مصدق مردی که می خواست ایران را از مدار بسته سلطه گر– زیر سلطه ﺁزاد کند. گرد آوری و تنظیم از جمال صفری

mosadegh mardoom 05032015به مناسبت 14 اسفند سالروز درگذشت دکتر محمد مصدق و نیز 29 اسفند سالروز ملی شدن صنعت نفت: در قسمت اول این مجموعه گفتگو با آقای نصرت الله خازنی "رئیس دفتر نخست وزیری حکومت ملی دکتر مصدق" را خواندید در این بخش  گفتگوبا « ابوالفتح تک روستا» آشپزکارکنان دکترمصدق که توسط خبرنگار"شفقنا" (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) شده است وهمچنین خاطراتی از آیت الله سید رضا زنجانی، دکترغلامحسین مصدق و دکترسعید فاطمی دربارۀ خصوصیات و فضلیت های انسانی دکتر مصدق را در می خوانید.

 

 

"ابوالفتح  تک روستا" آشپز کارکنان دکتر مصدق در احمد آباد از ویژگی های اخلاقی او سخن  می گوید:

 

*خبرنگار شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) با "ابوالفتح تک روستا" آشپز کارکنان  دکتر مصدق گفت و گوی انجام داده بود  که به نقل از " بولتن نیوز"  بخشی  از آنرا در  اینجا می آورم: 

 

* شما چند سال دارید؟ چند ساله بودید که دکتر مصدق به احمدآباد آمدند؟

 

* تک روستا: من 72 سال دارم ولی آرزوی خیلی چیزها را دارم. حدود 14-15 سال داشتم که کودتا شده بود و دکتر مصدق آمده بودند احمدآباد. اوایل شاگرد آشپزی می کردم. ظرف ها را می شستم. غذا سرویس می دادم. بعد از دو سال آشپزی مستخدمان را شروع کردم. حدود 100 خدمتکار در اینجا (احمدآباد) بود. دشت بان، مباشر، معلم و باغبان بود. ما برای اینها هم غذا می پختیم و بنای آشپزخانه هم حی و حاضر هنوز هست. کتابخانه بعدا ساخته شد که به نام خانم معصومه مصدق بود. در 17 سالگی شروع کردم به غذا پختن. آشپز خود دکتر یک تهرانی بود به نام حاج حسن که فوت کردند.

 

takroosta abolfath 05032015*  کمی از دکتر مصدق بگویید... چه خصوصیات اخلاقی داشتند؟ رفتارشان با شما و اطرافیان چطور بود؟

 

* تک روستا: دکتر مصدق از خانواده بزرگی بود. او انسانی مبادی آداب و باتربیت بود. پدر ایشان میرزا هدایت الله آشتیانی و مادرش خانم نجم السلطنه بود. بیمارستان نجمیه را مادر دکتر مصدق ساختند. تمام مریض های ده (احمدآباد) می توانستند رایگان به آن بیمارستان بروند. مهمان های دکتر خیلی وقت ها اهالی ده بودند. مثلا بچه شان مریض بود که دکتر کاغذ می نوشت و پولی می داد که ببرند بیمارستان نجمیه در تهران.

دکتر مصدق عصبانی نمی شد. گاهی وقتها بچه های ده به باغ می آمدند و گل می چیدند. دکتر مصدق بچه ها را صدا می کرد و بعد می دیدیم با آنها گرم گرفته است و صدای خنده بچه ها را می شنیدیم. وقتی هم بچه ها از قلعه می رفتند دکتر انعامی به آنها می داد.

گاهی اوقات کشاورزها به قلعه می آمدند می گفتند گندم به ما کم رسیده و به اندازه کافی گندم نداریم. دکتر دستور می داد دو خروار گندم به این آقا بدهید و سر محصول گندم را پس بگیرید. حالا بعضی ها می پرسند دکتر مسلمان بود یا نه؟ به شرفم و انسانیتم قسم وقتی ما شام دکتر را می پختیم او همیشه طبق نوبتی که از ضعیفان و نیازمندان نوشته بود دستور می داد تا به آنها سهم بدهیم. کار به جایی رسید که 2-3 نفر که پیش دکتر بودند اعتراض کردند که شما شام شب را می دهید به مردم. دکتر مصدق گفتند: "من نمی توانم این شام را بخورم و در ده کسی گرسنه بخوابد".

 

*وقتی دکتر به احمدآباد آمد، ده در چه وضعیتی بود؟

 

* تک روستا: اینجا بیابان بود. دکتر که آمد 4 ده را به نام های قارپوزآباد، حسین آباد، حسن بکول و احمدآباد تقسیم کرد و قلعه را به عنوان محل استقرار خود در احمدآباد ساخت. چون بالاتر از ده های دیگر بود. یخچال را پر می کرد. انبار را پر می کرد. تابستان در یخچال را باز می کرد. هر کس می آمد و هرقدر یخ می خواست می برد. 4 ده هم مادر دکتر مصدق در تهران داشتند که عایدات آن 4 ده برای درمان رایگان مردم در بیمارستان نجمیه می رفت و کمبود هزینه های بیمارستان را دکتر مصدق می داد. در احمدآباد مدتی کچلی و آبله آمده بود که ما همه بیماران را بردیم بیمارستان و همه شان معالجه شدند.

 

* یعنی اینجا کاملا بیابان بود و دکتر اینجا را آباد کرد؟

 

* تک روستا: بله... حدود 95 تا 100 خانوار کشاورز آمدند و کشاورزی می کردند. کشاورزی به این صورت بود که دکتر مصدق وسایل شخم را تهیه می کرد. بذر و آب را برای کشاورزان تامین می کرد و کشاورزان بر روی زمین کار می کردند. نصف محصول سهم کشاورز بود و نصف دیگر سهم دکتر. مباشری هم بود که می آمد و بر تقسیم بندی محصول نظارت می کرد.

 

* کودتا چه تاثیری در خلق و خوی دکتر داشت؟

 

* تک روستا: به هرحال این مسایل در روحیه او تاثیر داشت اما او محکم بود. خدیجه دختر کوچک دکتر مصدق در جریان دستگیری دکتر در سال 1317 [توضیح: دکتر مصدق در 5 تیر 1319 ازطرف شهربانی درزندان موقت بازداشت شد ودر 16 تیر به زندان بیرجند منتقل گردید.] در خانه بود و شوک عظیمی به او وارد شد؛ او پس از این ماجرا بیماری روحی گرفت. دکتر برای معالجه، او را به سوییس فرستاد که تا آخر عمر در همانجا در یک آسایشگاه بود. بیماری دختر، دکتر را متاثر کرده بود. یک نوه اش هم در دریا غرق شد. تمام این اتفاقات بر روحیه او اثر گذاشت اما او قوی بود.

دکتر مصدق 3 دختر داشت. منصوره خانم که با متین دفتری ازدواج کرد و ضیا اشرف با عزت الله بیات. در اوایل انقلاب در یک حادثه هوایی منصوره خانم در بازگشت از سفر مشهد به رحمت خدا رفت.

 

* در بخشی از خاطرات رییس دفتر دکتر مصدق آمده است که ایشان نسبت به اخلاق اطرافیانش خیلی حساس بودند... نسبت به مشروب خوردن یا دروغگویی آنها...

 

* تک روستا: بله درست است. مخالف مشروب بود. بسیار مخالف دروغگویی بود. او یک مرد استثنایی بود. مصدق مرد بزرگی بود. یکروز نماینده دکتر که برای انجام برخی کارها به تهران می رفت، نبود. دکتر مصدق به من گفت چون نماینده نیست شما برو تهران. من هم رفتم و بار یونجه هم زده بودیم. ما از احمدآباد حرکت کردیم به سمت دو راهی قپان. خیابانی در پایین به گمرک راه داشت. گاراژ منظمی جلوتر بود که آن نماینده، ماشین دکتر را آنجا می برد. پاسبان مرا 5 تومان جریمه کرد. آمدم پایین و به پاسبان گفتم جریمه نکن این ماشین دکتر مصدق است. پاسبان گفت می دانم دکتر مرد قانونمندی است. من گفتم 2تومان به تو انعام می دهم و تو ندید بگیر. گفت دردسر درست می کنی من گفتم نه خیالت راحت. پاسبان گفت به مسوولیت خودت این کار را می کنم. من 60 تومان حقوق می گرفتم یعنی روزی 2 تومان. 2 تومان به او دادم و رفتم. رفتیم آبدارخانه و خوابیدیم تا روز بعد برگردیم چون دکتر می گفت خسته شده اید و خطرناک است همانروز برگردید. وقتی برگشتم صورت خرج را دادم. سیدعلی اکبر (یکی از مستخدمان) آمد و گفت که آقا شما را می خواهد. پیش خودم احساس کردم برای همین 2 تومانی است که داده ام. آمدم و بعد از سلام احوالپرسی دکتر گفتند آقای تک روستا ماجرای انعام پاسبان چیست؟ خوشحال شدم پیش خودم گفتم من 3 تومان به نفع دکتر کار کردم. گفتم آقا آن پاسبان  5 تومان ماشین را جریمه کردند اما من دم پاسبان را دیدم و 2 تومان به او انعام دادم و 3 تومان ندادم.

دکتر سرش را تکان داد. خیلی ناراحت شد و گفت کار خیلی خیلی بدی کردی. گفتم آقا 3 تومان به نفع شما کار کردم. گفت نه جانم کار بدی کردی. می دانی چه کار کردی؟ گفتم آقا نمی دانم. یعنی 3 تومان به نفع شما کار کردم کار بدیست؟ با ناراحتی گفت: بله. کار بدیست. دکتر به مباشر گفت 10تومان ابوالفتح را جریمه کن و سر برج حقوقش را نده. گفتم آقا من را ده تومان جریمه کنی باید 5 روز کار کنم. اشتباه کردم. جریمه نکن. دکتر گفت نه جانم عادت می کنی کار بسیار بدی کردی. گفتم آقا آخر چه کار بدی؟ گفت: پاسبان مملکت، قانون مملکت است. پاسبان را می گذارند قانون را اجرا کند. تو قانون مملکت را نقض کردی و پاسبان مملکت را دزد... فهمیدی چه کار کردی؟ گفتم بله آقا فهمیدم. من 3-4 روز خوابم نمی برد چون باید 5روز بدون حقوق کار می کردم. باز دکتر مرا خواست و گفت: من نمی توانم این کار تو را بپذیرم. پاکتی را به من داد و گفت برو پاسبان را پیدا کن. 3تومان را بده و قبض را بگیر دو تومان که قبل دادی با این می شود 5 تومان جریمه. آن پاسبان دزد می شود و بعد از این هر ماشینی از آنجا رد شود حق حساب می خواهد.

 

من رفتم و آن روز پیدایش نکردم و روز بعد پیدایش کردم و گفتم که جریمه شدم. قبض بنویس و امضا کن و 3 تومان هم به او دادم. قبض را به دکتر دادم خیلی خوشحال شد و گفت حالا پاسبان می فهمد که مملکت قانون دارد. چند روز بعد من را خواست و بعد از ناهار، از غذا تشکر کرد و گفت که غذای امروز خیلی عالی بود. در پاکتی ده تومان را به عنوان پاداش غذا که در واقع همان جریمه ام بود داد. این است که من نمی توانم این مرد و خاطراتش را به حال خود بگذارم و از اینجا بروم. من اینجا حقوقی ندارم ولی هر کم و کسری پیش بیاید سعی می کنم با کمک از دیگران آن را رفع کنم و قلعه را تعمیر کنم. مردم برای عمران اینجا کمک می کنند. می خواهم اینجا بمانم و از خوبی های دکتر بگویم.

 

* غذای مورد علاقه دکتر چه بود؟

 

* تک روستا: تقریبا همه غذاها را دوست داشت. تمام غذاهای طبیعی را دوست داشت. وقتی از آن برنج های قدیمی مولایی ما اینجا پخت می کردیم همسایه ها می آمدند می گفتند بو تمام اینجا را گرفته... از این غذا به ما بدهید و دکتر هم به آنها از آن برنج می داد. بادمجان زیاد می خورد و قیمه بادمجان خیلی دوست داشت. میوه جات هم زیاد می خوردند. ما اینجا همه چیز را خودمان کشت می دادیم. برای مثال اگر می خواستیم قورمه سبزی بپزیم همان ساعت می چیدیم و همان ساعت هم پخت می کردیم.

 

* دکتر اهل زندگی ساده بود یا تشریفاتی؟

 

* تک روستا: اصلا اهل تشریفات نبود. در سال یکبار خیاط می آمد. دکتر چند نمونه لباس صورت می داد که از تهران برایش می فرستادند. نمونه ها را نگاه می کرد و یکی را انتخاب می کرد. خیاط اندازه هر نوکری را که آنجا بود، می گرفت و برایش لباس می دوخت. یک دست هم برای خود دکتر می دوخت.

دکتر به درس خواندن خیلی اهمیت می دادند. برای ما مکتب باز کرده بود و ما درس های قرآنی می خواندیم. همه کشاورزان در ده های پایینی هم معلم داشتند و از روستاهای دیگر هم برای درس خواندن اینجا می آمدند.

 

* یک خاطره از زمان حیات دکتر مصدق تعریف کنید.

 

* تک روستا: زمانی که دکتر به قلعه آمد، دو نفر هم از سازمان امنیت آمدند به قلعه. یکی شهیدی و دیگری یوسف خانی. سرباز و پاسبخش هم دور تادور قلعه نگهبانی می دادند. دکتر مصدق خیلی قانونمند بود و همیشه قانون را در اولویت قرار می داد. سعی می کرد از خط قرمز قانون عبور نکند. یک روز این آقای شهیدی در ده رفت و با یک پیرمرد گلاویز شد و سیلی ای به گوش پیرمرد نواخت. دختر این پیرمرد گریه کنان به قلعه آمد و گفت با آقا (دکتر مصدق) کار دارم. دختر رفت پیش آقا و گفت مامور شما پدر من را زده. ما در آشپزخانه بودیم. تخته هایی در جلوی آشپزخانه زده بودیم؛ چون همسر دکتر خیلی مذهبی بود و ما جرات نداشتیم آنروزی که خانم می آمد بیرون بیاییم. از بین درزهای تخته، باغ را نگاه می کردیم و با خود می گفتیم شهیدی کارش تمام شد. آقا شهیدی را صدا زد. شهیدی آمد و دکتر گفت چرا پیرمرد را زدی؟ شهیدی گفت چون خلافکار بوده. دکتر گفت: به شما چه مربوط؟ شما مامور من هستی و حق نداری در ده من بروی. شما وظیفه داری اینجا نگهبانی بدهی و وظیفه نداری در ده من بروی. فکر کردی مصدق مرده؟ پوستت را می کنم. تو حق نداری کشاورز من را بزنی. شهیدی گفت: اشتباه کردم آقا. دکتر گفت بله که اشتباه کردی. دکتر به آشپزخانه دستور داد تا غذای شهیدی را قطع کنند. یک هفته به او غذا ندادیم تا دوباره آمد و از آقا عذرخواهی کرد. و آقا دستور دادند تا دوباره به او غذا بدهیم. این مرد اینقدر خوب بود که تمام کشاورزان همینطور تربیت شدند. آنها دزد نیستند، کلک نمی زنند و ما در ده امنیت داریم.

 

* کمی از بیماری دکتر بگویید...

 

* تک روستا: او سرطان حنجره گرفت. دکتر او غلامحسین خان، برایش ویزا گرفت تا برود خارج از کشور و مداوا کند. دکتر گفت من خارج نمی روم. من دست خارجی ها را از کشور کوتاه کردم زیر تیغ آنها نمی روم. ما اینجا دکترهای خوبی در بیمارستان مادرم داریم و آنها من را معالجه می کنند. اگر عمرم باشد خوب می شوم. علاوه بر این به اطبای ایران هم توهین می شود.

 

* اینجا هنوز رونق دارد؟ از نوه های دکتر کسی به احمدآباد سر می زند؟

 

* تک روستا: بله دکتر محمود مصدق گاهی می آید. حوالی سالگرد دکتر هم می آید. امسال مراسم برقرار نیست. از عدم آمده ام دیده گشوده به وجود/گر همین است و همین بود جهان کاش نبود/ هیکلی ساختند از خاک خرابش کردند/ دیر یا زود ندانم که از این خاک چه سود/ کیستم چیستم اینجا به چه کار آمده ام/ از وجودم چه ثمر بود که گشتم موجود.

*منبع: بولتن نیوز

 

خاطراتی از آیت‌الله سیدرضا زنجانی، دکتر غلامحسین مصدق و دکتر سعید فاطمی از دکتر مصدق

 

 الف -  گرامی یاد  آیت‌الله سیدرضا زنجانی در خاطرات خود می‌گوید:

 

1 - «در یکی از ملاقات‌ها به مرحوم دکتر مصدق گفتم ایران امروز به شما و حکومت شما نیاز دارد. یک عده اوباش و اشرار و مزدبگیر درصد سرنگون ساختن شما هستند و ما در اسلام برای قتل دو حکم بیشتر نداریم یا واجب است یا حرام، مستحب نداریم. اینها قتلشان واجب است و شما در این مورد کوتاهی نکنید. آن مرحوم جواب داد. من سنم از هفتاد و چندسال گذشته برای دو روز حکومت دستم را به خون کسی آلوده نمی‌کنم.» .

 

2 - «وقتی(دکتر مصدق) پیروزمندانه از دادگاه لاهه به میهن برگشته بود تمام ایران و مخصوصاً در تهران همه جا جشن و چراغانی بود. مرحوم دکترمصدق به محض این که از هواپیما پیاده شد از باقر کاظمی، کفیل نخست‌وزیری که به استقبال او آمده بود پرسید در غیبت من از بودجه محرمانه نخست‌وزیری برداشتی شده است یا خیر؟مرحوم کاظمی جواب می‌دهد چون اهالی و کسبه جنوب‌شهر می‌خواستند در این جشن ملی شرکت کنند و قدرت مالی نداشتند، ما از بودجه محرمانه شش هزار تومان برای چراغانی و مشارکت آنها در جشن عمومی پرداختیم.

دکترمصدق علی‌رغم این که برای مرحوم کاظمی احترام خاصی قائل بودند با تندی می‌گوید این بودجه مملکت است نه محل چراغانی برای من، و همان جا کیفش را روی پایش می‌گذارد و دسته چک شخصی خود را در می‌آورد و یک برگ چک‌ شش هزار تومانی صادر می‌کند و آن را به مرحوم کاظمی می‌دهد و می‌گوید این را همین امروز به جای مبلغی که از حساب برداشته‌ای بگذارید.»

منبع:  محمد بسته نگار « ـ مصدق و حاکمیت ملت» ، انتشارات قلم – 1381 –ص  816.

 

 

 

 

 ب - زنده یاد  دکتر غلامحسین مصدق خاطراتش در بارۀ  پدرش چنین می‌گوید:

 

1- عشق به وطن و مادرش

پدرم دو چیز را بیشتر از هرچیز دوست می داشت: یکی مملکت ایران بود و دیگر مادرش . من که بمناسبت پزشک بودن منظماً مراقب حال ناسازگارو بیماریهای او بودم ومخصوصاً دردوران فعالیتهای  سیاسی او درمجلس چهاردهم ببعد وسپس درایام نخست وزیری همه روزعیادتش را واجب می دانستم، بیش از دیگران با حالات روحی و تألمات درونی او آشنایی داشتم واز لطمات و صدماتی که در زندگانی می یافت مطلع می شدم.

در دو سفر لاهه و نیویورک که برای دفاع از حقوق ایران با امید وافر ولی با نگرانی از لحاظ  بروز توطئه ها و حوادث چنان مسافرت دشوارو پرمسئوولیت را در پیش گرفت همراهش بودم و همه جا ناظر و شاهد آنکه با چه وسواس و بیتابی و با چه شوق و عشق درنگاهبانی حیثیت و حفظ حقوق از دست رفته ایران می کوشید و روز و شب بدان می اندیشید و آرامی و آسایش را برخودش دشوار ساخته بود.

به یادم هست پس از ورود به دادگاه لاهه چون مصدق اوراق و اسناد مربوط به مدافعه را به وکیل بلژیکی‌مان، پرفسور رولن سپرد در  یک نگرانی عمیق فرو رفت. زیرا همه اوراق و اسناد از دست او به دررفته بود و به دست مردی افتاده بود اجنبی و آن شخص برای تنظیم لایحه آنها را با خود از کشور هلند به محل سکنای خود "بروکسل"  برده بود تا پس از دو سه روز بازگرداند. شب هنگام پدرم  به خواب نمی‌رفت. چون هر دو در یک اطاق خوابیده بودیم پرسیدم: پاپاچرا نمی‌خوابید؟ گفت اگر حریف به وسایلی که دارد اسناد ما را از چنگ رولن درآورد و ما را بی‌اسلحه کند تکلیف چه خواهد بود؟ من به او دل می‌دادم و می‌گفتم به دل خود بد میاورید. چنین اتفاقی نمی‌افتد و این شخص مورد اطمینان است. اما آرام نمی‌گرفت.

 در همین سفر بود که  به من می گفت"اگر خدای ناکرده رو سیاه به ایران بازگردم خودم را از میان می‌برم من در زندگی از این گونه  نظرها و سخنها ازو  بسیار شنیده ام و از تمام حرکات و افکار او همیشه روح وطن پرستی و خدمتگذاری  احساس  کرده ام .»

 

*   خاطرات و تالمات مصدق،به کوشش ایرج افشار، مقدمه به قلم غلامحسین مصدق، انتشارات علمی – 1365 ، صص10- 9

 

 توضیح : زنده یاد جلیل بزرگمهر موقعیکه دکتر مصدق بعد از کودتا در زندان بسر می برد، خاطرات  شفاهی او را یادداشت می کرد و در  «یادداشتهای چهار شنبه 16 دی 1332»  از قول دکتر مصدق آورده است:

"وزارت مالیّه 40 تومان خودش را از مادرم طلبکارمی‌دانست. (...بله)ولی حق هم نداشت. کاغذ مطالبه راممکن بود  به وزیر مالیّه بدهند. او امضا کند. آوردند پیش من  که معاون وزارت  مالیه بودم.  من هم  امضا کردم که [بدهی]را بگیرند.

 کارم که تمام شد به منزل رفتم (بله) دیدم مأمور مالیّه رفته منزل ما  داده و دم  اطاق،  از پشت پرده با مرحومۀ مادرم جر و منجر دارند. به محض رسیدن من،  مامور مالیّه گفت: «خانم ما تقصیری نداریم. این آقا نوشته». مادرم هم شروع کرد به داد و بیداد کردن سر من که فلان فلان نشده! تو هم رفتی اونجا برای ما اوسا‌چُسَک شدی!! و حکم [سر من] می‌دهی؟گفتم: مادر دیگر گذشته."

* یاددشتهای جلیل بزرگمهر« رنجهای سیاسی دکتر محمد مصدق » به کوشش عبدالله برهان ، نشر ثالث – 1377 – ص 9

 

2 - " ساده زیستی " 

 

«خوراک و غذای پدر ساده بود، صبحانه نان خشک و پنیر با قنداغ می‌خورد. ناهار چلوخورش و شامش ساده بود. در انتخاب غذا به کیفیت توجه نداشت، هر چه همه می‌خوردند او هم می‌خورد. به میوه بخصوص خربزه علاقه داشت. در احمدآباد که بود روزهای تعطیل برای او میوه می‌بردیم. گاه قیمت‌ها را می‌پرسید مثلاً می‌گفت این پرتقال را چند خریده‌اید؟ می‌گفتیم کیلویی سه تومان. تعجب می‌کرد و می‌گفت دیگر پرتقال نخرید مگر مردم می‌توانند پرتقال کیلویی سه تومان بخرند؟

غذایی که نبات‌علی طبخ می‌کرد بین پدر، آشپز، لقا و دو مأمور سازمان امنیت تقسیم می‌شد. همیشه تأکید و سفارش می‌نمود که خوراکی‌ها از لحاظ کیفی و کمی بین آنها یکسان باشد.»( 1)

 

3 - من با دیگران چه فرقی دارم ؟

 

در یکی از روزهای جمعه آبا نماه 1345 که طبق معمول به احمدآباد رفته بودم، مشاهده کردم که روی گونه های چپ پدرم کمی متورم و قرمز رنگ است. وقتی علت را پرسیدم گفت: چون این قسمت از گونه ورم کرده، روی آن کمی مرکور کوروم مالیده ام. سقف دهانم هم تاول زده، گمانم به سبب نوشیدن چای داغ است. روز بعد، دکتر اسماعیل یزدی، جراح و متخصص دندان و فک را به احمدآباد بردم. دکتر یزدی پس از معاینه گفت: برای معاینۀ دقیق و استفاده از وسایل بیماستانی، باید ایشان را به تهران ببریم. انتقال پدر از احمدآباد به تهران با اجاز ۀ سازمان امنیت و شخص شاه بود. بار دیگر به پروفسور عدل متوسل شدم، دو سه روز بعد، عدل موافقت شاه را برای معاینه و آزمایش های لازم اطلاع داد. پدرم را به تهران، منزل خودم بردم، پس از معاینه و آزمایش هایی که در بیمارستان به عمل آمد، پزشکان تاول سقف را مشکوک به سرطان تشخیص دادند. قرار شد محل تاول را با اشعۀ کوبالت بسوزانند، این عمل، هفت های سه روز در بیمارستان مهر انجام م یگرفت، پس از چند جلسه، عضلات اطراف گردن او متورم شد. برای رفع تورم که با درد نیز توأم بود، پزشکان کوبالت را قطع کردند و قرص مسکن تجویز نمودند.

پس از تشخیص بیماری و مشورت با برادرم احمد، تصمیم گرفتیم او را برای ادامۀ معالجه به اروپا ببریم. در آن موقع هزینۀ مسافرت و درمان در خارج از کشور زیاد نبود. ازسوی دیگر، من چند دوست پزشک در بیمارستان های سوئیس بخصوص در لوزان داشتم و می توانستم وسایل بستری کردن و درمان او را، به سهولت فراهم کنم. هنگامی که موضوع مسافرت را با پدر در میان گذاشتم، ناراحت شد و با پرخاش گفت: «چرا به اروپا بروم ؟ پس شماها که ادعای طبابت می کنید و در خارج تحصیل کرده اید، چکاره اید؟ اگر واقعاً طبیب هستید، همین جا مرا معالجه کنید. اگر دروغ است و مردم را گول می زنید حرف دیگری است. وانگهی، من با دیگران چه فرق دارم، مگر همۀ مردم که بیمار می شوند برای معالجه به اروپا می روند؟... »

در مورد آوردن پزشک از خارج هم سخت مخالفت کرد و گفت: «لعنت خدا بر من و هر کسی که در این زمان بخواهد مخارج زندگی چندین خانوادۀ این مملکت فقیر را صرف آوردن دکتر، برای معالجۀ از خارج کند... » (2 ) 

 

1 -  در کنار پدرم مصدق، دکتر غلامحسین مصدق، تهیه و تنظیم غلامرضا نجاتی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ دوم 1369، صفحه149)

2 – پیشین – صص  153 - 152

 

ج - دکترسعید فاطمی در گفت‌وگویی با نشریه چشم‌اندازایران می‌گوید:

 

«در آن روز (فاصله 25مرداد و 28 مرداد) شادروان دکترفاطمی به مرحوم مصدق پیشنهادی کرده بود که او را وزیر دفاع کنند تا او با تمام قدرت مخالفان قسم‌خورده نهضت ملی ایران را به سزای اعمالشان برساند. دکترمصدق گفته بود بر طبق چه قانونی؟ دکترفاطمی جواب داده بود با قانون انقلاب و برای نجات ملت ایران، که مرحوم مصدق پاسخ داده بود این کار را وزیر دادگستری، رئیس [دیوانعالی کشور] و چندتن از روحانیون قم و کسانی که مورد احترام مردم هستند باید انجام دهند و قوانین را به گونه‌ای شکل دهند که بر اساس آن بتوان مخالفان نهضت ملی را مورد تعقیب قرار داد.

شادروان دکترفاطمی گفته بود این مسیر طولانی است و تا آن وقت ریشه ما را کنده‌اند. دکتر مصدق در پاسخ گفته بود به جز قانون، من راه دیگری سراغ ندارم و من برای قانون بیش از هر چیز و هر کسی احترام قائل هستم. دکتر فاطمی آن روز با عصبانیت از اتاق بیرون می‌آید. برای این که می‌دانست این جریان ادامه دارد. در بیرون از اتاق هم به دکتر غلامحسین مصدق می‌گوید پدر تو با این احترام به قانونش همه ما را به کشتن خواهد داد.»

 

منبع: نشریه چشم‌اندازایران، شماره 8، اردیبهشت و خرداد1380، گفت‌وگو بادکترسعید فاطمی، صفحات 61 و 62.