دیگر پشت کنندگان به انقلاب را لو می‌دهد: وقتی روش ماندن بر قدرت بهر قیمت است، کشتن روش می‌شود. او خوب می‌داند که برفرض ارتشیان تن به ارتکاب جنایت می‌دادند، درجا، باید آماده کشتار مردم نیز می‌شدند. بدین‌خاطر است که قدرت باوران یک و همان زبان و عمل را دارند: شاه اجازه کتبی کشتار از کارتر می‌خواست، آموزگار راه‌کار را ساقط کردن هواپیمای حامل خمینی و همراهان او می‌داند که کشتار را اجتناب ناپذیر می‌کرد و در جریان بازسازی استبداد، خمینی هم همین زبان و عمل را پیدا می‌کند. البته او می‌داند که بعد از ساقط کردن هواپیما و کشتار، در ایران دمکراسی برقرار نمی‌شد؟ درد آنست که آدمی نمی داند به این حرفها باید خندید یا گریست؟

 

بخشهای گویا از مستند بی‌بی‌سی:

 

روز جمعه 20 بهمن، بختیار تصمیم می‌گیرد برای حفظ حاکمیت طرحی ضربتی را به اجرا بگذارد.

سیروس آموزگار، وزیر اطلاعات و گردشگری حکومت بختیار: روز جمعه قبل از 22 بهمن، دکتر بختیار کاری کرد که از ما قول گرفت به کسی نگوییم. یک لیست 603 نفر، آنطور که یادم است، تهیه کرده بودند از آدمهایی که باید دستگیر کنیم. خارک را آماده کرده بود برای محل حفظ این 603 نفر.

... شلوغ شد، و این کار نشد.

... شب 22 بهمن که شلوغ کردند، آن موقع قرار بود که بگیرند...

خبرنگار بی‌بی‌سی: الآن فکر کنید و برگردید به همان روزها و یک کار را یکجور دیگر انجام دهید، آن چیست؟ بدون تردید، من به هر نحوی بود من دکتر بختیار را مجبور می کردم هواپیمای خمینی را ساقط کند.

منوچهر رزم آرا، وزیر بهداشت حکومت بختیار: بختیار گفت باید ایستاد و عواملی هم هست که امکان را میدهد که موفقیتی حاصل بشود... قرار شده بود آنها را جمعاً در مدرسه علوی، همه آنها را بگیرند. این طرح قرار بود شنبه 21 بهمن اجرا بشود.

بختیار گفت وضع خیلی شلوغ است ولی این طرح اجرا خواهد شد.

شنبه 21 بهمن، من دو بار به بختیار صبح تلفن کردم. او گفت که منوچهر من که بهت گفتم، آن طرح اجرا می شود.

کامبیز آتابای، مدیر کل دربار شاهنشاهی: قبل از اینکه اعلیحضرت از ایران خارج بشوند، یک طرحی بود که یک تعدادی دستگیر بشوند، دستشان کوتاه بشود از اینکه در خیابانها، مردم را تشویق به آتش سوزی و این کارها بکنند.

... به هر حال امید کمی بود که اتفاقی روی بدهد در ارتش...

فرح پهلوی: (در مراکش) یک روزی آمدند (شاه)، در راهرو راه می‌رفتند، گفتند که خوب است بختیار محکم مانده، با بختیار تماس داشتند.

همیشه اعلیحضرت می‌گفتند من نمی‌خواهم تاج و تختم را با ریختن خون مردمم نگاه دارم و همین هم هست.

... امید داشتیم افرادی بودند که طرفدار بودند، می‌دیدند که چی دارد میگذرد، ولی امید را هیچوقت از دست ندادیم.

یک شنبه 22 بهمن، مثل اینکه در کریدور بودم، داشتم رد می‌شدم از یک جایی، این را که تو رادیو شنیدم، اصلا باورم نشد، راستش آن موقع یک لحظه فکر کردم بر عکس شده، اینها باختند، ولی خوب خیلی دردناک بود باورمان نمی‌شد همچه چیزی شده. ممکنه که مردم ایران به همچه کسی رأی داده اند؟.

عباس قره باغی، ارتشبد و رئیس ستاد ارتش- شنبه 21 بهمن- : گزارش رسید که مردم دارند در شهر اسلحه تقسیم می‌کنند، کامیون وایستاده و اسلحه تقسیم می‌کنند. تلفن‌کردم به آقای رحیمی، گفتم آقای رحیمی (فرماندار نظامی تهران) می‌گویند که دارند در شهر اسلحه تقسیم می‌کنند. شما چه کار می‌کنید؟ گفت: تیمسار می‌دانید که ما حق نداریم در مساجد وارد بشویم.

دومرتبه به نخست وزیر تلفن کردم، گفتم در شهر اسلحه تقسیم می‌شود، در همه نقاط شهر، آشوب و تظاهرات می‌کنند. گفت که من فکر کردم که عصر شورای امنیت تشکیل بشود. بعد یک خورده دیگر، رحیمی تلفن کرد که نخست وزیر گفتند که حکومت نظامی ساعت 4 اعلام کنند... بختیار گفت تا حالا صبر کردم. دیگر بیش از این نمی‌توانم صبر کنم. آقایان بروید و مقررات حکومت نظامی را اجرا کنید. ولی کی! بعد از خرابی بصره!

... مامورین مسلسل سازی تا 7 صبح دفاع کردند، تا اینکه مردم بیل و کلنگ آوردند، دیوار را سوراخ کردند. از همافرها و مردم ریختند توی مسلسل سازی. گفتم پس بهترین راه اینست که تمام فرماندهان را احضار کنید، بیائید شورای فرماندهان تشکیل بدهیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است. من در آنجا عرض کردم که اعلیحضرت فرمودند که آرتش را حفظ کنید، آرتش برای حفظ استقلال مملکت ضروری است. از نظر نظامی‌گری و سپاهی‌گری، با توجه به اوامر اعلیحضرت که دو دستگی نباشد، هر چقدر می‌خواهید بحث کنید، بحث بکنید، ولی فکر می‌کنم که مصلحت ما اینست که به اتفاق آرا، یک راه حلی را انتخاب بکنیم. دومرتبه بحث ها ادامه پیدا کرد، بلاخره آن تعداد اقلیتی که طرفدار اعلان همبسگی بودند، آنها هم طرفدار اعلان بی‌طرفی شدند. بعد از اینکه جریان تمام شد، آقایان گفتند زودتر این ابلاغ بشود.

● بی‌بی‌سی- بختیار از ناکامی های روز شنبه و برملا شدن طرحش ناامید نمی شود. غروب، امرای ارتش را ملاقات می‌کند تا فورا مردم را از اماکن نظامی بیرون کنند و تا یکشنبه ظهر آیت الله خمینی و اطرافیانش دستگیر شوند.

شاپور بختیار: دو جا من کاغذم به رئیس ستاد ارتش است که بزنید. من نوشتم در شورای امنیت، انداختم جلوی ربیعی. گفتم دستور بدهید برای اینکه این اسلحه سازی و این چیزها که آنجا دارید و این همافر بازی که راه انداختید، به یک جائی بدی نرسد، شما بگوئید اینجا منطقه نظامی است، و با تراکت و با بلندگو، به مردم یک ساعت فرصت بدهید، که از اینجا دور بشوند اگر دور نشدند، این منطقه مسلسل سازی را بمباران کنند. هر کی هم مرد با من.

...

یک شنبه 22 بهمن- صبح وعده داشتم با قره باغی. ساعت 8 و نیم بنده رفتم به دفتر، صبر کردم تا 9 شد، دیدم نیامد.... هی تلفن کردیم، هی گفتند در جلسه مهمی است... ساعت 10 و نیم بود، قره باغی پای تلفن است، گفتم پس تیمسار چه شد، چه کار می‌کنید شما آنجا؟ گفت جناب آقای نخست وزیر، ارتش اعلان بی‌طرفی کرده است. این را گفت، من رفتم در یک دنیای دیگر، چطور من چنین چیزی را فکر نکرده بودم...

ابوالحسن بنی صدر: مهندس بازرگان نگرانی آنرا را داشت که اینها می خواهند کودتا بکنند و تا 100000 نفر را بکشند و حمام خون راه بیاندازند.

چند راه کار آنجا (مدرسه علوی) پیشنهاد می‌شد. یک راه کار مصالحه، یک راه کار اینکه آقای خمینی از مردم دعوت کند برای دفاع از خودشان، افراد مسلح بیایند دور آنجا را بگیرند و برود روی خط جنگ داخلی. یک راه کار سوم این بود که آقای خمینی از مردم بخواهد کوچه و خیابانها را ترک نکنند. آقای خمینی این سومی را پسندید.

 

 

در باره درخواست حمایت کتبی شاه از امریکا برای سرکوب انقلاب:

ویلیام سلیوان، سفیر امریکا در ایران در زمان انقلاب، در کتابش «ماموریت به ایران» چنین نوشته است:

«وقتی برای دیدار زاهدی به خانه اش رفتم، مرا به اطاق مطالعه برد و با تبانی طلب ترین لحن گفت:« برژنسکی سیاست ایران را خود در دست گرفت». برایم شرح داد که چگونه توسط برژنسکی به کاخ سفید احضار شده است و به او گفته شده که وضیعت، رئیس جمهوری را سخت نگران ساخته است و شاه احتیاج دارد که در تصمیماتش تقویت شود. گفت که برژنسکی او را تشویق کرده است به ایران مراجعت کند و شاه را به اتخاذ تدابیر محکم برای حفظ رژیمش برانگیزد. بنابر قول او، وقتی اعتراض می‌کند که نمی‌تواند سفارت را در واشنگتن ترک گوید، برژنسکی او را بحضور رئیس جمهوری می‌برد و در حضور او می گوید، رئیس جمهوری خود سفیر ایران در واشنگتن می‌شود. در این وقت زاهدی احساس میکند که وظیفه مقدم وی اینست که به ایران بیاید و شاه را در مقابله با سخت‌ترین برخوردهای سیاسی یاری کند.

کمی بعد از این ملاقات، شاه مرا به کاخ خود احضار کرد و حرفهایی که زاهدی از پیش بمن گفته بود را برایم بازگفت. گفت زاهدی به او گفته است که پیامی بمن (سفیر) خواهد رسید حاکی از تایید این اظهارات و از من پرسید چه وقت این پیام را دریافت خواهم کرد و کی او را از مضمون آن آگاه خواهم کرد؟

در این مرحله، پیامی که دریافت کرده بودم، همان بود که واشنگتن در پاسخ سئوال و کسب دستورم فرستاده بود. مضمون آن پیام را به شاه گفتم. گفتم از نظر امریکا او می‌تواند هر گونه تدابیری را که لازم می‌بیند اتخاذ کند. امریکا از تصمیم او پشتیبانی خواهد کرد. از قرار این جواب، آن نبود که شاه توقع و انتظار داشت و از من خواست تعلیمات واضح و بی‌ابهامتری در خواست کنم. از قرار معلوم پیامی می‌خواست که در آن، از او خواسته شود نیروی نظامی را برای امحا انقلاب بکار برد.

این گفتگو را مخابره کردم و تقاضای تعلیمات روشن کردم. جوابی که آمد بسیار کم مایه‌تر از حرفهای زاهدی و غیر از پیامی بود که شاه توقعش را داشت. مضمون پیام را به شاه رساندم. از این مضمون راضی نشد...» (فصل 16- صص 164-173).

توضیح سایت انقلاب اسلامی: این گفتگو اواخر ماه اکتبر 1978 قبل برقراری حکومت نظامی صورت گرفته است.

 

زبیگنیف برژنسکی، مشاور ارشد امنیت ملی کارتر، در خاطراتش «اصل و قدرت»، چنین نوشته است:

«ضعف مداوم و بی‌تصمیمی شاه در ملاقات با سلیوان بگونه‌ای دردناک آشکار گردید. در این ملاقات با صراحت پرسید امریکا چه میخواهد تا او بکند؟ سلیوان جواب داد که امریکا از کوششهای او (شاه) در استقرار قانون اساسی و نظم پشتیبانی میکند. شاه پرسید حتی اگر به او توصیه بشود مشت آهنین بکار برد و برای برقرار کردن مجدد قانون و نظم از خونریزی باکی بخود راه ندهد؟ بنابر گزارش سلیوان وی به شاه جواب داده است که اگر شاه سعی دارد امریکا را برآن دارد مسئولیت اعمال او را بپذیرد، جای تردید است که امریکا دستورالعملی موافق به او (سفیر) بدهد. این خود شاه و شخص خود اوست که باید تصمیم لازم را اتخاذ کند و مسئولیت آن را برعهده بگیرد». (فصل 10- ص 375)

 

در باره طرح مقابه با انقلاب و سرکوب خونین در زمان حکومت بختیار:

 

زبیگنیف برژنسکی، چنین نوشته است:

«تشکیل دولت بختیار به این معنی بود که رژیم شاه تمام شده است.... نظامیان به سلیوان گفته بودند که آمده اند با قاطعیت عمل کنند و نمیخواهند شاه کشور را ترک کند. تدارک فراهم کرده اند تا به سرکوب گسترده‌ای دست زنند که سبب مقداری خونریزی خواهد شد»(ص 378-380).

سیروس وانس، وزیر خارجه کارتر، در کتابش «انتخابهای سخت» چنین نوشته است:

در 5 ژانویه 1979- «سلیوان به شاه گفت از افسران شنیده‌ایم که آنها «شورائی» بوجود آورده اند و قصد دارند شاه را در جایی تحت حمایت و مراقبت قرار بدهند. مانع از رفتن وی از کشور بشوند و پس از آنکه کشور را «پاکسازی» کردند، وی را به کار بازگردانند. سلیوان خاطر نشان ساخت که افسران از ما تقاضای معاضدت کرده اند. آیا علیحضرت از وجود این «شورا» آگاه هستند و وجود طرحشان را تائید می کنند؟ شاه پاسخ داد: به دستور او امرای ارتش مأمور شده‌اند طرح قابل اجرائی تهیه کنند تا اگر حکومت بختیار شکست خورد، دست به اقدام نظامی بزنند...»(فصل 15- ص 336)

ژنرال هایزر در کتابش «ماموریب به ایران» چنین نوشته است:

«وزیر دفاع از امکان کودتا در صورت ناکامی دولت بختیار پرسید. رئیس جمهوری می‌خواست خون ریزی در حداقل، باشد. من با خواست رئیس جمهور کاملا موافق بودم. اما حداقل کدام بود؟ 5 تا 10 هزار کشته. در آن روز بهایی بود که باید برای جلوگیری از کشته شدن یک میلیون نفر دیرتر، پرداخت میشد... (گزارش 17 ژانویه 1979- ض 142)

در سوم فوریه (14 بهمن 1357)، در جمع امرا حاضر شدیم. همه بر این باور بودند که باید محکم از بختیار حمایت کنند. به سنجش وضیعت نیروها پرداختیم. ربیعی می‌گفت از نیروهای هوایی خوب مواظبت کرده است و اگر بنابر عمل شود، 75 تا 80 درصد این نیرو بدون چون و چرا وارد عمل می‌شوند. قوی‌ترین نیروها، لشکر گارد شاهنشاهی بنظر می‌رسید. بعد نیروی دریایی. ژنرال بدره‌ای می‌گفت وضع نیروی زمینی، بخصوص پیاده نظام خوب است. 70 تا 80 درصدشان محکم هستند. در توپخانه که افراد تعلیمات روسی دیده اند، ممکن است مشکل داشته باشیم. با همه اینها، اگر بنابر اقدام نظامی باشد، نیروی کافی تحت فرمان وجود دارد. این ارزیابی با ارزیابی هیأت کارشناسی نظامی امریکا در ارتش ایران، میخواند». (ص 263)

 

انقلاب اسلامی: اما همانطور که سران ارتش دانستند و گفتند، «ارتش چون برف آب می‌شد» و سران ارتش تن به کشتار مردم تحت امر ﮊنرال امریکایی ندادند و کودتای 21 بهمن شکست خورد. وگرنه، بنابر دستگیری و کشتار بود.

 

اما در باره روحیه شاه در زمان انقلاب و در مراکش:

 

ژنرال هایزر در کتابش «ماموریب به ایران» چنین نوشته است:

بار دیگر از گروه با ظرافت پرسیدم، آیا با شاه در ارتباط هستند یا نه؟ ژنرال قره باغی بلادرنگ پاسخ داد هیچگونه رابطه مستقیمی وجود ندارد، فقط شنیده ایم قصد دارد در مراکش بماند و بسیار خسته است و بسیار ساکت و غمگین است. به خواب نمیرود و دوره های کزکردگی عمیق او طولانی هستند.

جان د استمپل در کتابش «انقلاب ایران از درون» نوشته است:

... هر کس از داخلی و خارجی، نظامی و غیر نظامی، در آن شب 5 نوامبر و صبح 6 نوامبر شاه را دیده، گرفتار افسردگی و ناراحتی های خاطر یافته است. در لحظه های حساس که آینده او بمثابه رهبر کشورش در خطر بود، لاقید و افسرده مینمود.

ویلیام سلیوان در کتابش «ماموریت به ایران»:

ملاقات با شاه نیز آموزنده بود. وقتی بدیدار او در قصرش رفتیم. او را در یکی از مایوسترین حالاتش یافتیم. کوششهایش برای دستیابی به تفاهمی سیاسی بجائی نرسیده بودند و میدانست که انتخابهای معدودی بیشتر برایش نمانده اند. حوصله صحبت درباره بهای نفت و هیچ مسئله اقتصادی دیگری را نداشت...

بهنگام نهار که شهبانو بما پیوست، تازه حال و حوصله بیشتری پیدا کرد. بلومنتال که مثل فرستادگان دیگر مامور بود شاه را از تزلزل بدر آورد. از رفتار او یکه خورد و بعد بمن گفت نمیبینم مردی با این روحیه بتواند تصمیم به عمل سیاسی قاطع یا غیر آن، برای حفظ حکومت خویش، بگیرد.

فرستاده ها، همچنان از پی یکدیگر می آمدند. سومی، بووی، شخص سوم سیا بود. او نیز مانند وزیر خزانه داری با این احساس بازگشت که شاه مردی نیست که بتواند تصمیمهای خطیر بگیرد و از موقعیت خویش دفاع کند.



[1] روزی ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد. مهندس حق شناس صحبت کرد. گفت: «شاپور بختیار تلفن کرده که امر مهمی دارد و می‌خواهد با ما در میان بگذارد. قرار است به منزل من بیاید. دکتر سنجابی هم خواهد آمد. تو هم باید بیایی». گفتم « من امروز وسیله‌ای در اختیار ندارم». گفت « شاپور تو را سر راه خود بر می‌دارد». یک ربع ساعت بعد شاپور بختیار زنگ خانه مرا زد و مرا به اتومبیل بنز سیاه رنگ خیلی شیکی که آن طرف خیابان توقف کرده بود راهنمایی کرد. من از آن اتومبیل متعجب شدم، چون می‌دانستم که بختیار فقیر نمی توانست حتی اتومبیلی داشته باشد. ولی با خود گفتم « بختیار به پیروزی نزذیک است. لابد یکی از اقوامش اتومبیل خود را در اختیار او گذارده است» و بیش از این توجهی نکردم. در مدت کوتاه حرکت مطلب مهمی نگفت تا به خانه حق شناس رسیذیم. دکتر سنجابی و علی اردلان برادر خانمش هم قبلا آمده بودند که مهندس حق شناس و مرا برای مشاوره‌ای دعوت کنند. تعجبی نداشت، ما هر دو از پیران قوم، از پایه گذاران جبهه ملی ایران، از همکاران اولیه دکتر مصدق بودیم. اسم ما با اسم جبهه ملی به هم آمیخته بود....

   باری دکتر شاپور بختیار شروع به صحبت کرد. عین مطالبی که گفت در خاطرم نیست. ولی آنچه من از آن فهمیدم، آنچه دکتر سنجابی، مهندس حق شناس و علی اردلان از گفتار او فهمیدند این بود: « شاه مرا خواسته و پیشنهاد همکاری با جبهه ملی را کرده است. تعیین نخست وزیر و شورای سلطنتی در صورتی که شاه از ایران بیرون برود با جبهه ملی خواهد بود». با این پبشنهاد شاه مخالفتی نبود. بارها در این اواخر صحبت از زمامداری جبهه ملی به میان آمده بود (و این فکر) نه در مردم و نه در اعضای جبهه ملی با مخالفتی روبرو نشده بود. قبلا هم صحبت نخست وزیری افرادی از جبهه ملی به میان آمده بود. دکتر سنجابی، دکتر غلامحسین صدیقی با شاه ملاقات و گفتگو کرده بودند. به هر ذو پیشنهاد نخست وزیری شده بود. فقط چون شاه با شرایط آنها موافقت نکرده بود مذاکرات بی‌نتیجه مانده بود. ولی در این مقطع از زمان آیت الله خمینی رهبر بلامنازع ملت ایران بود. ...از این رو موافقتش لازم و واجب بود. تا آنجا که من به خاطر دارم هم دکتر سنجابی هم شاپور بختیار گفتند که با پاریس تماس خواهند گرفت و به وسیله ارتباطی که دارند نظر آیت الله را به دست خواهند آورد و در صورت موافقت ایشان پیشنهاد شاه قبول خواهد شد. تأکید می‌کنم آنچه من از این جلسه فهمیدم، آنچه مورد موافقت همه بود این بود که با نخست وزیری یکی از افراد جبهه ملی مخالفتی نیست و همه کسب موافقت آیا الله خمینی را لازم می‌دانند. با این قرار جلسه تمام شد، شاپور بختیار مرا به خانه رساند و در بین راه هم هیچ گونه مطلبی که دال بر قرار دیگری باشد از او نشنیدم.

در حدود 5 یا 6 بعد از ظهر یکی از رفقای حزبی تلفن کرد که هم اکنون دکتر سنجابی در منزل خود مصاحبه مطبوعاتی تشکیل داده و دکتر شاپور بختیار را از جبهه ملی اخراج کرده است. گفتم « به چه علت؟» گفت « شاپور بختیار نخست وزیر شده است». خدای من، چنین قراری نبود. حتما سوتفاهمی است. اشتباهی است. در صدد تماس با شاپور برآمدم ولی متاسفانه تا 10 شب موفق نشدم. ...بلاخره به مهندس حق شناس تلفن کردم. او هم مثل من متحیر و بی اطلاع بود... فردای آن روز صبح زود به من تلفن کرد که توانسته است تماسی برقرار کند. گویا دکتر سنجابی و شاپور بختیار با هم قرار گذارده اند که ساعت 11 جلسه دیروز مجددآ تشکیل شود.....ادعای او (شاپور یختیار) این بود که گفتار دیروز او را ما غلط فهمیده ایم و او همان دیروز گفته بوده است « شاه مرا از جبهه ملی نخست وزیر کرده و حاضر است شورای سلطنتی را هم با نظر جبهه ملی تشکیل دهد» و ما مقصود او را بد فهمیده ایم. او ادعا می‌کرد که یقین دارد موافقت آیت الله خمینی را جلب خواهد کرد. مدعی بود که شاه ایران را ترک خواهد کرد و او به سرعت اصلاحات مورد نظر مردم را انجام خواهد داد....

من به او گفتم « این عمل تو جبهه ملی را متلاشی می‌سازد. موافقت خمینی را نمی توانی به دست آوری و در نتیجه دیگر نخست وزیر ملت نخواهی بود. فقط نخست وزیر شاه و در ردیف سایر نخست وزیران گذشته خواهی بود. تظاهرات ادامه خواهد داشت و تو مجبور خواهی شد به روی مردم تیراندازی کنی. مردمی که مدت سی سال ادعای طرفداری آنها را داشته‌ای و اگر شاه از ایران خارج شود، اتکای تو فقط به ارتش است و تو از کجا می دانی ارتش در اختیار تو باقی خواهد ماند؟ ...

آیا او دروغ می گفت و ما را فریب می‌داد یا حقیقتا حق با او بود و روز قبل به علتی ما به اشتباه افتاده و مقصود او را درک نکردیم؟

آن اتومبیل بنز سیاه رنگ، اتومبیل نخست وزیری بود. همان موقعی که با ما صحبت می‌کرد نخست وزیر شاه بود.

استنباط من این بود که دکتر بختیار یک مانور سیاسی کرده است. او در حدود یک ماه با شاه و درباریان در مذاکره بود و بالاخره به توافقی که بعدآ اعلام خواهد کرد رسیده و نخست وزریش محقق گشته است، ولی برای اعلام آن می خواهد قبلا موافقت جبهه ملی را کسب کند».

خاطرات مهندس احمد زیرک زاده - پرسش های بی‌پاسخ در سالهای استثنایی - صص 227-230

[3] «از آن روز به بعد من دکتر شاپور بختیار را ندیدم. . یکی دو مرتبه در موقعی که دیگری تلفن می کرد و من حضور داشتم اظهار ارادتی می کردم. فقط یک مرتبه مستقیما خوذم به او تلفن کردم و آن روز خونبار حمله به ژاندامری در نردیکی دانشگاه بود.

در حدود ساعت 7 جوانی به من تلفن کرد. چون خود را معرفی کرد شناختم. از طبیب های جوان حزب ایران بود و در یکی از بیمارستانها کار می کرد. صدایی گرفته خشم آلود داشت. گفت: «شما را به خدای کاری بکنید. همین طور زخمی می‌آید. به بختیار تلفن کنید جلوی این کشتار را بگیرد». گفتم: «رفیق عزیز، چگونه تلفن کنم که جواب او را هم اکنون می دانم. او خواهد گفت سربازها از خود دفاع می‌کنند. اگر نکشند کشته می شوند.» گفت: « من نمی دانم، یک کاری بکنید» و مذاکره را قطع کرد.... گوشی را برداشتم. از اتفاقات روزگار دفتر نخست وزیری فوری جواب داد و خانمی که گوشی را برداشت لابد از ارتباط بختیار با من آگاه بود، چون به مجردی که اسم خوذ را گفتم ارتباط را برقرار کرد. جریان را گفنم و او هم همان جوابی که منتظر بودم داد. گفت : «تفنگ دارند می کشند، سرباز چه کند؟ بایستد و کشته شود؟» گفتم « چرا همان کاری که در تمام دنیا می کنند نمی کنید؟ تظاهرکنندگان را حبس کنید، در کامیون بریزید و از معرکه دور کنید.»

جواب داد « این امر سربازان ورزیذه می‌خواهد. سربازانی که برای این نوع عملیات تمرین دیده اند (این مطلب صحیح است). سربازان ما فقط یک کار می‌دانند: تیراندازی. شنیده ام در اصفهان یک هنگ به این منظور آماده شده است. دستور داده ام به تهران منتقل شود، شاید بشود کشتار را کم کرد». دیگر حرفی با هم نداشتیم. خداحافظی کردیم و از این به بعد حتی صدای او را هم نشنیدم». خاطرات مهندس احمد زیرک زاده -ص 231

 


در این رابطه