کودتای خرداد ۱۳۶۰، روایت زندانی شدن و خروج از ایران عذرا حسینی، همسر اولین رئیس جمهور ایران

Ghafari30Khordad

سایت انقلاب اسلامی در هجرت: بمناسبت سی و هشتمین سالگرد کودتای خونین خرداد 1360 علیه اولین منتخب مردم ایران، ابوالحسن بنی صدر و علیه رای مردم، مقاله عذرا حسینی، همسر ابوالحسن بنی صدر، شاهد مستقیم روزهای شوم این کودتا، را برای خوانندگان گرامی باز نشر می کنیم. یادآور می شویم که این مقاله در کتاب «گریز ناگزیر – سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران» - به کوشش میهن روستا- مهناز متین- سیروس جاویدی- ناصر مهاجر جلد اول، در سال 1387 قبلا منتشر شده است.

 

عذرا بنی صدر- با هزاران امید به وطن بازگشتم و باهزاران تأسف ناگزیر از ترک ﺁن شدم

روز ٢٠ خرداد ١٣٦٠، آقای خمینی طی حکمی ابوالحسن بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کرد. بنی صدر در کرمانشاه مشغول بازدید از جبهه های جنگ بود. دراین روز، آقای محمد جعفری مدیر مسئول روزنامه‌ ی انقلاب اسلامی که به دیدن شوهرم در كرمانشاه رفته بود، همراه دو تن از دوستانش دستگیر شدند. بنی صدر بلافاصله بعد از اطلاع از حکم آقای خمینی، کرمانشاه را به سوی تهران ترک کرد. او وقتی به خانه رسید بسیار خسته و گرفته و درهم بود. من که قبلاً از برکناری او از فرماندهی کل قوا مطلع شده بودم، سعی کردم خونسردی خود را حفظ کنم و در موقع ورود او چهره ای نشان ندهم که از آن آثار ترس، نگرانی و اندوه خوانده شود. با صورتی گشاده وخنده ای بر لب و با آرامش از او استقبال کردم. او را دلداری دادم. اما اضافه کردم که در مقابل تندروی ها و یکه تازی های آقای خمینی باید ایستاد.

 

بعد ازعزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، کم کم زمزمه ى تهیه طرح لایحه عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور و بر کناری او از این مقام بین نمایندگان مجلس بر سر زبان ها افتاد. یادم نیست عصر همان روز مراجعت از کرمانشاه بود و یا فردای آن روز که طى جلسه ای که در دفتر ریاست جمهوری تشکیل شد و با مشورت دوستان، قرار شد بنی صدر مقر ریاست جمهوری را ترک کند و به محل دیگری برود. او چند روزی را درمنزل آقای... بسر برد. یک روز كه به دیدنش رفتم، دیدم رفت و آمد در آن جا زیاد است. مثل روزهای جمعه بود که به منزل مادرش می رفت و فامیلش که فامیل بزرگی ست، به دیدن او می رفتند. من خطاب به بنی صدر گفتم: اگر به مخفیگاه آمده ای، این جا كه حالت مخفیگاه ندارد؛ این جا حالت میهمانی دارد. به این ترتیب هم جان خود و هم جان صاحب خانه و هم خیلی های دیگر را به خطر می اندارید. اگر این جا مخفیگاه نیست و نمی خواهی مخفی شوی و قرار بر دستگیری است، محترمانه تر خواهد بود که در منزل مادرت بمانی. او حرف مرا قبول کرد وبه منزل مادرش رفت و تا عصر ٢٥ خرداد در آنجا ماند.

باید بگویم از مدت ها پیش به خانه ی ما تلفن های تهدید آمیز مى شد. یکی دو نمونه آن را در این جا نقل می کنم. یک بار آقائی تلفن زد و گفت: منزل «پینوشه»؟ گفتم ببخشید؟! گفت: منزل «ابوالحسن پینوشه»؟ گفتم ببخشید اشتباه گرفته اید! پرسید: مگر آنجا منزل ابوالحسن بنی صدر نیست؟ گفتم: چرا. گفت: خُب پس منزل «پینوشه» است. جواب دادم : شما اصلاً می دانید «پینوشه» که بود؟ شما اگراین لقب را خودتان ساخته باشيد، مغرض هستید. اگر هم در دهان تان گذاشته باشند، باید به اطلاع شما برسانم که «پینوشه» با کودتا بر ضد "آلنده"، رئیس جمهور منتخب مردم شیلی، به سرکار آمد. در صورتی که بنی صدر با رأی مردم سرکار آمده است. پس این جا اگر منزل ابوالحسن بنی صدر باشد، منزل "آلنده" است که قربانی کودتا شد. شما اگر منزل «پینوشه» را می خواهید، به منزل مجاور تلفن کنید (منظورم ساختمان نخست وزیری بود که آقای رجائی در آنجا مستقر بود). او شروع به تهدید کرد و گفت: من از سپاه پاسداران زنگ می زنم. به بنی صدر بگو اگر کوتاه نیاید، با ما طرف است! و تلفن را قطع کرد.

پیشتر هم، آقای خلخالی تلفن زده بود. او در همان حالی که با من حرف مى زد بر سر پسربچه ای که گریه مى كرد هم فریاد می کشید و با داد و بیداد او را تهدید می کرد. او به من گفت: به بنی صدر بگو حواسش را جمع کند. گفتم: چطور؟ گفت: بگو بخاطر می آورد ما با هم در دربار متحصن شده بودیم. دهان من از تعجب باز ماند. یک روحانی چه طور می توانست به این راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند؟ او به خیال خودش در حال پرونده سازى برای بنی صدر بود. گفتم: آقای خلخالی ببخشید، شما مطمئن هستید که از شخص بنی صدر شوهر من صحبت می کنید؟ گفت: بله. گفتم: آقای خلخالی شما در چه تاریخی در دربار متحصن شده اید که بنی صدر همراه شما بود؟ و اضافه کردم: من و همسرم از پائیز١٣٤٢ تا انقلاب، در پاریس زندگی می کردیم و بنی صدر تا قبل از انقلاب، یک بار هم پا به ایران نگذاشت. قبل از آن تاریخ هم بنی صدر یک دانشجو بود. پس چه وقت تحصن گزیده است؟! خلخالى بعد از شنیدن جواب من، گوشى تلفن را گذاشت. ناراحتی او به خاطر این بود که بنی صدر پافشارى كرده بود كه او را از مقام قاضی و مسئول دایره ى مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر، عزل كنند. شوهرم به او گفته بود: ﺁنچه شما می کنید، قاتلیت است و نه قاطعیت!

بعد از «حکم عزل بنی صدر» که خمینی صادر کرد، خانه ى ما در محاصره ى چماقداران و اراذل واوباش و به قول حزب جمهوری اسلامی، نیروی حزب الله قرار گرفت. آن ها هر روز به در و دیوار محل سکونت مان شعارهای ضد بنی صدر می نوشتند و فریاد سرمی دادند. هر کس را که به دیدن ما می آمد، مورد آزار و اذیت قرار می دادند. حتى یک بار برادرزاده و خواهرزاده ى مرا که به دیدن ما آمده بودند، تعقیب کردند و کتک زدند. چندین بار نیز به سوی محل سکونت ما، نارنجک انداختند. به این ترتیب عرصه را برما تنگ می‌ کردند. یک هفته قبل از عزل بنی صدر، آقای منوچهر مسعودی (1) را که مشاور حقوقی شوهرم بود، دستگیر کردند و با تعطیل روزنامه ى انقلاب اسلامی، اسباب کودتا را آماده ساختند.

عصر روزی که بنی صدر مقر ریاست جمهوری را ترک کرد، حدود ساعت شش بعد ازظهر، حسین آقا، نوه خمینی به خانه ی ما آمد. سراغ بنی صدر را گرفت. گفتم : به منزل مادرش رفته است. پرسید: کی برمیگردد؟ اظهار بی اطلاعی کردم. او رفت. روز بعد، آقای مهندس بازرگان و برادر شوهرم آقای فتح الله بنی صدر، که مشاور حقوقی رئیس جمهور بود، نزد من آمدند. ولی جز احوال پرسی حرفی نزدند. فکر می کنم می خواستند بنی صدر را ببینند. نمی دانستند بنی صدر دفتر را ترک کرده است. اما فردای آن روز خانم بازرگان نزد من آمد و از قول شوهرش گفت: آقای بنی صدر نگران نباشد روز تظاهرات، ٥٠ هزار مسلح به خیابان ها خواهند آمد و از ایشان حمایت خواهند کرد.

روز ٢٥ خرداد، جبهه ملی، در مخالفت با قوانین ظالمانه و در حمایت از رئیس جمهور، مردم را دعوت به راهپيمايى کرده بود و از بازاری ها خواسته بود كه بازار را ببندند. من آن روز به بازار رفتم؛ خبری نبود. ساعت ٢ بعد از ظهر آن روز؛ رادیوی جمهوری اسلامی اعلامیه ای از طرف نهضت آزادی ایران خواند كه مضمونش اين بود كه نهضت انصراف خود را از شرکت در راهپيمايى اعلام کرده است (2). در همان روز یکی از دوستان قدیمی ما، آقای مهدی عسگری که سابقه ى آشنائی ما با او به زمان اقامت مان درپاریس می رسید و در آن جا با شوهرم همکاری سیاسی داشت، تلفن کرد. او از فعالان جبهه ملی بود و هنگامی که آقای خمینی به پاریس آمده بودند، منزل شخصى اش را در "نوفل لوشاتو" دراختیار ایشان گذاشته بود. او بعد از اظهار نگرانی بسیار، از طرف آقای خمینی پيامى به من داد مبنی بر این که: « بنی صدر برود در یک برنامه تلویزیونی شرکت کند و از خمینی و ملت ایران معذرت و پوزش بطلبد!». گفتم: آقای عسگری، بنی صدر از بابت چه پوزش بطلبد و معذرت بخواهد؟ مگر جرمی مرتکب شده است؟ مگر از قدرت خود سوء استفاده کرده است؟ مگر به کشتار مردم دست زده است؟ مگر به ملت ایران خیانت کرده است؟ مگر اموال عمومی را حیف و میل کرده است؟ مگر نه این است که همه زندگی خانوادگی را ول کرده و بدون دریافت حتى یک شاهی حقوق، از صبح تا شام در جبهه های جنگ برای دفاع از وطن و برای دفاع از ایران و ایرانی، جان بر کف حضور دارد و زن و بچه اش را به امان خدا سپرده است؟ آخر از چه و چه كسى معذرت بخواهد؟ از ارتکاب به چه جرمی توبه کند؟ و اضافه کردم: من از شما تعجب می کنم که این پیغام را آورده اید و به این کار اصرار می ورزید. گفت: من نگران جان ایشان هستم و از راه دوستی و علاقه به ایشان، این پیغام را آورده ام. از ایشان تشکر کردم و با دلى پريشان و چشمانی گریان و بغضی دردناک، گفتم: هرچه پیش آید، مهم نیست. انسان وقتی مسئولیتی را قبول کرد، باید عواقب آن را بپذیرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. از او خداحافظی کردم. حتى لازم ندیدم گوشی را به بنی صدر بدهم.

بعد از اطلاع از انصراف نهضت آزادی ایران از شرکت در تظاهرات روز ٢٥ خرداد و احساس خطراتی که جان بنی صدر را تهدید می کرد، سرانجام تصمیم گرفته شد او به مخفیگاه برود. بنی صدر ساعت شش بعد از ظهر، همراه آقای مصطفی انتظاریون، به مخفیگاه رفت. او به من نگفت به کجا می رود. من نیز سؤالی از او نکردم واصلاً در جریان سازماندهی مخفی شدن او نبودم. نمی دانستم چه کسانی و در کجا مخفی گاهی برای او در نظر گرفته اند. فقط پرسیدم: به این پاسدارها که همراه هستند، تا چه حد می شود اعتماد کرد؟ و گفتم بهتر است آنهائی را که زیاد مورد اطمینان نیستند، قال بگذارید. منزل مادر بنی صدر در کوچه ی شهناز ٥ بود که یک سر آن به جاده قدیم شمیران می خورد و یک سر آن به خیابان بهار. دو پاسدارى كه مورد اعتماد نبودند را به بهانه ى کشیک، سرکوچه ای که به جاده ى قدیم شمیران می خورد فرستادند و بنی صدر با اتومبیل از طرف دیگر کوچه که به خیابان بهار باز می شد، منزل مادرش را ترک کرد. بعد از ساعتی آن دو پاسدار برگشتند و گفتند دیر شده، پس آقای بنی صدر کی به مخفی گاه می رود؟ گفتیم: او رفته است.

باید بگویم همان روز آقای احمد سلامتیان را که به دیدن بنی صدر آمده بود، موقع مراجعت تعقیب کرده بودند. قصد دستگیری او را داشتند؛ ولی او توانست خود را از چنگ آن ها برهاند. آقای علی رسولی یکی دیگر از مشاوران بنی صدر را که همان روز به دیدن او آمده بود، موقع مراجعت در همان کوچه شهناز ٥ دستگیر کرده بودند. او در زندان تحت شکنجه های سخت قرار گرفت. دراین روز بسیاری دیگر از همکاران و دوستان بنی صدر دستگیر شدند؛ از جمله، آقای مجید بهبهانی، آقای پرویز بهزاد پور (کارمند دفتر ریاست جمهوری در امور امنیتی)، آقای جواد پورابراهیم (نماینده دفتر در هرمزگان)، آقای صدرالحفاظی (مسئول اطلاعات خارجی که گزارشی در صر صقحه راجب روابط محرمانه حزب جمهوری اسلامی با مقامات امریکائی به بنی صدر داده بود)، آقای حمید گرامی، آقای مصطفی اصفهانیا و... در روزهای بعد، آقایان فتح الله بنی صدر و دکتر حسین بنی صدر، فرزند ایشان را دستگیر کردند؛ و نیز بعد از خروج بنی صدر از ایران، آقایان حسین نواب صفوی (از سرمقاله نویسان روزنامه انقلاب اسلامی)، مصطفی انتظاریون، ناصر تکمیل همایون را که بعدها فهميدم در يافتن مخفى گاه براى بنى صدر و مخفی کردن او کمک کرده بودند. صاحب خانه هائى هم كه به بنی صدر پناه داده بودند، همگی دستگیر شدند. با کمال تأسف بايد بگويم صاحبان دو خانه را، تنها به این جرم که به رییس جمهور قانونی کشور پناه داده اند، به جوخه‌ی اعدام سپردند.

اخبار دستگیری های وسیع، آوردن آقای منوچهر مسعودی به تلویزیون و وادار کردن او به ابراز ندامت و پشیمانی؛ مشاهده ى قیافه ى غمزده ولى آرام و متین او که مظلومانه می گفت: اسلامی که ما به آن اعتقاد داشتیم، با اسلام شما فرق داشت واشتباه ما دراین بود؛ یورش پاسداران به خانه‌های برادران و خواهران من و بنی صدر، همه و همه، مرا در یک فشار روحی عجیبی قرار داده بود. زندگی جهنمی شده بود.

همين جا بگويم، در ایامی که درمخفی گاه بودم، روزی حسین نواب صفوی برایم پیغام فرستاد که: نگران نباشيد ما مقاومت خواهيم کرد و بنی صدر تنها نخواهد ماند. بعدها شنیدم که در زندان محکم و استوار ایستاده و با شجاعت و شهامت از آرمان ها واعتقاداتش دفاع کرده است و با روحیه ای قوی و صورتی خندان به میدان اعدام پا نهاده است. آقای محمد جعفری از قول هم سلولیهای او در خاطرات زندانش می نویسد: «در آن روزها، که اعدام رواج داشت، نقل می کردمد که حسین نواب را صدا زدند با کلیه وسائل. و او می دانست که برای اعدام می رود. در اطاق 4 بند 6 بود. اول بلند شد و برای جمع سخنرانی کرد و بعد لوازم شخصی خودش را به افراد بخشید و از همه خداحافظی کرده و با چهره شاد و روحی خندان به میدان اعدام قدم نهاند. باز نقل قول کردند که در روز دادگاه چنان محکم و استوار از خود و اعتقادتش دفاع کرده بود و رژیم خمینی و خود وی را جبار و ستمگر نامیده بود که ﺁقای گیلانی، رئیس دادگاه، گفته بود برای چه معطلید و جلسه دادگاه را ختم کرده بود (3).

از آقای تکمیل همایون بعد از آزاد شدن از زندان، شنیدم که آقای محمدی گیلانی گفته بود: به خاطر هیکل تنومند و شیوائی بیانش، مایل به اعدام او نبوده است و اگراو فقط معذرت می خواست و می گفت اشتباه کرده و توبه می کرد، او را اعدام نمی کرد. ولی او قبول نکرد؛ محکم ایستاد و جان شیرین خود را در راه اعتقاد و ایمانش فدا کرد. اما آقای بنی صدر این حرف را نمنطبق با واقعیت نمی داند. او در کتاب "سیاست امریکا در ایران" می نویسد: گناه این دو شهید (آقایان نواب صفوی و صدرالحفاظی) داشتن اطلاعات زیاد از روابط پنهانی ﺁقایان بهشتی و هاشمی رفسنجانی با مقامات امریکائی، پیش و در جریان انقلاب و زد و بند محرمانه آنها با با ریگان و بوش بر سر گروگان ها بود. او قول ﺁقای محمدی گیلانی را می آورد که گفته بود: شما بیش از آن اطلاع دارید که بتوان شما را زنده گذاشت (4).

نواب در چند سرمقاله ی انقلاب اسلامی آن روابط موضوع بررسی کرده و از جمله در سرمقاله انقلاب اسلامی 16 مارس 1981 (26 اسفند 1359) نوشته بود: «گزارشهای مشخصی در خصوص تماسهای شما (آقای بهشتی) با عوامل امریکا قبل از پیروزی انقلاب وجود دارد. ملاقاتهای شما با هایزر و قره باغی برکسی پوشیده نیست. اگر موارد مشابه این ملاقاتها برای امیر انتظام و مهندس بازرگان و آن افشاگری ها را بدنبال دارد، چرا برای شما جرم نیست، شما یک سال قبل از پیروزی انقلاب، مدتی در ایالات متحده به «سیر و سیاحت» اشتغال داشتید... و شما آقای رئیس دیوان کشور خوب می دانید که رفع ابهامات و اتهامات، شما استعقاق قضاوت را ندارید».

روحش شاد باد. او را بخاطر پایداری بر عهد و پیمان با مردم و منتخب مردم اعدام کردند. بعد از خروج ما از ايران، برادرزاده بنی صدر، آقای رضا بنی صدر، آقای غضنفرپور (نماینده مجلس اول از لنجان) و بسیاری دیگر را نيز گرفتند و تحت شکنجه های وحشیانه قرار دادند. شماری از آنها را ناجوانمردانه فقط به خاطر اختلاف عقیده و طرفداری از آزادی و استقلال، به جوخه های اعدام سپردند که از آن جمله اند:

آقای محمد ذوالفقاری (رئیس گروه محافظان رئیس جمهور و کسی که توطئه کودتای نوژه را کشف کرده بود و پس از خرداد 1360 بدست دژخیمان رژیم اعدام می شود)، آقای قائمی، آقای لقائی (5) و بسیاری از كسانى که در سفرهای بنی صدر به شهر های مختلف ايران، از او استقبال کرده بودند و جرمشان در حد قربانی کردن گاو و گوسفند برای رئیس جمهور کشور بود.

يك شنبه سى خرداد که لایحه ی عدم کفایت سیاسی ى رئیس جمهور در مجلس مطرح بود، من در جلوی تلویزیون نشسته بودم و منتظر بودم بدانم چه خواهد شد و نمایندگان چه عکس العملی نشان خواهند داد؟ هرچند از پیش می دانستم که نتیجه چیست، با این وجود برایم جالب بود که شاهد موضع گیری و سخنان نمایندگان باشم. وقتی آقای معین فر، به عنوان مخالف آغاز سخن نمود و سخنان خود را با جمله ی "انا لله و انا الیه راجعون" آغاز نمود، در دلم طغیانی برانگیخته شد. او سینه خود را سپر بلا ساخته بود و با این جمله می فهماند كه خود را پذیرای هرگونه خطری نموده است. او محکم و استوار و با جان و دل و صمیمیت به دفاع از بنی صدر پرداخت. وقتی حرف می زد، من به پهنای صورت اشک می ریختم. حالت و هیجان عجیبی داشتم. در دلم همه از او سپاس بودم و تشکر. در آن لحظه ى تنهائی، در آن لحظه ى خاموشی و خفقان، فریادی به فریادی خاموش جواب می داد! شجاعت، شهامت، راستکاری، درستی این مرد بزرگ مرا سخت منقلب کرده و تحت تأثیر قرار داده بود. نه برای این که او ازهمسر من دفاع می کرد، بلکه چون از حق دفاع می‌کرد. در برخورد با مسئله اى كه به اصول مربوط مى شد، او فراسوی خودی و غیرخودی و تنگ نظری های رایج عمل کرد. صحبت دفاع از آزادی بود در برابر استبداد. هنوز که هنوز است، گاه و بیگاه خاطره ى سیمای این مرد بزرگ، رشادت و بی‌باکی او در نظرمن مثل فیلمی زنده می شود و به خود می گویم: در لحظه های سخت و سرنوشت ساز است که انسان ها ارزش واقعی خود را نشان می دهند و شخصیت واقعی آدم ها را دراین لحظه ها می توان شناخت. در این لحظه هاست که انسان ها می توانند با حرکتی صحیح و اقدامی درست، مسیری را تغییر دهند ومصیبت بزرگی را چون سدی عظیم مانع شوند. اما تأسف بار اين است كه تعداد انسان هائی از این قبیل، گاه شايد به تعداد انگشتان دست هم نرسد. انسان هائی که از شهامت، جسارت، موقع شناسی و بی طرفی برخوردار باشند و بتوانند به موقع "نه" بگویند و بایستند. دراین لحظه های تاریخ ساز، گاه محافظه کاری ها، عاقبت و عافیت اندیشی ها، حساب و کتاب ها و سبک و سنگین کردن ها، آنقدر در ترازوی انتخاب راه و تصمیم گیری سنگینی می کند كه متأسفانه انسان فراموش می کند دنبال چه آرمانى بوده است؟ گاه پنجاه، شصت سال مبارزه و مقاومت، با یک اقدام غلط ، قربانی می گردد و انسان تسلیم وضعيت مى شود. من بارها و بارها آرزو کرده ام فرصتی دست دهد تا از ایشان تشکر کنم. حال که فرصتی پیش ﺁمده است با کلماتی نایافتنی که احساس واقعی درونم را بیان کند، از ایشان سپاسگزاری می نمایم. امیداوارم خداوند تعداد انسان هائی از این تراز را در میان مردم فراوان کند. باشد که ایران، جا و موقعیت در خور خویش را بیابد و مردم ما به آزادی، استقلال، رشد، معنویت و حقوق انسانی شان که بیش از یک قرن است برای آن مبارزه می کنند، برسند. خداوند بزرگ حافظ و نگهبان این مرد بزرگ باد و عمرش طولانی و دراز.

دو یا سه روز بعد از رفتن بنی صدر از دفترش، من نیز محل سکونت مان را که دو اتاقی در دفتر ریاست جمهوری بود، ترک نمودم و موقتاً به منزل برادرم رفتم. روزی که دفتر ریاست جمهوری را ترک می کردم، در درونم خوشحالی عجیبی بود. انگار که آزاد و سبک شده بودم. با این که شخصاً مسئولیتی نداشتم و مصدر هیچ کاری نبودم، ولی به خاطر بنی صدر خود را در مقابل مردم مسئول می دانستم و از ستمى که بر مردم مى رفت، سخت رنج می بردم. به همین خاطر وقتی بنی صدر برکنار شد، مثل اين بود که بار سنگینی از دوشم برداشته شده است. وقتی از در دفتر خارج شدم، نفس راحتی کشیدم. خدا را شکر کردم و به خود گفتم: چه خوب، راحت شدم!

khordadHadiGhafariروز سى خرداد بود که دستگیر شدم (6). صبح آن روز من و خانم سودابه سدیفی در منزل برادرم بودیم. روز تظاهرات مردم بود. ولی ما از چند و چون آن اطلاع نداشتیم. براى همه ما این سئوال مطرح بود كه آیا مردم در مقابل استبداد خواهند ایستاد؟! برادرزاده ام که بسیار جوان بود، پیشنهاد کرد که سری به خیابان ها بزنیم و اوضاع را بررسی بکنیم. برادرم گفت خطر زیاد است. برادرزاده ام اعتراض کرد و گفت: بابا تقصیر شماها بود که کودتا برضد مصدق موفق شد. اگر ایستاده بودید، اینطور نمی شد! برادرم از این سخن سخت رنجید و قبول کرد با اتوموبیل خود ما را به خیابان ببرد. من، برادرم، خواهرزاده ام، برادرزاده ام وخانم سودابه سدیفی با اتومبیل عازم شهر شدیم. جمعیت، نسبتاً زیاد بود. تظاهرکنندگان به صورت مسالمت آمیز و آرام در حرکت بودند. جمعيت كثيرى هم در پياده روها با آن ها همدلى و همراهى مى كرد. هر قدر به مرکز شهر نزدیک تر می شدی، جمعیت بیشتر می شد. مخالفان راه پیمائی مردم، تعداد شان زیاد نبود، ولى خيلى ها شان مسلح بودند و به هرکسی كه کوچکترین اعتراضی می کرد، حمله ور مى شدند. حدود ساعت پنج بعد از ظهر، ما به طرف خانه برگشتیم. در خیابان مصدق بودیم که متوجه شدیم آقای هادی غفاری هفت تیر به دست، با هفتاد هشتاد موتور سوار از طرف مقابل، به سمت پائین شهر در حرکت است. ما به حرکت خود ادامه دادیم. ناگهان آقای هادی غفاری كه هفت تيرش را به شكل تهديد آميزى در دست گرفته بود، با موتور از کنار ما گذشت و درست جلوی اتوموبيل برادرم در پشت چراغ قرمز توقف کرد. تصور مى کنم كه سه راه تخت طاووس بود. چون چراغ قرمز شده بود، ما هم توقف کردیم. آقای هادی غفاری ناگهان نگاهی به پشت سر انداخت. بعد از موتورش پیاده شد و به طرف اتوموبیل ما آمد. با ايماء و اشاره و سپس کوبیدن به پنجره ى خودروى ما، دستور داد که در را باز کنیم. در را باز کردیم. تصور مى كنم كه از حضور من در اتوموبیل قبلا خبردار شده بود؛ چون مستقیم به طرف من آمد. هفت تیرش را روی سینه ام گذاشت و گفت: زن بنی صدر هستی؟ و اين سؤال را چند بار تکرار کرد. گفتم: بله. جای انکار نبود. به محض شنیدن اين پاسخ، گويى که بزرگترین پیروزی را به دست آورده، فریاد كشيد: زن بنی صدر را توقیف کردیم! و اين جمله را چندین بار تکرار کرد. در نتيجه مردمى كه در آن دور و بر بودند، اطراف اتوموبیل ما را گرفتند. بعضی ها ساکت نگاه می کردند و برخی دیگر فرياد می زدند: بنی صدر پیروز است! هیچ وقت قیافه ى معصوم و نجیب و زیبای پسر بچه یی شاید پانزده ساله ای با چشمانی روشن را از یاد نمی‌برم که اشک در چشمانش جمع شده و مرا دلداری می داد و می گفت: نگران نباشيد؛ بنی صدر پیروز خواهد شد! اظهار صمیمیت و محبت آن پسربچه، همه ى ناراحتی ها و خطراتی را که در پیش رویم بود از یادم برد و از اضطرابم کاست و احساس ﺁرامش به من داد. از او تشکر کردم.

آقای هادی غفاری، به من و سایر سرنشینان اتوموبیل فرمان داد كه از اتوموبیل پياده شويم. پياده كه شديم، مرا به طرف اتوموبيل دیگرى بردند و گفتند: سوار شو! گفتم: اجازه بدهید برادرم مرا همراهی کند. هنوز نمی دانستم که ممکن است برادر و بقیه خانواده ام را فقط به جرم این که همراه من بودند، به زندان اوین ببرند و تمام شب آنها را در آنجا نگهدارند. تقاضای من مورد قبول واقع نشد. مرا در قسمت جلوی یک اتوموبیل، بین راننده ویک پاسدار قرار دادند. از این که این روزها می شنوم دراتوبوس ها قسمت زنانه، مردانه درست کرده اند تا به اصطلاح شئون اسلامی را رعايت بکنند، تعجب می کنم و به خود می گویم چطور اینها شئون اسلامی را فقط زمانی رعايت مى كنند كه منافع شان ايجاب مى كند؟! سه پاسدار هم در عقب خودرو قرار گرفتند و در چشم بهم زدنى خودرو آژیر زنان به راه افتاد. مرا به کمیته اى بردند كه آن روز متوجه نشدم در چه خیابانی قرار دارد. چون من تا هفده سالگى در همدان محل تولدم زندگی کرده بودم و جز سال آخر دبیرستان كه براى تحصيل به تهران آمدم، زمانی را در این شهر نگذرانده بودم که آنرا درست بشناسم. بعد از پایان سال تحصیلی هم به فرانسه رفتم و تا قبل از انقلاب و حتی تا مدتی بعد از ریاست جمهوری بنی صدر، در پاریس بودم. چرا كه بنی صدر، منزلی برای ما در نظر نگرفته بود. و من هم نمی خواستم مزاحم خواهر شوهرم و مادر شوهرم که بنی صدر نزد آنها زندگی می کرد، بشوم. بنابراین جز دو سه خیابان اصلی و بزرگ مثل دکتر شریعتی یا جاده قدیم شمیران و خیابان مصدق (اینک ولی عصر) را نمی شناختم. برادرم بعدها به من گفت که کمیته اى كه مرا به آنجا بردند، در خیابان بخارست قرار داشت. به هر حال، وقتی وارد کمیته شدم، تمام کمیته چی ها دورم را گرفتند. لابد از راه کنجکاوی می خواستند بببینند زن بنی صدر کیست؟! چون در دوران انتخابات ریاست جمهوری، تبلیغ کرده بودند که همسر بنی صدر فرانسوی است! پس از چند دقيقه، یکی از رؤسای شان با تغیر آنها را متفرق کرد و مرا برای بازجوئی به اتاقى بردند.

بازجو مرد مؤدبى بود. اسم و رسم و تاریخ تولدم را پرسید. اين كه در کجا زندگی می کنم؟ به چه دليل به خیابان آمده ام و در تظاهرات شركت داشته ام يا نه؟ وقتى پرسيد چگونه آقای هادی غفاری مرا شناسائی کرده است، پاسخ دادم: ایشان در جريان انقلاب كه به پاريس آمدند، در منزل خانم سودابه سدیفی که همراه من دستگیر شده، زندگی می کردند و ما صاحبخانه ایشان بودیم. چون شوهر من آن خانه را برای خانم سدیفی و همسرش آقای غضنفرپور اجاره کرده بود. اما آقاى غفارى، مرا به قیافه نمى شناخت؛ چون من يك بار بيشتر او را نديده و آن يك بار هم به او آشنائی نداده بودم. وقتی از «نوفل لوشاتو»، با خانم سدیفی و چند جوان که از آلمان آمده بودند به پاریس برمی گشتیم، آقای هادی غفاری نیز در اتوموبیل ما بود. جوانانی که از آلمان آمده بودند، نظراو را راجع به حجاب زن پرسیدند. او در جواب گفت: اگر زنی حلقه به دست داشته باشد، باید دست های خود را بپوشاند و اگر ابروی خود را برداشته باشد، باید حجابش را تا زیر ابروها پائین بکشد؛ چون این جزء زینت زن محسوب می شود! (7) از جواب های او وحشت کردم و به خانم سودابه گفتم: خداوند عاقبت همه ما را بخیر کند! وقتی ترسم را با دوست و آشنا درمیان مى گذاشتم، مى شنديم كه: نگران نباش. خمینی با آنها فرق دارد!

با اين جواب، مى خواستم به بازجو بفهمانم که آقای غفاری آدم بسیار نمک نشناسی است. با اين حال فکر می کنم كه به خاطر اتوموبیل برادرم که یک بنز طلائی رنگ بود، شناخته شديم. چون برادرم گاه به گاه برای دیدن ما به نخست وزیری می آمد. یکی از پاسدارهایی که همراه آقای هادی غفاری بود و من او را بارها در اطراف منزل مان دیده بودم و مطمئن هستم از جاسوسان حزب جمهوری اسلامی بود، اتوموبیل برادرم و شخص مرا شناسائی می‌کند و آقای هادی غفاری را در جریان مى گذارد. بازجو از جواب من کمی شرمنده شد. تغییر رنگ چهره اش را خوب حس کردم. چیزی نگفت و لحظه ای ساکت ماند. تأكيد كردم كه: رفته بودم ببینم چه خبر است و در تظاهرات شركت نداشتم؛ در اتوموبیل بودم و به طرف خانه برمیگشتم که توقیف شدم. بعد از اين توضيحات، بازجو کیف دستی ام را روى ميز خالى كرد و از محتویات آن در حضور من صورت برداری نمود. در آن کیف یک نامه بود که حالت شکوائیه داشت و من آن را خطاب به آقای خمینی نوشته بودم. توضیح خواسته بودم که چرا از بنی صدر خواسته اند كه: ١- توبه کند؟ مگر او چه جرمی مرتکب شده است؟ ٢ - راجع به قرار داد «تالبوت» پرسيده بودم و تینکه برچه اساسی آقای رجائی، نخست وزیر به نجات این شرکت ورشکسته اقدام کرده است؟ (8)؛ ٣- راجع به چماقداری آقای هادی غفاری در خیابان ها نوشته بودم و اين كه، چه طور ممكن است يك نماینده مجلس كه باید حافظ حقوق مردم باشد، دست به چنين اعمالى زند؟ ٤- از اعدام های آقای خلخالی نوشته بودم که بی گناه و گناهکار را بدون محاکمه به جوخه های اعدام می سپارد. ٥- ازغصب مناصب دادستانی کل کشور توسط آقای موسوی اردبیلی، شورای عالی قضائی توسط آقای بهشتی که عضو حزب جمهوری اسلامی بودند و چون عضو حزب بودند، نمی توانستند بی طرف باشند و عدالت را رعایت نمایند هم نوشته بودم.

جز این نامه به آقای خمینی - كه از آن دو نسخه داشتم- کارنامه ى تحصيلى پسرم علی، حلقه ى ازدواج شوهرم و یک "وان یکاد" که متعلق به فرزندم بود و مقدارهفتاد هزار تومان پول نقد - که تمامی موجودی مان در بانک بود و من دو سه روز پیش آن را از حساب مان بيرون كشيده بودم تا در صورت احتیاج بتوانم از آن استفاده كنم- و دو شماره تلفن مربوط به آقای لاهوتی (9) و آقای دکتر تقی زاده، در كيفم بود. بازجو مشغول خواندن نامه شد. نسخه اولی را که نوشته بودم به یکی از آشنایان داده بودم تا بخواند و نظرش را بدهد. او هر جا كه من عنوان آقای خمینی را به کار برده بودم، اصلاح کرده و "امام" خمینی نوشته بود. من در نسخه ى پاکنویس شده، دوباره همان عنوان آقای خمینی را نوشته بودم و به همین دلیل منتظربودم که همین "آقای خمينى" باعث دردسری برایم بشود. ولی خوشبختانه او اشاره ای به اين موضوع نکرد. شاید هم متوجه نشد. بعد از خواندن نامه، از من پرسید: آیا نامه را نوشته ايد كه آن را ميان مردم پخش کنيد؟ گفتم : خیر؛ نامه را نوشته ام تا آقای خمینی ببیند در کشور چه می گذرد. شاید ایشان اطلاع نداشته باشند كه واقعيت چيست. و اضافه کردم: الان خود شما شاهد يك نمونه ديگرش هستید. آقای هادی غفاری نماینده ى مجلس که باید حافظ حقوق و جان و ناموس مردم باشد، هفت تیر به دست با چماقداران خیابان ها را قرق کرده و به جان مردم افتاده است. او و افرادش، هر کس را که اعتراض کند، مورد ضرب و شتم قرار می دهند یا دستگیر می کنند. من همسر رئیس جمهور ایران را که با يازده میلیون رأی انتخاب شده است و رسمآ و قانوناً رئیس جمهور این مملکت است، معلوم نیست به چه جرمی دستگیر و روانه ى کمیته کرده است؟ ببينيد با بقیه مردم که صدای شان به جائی نمی رسد چگونه رفتار مى كنند؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. بازجو باز چیزی نگفت. سرش را پائین انداخته بود.

وقتی محتویات کیف را صورت برداری می کرد، گفتم: ببخشید آقا! پول و حلقه و "وان یکاد" خدمت شما باشد؛ ولی لطفاً کارنامه ى پسرم را به من بازگردانید. مؤدبانه به او فهماندم که مى دانم دیگر روی آن پول را نخواهم دید. اعتراض کرد و گفت: شما چرا راجع به ما این طور قضاوت می کنید؟ جواب دادم: انشاءالله که اشتباه كرده باشم. او درجا انگشتر و"وان یکاد" علی فرزندم را به من پس داد و گفت: بياندازيدش دور گردن وتوى انگشت تان. بقیه چيزها را هم وقتى كه آزاد شديد به شما برمى گردانيم؛ و اضافه کرد: بعد از این که آزاد شدید، نروید با خبرنگاران صحبت کنید و بگوئید اینطور و آنطور بود! گفتم: آقا، اگر این کارها که شما مى كنيد صواب و درست است، چرا بايد نگران اين باشيد که من بروم و با خبرنگاران مصاحبه کنم و آنها را در جریان وقایع بگذارم؟ من اگر مصاحبه کنم، مطمئن باشید جز آنچه را که اتفاق افتاده بازگو نخواهم کرد و چیزی به آن نمی افزایم. پس خود شما وجداناً این حرکات را برخلاف حق، برخلاف قانون و برخلاف اصولی که مردم برای آن انقلاب کردند، می دانید و می پذیرید که این حرکات در افکار عمومی مردم ایران و دنیا، از شما تصویری زشت می سازد. در غير اين صورت نه تنها دچار نگرانى نمى شديد، خوشحال هم می شدید که من بروم و آنها را بازگو کنم. باز سکوت کرد.

پس از مدتى مرا به اتاق دیگری برای بازجوئی مجدد بردند. اين بار، بازجو بسیار خشن و بی ادب بود. کینه و نفرت از نگاهش می بارید. همان سؤال ها را كرد و شاید سؤال های دیگری که متأسفانه آن ها را به مرور زمان فراموش کرده ام . حدود ساعت ٩ شب مرا به اتاقی درطبقه ى بالای ساختمان بردند. وقتی به آن جا وارد شدم، صدای الله اکبر و "بنی صدر، بنی صدر حمایتت می کنیم"، از بالای پشت بام ها به گوش می رسید. مرد نگهبانی که هر چند یک بار به بهانه ای، به اتاق من می آمد، با شنیدن شعارها، فحشی به مجاهدین داد و گفت: اینها همه مجاهد هستند. جوابی به او ندادم. با اين كه دو دختر را نیز به نگهبانی من گمارده بودند، نگهبان مرد بود كه از من پرسيد: شام برایتان بیاورم؟. قبول نکردم و گفتم گرسنه نیستم. با اين حال رفت و سه عدد تخم مرغ نیمرو با کمی نان و یک لیوان آب برای من آورد که من به آنها دست نزدم. بعد از مدتی هم آمد و گفت: پشه ها شما را اذیت نمی کنند؟! برای تان پشه کش بیاورم؟ گفتم: نه، لازم نیست. ولی رفت و با یک پشه کش بازگشت. اين رفت و آمدها چند بار ديگر هم تكرار شد.

حدود یک بعد از نیمه شب بود كه همان نگهبان به اتاق آمد و گفت: شما آزاد هستید. برادران شما را به منزل تان می رسانند. گفتم: اگر اجازه بدهید من شب را درهمین جا می مانم؛ چون عادت ندارم این وقت شب با چند مرد بیگانه تنها باشم: گفت نمی شود. گفتم پس اجازه بدهید این دو دختر خانم نگهبان همراه من باشند. قبول کرد. ولی وقتی مرا سوار اتوموبیل کردند، فقط به یکی از دخترها اجازه دادند مرا همراهی کند. سوار اتوموبیل که شدم، دیدم قسمت جلوی آن را با روزنامه پوشانده اند؛ طوری که من نمى توانستم راننده و سرنشین جلو را ببینم. با آن دختر خانم و یک پاسدار سوار شدیم و اتوموبيل به راه افتاد. باید اضافه کنم که درماشین بود كه كيف مرا آوردند وآن را به من تحویل دادند. با این که من خیابان های تهران را خوب نمی شناختم، پس از مدتى متوجه شدم که در مسیر خانه ی برادرم حرکت نمی‌کنند. گفتم: برادر من درخیابان جردن زندگی می کند؛ مثل اینکه مسیر را اشتباه می روید. کسی به من جواب نداد. کم کم دلواپس شدم. ولی ديگر سؤال نکردم. متوجه شده بودم که هر سؤالى بی جاست و به آن پاسخ نخواهند داد. وانگهى با اين سؤال ها تنها به نگرانی من پی مى بردند و لاغير. به خود گفتم که نبايد ضعف نشان بدهم.

اتوموبیل چندى به راه خود رفت. بعد در یک خیابان فرعی در مقابل ساختمانی توقف کرد. همه سرنشینان اتوموبیل به جز من، پیاده شدند و به داخل ساختمان رفتند. متوجه نشدم آن ساختمان چه بود؛ کمیته بود و یا یک "خانه ى امن"؟ فقط می دانم یک ساعتی تنها در اتوموبيل ماندم و هزاران فکر و خیال در سرم دوید. آیا قصد داشتند همان جا گلوله ای در مغزم شليك کنند و جنازه ام را در کنار خیابان بیاندازند و بروند؟ در چنين فکر و خيالاتى بودم كه بالاخره آنها بازگشتند؛ ولی ديگر آن دختر خانم همراه شان نبود. یک پاسدار کنار من قرار گرفت و ما به راه افتادیم. من دیگر هیچ سؤالی نکردم. پس از مدتى، پاسداری که در کنار من قرار گرفته بود، گفت: رویت را بپوشان! جواب دادم: رویم پوشیده است. گفت: به زبان خوش می گویم رویت را بپوشان! گفتم: آقا معنی این حرف شما را نمی فهمم؛ روی من پوشیده است. واضح تر صحبت کنید. می خواهید که چشمانم را بپوشانم؟! گفت: بله! من چادرم را پائین تر کشیدم. اتوموبیل همانطور می رفت تا به یک پمپ بنزین رسیدیم. اصلاً نمیدانم کجا بود. آنها پیاده شدند و بنزین زدند. خیلی خلوت بود. از زیر چادر فقط می توانستم نور چراغ جاده ها و نور چراغ اتوموبیل های تک و توکی را که می گذشتند، ببینم. زمان به زمان بر شدت نگرانیم افزوده می شد. از خود پرسش های جدید می کردم. آیا می خواهند به محل دوری بروند که بنزین می زنند؟ ﺁیا می خواهند در محوطه ای دور افتاده و پرت مرا بکشند و جنازه ام را به گوشه ای پرتاب کنند؟ ولی آخر به چه جرمی؟ فقط به این جرم که همسر ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور بوده ام؟ من که هیچ پست و مقامی نداشته ام؛ کاره ای نبوده ام. کسی از من شکایتی نکرده، جرمی مرتکب نشده ام. از موقعیت خود سوء استفاده و حتی استفاده نکرده ام. ولی با سابقه ای که از آنها داشتم و اخبار ناگوار و دلخراشی که هر روز به گوش می رسید، آنها را قادر به هر کاری و هر جنایتی می دیدم و هیچ کاری را از آنها بعید نمی دانستم.

اتوموبیل به راه خود می رفت و من همچنان سرگرم پیش بینی سرنوشت خود بودم که پاسداری که در کنار من بود، دستمالی را از جیبش در آورد و گفت: چشمانت را ببند! چشمانم را بستم. باز دلهره ام افزون تر شد. بالاخره اتوموبیل در جائی ایستاد. بعد از مدتی صدای باز شدن یک در بزرگ آهنی را شنيدم. نمی دانستم که این در بزرگ، در زندان اوین است! و تا فردای آن روز که آزاد شدم، نمی دانستم شب را در اوین گذرانده ام. به فاصله ى كوتاهى پس از اين كه از دروازه رد شدیم، یک بار دیگر اتوموبیل توقف کرد. به من گفتند: پیاده شو! وقتی خواستم پیاده شوم، دیدم تعادل ندارم. بی خوابی، گرسنگی، تشنگی، نگرانی و خستگی، تمام نیرویم را از من گرفته بود. پاهایم متزلزل بودند. تلوتلو می خوردم. با چشمان بسته، در یک تاریکی مطلق، خود را در لبه ى پرتگاهی می دیدم و قادر نبودم قدمی به جلو بگذارم. نمی دانستم به کدامین سو بروم؟ دراین وقت، یک نفر کاغذی را که مثل یک روزنامه ی تا شده بود به دستم داد و گفت: بگیر! متوجه منظور او نشدم. گفتم: چشمان من بسته است؛ این روزنامه برای چیست؟ من نمی توانم آن را بخوانم. جواب مرا نداد و گفت: روزنامه را بگیر! آن را گرفتم. می خواست دستش با دست من تماس پیدا نکند. بالاخره مرا به سلولی بردند. چشم بندم را برداشتم. سلول خالی بود. نه تختی، نه پتویی، هیچ! خالی خالی بود. مدتى راه رفتم. خیلی خسته بودم. زبانم در دهان سنگینی می كرد و بسیار خشک و کلفت شده بود. از پشت در سلول صداهای عجیب و غریبی می آمد. نمی دانم چه صداهایی بودند. آیا این صداها برای ایجاد ترس بودند؟!

به عناوین مختلف، در را باز می کردند و غفلتاً به داخل سلول می آمدند. یک بار آمدند و گفتند: به ما گفته اند شما شام نخورده اید، برایتان شام بیاوریم؟ من قبول نکردم. ولی چون زبانم سخت خشک شده بود، یک لیوان آب خواستم. در یک کاسه ى مسی برای من کمی آب آوردند. ساعتی دیگر آمدند و گفتند: برایتان پتو بیاوریم؟ گفتم: احتیاج نیست. با وجود این، پس از چندی دو پتو آورند و آن ها را در گوشه ای روی زمین قرار دادند. پتوها آنقدر کثیف بودند که انسان رغبت نمی کرد حتی به آنها دست بزند. من روی زمین لُخت در گوشه ای نشستم و چادر را بروی خود کشیدم تا شاید چند دقیقه ای استراحت کنم. گاه و بیگاه از پنجره ى کوچک سلول که در نزدیکی سقف تعبیه شده بود، به چراغ روشن اتاق روبرو نگاه می کردم. نمى دانم چرا نگاه کردن به آن نور به من امید می داد. تقریباً چشم از آن نور برنمی گرفتم.

نزدیک ساعت چهار و نيم صبح بود که باز به درون سلول آمدند. اين بار یک میز و صندلی آوردند و در انتهای سلول قرار دادند. یک میز و دو صندلی هم در ورودی سلول گذاشتند. دو نفر که صورت های خود را با روزنامه پوشانده بودند و فقط چشمان شان پيدا بود، وارد سلول شدند و به من دستور دادند که چشم هایم را ببندم. چشم هایم را بستم. مرا به طرف صندلی جلو هدایت کردند و آنجا نشاندند. بعد گفتند: حالا می توانی چشم هایت را باز کنی. چشم هایم را باز کردم. بر روى میز نوشته شده بود: خدایا کمکم کن! و چند جمله دیگر که در خاطرم نمانده است. روی زمین نوار کمرنگی از خون به چشم می‌خورد. مثل خونی که به زمین ریخته شده باشد و آن را شسته باشند! نوشته ها، صداهای عجیب و غریب، رفت وآمدهاى مکرر نگهبانان به داخل سلول، مرا به یاد رُمانی انداخت به عنوان "صفر و بی نهایت" اثر "آرتور کوستلر". آن را در سال های قبل از انقلاب خوانده بودم و مربوط می شد «به محاکمات و زندانهای دوران استالین و بلاهائی که بر سر روپاجف قهرمان داستان کتاب روا می داشتند و این که چگونه در دل او ایجاد ترس می کردند و شکنجه های روحی و جسمی که به او می‌ دادند»(10). مقدارى از آنچه را که در داستان خوانده بودم، حالا در واقعیت می دیدم و به خود می گفتم: دیکتاتوری برهر مبنائی که باشد و به هر اسمی که باشد، چه ایدئولوژیکی و چه مذهبی، در ماهیت و در محتوا یکى است و به یک شکل عمل می کند؛ فقط، در اسم،ً باهم تفاوت دارند.

نوشته های روی میز برای ایجاد ترس بود. نبايد مى ترسيدم. به خود گفتم: تو کاری نکرده ای. نگران نباش. قوى باش! کم کم برخود مسلط شدم. بالاخره آن دو نفر که در پشت سر من به روی صندلی نشسته بودند، سؤالات را شروع کردند. یکی از آنها به لهجه ى غلیظ اصفهانی صحبت می کرد. از اسم و رسم و خانواده ام پرسید. بعد آدرس همه ی خواهرها و برادرهایم را خواست و آن گاه، موضوع را به بنی صدر کشاند: الان کجاست؟ جواب دادم که اطلاع ندارم. گفت: مگر می شود؟! گفتم: چرا نمی شود؟ او وقتی هم که به جبهه های جنگ مى رفت و مدت طولانی آنجا می ماند، ما از او اطلاع نداشتیم. واقعاً از او خبر نداشتم. نمی داستم کجاست و با چه كسانى رفته است. به من چیزی نگفته بود و من هم از او سؤالی نکرده بودم و کنجکاو هم نشده بودم. پرسید: آخرین بار که او را دیدى در کجا بود؟ گفتم: در منزل مادرش؛ روز ٢٥ خرداد. پرسید: آیا تاکنون با شما تماس گرفته است؟ گفتم: خیر. پرسید: اگر با شما تماس گرفت، به ما اطلاع خواهید داد؟ گفتم: خیر. گفت: چطور؟ گفتم: من در برابر شما وظیفه ای ندارم! آیا از شما مزد می گیرم؟ کارمند شما هستم؟ ماشاءالله با این دستگاه عریض و طویلى که دارید و با این همه مأمور، می توانید این وظیفه را از آنها بخواهید. در ثانی، من برای این کار ساخته نشده ام و این گونه تربیت نیافته ام و این کار را جاسوسی می دانم و مردود. پرسید: اگر امام از شما بخواهد این کار را خواهید کرد؟ گفتم فکر نمی کنم آقای خمینی از من بخواهد جاسوسی کنم. آن وقت تصور نمى كردم که آقای خمینی از مادران خواهد خواست فرزندان شان را لو بدهند و این عمل را یک وظیفه ى اسلامی بخواند! پرسید: از آقای علی امیرحسینی (مشاور رئیس جمهور و رابط با دستگاه روحانیت) و آقای تقی زاده (رئیس دانشگاه ملی) خبر دارید؟ اظهار بی اطلاعی کردم. پرسيد: اگر آن ها با شما تماس گرفتند، می توانید به ما اطلاع بدهید؟ جواب منفی دادم. گفت: می توانم بفهم که نخواهيد راجع به شوهرتان اطلاع بدهید؛ ولی اطلاع ندادن درباره ی آقایان علی امیرحسینی و تقی زاده را نمی فهمم. گفتم: شما توجه ندارید؛ من بر اساس تربیت و اعتقاداتم است كه این کار را نمی کنم، نه به خاطر این که بنی صدر همسر من است. بعد پرسید: فکر می کنید بنی صدر به خارج از کشور برود؟ جواب منفی دادم و گفتم: تا آنجائی که من او را می شناسم، خیر. شاید سؤالات دیگری هم کردند که در اثر مرور زمان آن ها را از یاد برده ام؛ ولی تا جايى كه به ياد مى آورم، این ها مهمترین سئوال هايى بود که از من کردند. درآخر هم به تهدید گفتند: حالا که حاضر نیستید از بنی صدر و امیر حسینی و تقی زاده به ما اطلاع بدهید، ببینیم چه می شود! بعد از اين حرف بود كه رفتند. اما پس از مدتى دوباره آمدند و ورقه ای پيش رويم گذاشتند و گفتند: این را امضاء کن! بنویس که دیگر هیچ گونه فعالیت سیاسی نمی کنی. نوشتم من هرگز فعالیت سیاسی نکرده ام و حالا هم کاری به سیاست ندارم.

شاید نزدیک پنج ونیم صبح بود که باز آمدند و گفتند: چشمهایت را ببند! باز چشمهایم را بستم. مرا از سلول بيرون بردند. وقتی از ساختمان اوین خارج شدم و مرا به اتوموبیلى رساندند که مى بايست سوار آن شوم، از فرط خستگی، ضعف جسمانى و نگرانی نتوانستم وارد اتوموبیل شوم. به خصوص كه چشمانم بسته بود و جايى را نمى ديدم. یک باره دستی دراز شد و دست مرا در دست گرفت. در همين حال صدای برادرم را شنيدم که می گفت: عذرا بیا بالا! صدای آشنای او و تماس دستش، به من آرامش و اطمینان داد. برادرم مرا به درون اتوموبیل کشاند. سوار شدم. چشمانم هنوز بسته بود؛ ولی آناً فهمیدم که برادرم، برادر زاده ام و خواهرزاده ام درون اتوموبیل هستند. اما از خانم سدیفی متأسفانه خبری نبود. هياهوى زيادى در محوطه ى اوین شنيده مى شد . قبل از این که راننده سوار شود، برادرزاده ام که فهمیدم چشمانش باز است، در گوشم گفت: عذرا، ديروز هزاران نفر را دستگیر کرده و به اینجا آورده اند. اين هیاهو كه مى شنوى مربوط به دستگیرشدگان است.

راننده سوار شد و اتوموبیل به راه افتاد. صدای اذان آمد. به نظرم رسيد كه از يك سر بالائی گذشتيم. از خود پرسيدم: آیا ما را برای اعدام می برند و برای انجام آن، صحنه ى مذهبی ترتیب داده اند؟ نگرانی و اضطراب و دلهره هنوز با من بود. بالاخره اتوموبيل در پشت در بزرگ اوین ايستاد. راننده ی اتوموبيل خطاب به كسى كه مى بايست نگهبان باشد گفت: در را باز کنید. از آن طرف كسى گفت: باید ازاکبر آقا اجازه بگیرم! هنوز نمی دانم آن اکبر آقا چه شخصى بود؟ امروز اما از خود مى پرسم: نكند آن اكبر آقا همین آقای اکبر هاشمی رفسنجانی باشد. چون طبق خاطراتی که نوشته، یکی از مسببین و بازیگران اصلی همه ى دسیسه ها و هر آن چه پیش آمده، او بوده است. مدتى معطل ماندیم تا بالاخره اکبر آقا اجازه داد ما از در اوین خارج شویم. خارج كه شديم، اجازه دادند چشم بندم را باز کنم. از خیابان های خلوت تهران گذشتیم. نزدیک خانه که رسیدیم، برادرم از راننده پرسید: آقا تکلیف اتوموبیل ما چه می شود؟ راننده و همراهش گفتند: ماشين شما پيش آقای هادی غفاری است؛ بعداً بیایید و آن را تحویل بگیرید. من پرسیدم: آقا تکلیف کیف من چه می شود؟ (چون در زندان اوین دوباره آن را از من گرفته بودند). با خنده ای بدجنسانه گفت: اگر می خواهید کیف تان را تحویل بدهیم، بايد برگرديم زندان! من که از آن همه دهشت، تازه رها شده بودم و شب سخت و وحشتناكى را به صبح رسانده بودم، برای اینکه وحشت و ترس خودم را از برگشتن به آن كشتارگاه نشان ندهم، گفتم: الان كه بسیار خسته هستم. بماند براى وقتى كه انشاءالله اتوموبیل برادرم را تحویل دادید.

بالاخره به در خانه ى برادرم رسیدیم و از اتوموبيل پیاده شدیم. ساعت شش صبح بود. به محض اين كه زنگ در را به صدا در آورديم، خانم برادرم سراسیمه و پریشان در را باز کرد. تا آن هنگام نخوابيده بود. خبر دستگیری ما را از رادیو شنیده بود. رنگ پریده و بسيار نگران بود. از دیدن ما خوشحال شد. تا وارد خانه شديم، به منزل خواهرم زنگ زدم. می دانستم كه نگران دختر ١٦ ساله اش است که به همراه ما، توقیف شده بود. پدرش به فاصله ى کمی خودش را به خانه ى برادرم رساند و او را با خود برد. او هم تا صبح نخوابیده بود. هرچه روزنامه ی انقلاب اسلامی داشت را از ترس اینکه به خانه اش بریزند و برایش دردسر درست کنند، سوزانده بود. وقتی كه از خانه بيرون می رفت، از او خواستم سر و گوشی در كوچه آب دهد و ببیند خانه تحت نظر است يا نه؟ بازگشت و خبر داد كه چیز مشكوكى نديده است.

پس از تلفن به خواهرم، به آقای دکتر تقی زاده زنگ زدم. به او اطلاع مى دادم که آزاد شده ام و اين كه شماره ى تلفنش در کیف من بوده و درباره ى او از من سئوال هايى کرده اند. به نوعى به او فهماندم که به دنبال او هستند و زندگی اش در خطر است. فوری تلفن را قطع کردم. چون شنیده بودم اگر بیش از چند لحظه حرف بزنم، می توانند رد تلفن را بگیرند. به آقای لاهوتی که شماره ى او هم در کیف دستى ام بود، زنگ نزدم. چون مطمئن بودم مسئله ای برای ایشان درست نمى کنند؛ خصوصاً که در جريان کودتا عليه بنى صدر بیمار و در بیمارستان بستری بودند.

ديرى نگذشت كه آقای (...) به دیدنم آمد. گفتم: نگران پسرم هستم. حتماً از دستگیری من اطلاع پیدا کرده و نگران است. مرا پیش او ببر. آقاى ... پذيرفت. وقتی از خانه بیرون آمديم که سوار اتوموبيل شويم و به خانه ى خواهر شوهرم، كه پسرم آن جا بود برويم، دیدم دو نفر را مأمور کرده اند تا مرا تحت نظرداشته باشند. به محض این که ما سوار ماشین شدیم، آنها هم سوار ماشین شان که یک پیکان بود شدند و به تعقیب ما پرداختند. به آقای ... گفتم خوب است به بهانه ى مریض بودن و احتیاج به دارو داشتن، به داروخانه ای برویم و بعد از خریدن یك دارو، به منزل برادرم برگرديم. آقای ... گفت: این ها دیگر دست از سرتو برنخواهند داشت. بهتر است ترا به منزل یکی از دوستان ببرم كه در آنجا چند روزى مخفی شوی تا ببینیم بعد چه پیش می آید. و با سرعت به راه افتاد. خوشبختانه اتوموبیل او پژو بود و سرعتش از پیکان بیشتر بود. خیابان های تهران را نیز خوب می شناخت. از کوچه های تنگ و باریک دهات ونک که می گذشت برای این که مرغ يا گوسفندی را زیر نگیرد، گاه مجبور می شد کمی ویراژ بدهد و به چپ و راست بپیچد. وضع عجيبى بود. من در اوج نگرانی از تعقیب و تعقيب کنندگان، نگران آن نيز شده بودم که مبادا حادثه ای پیش بیاید و کسی را زیر بگیریم. بعد از مدتی با سرعت وحشتناك راندن و از کوچه و پس کوچه هاى باريك گذشتن، توانستیم از چنگ ماموران برهيم و به منزل آقای ... برسیم. یکی دو روز آنجا ماندم و اطلاع یافتم كه پسر هشت ساله ام علی سخت ناراحت است و مرتب گریه و بی تابی می کند و سراغ مرا می گیرد. طاقت نیاوردم و با نقض اصول مخفى كارى به نزد پسرم رفتم. او را نیم ساعتی در بغل گرفتم و دلداریش دادم و برایش استدلال كردم که چرا مجبورم چند روزى از او دور باشم.

در اين جا لازم است بگويم که بعد از اين كه خانه ى برادرم را ترک کردم، با خواهر شوهرم تماس گرفته بودند و مرا احضار كرده بودند. خواهر شوهرم به شخصى که تلفن زده بود، گفته بود كه اطلاع ندارد من کجا هستم و از آنها پرسیده بود: برای چه او را می خواهید؟ گفته بودند: می خواهیم کیف ایشان را تحویل بدهیم! خواهر شوهرم گفته بود: شما می توانید كيف را به من بدهید و من آنرا به ایشان می دهم. گفته بودند: خیر؛ ما باید کیف را به خود ایشان تحویل بدهیم! خواهر شوهرم گفته بود که من به شما رسید می دهم. آن شخص قبول نکرده بود. او که خود را "نادری" نامی معرفی کرده بود، شماره تلفنى داده و تاكيد كرده بود: هروقت ایشان را دیدید، خبر بدهید تا کیف را بیاوریم. خواهر شوهرم این ماجرا را در جمعی از دوستان خود تعریف مى كند و یکی از خانم های حاضر در آن جمع که شوهرش زندانی ى رژیم بود، با شنیدن شماره ى تلفن و اسم کسی که تلفن کرده بود، فریاد مى كشد: اين که شماره ى تلفن دادستانی انقلاب است و این ﺁقا، در دادستانی انقلاب بازجو و در اوین، بازجوی بنی صدری ها است. پيش از اين اتفاق، خواهر شوهرم چندین بار براى من پیغام فرستاده بود که با آقاى نادرى تماس بگیرم و کیفم را پس بگیرم. و من جواب داده بودم: شما چه ساده هستید! آنها اگر می خواستند كيف مرا پس دهند، همان شب پس می دادند. آنها یا از ﺁزاد کردن من پشیمان شده اند و بنا دارند دوباره مرا دستگیر کنند؛ یا می خواهند مرا تحت نظر داشته باشند. به هر رو، تماس نگرفتم.

در دو ماهی که پس از دستگیری و آزادیم، در تهران بودم، چندین مخفیگاه عوض کردم. در مدت زندگى ى مخفی ام، خانمی از دوستان لطف کرد و در اغلب مخفیگاه ها با من ماند. اما نگرانى من كاهش نمى يافت. دستگیری های وسیع، بازداشت همکاران وهم اعتقادان شوهرم، به تلویزیون آوردن مرحوم منوچهر مسعودی، دستگیری برادر شوهرم، فتح الله بنى صدر (دادستان کل دیوان کشور)، بی خانمانی، بی پولی، نگرانى دائم به خاطر ایجاد خطر برای دیگران و خودم، دلواپسى براى فرزندم علی، بی پول و بی سرپرست ماندن دو دخترم، فیروزه ١٧ ساله و زهرا ١٦ ساله، در پاریس (طبق قانون اجازه ى ارسال ارز به خارج از کشور برای غیردانشجوها ممنوع بود و فرزندان من نیز در آن زمان دانش آموز بودند. تازه من نه پولی در دست داشتم و نه امکان آن را كه از مخفیگاه پولی براى شان بفرستم) و آينده ى ناروشن، همه موضوع هايى بودند که مرا سخت آزرده و دل نگران و درمانده کرده بودند. خطر دستگیری مجدد نيز مشغولیت فكری ام شده بود. غذا در گلویم گیر می کرد و نمی توانستم آن را فروبرم. در دو ماه، پنج کیلو از وزنم کاسته شد اغلب شب ها نمی خوابیدم و تا طلوع آفتاب بیدار می ماندم. نمی دانم چرا فکر می کردم كه شب به خانه حمله می کنند. با صدای هر اتوموبیلی که سر پیچ خانه ى دو نبشى كه مدتى مخفى گاهم بود، به راست یا چپ می‌پیچید، یا با صداى هر اتوموبيلى كه سرعت کم می کرد و یا توقف می کرد، دلم فرو می ریخت و فکر می کردم آمده اند مرا دستگیر کنند. یک روز صبح، صاحب خانه ای که در آن مخفی بودم، گفت: عذرا قراراست امشب به خانه ى همسایه ى طبقه بالا برویم. آقائی را که چند روزى در منزل ایشان مخفی بودم و خانه اش را در اختیار من گذاشته بود، دعوت کرده بودند تا ضمن دیدار، از ايشان تشکر کنم. باید بگویم آن آقا، هیچ آشنائی و نسبتی با من نداشت. وقتی یکی از دوستان راجع به موقعیت من با او صحبت کرده و گفته بود كه فلانى جائی برای مخفی شدن ندارد، او قبول خطر کرده بود، از خانه خود رفته و خانه اش را در اختیار من قرار داده بود. در پنج شش روزى كه در منزل ایشان بودم، چندين بار آمدند و هربار مقداری مواد غذائی به خانه آوردند، تا از نظر خوراک مشکلی نداشته باشم. وقتی به ایشان گفتم که ممکن است برایشان ایجاد خطر کنم، گفتند: هیچ نگران نباشيد! اگر اتفاقی افتاد، ایران را ترک خواهم کرد. در اینجا از اخلاص ومحبت ایشان سپاسگزاری می کنم و خود را مدیون ایشان میدانم. باید بگویم خیلی ها دراین مدت به من کمک کردند كه تا آخر عمر محبتشان را فراموش نخواهم کرد. حتماً همه آنها طرفدار آزادی و برضد استبداد بودند؛ چون بعضی از ﺁن ها شخصاً مرا نمی شناختند.

به هر حال، آن شب ما به منزل همسایه رفتیم. چون لباس نداشتم، خواهر صاحبخانه برای من یک دست لباس آورده بود. شام را که خوردیم، از این طرف و آن طرف صحبت شد و بعد مشغول دیدن فیلم ویدوئی دائی جان ناپلئون شدیم. ساعت يازده و نيم شب، آن آقا رفتند. پيش از رفتن عذر آوردند كه: بعد از ساعت دوازده شب، رفت و آمد در شهر خطرناک است. ما مانديم. كمى بعد متوجه شدم كه شوهر خانمی که من در طبقه ى پائین منزل شان زندگی می کردم، بسیار نگران و دلواپس است. مرتب از اطاق بیرون مى رفت و نگاهی به بیرون می انداخت. وقتى بازمی گشت اصرار می كرد كه زودتر به طبقه پائین برویم. حدود ساعت دوازده، پائین رفتیم. من چون شب ها خوابم نمی برد و اضطراب داشتم، عجله ای برای به رختخواب رفتن نداشتم. ولی می دیدم كه خانم و آقای صاحبخانه بسیار ناراحتند و دائم از اتاق بیرون می روند. با هم در گوشی صحبت می کردند. بعد از چند بار رفتن و آمدن، خانم صاحبخانه گفت: عذرا جان دیگر همه چیز تمام شد و باید برویم. یک باره نگران شدم. فکرکردم پاسداران حمله كرده اند و آنها می خواهند مرا تحویل دهند. پرسیدم: مگر چه اتفاقی افتاده؟ گفت: پاسدارها ریخته اند به ساختمان بغلی. جمله اش را تمام نكرده، دست مرا گرفت و به اطاق خواب برد و ادامه داد: خودت را به خواب بزن! در همين لحظه، آقاى صاحب خانه وارد اتاق شد و گفت: اگر ریختند توی ساختمان و اسم و رسم شما را پرسیدند، بگوئيد كه خواهر من هستید. اطلاعاتی راجع به خانواده اش به من داد. از قبيل اين كه مادرش مال فلان شهر و پدرش از بهمان شهر است. من با سرعت به رختخواب رفتم؛ ولی در اثر هول و نگرانی، فراموش کردم که پدر صاحب خانه اهل کدام شهر و مادر او كجايى است. سراسیمه آنها را صدا زدم و دو باره شهریت خانواده ى صاحبخانه را پرسیدم. سه ساعت و نیم، درحال اضطراب و نگرانی بودیم و هر آن انتظار می کشیدیم آنها وارد خانه شوند. خوشبختانه بعد از سه ساعت و نیم، پاسداران ساختمان را ترک کردند. صبح معلوم شد كه به خانه ى يكى از همسايه ها ريخته بودند؛ به دلايل غير سياسى!

یک بار هم که به قصد تعویض مخفیگاه بیرون رفته بودیم، زیر پُل سید خندان با یک صحنه تیراندازی برخورد کردیم و شانس آوردیم که پاسدارها جلوی اتوموبیل ما را نگرفتند. چون بعضی ماشین ها را کنترل می کردند. خوشبختانه با مهارت و سرعت عملى كه راننده مان به خرج داد، از معرکه نجات پیدا کردیم. در یکی از مخفی گاه ها بود كه خبر انفجار حزب جمهورى اسلامى را شنيدم. صاحبخانه كه ساعت يازده و نيم شب به قصد همراهى يكى از دوستانى كه به ديدن من آمده بود، با اتوموبيل از خانه خارج شده بود، خبر آورد که در پمپ بنزین شنيده است که محل حزب جمهوری منفجر و تعداد زیادی کشته شده اند. این خبر به نگرانی من افزود. اما فردای آن روز شنیدم که خیلی ها با خوشحالی از خبر استقبال کرده اند.

صبح هفت مرداد 1360، در آشپزخانه، تنها جلوی لیوان قهوه ام نشسته بودم. رادیو بی بی سی روشن بود و من در افکار خود غرق بودم و به آینده ى نامعلوم خويش می اندیشیدم که يك باره شنيدم: بنی صدر رئیس جمهور، ایران را ترک کرده و با هواپیمای بوئینگ ٧١٠، همراه با مسعود رجوی وارد فرودگاه نظامی پاریس شده است. با ناباوری، به خود گفتم: اين هم یکی ديگر از دروغهائی است که تا به حال پخش کرده اند! چون قبلاً از رادیو اسرائیل و بی بی سی شنیده بودم که بنی صدر، بنا بر روایتی به کردستان رفته و بنا بر روایت دیگری، به مصر پناه برده، این بار نیز خبر را جعلی پنداشتم و آن را باور نكردم. اما پس از شنیدن تفصیل خبر، فوراً از آشپزخانه خارج شدم، صاحب خانه را صدا زدم و او را در جریان گذاشتم. تا ساعت دو بعد از ظهر به انتظار نشستیم که اخبار صدای جمهوری اسلامی ایران را گوش کنیم. رادیو خبر را با افزودن مقداری دروغ، تأئید کرد. احساس دوگانه ای به من دست داده بود. يازده میلیون نفر با هزاران امید و آرزو به بنی صدر رأی داده بودند و او اینک ایران را ترک گفته بود. او که مردم را به مقاومت دعوت می کرد، چرا از كشور رفته است؟ چه اتفاقی افتاده است؟ این امر بسیار ناراحتم کرد. چیزی در درونم شکست و غمی مبهم در دلم ایجاد شد. در عین حال از این که او از خطر مرگ حتمی نجات یافته بود، خوشحال بودم. مطمئن بودم اگر در ایران می ماند و می یافتندش، او را می کشتند. ديگر نمى توانستم جلوى احساساتم را بگيرم. از صاحب خانه خواهش كردم كه مرا به خانه ى مادر شوهرم ببرد. ایشان بعد از کودتا علیه پسرش، خانه مسکونی خود را ترک کرده بود و همراه دختر کوچکش به خانه یکی دیگر از دخترانش، نقل مکان کرده بود تا کمتر در معرض مزاحمتهای گاه و بی گاه پاسداران باشد. مادر شوهرم وهمگی خانواده از رفتن بنی صدر بسیار خوشحال بودند. بعد از مدت ها، لبخند برلبان شان می دیدم. خواهر شوهرم گفت: چرا به اینجا آمده اید؟ بهتر است هرچه زودتر اینجا را ترک کنید. جون هرآن ممکن است به اینجا بریزند. ما پس از نیم ساعت آنجا را ترک کردیم. شب، تفصیل خبر را از رادیوهای مختلف شنیدم. بنی صدر با لباس نظامی و با هواپیما از پایگاه یکم شکاری، پرواز کرده بود. شجاعت و پذیرفتن خطر از جانب او و رجوی احساس ناراحتی ام را تخفیف داد. انگار سبک شده بودم. بعد از رفتن او، حداقل از نگرانی حال و موقعیت و خطری که تهدیدش می کرد آزاد شدم. بعدها با توضیحاتی که راجع به خروجش با مجاهدین از ايران و آمدنش به اروپا داد، مسئله برایم کمی روشن شد.

اين را نيز بايد بگويم كه قبل از رفتن بنی صدر، مجاهدین سراغ من هم فرستادند. می خواستند مرا پیش خود ببرند. پیشنهاد آنها را رد کردم. چون آنها را نمی شناختم و نمی توانستم به آنها اعتماد کنم. من اصولا آدم بسیار محتاطی هستم. با اشخاص ناشناخته، محتاطانه برخورد می کنم و دیر اعتماد می کنم. نوبتی دیگر هم اقدام کردند. بدین ترتیب كه یک روز برايم خبر آوردند که: در منزل فلان خانم، سفره حضرت عباس انداخته اند و از تو نیز دعوت به عمل آورده اند كه در آن شركت كنى. چون واقعیت امر را نمى دانستم، جواب دادم شماها چه دل خوشی دارید؛ توی این بگیر و ببند، کی حوصله رفتن به سفره حضرت عباس دارد؟ وآنگهی مگر نمی دانید من در معرض خطر دستگیری مجدد هستم؟ بعداً اطلاع پیدا کردم که این برنامه را چیده بودند تا وقتی به آن محل رفتم، مجاهدین بیایند و مرا با خود ببرند. از این موضوع که برای من برنامه چیده بودند تا مرا در برابر عمل انجام شده قرار دهند، بسیار ناراحت شدم. بدین ترتيب رفتن من با مجاهدین منتفی شد.

بعد از رفتن بنی صدر، من هم در صدد برآمدم که از کشور خارج شوم. بیش از این نمی توانستم مزاحم افراد مختلف شوم و برای آنها ایجاد خطر کنم. به خصوص که آقای خمینی سخنرانی کرده بود و گفته بود كه هرکس به آنهائی که در مقابل رژیم ایستاده اند، پناه دهد، به اشد مجازات محکوم مى شود. من گرچه خود را شامل همچون صفتی نمی دانستم، ولی چون جنایت کاری و خشونت گرائی آنها هیچ حد و مرزی نمی شناخت و گناهکار و بیگناه را به يك سان از دم تیغ می گذراندند و بعد می گفتند اگر بی گناه باشد به بهشت می رود، نمی خواستم این خطر را بپذیرم. در ضمن می دانستم جان خودم نیز در خطر است. نمی دانستم آینده ى فرزندم علی چه مى شود؟ خصوصاً که سال تحصیلی به زودى شروع مى شد. دو دخترم نیز در خانه مان در پاریس تنها بودند. منازل برادرها و خواهران من و خواهران و برادران بنی صدر نیز دائماً مورد تهاجم سپاه پاسداران واقع مى شد و هيچ كدامشان امنیت نداشتند. در اين بين خانمی پیغام فرستاد که حاضر است پاسپورتش را در اختیار من بگذارد. آن خانم صورتی کشیده و موهائی تقریباً روشن داشت و صاحب دو فرزند بود که نام‌ آنها در پاسپورت او بود. با آنکه اين خانم هیچ شباهتی با من نداشت، پیشنهاد و لطف ايشان را پذیرفتم و از اینکه خطر را با جان و دل پذیرفته است، شرمنده و سپاسگزارش شدم.

حدود سه هفته بعد از رفتن بنی صدر، ترتيب کار خروج من داده شد. عصر يك روز، فرزندم علی را در خانه ی یکی از دوستان تحویل گرفتم. ساعت يازده شب، به دو تن از دوستان شوهرم، آقای علی امیرحسینی و... كه در خیابانی منتظر ما بودند، ملحق شديم. شب را در خانه ای در شمال شهر گذراندیم. فردای آن روز، ساعت پنج صبح خانه را ترک کردیم. شخصی که قرار بود ما را تا مرز ببرد، در یکی از خیابان های تهران منتظر ما بود. من و پسرم علی، دو دوست شوهرم و خانمی که در بیشتر مخفی گاه ها همراه من بود، سوار اتوموبیل شدیم و به طرف قم حرکت کردیم. نرسیده به شهر قم یک پاسدار به ما ایست داد. به داخل ماشین نگاهی انداخت و پرسید: به کجا می روید؟ در آن زمان در کرمان زلزله آمده بود و عده زیادی از مردم برای کمک به زلزله زدگان به آن منطقه می رفتند. ما هم طبق قرار قبلی گفتیم که به کمک زلزله زدگان می رویم. او دیگر چیزی نپرسید و ما بدون اینکه مسئله ای پیش بیاید به کاشان واز آنجا به کرمان واز کرمان به بلوچستان رفتیم. شب را در یک منزل استراحت کردیم و صبح به طرف میرجاوه به راه افتادیم. به پسرم سپرده بودم اگر اسمش را پرسیدند، اسم خود را نگويد و اسم دیگری بدهد. ولی او قبول نمی کرد و می گفت من علی بنی صدر هستم. حاضر نبود به اسم دیگری شناخته شود. در سر راه میرجاوه، پاسداری راه را بر ما بست و مقداری سؤال کرد. از جمله پرسید: به کجا می روید ؟ جواب دادیم که آشنایان ما در نزدیکی مرز زندگی می کنند؛ به دیدن آنها می رویم. او هم به ما راه داد. ما به طرف مرز پاکستان ‌رفتیم. در نزديكى مرز، راننده از اتوموبيل پیاده شد و به يكى از خانه های گلی روستائی رفت و مدت زيادى ما را در انتظار خود گذاشت. من خیلی نگران شده بودم. سؤال کردم: چه کار می کند؟ گفتند: رفته خربزه بخرد! گفتم: چه وقته خربزه خریدنه؟! در هر صورت؛ بعد از مدتی برگشت. خربزه هم در دست نداشت. مثل اینکه برای پرداختن حق حساب برای رد کردن ما از مرز، با کسی قرار داشت. سوار شد و به طرف پاکستان حرکت کردیم. کمی که رفتيم، راننده کوهی را نشان داد و گفت: پشت آن کوه پاکستانه. پشت کوه، از اتوموبیل‌مان پیاده و به اتوموبيل دیگری سوار شدیم. کمی دورتر، ما را به درون خانه ی مخروبه ای بردند که پُر بود از زنان و مردم مرزنشین. پس از مدتی كه در آنجا معطل مانديم، یک نفر پلیس مرزی به درون خانه آمد و مبلغ دوهزار تومان از ما گرفت و یک ویزای پنج روزه به ما داد. پس از اين كه پاسپورت مان را مُهر زد، باز سوار اتوموبیل شدیم و بطرف کویته - مرکز استان بلوچستان پاکستان- حرکت کردیم. جاده یی بسیار خراب و خاکی بود. راننده می گفت: همين جاده خاکی را هم به کمک شاه ایران ساخته اند!!!

حدود ساعت ٩ شب، راننده گفت: اتوموبیل احتیاج به تعمیر دارد! قبل از رفتن به دهكده اى كه در آن حوالى قرار داشت، از ما خواست كه اگر پولی همراه داریم به او بسپاريم تا برای مان نگه دارد؛ چون ممکن است به ما حمله شود! همگی جواب منفی دادیم. معلوم نبود چرا اگر پول ها را به او مى سپرديم، از دستبرد حمله کنندگان محفوظ می ماند؟ به هرترتیب، یکی دو ساعت در ﺁنجا ماندیم و سپس به راه افتادیم. گاه راننده برای این که میان بُر بزند یا از اتوموبیل ها سبقت بگیرد، از جاده خارج می شد و راهش را میان خارهای بیابان، با تعقیب جهت ستاره ها شناسائی مى كرد و هم چنان ادامه می داد. نیمه های شب، کنار مسجدی پرت که تنها ساختمان آن بيابان بود توقف كرديم. وقت استراحت بود. باید تصمیم می گرفتم كه با دوستان به داخل مسجد بروم و یا به تنهائی با فرزندم داخل خودرو بمانم. من ترجیح دادم داخل ماشین بمانم. اما وقتی آنها به داخل مسجد رفتند، ترس و نگرانی تمام وجودم را فراگرفت. تک و تنها در وسط بیابان، خدای ناکرده اگر اتفاقی می افتاد هیچ کاری از من ساخته نبود. برای همین خواب به چشمم نيآمد. فرزندم را در آغوش گرفته بودم و تا صبح به اطراف نگاه می کردم و مراقب بودم. نیمه های شب، از سرما جمع شده بودم. اما آن شب نیز به صبح رسید و ما دو باره به راه افتادیم. برای نوشیدن آب و یا چای، گاهی در به اصطلاح میهمان خانه هاى سر راه می ایستادیم. اما وقتی پیاده می شدیم و به میزی که در بیرون میهمانخانه بود و بسیار سیاه به نظر می آمد، نزدیک می شديم، يك باره هزاران مگس به پرواز در می آمدند. فقر و عدم بهداشت غوغا می کرد؛ آنقدر که جرئت نکردیم در تمام طول آن راه دراز، قطره ای آب بنوشیم. راننده یک نوار هندی داشت که دو آهنگ بر آن ضبط شده بود. ما مجبور بودیم این آهنگ ها را که با حرکت اتوموبیل در جاده ی خاکی هماهنگی خاصی پیدا کرده بود، بی وقفه تحمل کنیم. دست اندازهای وحشتناک جاده هم به نوبه ى خود، به همه اعضاء و جوارح ما آسیب می رساند؛ به طوریکه حتا بعد ازخروج از پاکستان و ورود به پاریس، چهار ماه از پهلو درد ناشی از تکانهای اتوموبیل رنج می بردم.

بالاخره به شهر کویته رسیدیم و در تنها هتل آنجا اقامت گزیدیم. از كويته با دوستان مان در کراچی که منتظر ما بودند تماس گرفتیم و از آنها خواستیم که به سلامت رسیدن ما را به ایران اطلاع دهند. یک شب در کویته ماندیم. فردای آن شب ماشينى کرایه کردیم و به سوی کراچی به راه افتادیم. راننده ای که ما را به کراچی می برد، دائم از ما سئوال می کرد: شما که هستید؟ می گفت: من فکر می کنم شما آدم های مهمی باشید! ما می خندیدیم و به او جوابی نمی دادیم. او اصرار داشت ما خودمان را معرفی کنیم و ناراحت بود که چرا به او اعتماد نمی کنیم (11). در بین راه چون راننده خیلی آهسته می رفت،. دوستمان آقای علی امیرحسینی پشت فرمان قرار گرفت و رانندگی کرد. متأسفانه در حين حركت با شتری که ناگهان به وسط جاده آمد، تصادف کرد. آقای علی امیرحسینی اصرار داشت كه بايد صاحب شتر را پیدا کند و دیه ى آن را بپردازد. من گفتم: آخر توی این بیابان، ما کجا دنبال صاحب شتر برویم؟ اصلا چه می دانیم صاحب شتر کیست؟! با وضعی که داریم معلوم نیست عوارض این کار چیست؟ او را منصرف کردم. البته تا مدت ها از ناراحتی وجدان رنج می بردم که آن حیوان را به حال خود رها کردیم و رفتيم.

بالاخره به کراچی رسیدیم. در کراچی دو دوست دیگر منتظر ما بودند. یکی از آنها آقای دکتر عبدالصمد تقی زاده، سابقه ى دوستی ى بسیار قدیمی با ما داشت، سال های سال در کنار شوهرم برای آزادی و استقلال ایران در خط مصدق مبارزه كرده بود و خبرنامه جبهه ی ملی ایران را در اروپا منتشر می ساخت. زندگی خود را وقف آرمان بزرگ شان، استقلال و آزادی ایران کرده بود. ما با هم رفت و آمد خانوادگی نیز داشتیم. در هتلى مستقر شديم. فردای آن روز، آقاى دكتر تقى زاده به سفارت فرانسه رفت و برای گرفتن ويزاى سفر ما به فرانسه اقدام نمود. با اینکه یکشنبه بود، سفارت در به روى او گشوده بود و دوست ما را پذیرفته بود. بعد از ٤٨ ساعت ترتیب کار رفتن ما به فرانسه داده شد. بلیط هواپیما را نیز تهیه کرديم. بعد از انجام کار، به کنار اقیانوس هند رفتیم و در ساحل آن كمى پیاده روی کردیم. فردای آن روز نيز عازم فرودگاه کراچی شدیم.

همانطور که قبلاً اشاره کردم، پاسپورت من متعلق به كس ديگرى بود و چهره ى صاحب پاسپورت با چهره ى من، فرق بسيار داشت و اصلاً شباهتى به هم نداشتيم. وقتی پاسپورتم را به پلیس فرودگاه کراچی ارائه دادم، روی خود را برگردانده و چنین وانمود کردم که مشغول صحبت با پسرم هستم. پلیس بدون کنجکاوی و توجه به صورت من، پاسپورت را مهر زد. از اين كه اين مرحله را هم به سلامت از سر گذرانديم نفس راحتى كشيدم. كمى بعد در يك هواپیمای ارفرانس، عازم پاریس شدیم و در ٢٢ اوت سال ١٩٨١ (٣١ مرداد ١٣٦٠) در فرودگاه اورلی پاریس بر زمین نشستيم. در فرودگاه، ﺁقایان مهران مصطفوی (خواهر زاده ام) و حمید رفیع (خواهر زاده بنی صدر) ودخترانم و یکی از دوستان به استقبال ما آمده بودند. پلیس فرودگاه نیز منتظر ما بود و ما را به دفتری هدایت کرد تا ترتیب ورود قانونی ما را به فرانسه بدهد. بعد از كمى معطلى، عازم خانه خود در حومه ی پاریس، شهر کاشان، شدیم. درخانه، احساس کردم یک دوره طولانی و پُرآشوب و پُراضطراب را پشت سر گذاشته ام. اما نگرانی های ناشی از بی پولی و بیکاری، با داشتن سه فرزند، خود مرحله ی جدیدی از سختی هایی بود که پیش رو داشتم. البته دیگر ترس وعدم امنیت وجود نداشت. بعد از ظهر، بعد از کمی استراحت، به دیدن شوهرم به "اورسوراواز" رفتم. یک یا دو روز آنجا ماندم و بعد به خانه بازگشتم.

در فرانسه، مجله الوطن با من مصاحبه کرد. نظرم را درباره رژیم جمهوری اسلامی جویا شد. گفتم: ﺁنها نه دین دارند و نه ایمان. اسلام را وسیله ى قدرت طلبی کرده اند. به هنگام انتشار این مصاحبه، ﺁقای غفاری در مکه بود. یک نسخه از مجله را می خرد و به ایران می برد. در مراجعت از مکه، برادرم که همچنان به دنبال پس گرفتن اتوموبیل خود از ﺁقای هادی غفاری بود، به منزل او می رود تا شاید اتوموبیل را پس بگیرد. چون ﺁقای هادی غفاری قبل از سفرش به او قول داده بود كه در مراجعت از مکه، اتوموبيل را پس خواهد داد. وقتی بردارم به خانه ی او وارد می شود، او مجله را در برابر چشمان بردارم می گیرد و می گوید: ببین خواهرت راجع به ما چه گفته! حالا اگر او را اعدام می کردیم، می گفتند چرا اعدام کردید! به برادرم نیز ایراد می گیرد که چرا با ازدواج خواهرش با بنی صدر موافقت کرده است. بردارم جواب می دهد ٢٠ سال قبل نمی توانستم پیش بینی کنم که بنی صدر روزی رئیس جمهوری ایران خواهد شد و این ماجراها پیش خواهد ﺁمد!

در پایان، موقعیت را مغتنم می شمارم و از تمامی کسانی که در مخفی گاه هاى ايران ميزبان من بودند، نيز از همه ی کسانی که در آن دوران سخت به من کمک کردند تا ایران را ترک کنم و نيز كليه ى کسانی که مرا تا پاریس همراهی کردند و دراین راه همه گونه خطر را به جان پذیرفتند، سپاسگزاری می کنم. هم چنين به روان پاکِ تمامی عزیزان بیگناهی که به دست دژخیمان رژیم اعدام شدند و عزت را بر ذلت ترجیح دادند، درود می فرستم. به دوستان و همه ی ایرانیان شریفی که در کنج زندان های مخوف رژیم، سال های سال، جوانی و عمر شیرین شان را با سر بلندی گذراندند و تحت بدترین شکنجه ها و توهین ها و رنج ها و زجرها قرار گرفتند، ولی انسان ماندند و وفادار به آرمان هایشان، می گویم: ٢٧ سال از انقلاب گذشته است و شرایط زندگی گرچه سخت و طاقت فرسا و غیرقابل تحمل سپری شده است، اما اینک معلوم است که به یُمن مقاومت ها، عمر استبداد به سر می رسد. چه خوب که آنها با نام نیک ماندند و بدا به حال قدرت طلبانی که جنایت را روش کردند و لعن و نفرین را از ﺁن خود نمودند.

 

                                                                  عذرا بنی صدر

                                                                  مارس 2007

 

 

پانویس ها:

 

1- منوچهر مسعودی (1319 - 27 مهرماه 1360)- وکیل دادگستری، مشاور حقوقی ابوالحسن بنی صدر. او با تدارک پرونده های منظم و رسیدگی به امور زندانیان و تدوین مراتب تجاوز دادگاههای با اصطلاح انقلاب و سپاه و کمیته و سایر نهادها و ارگانها به مبارزه سخت و پیگیری بر علیه کسانی که دست به منحرف کردن انقلاب زده بودند، می پرداخت. به همین لحاظ قبل از 15 خرداد 1360 یعنی دو هفته قبل از آخرین مرحله کودتای خزنده بازداشت شد. در همان زمان، بنابر اطلاعات موثق از زندان اوین، بنا بود او و 7 نفر دیگر از دستیاران رئیس جمهوری را بلافاصله اعدام کنند که البته این توطئه با توجه به ناتوانی دستگاه سرکوب در بازداشت بقیه افراد، عملی نشد. پس از بازداشت، او را شدیدا شکنجه کردند و بجلوی دوربین تلویزیون آوردند. یکبار او را به ده سال زندان مجکوم کردند و بالاخره خبر اعدام او را منتشر ساختند.

2- اعلاعیه‌ای در ساعت ١٣ ٥٠ دقیقه ی روز ٢٥ خرداد، یعنی کمی پس از سخنرانی خمینی در همان روز در اختیار خبرگزاری پارس قرار گرفت که در آن آمده بود: «علیرغم بعضی شایعات در سطح شهر مبنی بر اینکه نهضت آزادی ایران دستور به راه‌پیمایی داده است، ضمن اینکه جبهه‌ی ملی ایران هیچ گونه تماسی در مورد راه پیمائی امروز با نهضت آزادی نگرفته است، هیچ نوع دعوت و اعلامیه‌ای نیز در مورد راه پیمائی امروز از سوی نهضت آزادی صادر نشده است». کیهان، ٢٦ خرداد ١٣٦٠

3- اوین، گاهنامه ی پنج سال و اندی، محمد جعفری، انتشارات برزاوند، چاپ اول، سال 1380، جلد اول، 136-137

4- ابوالحسن بنی صدر، سیاست آمریکا در ایران، جلد دوم، گروگانگیری، انتشارات انقلاب اسلامی بهمن 1370، ص 299-300

5- در 25 خرداد 1360، آقای بنی صدر در خانه‏ ی مهندس اخوان که از افراد حزب ملت ایران بود، مخفی می‏شود. آقای اخوان را بعد از خرداد ۶۰، دستگیر می‏کنند، به زندان می‏برند و بسیار اذیت می‏کنند. بعد از این که می‏بینند آن‏جا مناسب نیست، آقای بنی‏ صدر در 26 خرداد 1360به منزل آقای قائمی که ایشان هم از نزدیکان حزب ملت ایران بود، می‏رود و سه یا چهار شب در آنجا می‏ماند. در این زمان، آقای بنی‏صدر هنوز رییس جمهور قانونی ایران است و هنوز طرح عزل به مجلس نرفته است. طرح عزل را روز بیست و هفتم خرداد به مجلس می‏برند. آقای قائمی که آقای بنی‏صدر را پناه داده بود، بعد از سال ۶۰ فقط به جرم این که ایشان را چند شبی در خانه‏اش پناه داده بود، اعدام می‏شود. برادر خانم آقای قائمی، آقای ملکیان که از نیروهای چپ بود بخاطر از جمله پناه دادن به تعدادی از دوستان آقای بنی صدر نیز اعدام می شود. آقای بنی‏صدر از منزل آقای قائمی به منزل آقای لقایی می‏رود و تا 9 یا 10 تیر 1360 در آنجا می ماند. ایشان مدتی بعد بخاطر پناه دادن به آقای بنی صدر اعدام می شود و پدرشان نیز از غم از دست دادن تنها فرزندشان، خودکشی می کند. این رفتاری بود که رژیم خمینی با پاکترین افراد ایران زمین، از جمله از فعالین حزب ملت ایران انجام داد چنانچه بعد نیز داریوش و پروانه فروهر را بطرز شنیعی به قتل رساند. روحشان شاد

BaniSadrOzraKeyhan30khordad606- خبر دستگیری من در بالای صفحه اول روزنامه ی کیهان 31 خرداد، چنین درج شده است: «همسر بنی صدر در بنز ضد گلوله، در حال رهبری مجاهدین خلق و مهاجمان مسلح به مردم دستگیر شد».

7- هادی غفاری در گفت و گویی با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، به مناسبت سالروز 30 خرداد، این واقعه را چنین شرح داده است: « طرز تفکر آقای بنی صدر برای من و شهید بهشتی آشکار بود. میان من و آقای بنی صدر در فرانسه برسر آینده ی انقلاب جر و بحث رخ داد. با اتوبوس به منزل امام (ره) در نوفل لو شاتو می رفتیم. ایشان و خانم شان با حجاب غیر منظمی همراه بودند... من در اتوبوس به آقای بنی صدر گفتم که آقای بنی صدر، حجاب خانم و دختر خانم شما منطبق با چیزی نیست که شما ادعای آن را دارید! بنی صدر تعبیری به کار برد که هنوز به یادم هست. او گفت که من به امامت درونی معتقدم. گفتم اینها در کتاب ها حرف های خوبی است، اما شما به عنوان کسی که خود را سخن گوی امام (ره) جا می اندازید، باید بدانید که ایشان دفاعش از دین و حجاب و نماز است...». برگرفته از سایت انترنتی گویا نیوز، چهرشنبه 30 خرداد 1386.

8- آیت الله حسن لاهوتی - ۱۳۰۶ در رودسر - ۷ آبان ۱۳۶۰ در تهران) از مخالفان و زندانیان سیاسی در دوره رژیم شاه)، پس از انقلاب از رشت به مجلس اول راه یافت. قبل از نمایندگی مجلس، او مدتی فرماندهی کمیته‌های انقلاب اسلامی و برای مدتی کوتاه‌تر ریاست سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده داشت. او از طرفداران بنی صدر بود و مرتب با انحصار طلبی حزب جمهوری اسلامی و چماقداری مخالفت می کرد. پس از خرداد 1360، او دستگیر می شود و بگفته فاطمه رفسنجانی (فاطمه و فاهزه رفسنجانی، دو عروس آیت الله لاهوتی هستند)، گزارش پزشکی قانونی مؤید آن بود که سم استریکنیک در معده ایشان وجود دارد و علت فوت، همین مسمومیت شناخته شد. در پاسخ به این سئوال که آیا آقای هاشمی گزارش پژشک قانونی را پیگیری نکردند؟ فاطمه رفسنجانی پاسخ می دهد که بابا هم خیلی پیگیری کردند ولی بعد به ما گفتند که شما به خاطر انقلاب، سکوت کنید.

9- انقلاب اسلامی در 30 اردیبهشت 1360 فاش کرد که: «سخن گوی شرکت انگلیسی تالبوت (به خبرنگاری روزنامه ی انقلاب اسلامی در لندن) گفت هیات نمایندگی شرکت نالبوت در تهران مشغول بررسی مراحل نهایی قرارداد هستند. قرارداد یک میلیارد پوندی بین شرکت تالبوت انگلیسی و دولت ایران تا ماه ژوئن مراحل نهایی خود را پشت سر خواهد گذاشت. بنابر گزارشات واصله، شیخ الاسلامی از هیات مدیره ی ایران ناسیونال به مقامات انگلیسی اطمینان داده است که قرارداد مزبور در نیمه ی اول سال جاری مسیحی امضا خواهد شد».

10- کتاب "صفر و بی نهایت" به سال ١٩٤٥، در فرانسه منتشر شده است. نویسنده ى ﺁن، ﺁرتور کوستلر اهل مجارستان است. او خود، کمونیست بود. از فعالیت کناره گرفت اما تا ﺁخر عمر به سوسیالیسم وفادار ماند. او در شمار نخستین روشنفکرانی است که انحراف انقلاب پرولتری را از جهت و هدف خویش، افشا کرد و زنگ بیدار باش را برای روشنفکرانی که روسیه ی شوروی را بهشت روی زمین می پنداشتند، به صدا در ﺁورد. این کتاب زندگی یکی از بنیانگذاران انقلاب پرولتری را توصیف و تشریح کرده است. بازنگریستن قهرمان داستان در گذشته خود، بازجویی ها و شکنجه هایی را که پس از دستگیری و بازداشت تحمل می کند وخصوصاً وجدان یافتن او بر قربانی شدن فرد در برابر نظام در یک جامعه ی استبدادی که فرد را به ذره یی ناچیز و بی مقدار در برابر دولت يا جامعه فرو مى کاهد، مطرح می کند. هرچند ایرانیان که انقلاب کردند، هدف شان استبداد هیچ قشری از جامعه بر بقیه نبود و هدف شان آزادی و استقلال، کرامت انسانی و حقوق مند شدن انسان بود، آنها مذهب را پشتوانه یی تصور می کردند که می توانست تضمینی برای خواسته های آنها باشد؛ غافل از آنکه آنهایی که سنگ اسلام را به سینه می زدند – به خصوص بسیاری از روحانیون- نه بویی از دین برده بودند و نه ایمانی داشتند. اسلام بيش از اسباب و وسیله یی در دست آنها برای رسیدن به قدرت نبود. آنها برای رسیدن به قدرت حاضر شدند ملتی را به خاک و خون بکشند. هزاران نفر را قربانی منافع کور و قدرت ذلت آور خود کنند. جنگ بیافرینند و بگویند نعمت است! آقای خمینی بگوید: اگر ٣٥ میلیون نفر بگویند بله، من می گویم نه! آقای آذری قمی بگوید: "ولی امر" می تواند توحید را تعطیل کند و آقای منتظری در جواب بنی صدر که گفته بود شما قبل از ورود به جلسه موافقت فرمودید و حالا زیر توافق می زنید، بگوید: دیروز دیروز بوده و امروز امروز است.

11- بعدها دوستی که برای کارهای تحقیقی و سیاسی و نیز کمک به انتقال تنی چند از دوستان و فرزندان ﺁنانى كه از ایران مى گريختند تا به يكى از كشورهاى اروپايى يا آمريكايى پناهنده شوند، به پاکستان مى رود و پاى صحبت شان مى نشيند، مى شنود كه بسيارى از قاچاقچيان برای این که ثابت کنند کهنه کار و قابل اعتماد هستند، مدعی می شدند همسر رئیس جمهوری ایران، خانم بنی صدر را به پاکستان ﺁورده اند. شمار این کسان کم نبودند. پنداری چندین و چند بار، خانم بنی صدر از ایران به پاکستان برده شده بود!

 

منبع: کتاب گریز ناگزیر – سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران- به کوشش میهن روستا- مهناز متین- سیروس جاویدی- ناصر مهاجر

جلد اول – ص 299- سال 1387

 

 

 

 

 

 

 

 

 


در این رابطه