علی شفیعی: روانشناسی اطاعت و تحقیر، دو ستون پایه روانی- اجتماعی پایدار استبداد، بخش دوّم: اطاعت و تحقیر در روانشناسی سیاسی

 shafiei ali hambourg 04062015  در نوشته پیشین، آمد که استبداد یک بیماری روانی - اجتماعی است. بیماری که برای مثال در میهن ما ایران تک تک ما ایرانیان هم در بروز و عود و ادامه آن و هم در علاج و رفع آن میتوانیم نقش بسزائی ایفا کنیم. بیماری استبداد همانند دیگر بیماریهای  تنی و روانی یا جسمی و روحی دارای علائمی کاملاً بارز و مشخص است. علائمی که ما باید آنها را ابتدا تشخیص داده و شناسائی کنیم، تا سپس قادر به علاج مرض استبداد شویم.

    در نوشته قبلی نیز آمد که دو علامت بسیار مهم، مشخص و بارز بیماری روانی - اجتماعی استبداد، یکی اطاعت و دیگری تحقیر است. این دو علامت بیماری همزاد و همراه، و لازم و ملزوم یکدیگر هستند. بطور دقیقتر  فردی تن به اطاعت میدهد که تحقیر و زبون شده باشد. یعنی هر کس حقارت و زبونی را پذیرفت و درونی خویش کرد، حاضر میشود تن به اطاعت از دیگران دهد.

    از دید روانشناسی تربیتی منشأ و محل پیدایش بیماری استبداد، در ابتدای امر، در خانواده و در دوران کودکی فرد است. اگر کودکی در خانواده خویش از راه سرزنش و تحقیر اطاعت کردن را آموخت و بدان عادت کرد. یعنی آنرا امری عادی و طبیعی دانست، در هر گونه مؤسسه اجتماعی و یا بنیاد اجتماعی دیگری که بعدها در زندگی خویش پای گذارد و شرکت کند، طبق عادت آموخته خویش در کودکی در پی یافتن مطاع و یا در صورت امکان مطیع خواهد بود.

    امر مهم اینکه برای فرد مذکور هیچ تفاوتی نمیکند، در کدامین بنیاد یا مؤسسه اجتماعی شرکت کرده و در آن فعالیت کند. برای مثال اگر او خود تشکیل خانواده داد و صاحب همسر و فرزند شد، بنا بر عادت پیشین خویش، طبق همان پندار و رفتار آموخته خویش در کودکی، در زندگی زناشوئی خود نیز رابطه مطیع و مطاع برقرار خواهد کرد. بدین صورت که اگر او در زندگی زناشوئی خویش صاحب قدرت گشت، میشود مطاع و از همسر و فرزندان خویش طلب اطاعت میکند. یعنی آنان را با زور و تحقیر و سرکوفت وادار میکند از اوامر و دستورات او اطاعت کنند. اگر قدرت نداشت لاجرم مطیع و فرمانبر همسر و فرزندان خویش میگردد.

    امر مهم دیگر اینکه در هر رابطه انسانی و اجتماعی که در آن مطیع و مطاع وجود داشت، آن مجموعه اجتماعی دارای نظم استبدادی است. باز هم مهم نیست در چه بخشی از جامعه و اجتماع باشد. زیرا در هر نظم استبدادی بایستی حتماً رابطه مطیع و مطاع وجود داشته و مابین مطیع و مطاع نیز تنها قدرت حاکمیت کند. از جنبه روانشناسی اجتماعی نیز، در هر نظم استبداد، روابط مابین مطیع و مطاع تنها از طریق ترس و تحقیر بخود نظم گرفته و تنظیم میگردند.

     البته ما میدانیم که قاعده قدرت اینست که به هیچ کس وفا نمیکند. بقول معروف « قدرت پدر و مادر نمی‌شناسد». چون قدرت سیال است، مطاع دیروز با از دست دادن قدرت میشود مطیع امروز و مطیع امروز با بدست آوردن قدرت میشود مطاع فردا.

     در این صورت، تا زمانیکه بیماری استبداد بر اندیشه‌ها و رفتارها حاکم است، رابطه مطیع و مطاع در بنیادهای گوناگون اجتماعی وجود خواهد داشت. یا بر عکس آن تا زمانیکه در هر رابطه انسانی و اجتماعی مطاع و مطیع وجود داشته باشد، آن مجموعه اجتماعی دارای نظمی استبدادی است. برای مثال در بنیاد آموزش و پرورش، در کارفرمائی‌ها و روابط اقتصادی، در جامعه و روابط اجتماعی، و بیش از همه و بد تر و ویرانگر تر از همه، در دو بنیاد دینی و سیاسی.

    حال این پرسش پیش میآید. چرا در دو  بنیاد دینی و سیاسی حاکمیت قدرت و ایجاد رابطه مطاع و مطیع، ویرانگرترین‍‌ها است؟ ابتدا از بنیاد دینی شروع میکنم:

     در تمامی جوامع بشری، دین راهنمای پرورش حقوقمندی و اخلاق‌مندی وبازنگاهداشتن فضای معنوی و رابطه دوستانه مابین مردم آن جامعه است. در حقیقت، در بنیادهای دینی هر جامعه‌ای معمولاً بایستی معلمین حقوق و اخلاق و معنویت تربیت شوند. این معلمین ابتدا باید خود الگوی زندگی حوق‌مند و اخلاق و معنویت باشند، تا بتوانند درس عمل به حقوق و رعایت اخلاق وبازنگاهداشتن مدار معنویت و نمونه انسان دوستی و احترام به کرامت و حقوق انسان را به مردم بیاموزند. در عمل درس آزاد و مستقل زندگی کردن و رها شدن از هر گونه زور و خشونت به قصد استقرار صلح و دوستی در جامعه و مابین مردم، کار اصلی و واقعی دین است.

   ولی متأسفانه در بنیادهای دینی غالباً دین را در بیان قدرت از خود بیگانه کرده، آن‌را تبدیل به ابزار کسب قدرت، حفظ آن و ایجاد رابطه مطاع و مطیع میکنند. به همین دلیل از همه بد تر، زشت تر، خطرناک تر و ویرانگر تر رخنه کردن بیماری استبداد در شکل ایجاد مطاع و مطیع و توجیه آن توسط دین است. در این وقت، بنیاد دینی یکی از پایه‌های اصلی استبداد می‌گردد. بقول ابوالحسن بنی‌صدر در کتاب " ارکان دمکراسی ":

"یکی از علائم از خود بیگانه کردن دین توسط بنیادهای دینی را میتوان در شکل سلسله مراتبی کردن " مقامات دینی " مشاهده کرد. (1)

    در حقیقت در بنیادهای دینی دین را از خود بیگانه میکنند تا رابطه مطاع و مطیع و نظم استبدادی را " مشروع دینی " گردانند. استقرار استبداد خون ریز و تبهکاری چون نظام " ولایت مطلقه فقیه" که هم ضد اسلام، هم ضد انقلاب و هم ویرانگر جامعه و طبیعت امروز ایران است، بهترین شاهد این مدعا است.

    در بنیاد سیاسی نیز، سیاست را از خود بیگانه میکنند تا منجر به ایجاد رابطه مطاع و مطیع و استبداد گردد. عملکرد استبداد نیز در هر جامعه‌ای رساندن بیشمار آسیبها به جامعه و مردم است. زیرا سیاست و بنیاد سیاسی محل گرفتن تصمیم و اداره امور فردی و اجتماعی هر جامعه است. پس، بایستی محل تجمع اهل علم و دانش و تدبیر، عالمان مدبّر و با کفایت و برخوردار از دانش‌های لازم برای اداره جامعه‌ای از شهروندان حقوقمند باشد و نه جای " فن‌شناسی" تحقیر و ترس و بکاربردن این فنون برای ایجاد روابط مطیع و مطاع. تا که مشتی جاهل زور گو و قدرت پرست که تنها " هنرشان " برده گی کردن از قدرت و اعتیاد به اطاعت کردن است، بر مردم حکومت نکنند. سیاست جای حلّ مشکلات و مسائل مردم در زمینه های گوناگون اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است. در حالیکه در استبداد،  بنیاد سیاسی بجای حلّ مسائل مردم، رابطه مطاع و مطیع بر قرار می‌کند و موجهای ترس و نا امیدی را میان مردم بر می‌انگیزند تا همگان مطیع اوامر و نواهی قدرت بگردند. از این‌رو است که بنیاد سیاسی تبدیل میشود به محل مسئله ساختن برای مردم و مسئله بر مسئله افزودن و لاینحل کردن مسایل و مشکلات مردم.

    دلیل اصلی تجمع جاهلان و حاکمیت آنان در نظامهای استبدادی اینست که بنیاد سیاسی برای افرادی که تربیت استبدادی شده و مبتلا به بیماری روانی – اجتماعی استبداد، یعنی عاشق و بیقرار داشتن قدرت و صدور اوامر و دستورات برای دیگران هستند، بازار داغی دارد.

     بطور کوتاه و خلاصه فردی که اطاعت و تحقیر را در خانواده و دوران کودکی خویش آموخت و بدان عادت کرد، اگر به سیاست روی آورد و فعال سیاسی بگردد، طبق عادت آموخته در خانواده و دوران کودکی خویش، بدنبال یافتن و برقرار کردن روابط زور و قدرت، یعنی مطاع و مطیع گشتن خواهد بود. و البته بنیادهای سیاسی بهترین و مناسبترین سازماندهی برای شیوع، گسترش، و همه گیر کردن بیماری استبداد و ایفای نقش مطاع و مطیع در شکل تحقیر خود و دیگران میشوند.

    از جنبه جامعه شناسی نیز در هر بنیاد و یا سازمان سیاسی و اجتماعی که در آن سلسله مراتب (هیرارشی)، یعنی بالا و پایین درست کردن وجود داشت و یا ایجاد گشت، در آنجا، رابطه مطاع و مطیع مستقر میشود. یعنی در آنجا اطاعت و تحقیر امری عادی و طبیعی جلوه میکنند. برای مثال تمامی واژه های مرسوم و رایجی را که ما از سازماندهی‌های استبدادی با سلسله مراتب میشناسیم، از جمله رهبری و توده ها، فرمانده و فرمانبر، دستور دهنده و دستور گیرنده، آمر و مأمور، مافوق و مادون، زبردست و زیردست و ... بیانگر دادن شکل " مشروع " و " قانونی " به بیماری استبداد است.

   ما میدانیم که در هر سلسله مراتب اجتماعی و یا سیاسی مطاع و مطیع هر دو با هم وجود دارند. طوریکه هر مادون (مطیع) یک مافوق (مطاع) دارد و یا هر مافوق یک یا چند مادون بایستی داشته باشد. در نظامهای سیاسی استبدادی که روش فراگیر (توتالیتر) دارند، " رهبر " میشود بالاترین مافوق، یعنی بالاترین اطاعت شونده‌ای که همه آحاد مردم " موظف " اند از ایشان پیروی کرده و اوامر ایشان را کورکورانه اطاعت کنند.  حتی خود " رهبر عظیم و الشان " نیز بایستی از یک مافوق اطاعت کند. چرا که در نظامهای توتالیتر رهبر نظام نیزبایستی قدرت خویش را از یک مافوق بگیرد و آنرا مشروع جلوه دهد.

برای مثال خمینی و خامنه‌ای، " ولی مطلقه فقیه " در نظام توتالیتر مذهبی حاکم بر ایران، " مشروعیت رهبری " خویش را بطور مستقیم  از مافوق خود، " خدا " میگیرند. " رفیق کبیر " استالین مشروعیت خویش را از تاریخ (ماتریالیسم تاریخی) میگرفت.  هیتلر " پیشوای " نازیهای آلمان هم مشروعیت خود را از طبیعت (انتخاب اصلح ) میگرفت.

    بقول فیلسوف و روان تحلیلگر آلمانی، فریدریش هاکر، در کتاب " مجموعه علائم بیماری فاشیسم "، " در نظام توتالیتر فضل انقیاد و رام گشتن تبدیل به ریاضت کشیدن جهت تهذیب نفس و کسب اخلاق خوب به قصد رسیدن به ارزش والای اطاعت کردن، میگردد." (2)

در روانشناسی اجتماعی بیش از یک قرن است که این سئوال بطور مداوم طرح میشود: انسانها تحت چه شرایط و تا چه حدّ و اندازه حاضر به تن دادن به اطاعت میشوند و بی‌چون و چرا از فرامین و دستورات مافوق خویش اطاعت میکنند؟

   در تحقیقات متعددی که سالیان دراز در زمینه سئوال فوق صورت گرفته است، این نتایج حاصل شده اند:

   مطیع زمانی اطاعت بی‌چون و چرا میکند که مطاع دارای صفات و ویژه گیهای ذیل باشد:

● وقتی مطاع یک مقام مشروع داشته و دارای قدرتی با مشروعیت کامل باشد.

● وقتی مطاع بتواند به مطیع خویش مزد و پاداش کافی و خوبی بدهد.

● وقتی مطاع قادر باشد در اثر نافرمانی مطیع علیه او زور و خشونت بکار برده و او را مجازات کند.

● وقتی کارشناسی و تخصص مطاع درامری که دستور میدهد، ثابت شده باشد.

● وقتی مطیع طالب آن باشد که با مطاع هم هویت شده و شبیه او صاحب قدرت گردد. و بالاخره

● وقتی مطاع صاحب اطلاعات و دانش و معرفتی بالاتر و بیشتر از مطیع باشد.

٭ نظریه‌های دیگر پیرامون اطاعت در روانشناسی اجتماعی سه امر مهم و اساسی دیگر ذیل را بیان می‌کنند

الف. مطیع زمانی از مطاع اطاعت کورکورانه میکند که مطاع مسئولیت اخلاقی تمامی دستورات و اوامر خویش و پیامدهای حاصل از آنها را خود به عهده گیرد. بطور دقیقتر، مطاع خود را بمثابه تصمیم گیرنده، مسئولیت همه پیامدهای اعمال مطیع خویش برعهده می‌گیرد. در اینصورت مطیع دیگر هیچگونه  مسئولیت اخلاقی را برای اعمال خویش نه احساس میکند و نه حاضر به قبول و  به عهده گرفتن پیامدهای آن است. حتی اگر عملی که او تحت عنوان فرمان بردن انجام می‌دهد، ضرر و آسیب و ویرانی‌های عظیمی به بار آورد، مطیع احساس پشیمانی و یا مقصر بودن نمیکند. به اصطلاح مطیع از خود سلب مسئولیت کرده و خویشتن را " مأمور و معذور " میداند.

    در نظامهای استبدادی و استبداد توتالیتر، تمامی جانیان سیاسی جنایات هولناک خویش را با روانشناسی فوق انجام می‌دهند و آن‌ها را به گردن " رهبر فرزانه " می‌اندازند. بخصوص استبداد توتالیتری که مذهب را وسیله توجیه جنایات خویش میکند. برای جنایات خویش توجیه "دینی" میتراشد و با این کار، رها شدن از عذاب وجدان را برای عمله‌های استبداد خویش آسانتر میکند. برای مثال، در ایران از هر جانی سیاسی که سئوال میکردند، چرا این جنایات را کردید. جواب آنها این بود: " امام فرمودند "

ب. در درون سازمانهای عظیم و تشکیلات سیاسی (بخصوص زمانیکه دین و دولت استبدادی یکی میشوند.) اطاعت کردن " مشروع و قانونی " میگردد. در اینصورت کار مطاع و مطیع هر دو خیلی راحت تر میشود. زیرا مطیع بطور کامل خویشتن را در آن سازمان عظیم مشغول کرده و به اصطلاح غرق و حلّ در وظایف و مأموریت های خویش میشود. در یک چنین وضعیتهای سازمانی، احتمال اندیشیدن به عواقب اعمال خویش یا بطور دقیقتر، قبول مسئولیت اخلاقی برای اعمال خود، بس ناچیز می‌شود. دلیل آن این‌است که مطیع خود را بمثابه ابزار بسیار حقیر و ناچیزی مثل پیچ و مهره‌ای فوق العاده کوچک، در ماشینی بزرگ و عظیم تلقی میکند.

ج. اگر هدف اجرای اوامر مطاع دشمنی، آسیب رسانی و یا حتی نابود کردن انسانهای دیگر باشد، مطاع باید برای مطیع خویش شکل و هیبت انسانی و اخلاق انسانیت را از قربانیان خویش بگیرد. در این حالت وجدان اخلاقی و یا بهتر بگوییم ، عذاب وجدان مطیع، برای او هیچ نقشی ایفا نمیکند و بی‌محل میشود. البته شرط اینکار اینست که مطیع حاضر به قبول این باور بشود که قربانیان مورد هدف خشونتهای او نه انسان هستند و نه هیچگونه حقوق و کرامت و ارزش انسانی دارند. در واقع مطاع و مطیع هر دو بایستی دارای اندیشه راهنمائی یکسان و همگون باشند.

   حال از جنبه روانشناسی سیاسی این پرسش پیش میآید: چگونه انسانها قبول میکنند مطاع و یا مطیع و در عمل هر دو اینها با هم گشته و بیشمار جنایات و ویرانگری‌ها را مرتکب شوند؟

جواب این سئوال را ابوالحسن بنی‌صدر به طرز بسیار موشکافانه‌ای به ما میدهد. ایشان بیش از نیم قرن است که در مورد قدرت مطالعه و پژوهش میکند. در طی این مدت طولانی بنی صدر در اثر تجارب نظری و عملی خویش سه واژه بسیار مهم در مورد روانشناسی انسانهایی که مرام قدرت را می پذیرند، یعنی مطاع و مطیع میگردند، ابتکار کرده است. از دید من این سه واژه که بطور کاملاً روشنی منش و خُلق و خوی همه مستبدین را نشان اهل خرد میدهد، عبارتند از:

1. "برده قدرت گشتن"، 2. "معتاد به اطاعت شدن" و 3. "عقلی توجیه گر داشتن".

    از جنبه روانشناسی، این سه واژه بطور پیوسته به یکدیگر،  سامانه فکری و منش و خُلق و خوی واقعی مطاع و مطیع هر دو را میسازند. در عمل انسانی که " برده قدرت " گشت، " معتاد به اطاعت کردن" میشود. او برای "مشروع" جلوه دادن برده گی و اعتیاد خویش به اطاعت، بایستی برای خود، و بیشتر از آن، برای دیگران توجیه بتراشد. در نتیجه صاحب "عقلی توجیه گر" میشود. حال  سه خُلق و خوی، برده قدرت بودن، معتاد به اطاعت گشتن و عقلی توجیه گر داشتن، همراه باهم، مدار بسته‌ای را در عقل‌ها و احساسات مطاع و مطیع ایجاد میکند. این مدار بسته شبیه به دایره ای شیطانی آنان را وادار میکند در این دایره زندانی شده و زندگی خود و دیگران را تباه و ویران سازند.

   توضیح اینکه، همانطور که قبلاً آمد، افراد در دوران کودکی و در خانواده خویش بدست والدین و دیگر مربیان خویش در اثر خشونتهای جسمی، مثلاً کتک خوردن و آزار و اذیت‌های تنی ، و تجاوز‌های روحی، مثل فحش خوردن و تحقیر و خوار و زبون گشتن، مجبور میشوند در برابر " قدرت " والدین و مربیان خود سر تعظیم فرود آورده و رام گردند. تکرار اینگونه خشونتهای جسمی و روحی تحت پوشش تعلیم و تربیت در حق کودک، او را در اثر زمان به این نتیجه خواهد رساند که بنا بر شعر بسیار زیبای فردوسی، از زبان قدرتمداران:

جهان تا جهان جای زور است و بس                        مکافات بی زور گور است و بس

   این شعر در حقیقت بیانگر روانشناسی مدار بسته اندیشه راهنمای زور گویان و قدرت پرستان است. آنها چون نقش مطاع و مطیع را در زندگی خویش ایفا میکنند، بایستی نظم این جهان را " جای زور است و بس " بدانند، تا بتوانند اندیشه و عمل ویرانگر خویش را توجیه کنند. در عمل کسانی که "برده قدرت" میشوند، بردگی کردن از قدرت را در اشکال اطاعت بی‌چون و چرا و کورکورانه از اوامر قدرت کردن و با اینکار خویشتن و دیگران را سخت تحقیر و خوار کردن، اعمال میکنند.

    چرا که برده از خود اراده‌ای ندارد. برده هیچگونه حق و حقوقی ندارد. چون برده حقوقی ندارد، پس، نه صاحب رأی است و  نظر، و نه صاحب کرامت و انسانیت. او تنها وظیفه دارد، وظیفه او اطاعت کردن است. در حقیقت اگر خوب دقت کنیم، متوجه میشویم که تمامی وظایف و تکالیفی را که در نظامهای استبدادی مستبدین هم از خود و هم از آحاد مردم طلب میکنند، معنایش اینست که مردم نیز مثل خود آنها " برده قدرت " گردند.

    برده قدرت گشتن، چون با اطاعت کورکورانه  و بی‌چون و چرا از قدرت کردن همراه است، بتدریج فرد را، بیش از همه از جنبه روانشناسی، به اطاعت کردن عادت داده و معتاد میکند.

٭ حال از جنبه روانشناسی به این سئوال بپردازیم که چرا یک فرد معتاد به اطاعت کردن میشود؟:

    زیرا انسان برای گرفتن هر گونه تصمیمی بایستی به اندیشه و عقل و احساسات خویش، همراه با تجارب خود در گذشته مراجعه کرده و به کمک اینها تصمیمی آزاد و مستقل بگیرد. یعنی در گرفتن تصمیم مستقل باشد و در انتخاب نوع تصمیم خویش، آزاد. ولی اگر انسانی بنا بر واژه بنی صدر " برده قدرت " گشت، برای گرفتن هر گونه تصمیمی، حق و اجازه آن‌را ندارد که به اندیشه و عقل و احساسات و تجارب خویش مراجعه کند. بلکه او به قدرت و قدرتمندان رجوع میکند. این قدرت و توقعات قدرت و صاحبان قدرت هستند که برای او تصمیم میگیرند. در حقیقت معنای " ذوب شدن در ولایت مطلقه فقیه " که شعار مستبدین حاکم بر ایران است، این است: بگذارید علی خامنه‌ای که قدرت مطلق دارد که خداوند ندارد- زیرا ازخداوند زور صادر نمی‌شود، (او ضد خدا است) - برای " خور و خواب و بیداری" شما مردم ایران تصمیم بگیرد و تا زمانی که او حاکم است، این‌کار را میکند.

    یکی از علائم بسیار مشخص و با رز تمامی آدمهای معتاد تراشیدن توجیه برای اعتیاد خویش است. مهم نیست که آنها به چه ماده و یا فکر و رفتاری معتاد باشند. چرا که همه معتادین به این امر معرفت دارند که اعتیاد آنها کاری غیره عقلانی و مخرب جسم و جان و روان آنها است. حال بایستی برای یک چنین کار غیره عقلانی و غیره انسانی خویش، یعنی اطاعت از قدرت، عقل خویش را به  توجیه گری عادت دهند تا به کمک آن برای عمل ویرانگر خویش، توجیه " دینی و اخلاقی "، و یا " علمی و کارشناسانه " بتراشند.

٭ حاصل سخن اینکه:

   در طول تاریخ، شاهان، مقامات مذهبی در  بنیادهای دینی، فئودالها و زمینداران بزرگ و در دوران ما این سرمایه داری است که اطاعت کردن را فضیلت بزرگی برای انسانها و عدم اطاعت و سرپیچی از اوامر قدرت را عملی زشت و قبیح و سزاوار مجازات می‌دانستند و میدانند. ولی از همه اینها مهمتر، والدین در خانواده‌ها هستند که این " فضیلت " را به فرزندان خویش می‌آموزند و درونی آنها میکنند. به گفته محققان منش‌های استبدادی، نطفه نظامهای سیاسی استبدادی، بازسازی و استمرار آنها پس از جنبشها و انقلابها برای رهایی از زور و خشونت دولت، در درون خانواده ها بسته میشود.

    زیرا نقش خانواده در امر اطاعت و تحقیر بمثابه دو ستون پایه روانی و اجتماعی پایدار استبداد، اهمیتی فوق‌العاده دارد. در خانواده‌ای که تربیت استبدادی رسم است، والدین فرزند خویش را برای خدمت کردن و در خدمت قدرت قرار دادن تربیت میکنند و پرورش میدهند. در واقع تمامی عمله‌های استبداد، یا بنا بر گفته خمینی، « سربازان گمنام امام زمان» را خانواده‌ها خود در دامان خویش پرورده و در خدمت نظامهای استبدادی جهت ویران کردن خود و جامعه خویش قرار میدهند.

  تئودو و. آدورنو، فیلسوف و جامعه شناس سرشناس آلمانی پس از سالها تحقیق و مطالعه پیرامون " شخصیتهای آمریت خواه" ( نام کتاب مهم و تاریخی او) در یک سخنرانی رادیوئی میگوید:

   «این خواسته که جنایات نازیها بار دیگر تکرار نشود، بیش از هر چیز دیگری مربوط به تعلیم و تربیت میشود. امر تربیت (در ایجاد استبداد) به اندازه‌ای مهم و از اولویت برخوردار است، که من نه معتقدم برای آن دلیل و منطق باید آورد و نه در نظر دارم چنین کاری کنم».

    در پایان، نقل قولی از ابوالحسن بنی‌صدر می‌آورم. این نقل قول بطور کارشناسانه‌ای بازگو کننده روانشناسی اطاعت و تحقیر در ایجاد دو ستون پایه روانی- اجتماعی پایدار استبداد در ایران امروز است:

  «اگر رژیمهای توتالیتر و نیز دیکتاتوری‌ها، توسط مأمورانشان، مبارزان و بسا مردم عادی را دستگیر می کنند و به شکنجه گران می‌سپارند تا زیر شکنجه آنها را بشکنند و ناگزیرشان کنند به خط و امضای خود تحقیر و تسلیم خویش را تصدیق کنند، تنها نمی‌خواهند مدرک برای دادگاهاشان تهیه کنند. و یا اگر «انتخابات» بر گذار می‌کنند، تنها بخاطر ظاهر آرائی و خود را مشروع جلوه دادن نیست، بلکه اساساً بدین‌خاطر است که معترضان یکی یکی شکسته، تحقیر شده و به دل تسلیم و رام گردند. پیش فرض سرکوبگران این است:

   ملتی که زیر سرکوب همه جانبه تحقیر و تسلیم را پذیرفت و بر ناتوانی خویش اعتراف کرد، رام میشود و رام میماند. مردمی که تحقیر شدند و این تحقیر شدگی را برای خود موجه ساختند خود بخود لایق همین نوع رژیم میشوند. این قاعده‌ای است که هر قدرتی از آن پیروی میکند.....

    شما اهل سیاست بدانید بدترین نوع تحقیر و تسلیم آن نیست که شکنجه گران و سرکوب گران انسانها را بدان وادار میکنند، بلکه بدترین نوع تحقیر و تسلیم، توجیه سیاسی و اخلاقی و دینی و "علمی" ساختن برای رژیمی از نوع رژیم مافیاهای نظامی- مالی  است. به تاریخ ایران از صفویه بدین‌سو بنگرید و ببینید سعی در باوراندن حقارت و ناتوانی به مردم، چه بر سر ایرانیان آورده است.

    ایراندوستان! از ریختن این زهر کشنده به کام ایرانیان باز ایستید! چرا توانائی‌های ایرانیان را به یادشان نمی‌آورید؟ چرا به آنها نمی‌گوئید حاکمیت حق آنهاست و بکار بردن این حق، وظیفه و مسئولیت آنها است؟ چرا به باوراندن توانمندی انسانها که واقعیت دارد بها نمی‌دهید؟ اگر قرار بر ترساندن است. چرا مردم را از سکوت حقارت آمیز نمی‌ترسانید؟» (3)

منابع و مأخذها:

(1) ابوالحسن بنی صدر: دموکراسی کتاب دوّم در ارکان دمکراسی، جلد دوم، فصل سوم. تحت عنوان " جدائی بنیاد دینی از بنیاد سیاسی". از صفحه 368 ببعد: تاریخ انتشار فروردین 1993 : انتشارات انقلاب اسلامی

  (2)

Friedrich Hacker: Das Faschismus – Syndrom: Psychoanalyse eines aktuellen Phänomens. Hrsg. Von Doris Mendelwitsch.- Düsseldorf: Wien; New York; ECON Vel.1990 ; S.64

(3) نقل قول از: ابوالحسن بنی صدر: انقلاب اسلامی در هجرت شماره 743 بتاریخ 26 بهمن تا 9 اسفند سال 1388. سرمقاله تحت عنوان:" از 22 بهمن تا 22 بهمن"