اعتماد به روح الله خمینی و چگونگی مخفی شدن و خروج از کشور، مصاحبۀ تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با عذرا حسینی (بنی صدر) (١)

پاسخ های عذرا حسینی به سؤالات بینندگان، مصاحبۀ ژاله وفا با عذرا حسینی، همسر ابوالحسن بنی صدر در تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی (بخش اول)/ اعتماد به روح الله خمینی و چگونگی مخفی شدن و خروج از کشور:
                                                                             Hossein-Banisadr Ozra-1                                                                    
                                                                                برای شنیدن صدای این مصاحبه اینجا را کلیک کنید
                                                                 
 
پاسخ های عذرا حسینی (بنی صدر) در رابطه با حضور روح الله خمینی در فرانسه، اعدام سران ارتش، اعدام هویدا، هشدار به ابوالحسن بنی صدر در رابطه با روح الله خمینی، علاقه مندی به محمد مصدق در ایران، همکاری با انتشارات مصدق در فرانسه و ...: فکر نمی کردم روحانیان قدرت را در دست بگیرند - آقای دعایی به من گفت شما غربی هستید، به آقای دعایی گفتم ما فکر می کردیم که شما می خواهید قم را تبدیل به روم کنید، ولی حالا می بینم که شما می خواهید روم را به قم تبدیل کنید - بعد از کودتا شرایط زندگی برای ما خیلی سخت شده بود - شرمندۀ کسانی هستم که در شرایط سخت از من محافظت کردند و تا دم مرز همراهم بودند - وقتی به فرانسه برگشتم احتمال ترور زیاد بود - بنی صدر ارث پدرش را به دهقانان بخشیده بود، در دوران ریاست جمهوری حقوق نگرفت، ارث پدریِ مرا مصادره کردند - بنی صدر به هفت بار اعدام محکوم شد - مرحوم قطب زاده از زندان پیام داد که می توانیم از منزلش در فرانسه استفاده کنیم - پس از جابجایی های مختلف در فرانسه در نهایت در جایی که غیرقابل زندگی بود، سکونت کردیم - اجاره نشین هستیم - به وفای به عهد پای بند هستم ... 
 
+++++++
 
  ++++++
 
متن مصاحبه : 
 

 

خانم ژاله وفا: با درود خدمت بینندگان محترم تلویزیون سپیده استقلال و آزادی؛ همچنین سلام دارم خدمت شما خانم عذرا حسینی.

خانم عذرا حسینی: قربان شما

خانم ژاله وفا: بینندگان محترم ما یک مصاحبه­ای داشتیم قبلاً با خانم عذرا حسینی که ایشان همسر آقای ابوالحسن بنی­صدر هستند و بیننده زیاد داشت این مصاحبه، همچنین لطف کردند بینندگان و سؤالاتی را در اختیار ما قرار دادند که با شما در یکی دو مصاحبه، چون سؤال­ها متنوع است، با شما طرح خواهیم کرد. خیلی ممنون که دعوت ما را پذیرفتید. با اجازه­تان من دسته­بندی کردم این سؤالات را نسبت به موضوع خدمت­تان طرح می­کنم. یکی اینکه شما به عنوان همسر آقای بنی­صدر، خب باید قبول کرد که شما در مراحل مختلف تاریخ معاصر خصوصاً قبل از انقلاب همراه آقای بنی­صدر شاهد بسیاری از وقایع تاریخی ایران بودید، و نظر مستقل شما زیباست اینکه آدم بداند خود شما از کی خودتان متوجه شدید که بر ایران دیکتاتوری دارد شکل می­گیرد، دیکتاتوری مذهبی؟

خانم عذرا حسینی: سلام به شما، سلام به هموطنان عزیزم و بینندگان تلویزیون سپیده استقلال و آزادی. عرض شود که بعد از انقلاب که من، به اصطلاح در مراحل قبل از انقلاب باید بگویم، قبل از انقلاب که من در پاریس بودم، در نوفل­لوشاتو احساس اینکه جنگ قدرت وجود دارد متأسفانه بین مخالفین نظام شاهنشاهی این را من حس کردم که یک جنگ قدرتی وجود دارد.

خانم ژاله وفا: از چه شواهدی؟

خانم عذرا حسینی: از اینکه مثلاً اگر کسی با خمینی می­خواست ملاقات کند، اینگونه نبود که آزاد باشد؛ یک عده­ای آنجا آدم­ها را کنترل می­کردند. بنابراین این حس به شما دست می­داد که یک چیزی به اصطلاح طبیعی نیست. این است که من این احساس را داشتم که جنگ قدرت حتماً هست. برای همین هم وقتی که بنی­صدر به ایران رفت به من گفت که خانه را می­فروشی و می­آیی ایران. من گفتم فعلاً شما بروید به ایران تا ببینیم چه می­شود. برای اینکه این حس در من وجود داشت که آینده روشنی در پیش نیست. بنابراین از فروش خانه سرباز زدم. گفتم که حداقل جایی باشد که اگر ما ایران نتوانستیم زندگی کنیم، یک جایی در فرانسه داشته باشیم. بعد هم که بنی­صدر به ایران رفت. یک روز خبر اعدام سران ارتش را در رادیو و تلویزیون اینجا پخش کردند، خبرنگار لیبراسیون، سقژ ژویی، تلفن زد و از برادرزاده بنی­صدر خواست که نظرش را راجع به این اعدام­ها بگوید. بعد من هم همراه برادرزاده بنی­صدر، رضا بنی­صدر، رفتیم و در کافه­ای، یادم هست که در سن میشل، حالا اسم کافه را یادم نیست، آنجا نشستیم و اعتراض کردیم و این به نظر من اولین گام دیکتاتوری بود، استبداد بود. بعد از آن هم که اعدام ...

خانم ژاله وفا: معذرت می­خواهم یعنی بر خلاف وعده و وعیدهایی که آقای خمینی در نوفل­لوشاتو داده بودند...

خانم عذرا حسینی: بله، اینکه آزادی است و اینها عفو هم خواهند داد و در هر حال وقتی اینها را کشتند، بدون محاکمه خیلی سریع کشته شدند. به اضافه اینکه اینها می­توانستند اطلاعات خیلی زیادی در اختیار ملت ایران قرار بدهند که متأسفانه اینها همه در خفا ماند، در تاریکی ماند، و کسی متوجه آن به اصطلاح اقداماتی که زمان شاه شده بود، کارهایی که شده بود، همه در پرده ابهام ماند.

خانم ژاله وفا: نفع اصلی برای مردم ایران آگاه شدن از آن چیزی است که بر آنها رفته است. جدا از اینکه به عنوان حقوق انسانی اینها باید رعایت بشود و به قول شما باید محاکمه می­شدند و ان­شاالله که در آینده در ایران مسئله اعدام لغو شود و این اصلاً امکان­پذیر نباشد. ولی بزرگ­ترین امکان را از ملت ایران گرفتند که وقایع از زبان خود افراد معلوم شود.

خانم عذرا حسینی: بله درست است. بعد هم که اعدام هویدا بود که آن هم با اینکه بنی­صدر و دختر آقای برومند و خبرنگار فرانسوی خانم کریستیان اوکران، اگر اسمش را اشتباه نکنم، زمان گذشته و من یک کمی فراموش می­کنم، ولی اینها رفتند و در زندان با هویدا ملاقات کردند. بنی­صدر هم از خمینی قول گرفت، و با آقای هویدا هم صحبت کرده بود که هویدا بیاید و حقایق را بگوید و خلاصه از یک دادگاه عادلانه به اصطلاح محاکمه شود و بعد عفو شود. و خمینی هم قول داده بود که این کار را بکند ولی زیرقولش زد و همان شب اعدامش کرده بودند. بعد هم همینطور که رو به جلو می­آمد، خلاصه متوجه می­شدی که دیکتاتوری در حال پا گرفتن است در ایران. بعد هم کتاب آقای خمینی را که من به پیشنهاد یک آقای لبنانی گرفتم که ترجمه بکنم، وقتی که خواندم دیدم که در آن ولایت فقیه بود فهمیدم که دیکتاتوری واقعاً صددرصد در ایران برپا خواهد شد.

خانم ژاله وفا: بله سؤال بعدی از شما این است که آقای بنی­صدر در خاطرات خود گفته­اند که بعد از اولین ملاقات شما با آقای خمینی، هشدار دادید به آقای بنی­صدر که با طناب او به چاه نرود. چرا که تظاهر به معنویت می­کند. شما هیچ معنویتی در ایشان ندیدید. می­شود در این زمینه توضیح بدهید. البته این جمله بیننده محترم است. در خاطرات آقای بنی­صدر این جمله نیست ولی من عین سؤال را طرح می­کنم.

خانم عذرا حسینی: حالا من یادم نیست در چه تاریخی این را به بنی­صدر گفتم ولی این را یادم است که آقای خمینی به من، می­دانی آدم در اولین برخورد با یک نفر -من خودم را می­گویم- می­بیند یک قضاوتی در مورد آدم­ها می­کند، یک حسی به شما در این ارتباط دست می­دهد و آقای خمینی با به اصطلاح رفتارش، رفتارش را که می­دیدی، با نگاهش، این حس مثبت را به من نداد اصلاً. یک حس زنانه حالا شاید بود.

خانم وفا: که معنویت نیست یا اعتماد و صمیمیت؟

خانم عذرا حسینی: اعتماد؛ احساس اعتماد نمی­کردم به او. ولی دقیقاً یادم نیست که چه زمانی بود.

خانم ژاله وفا: خب سؤال بعدی این است که در این شکی نیست که آقای بنی­صدر بدون حمایت و فداکاری­های شما موفق به انجام کارهایی که کرده­اند نمی­شدند. سؤال این است که چه انگیزه­ای سبب شده که شما با وجود سختی­های زیاد، خطرهایی که زندگی شما در کنار آقای بنی­صدر دارد به کار خود ادامه بدهید؟

خانم عذرا حسینی: عرض شود که وقتی من با بنی­صدر آشنا شدم من که اصلاً سیاسی نبودم و سن­ام هم برای آن زمان، یعنی بچه­های این دوره ماشاالله خیلی آگاه هستند، اما در آن زمان چون ما در یک محیط بسته هم بودیم، آگاهی سیاسی نداشتیم. تنها خاطره­ای که من از وقایع سیاسی داشتم، بیست­وپنج مرداد و بیست­ونه مرداد بود که کودتا علیه دکتر مصدق بود و من از منزل خواهرم می­آمدم به طرف خانه­مان که این دو روز را که به اصطلاح شاهد بودم. بعد از آن از مصدق سانسور کامل بود، یعنی در مدرسه با ما از مصدق صحبت شد، نه خانواده ما راجع به این موضوع صحبت می­کردند تا با بنی­صدر آشنا شدم و خب بنی­صدر مصدقی بود و در جبهه ملی بود و او با من از مصدق صحبت کرد، از فعالیت­هایش، خلاصه یک حس طرفداری از همان زمان در من به وجود آمد و من از همان زمان به اصطلاح علاقه­مند شدم که با این خط مصدق آشنا بشوم. به فرنگ که آمدیم تمام این فعالیت­ها، بر این محور پایه گذاشته شده بود و من هم کتاب­هایی که در انتشارات مصدق چاپ می­شد تمام اینها را تایپ می­کردم؛ یعنی شرکت داشتم در به اصطلاح حداقل تایپ کردن روزنامه­ها و خبرنامه­های جبهه ملی. خب علاقه­مند شدم؛ عمیقاً علاقه­مند و متعهد شدم به این خط. بنابراین در آن زمان برای من هیچ چیزی نداشت یعنی با کمال میل این کار را انجام می­دادم. تا بعد که انقلاب شد و در ضمن وقتی که انقلاب شد من همیشه فکر می­کردم که به اصطلاح روحانیت باید در جایگاه خودش بماند و کار سیاسی باید مربوط به آدم­های سیاسی باشد، غیرروحانی باشد. روحانیت به همان کار خودش بپردازد. بنابراین خیلی علاقه صددرصد نداشتم، البته خیلی خوشحال شدم که در ایران انقلاب شد ولی همیشه یک نگرانی در من وجود داشت. یادم است آقایی از روحانیونی که به خانه ما در کاشان فرانسه رفت­وآمد می­کردند، آقای محمود دعایی بودند. بعد ایشان معمولاً حدود ساعت هفت­ونیم هشت می­آمد خانه ما، اخبار ایران را نگاه بکند. یک شب که ایشان آمد، اولین بار بود، به من گفت که شماها خیلی غرب­زده شده­اید. گفتم که آقای دعایی من فکر می­کنم خیلی ایرانی مانده­ام، چطور فکر می­کنید غرب­زده شده­ام؟ یک نگاه کرد و گفت به خاطر همین چیزها. گفتم نه آخه لطفاً صریح بگویید به خاطر چی؟ اشاره کرد یک گلدانی بود سر میز ما، یک گل کوچکی سر میز ما بود. نگاه کرد به آن و گفت خب این گل. گفتم ای بابا! اولاً این گل را پسردایی بنی­صدر به ما هدیه کرده است. ثانیاً اینکه گل که آخه چه ربطی دارد، غربی­ و شرقی ندارد! بعد هم یک چیز به ذهنم آمد و گفتم ببخشید آقای دعایی ما فکر می­کردیم که شما قم را می­خواهید بکنید رم، حالا مثل اینکه رم را می­خواهید بکنید قم! خواستم بگویم که سازندگی در شما نیست مثل اینکه اصلاً. در صورتی که یکی از هدف­های کارهای سیاسی بهتر کردن زندگی مردم است و به احتیاجات آنها پاسخ دادن است و زندگی­ها را شیرین­تر کردن است، زیباتر کردن است. در نظر من کار سیاسی این بود. مردم را به حقوق خودشان رساندن، به رفاه رساندن. بنابراین این که آدم به اصطلاح مذهبی در جایگاه خودش قرار بگیرد، دومرتبه باز در چیز هم آمد که واقعاً اینها برای سازندگی نیستند. بنابراین چون علاقه داشتم مشکلات این راه را هم می­پذیرفتم با راحتی. برایم سخت نبود. بعد از انقلاب که ما به ایران برگشتیم البته شرایط خیلی سخت­تر شد.

خانم ژاله وفا: بعد از کودتا آقای بنی­صدر در لیست اول ترور این نظام ولایت فقیه قرار دارند و شما هم در شرایط ترور همراه با ایشان زندگی کردید. خب این خطر کم نبوده است.

خانم عذرا حسینی: در ایران که خیلی به من سخت گذشت واقعاً و اینکه مجبور بودم چندین خانه عوض کنم. و هر خانه­ای هم که می­رفتم اولین چیزی که واقعاً اذیتم می­کرد این بود که نگران خطراتی که آنها می­پذیرفتند بودم؛ خیلی نگران بود. و همه­اش به خودم می­گفتم اگر برای اینها اتفاقی بیفتد، چه حالی به من دست خواهد داد، چه کار باید بکنم. خیلی برایم سخت بود. یعنی همیشه یک حالت شرمندگی داشتم با اینکه واقعاً هر جا که رفتم با کمال صمیمیت من را پذیرا شدند و به بهترین نحو سعی می­کردند که به من بد نگذرد. حتی یک از خانه­ها که بودم سه تا خواهر بودند که اینها واقعاً به من محبت کردند. یکی­شان، خواهر کوچک­تر، هر روز با یک دسته گل می­آمد پیش من، من را بوس می­کرد. خیلی به من محبت کردند واقعاً. و یک شب که در خانه آنها بودم کمیته­ها ریختند در ساختمان. آن شب حالا عکس­العمل بچه­ها چطوری بود؛ خواهر وسطی آمد به من گفت من شما را ببرم در یکی از اتاق­ها بروید بخوابید و اگر اینکه ریختند اینجا شما بگویید که خواهر شوهر من هستید. گفتم باشد. خلاصه به من گفت که اسم پدرم این است و اسم مادرم این است که اگر اطلاعات خواستند بتوانید راحت جواب بدهید. حالا من هم وقتی رفتم دراز کشیدم در رختخواب اینقدر آشفته بودم، یک چند دقیقه­ای گذشت من یادم رفت که پدرش اسمش چی بود، مادرش چی بود، مال کردستان بود، مال شمال بود، مخلوط کرده بودم اصلاً؛ چون نگران بودم مخلوط کرده بودم که من صدا زدم که من یادم رفته، پدرت کرد بود یا مادرت کرد بود؟ یکم مضحک شده بود. بعد خلاصه تا ساعت سه­ونیم چهار من نگران بودم و اینها هم می­رفتند از پنجره نگاه می­کردند، آخرش معلوم شد که خانه یکی از همسایه­ها ریختند برای نمایشگاه اتومبیل داشته، حالا چه کار خلافی کرده، اموالش را می­خواستند بخورند، نمی­دانم در هر حال برای چه آنجا ریخته بودند. خلاصه آن شب هم خیلی سخت به ما گذشت.

خانم ژاله وفا: در این دوران آقای بنی­صدر آمده بودند بعد از کودتا به فرانسه هنوز یا نه هنوز ایشان هم مخفی بودند؟ شما جای دیگری مخفی بودید با پسرتان علی؟

خانم عذرا حسینی: نه بنی­صدر هنوز ایران بود. من جای دیگری بودم، علی هم همراه من نبود برای اینکه علی نخواست با من بیاید. حق هم داشت برای اینکه خانه عمه­اش بود و آنجا زندگی­شان راحت بود، استخری داشتند و او هم آنجا بازی می­کرد، بچه­ها بودند و او هم سرگرم بود. وقتی که با من بود، من همه­اش در خانه حبس بودم و ناراحت بود نیامد دیگر. خلاصه من یک مدتی آنجا بودم. این آخرین مرحله­ای بود که منزل این سه تا دختر خانم بودم. قبل از آن، خدا رحمت کند دخترخاله بنی­صدر را در بیمارستان پارس کار می­کرد، رفته بود به دوستانش گفته بود که خانم بنی­صدر در ایک مخفی­گاه است و جا ندارد. یک آقای دکتری آنجا گفته بود که بیاید منزل من. با اینکه این آقای دکتری نه بن­صدری بود و نه هیچی. خلاصه ما هم قبول کردیم. من رفتم، اینها همه خانواده­شان طبیب بودند و همه­شان در امریکا تحصیل کرده بودند. من که رفتم آنجا، خانه را در اختیار ما گذاشت. یکی از اقوام ما هم من را همراهی کرد و او هم آمد با من. او هم واقعاً خیلی به من محبت کرد. این خانم تا دم مرز بعدها من را رساند و...

خانم ژاله وفا: از جلوه­های فداکاری و انسان­دوستی ایرانیان است.

خانم عذرا حسینی: بله... و دم مرز هم وقتی که خداحافظی می­کردیم خب من یک کمی پول با خودم داشتم گفتم که این پول هواپیما شما برگردید. هر کاری کردم حتی آن هم حاضر نشد بگیرد. گفت من می­مانم تا آخرین چیز، یعنی به میرجاوه که رسیدیم گفتم که شما بروید، گفت نه من می­آیم تا آخر باهات هستم. خواستم این را بگویم، منزل این آقا که بودیم خب خیلی به ما محبت کرد. این آقا هر چند روزی می­آمد یک سری به ما می­زد و برای ما موادغذایی می­آورد که در مضیقه نباشیم. خانه هم درست روبه­روی سپاه پاسداران بود...

خانم ژاله وفا: عجب مخفی­گاهی...

خانم عذرا بنی­صدر: البته یک عده می­گفتند که این جلب توجه کمتر می­کند. خلاصه آنجا هم بودیم. ولی من یک روز دیدم که همیطور که در خانه بودیم، دیدم که روزنامه­های مختلف دارد این آقا از چپِ چپ، همه روزنامه­ها، انقلاب اسلامی، همه گروه­ها و به خودم گفتم که اگر اینجا بریزند ممکن است بگویند که خانه ضدانقلاب بودی. یک نگرانی در من به وجود آمد. خلاصه تلفن زدم و گفتم که صحیح نیست که من اینجا بمانم بهتر است که از اینجا بروم. تلفن زدم و از این آقا تشکر کردم و آنجا را من ترک کردم. بعد دیدم البته وسایل اسکی داشت؛ یعنی آدمی بود که معلوم بود که از دید جمهوری اسلامی ضدانقلاب مثلاً بود. گفتم حالا چه داستان­ها که بعد برای من بسازند؛ خانه این رفته، اسکی داشته، چی­چی داشته. چون قبلاً یک دفعه که خانه چیز ریخته بودند، وزیر نفت شده بود دوره بازرگان متأسفانه الان یادم نیست، بعد من در روزنامه دیدم اتهاماتی که به این مرد زده بودند، اینقدر وحشتناک بود. اصلاً اینقدر چیزهای ببخشید مزخرف نوشته بودند در روزنامه من اصلاً گفتم بیچاره این همه سال مبارزه کرده خدمت کرده، حالا چه چیزها راجع بهش نوشته­اند. خلاصه گفتم حالا بردارند برای ما هم یک داستان جور کنندو صلاح دیدم که بهتر است بروم حتی اگر جا نداشته باشم، جایی پیدا نکنم. خلاصه از آنجا هم آمدیم که بعد آمدیم خانه همین سه تا دختر خانم جوان. بله مشکلات اینطور بود. شب­ها که تا ساعت پنج صبح خوابم نمی­برد. برای اینکه معمولاً شب­ها می­ریختند خانه­های مردم و دوره سختی بود. بعد هم که دیگر در اروپا که آمدیم، آن زمان از نظر بگیر و ببند خیال­مان راحت شده بود ولی از نظر اینکه ترور بکنند امکان خیلی زیاد داشت. بعد از نظر مالی هم به مقدار زیادی در مضیقه بودیم. خوشبختانه من همانطور که گفتم خانه­مان را ...

خانم ژاله وفا: که یک آپارتمانی است در کاشان...

خانم عذرا حسینی: در کاشان... آن را نگه داشته بودم. البته مجاهدین وقتی که آمدیم اینجا خیلی اصرار داشتند که من بروم در همانجا که بنی­صدر بود زندگی بکنم که من قبول نکردم و گفتم که من همیشه خودم به اصطلاح آزادی خودم را هیچ­وقت نخواستم محدود بکنم و می­دانستم بروم آنجا محدود می­شوم. لابد باید تحت کنترل سازمان مجاهدین باشم و چون نه خودم نه بچه­هایم در این سیستم تربیت نشده بودند قبول نکردم. خلاصه در این دوره هم از نظر مالی در مضیقه بودیم. حالا این را هم بگویم که من قبل از اینکه بروم ایران، ما در فرانسه چون قبل از انقلاب هم که در فرانسه زندگی می­کردیم، بنی­صدر کار نمی­کرد، کارش فقط کار سیاسی بود، ما از درآمدهای مالی بنی­صدر که پدرش وقتی که فوت کرد وصیت کرده بود که برای بچه­ها خانه بخرند، به اصطلاح از کرایه آنجا و ملکی که در ایران داشت امورات­مان می­گذشت. خانه هم که داشتیم به اصطلاح زندگی لوکسی هم نداشتیم، زندگی معمولی بود و با همان سرمی­کردیم. بنابراین وقتی آمدم به فراسنه در حسابم هم پول بود، نه اینکه پول نداشتیم. ولی آقای ملک هم که آمد به ما کمک مالی کرد، بعد از انقلاب یک مدتی هم گذشته بود که آقای ملک آمد بنابراین ما از این منابع مالی خودمان استفاده­های­مان را کرده بودیم، چون دخترم کنکور می­داد، آقای مهدی هم که راننده ما بود در ایران، یعنی راننده بنی­صدر بود، آن هم اینجا علاف بود نمی­دانست بیچاره چه بکند، من آن پول را تقسیم کردم که فیروزه برود کنکورش را بدهد حداقل او قبول بشود که یکم از بار زندگی ما که مشکل مالی داشتیم کاسته بشود و آقای مهدی تهرانی هم یک کار پیدا بکند چون در ایران رانندگی می­کرد من بهش گفتم که تو که رانندگی بلدی، با این پول برو یک کلاس ببین، برو رانندگی بکن، که خوشبختانه همین کار هم اتفاق افتاد. رفت کلاس رانندگی و بعد چندین سال رانندگی کرد و فیروزه هم خوشبختانه در کنکور قبول شد. خلاصه خدا رحمت­شان کند اول این کمک مالی را ایشان به ما کردند بعد هم که ...

خانم ژاله وفا: البته اموال آقای بنی­صدر و همچنین اموال خانواده شما و خود شما در ارث پدری مصادره شده...

خانم عذرا حسینی: بنی­صدر خودش در زمانی که می­رفتند و می­گرفتند اموال مردم را، سهم خودش را به دهقان­ها داد و خودش داوطلبانه این کار را کرد. ولی وقتی که ما می­آمدیم من زمین پدری­ام را که بهم رسیده بود گرفتند، خانه­مان را که با خواهرها و برادرها مشترک بود، آن را گرفتند، یک باغ داشتیم که آن را از من گرفتند و خلاصه همه چیزی که ما داشتیم همه چیز من را گرفتند. بعد بچه­ها هم دو تا خانه داشتند که با درآمدهای آنها زندگی می­کردیم، آن دو خانه هم مصادره کردند. خلاصه همه چیز ما را گرفتند به خاطر خدماتی که کرده بودیم، جایزه به ما دادند و ما را حکم اعدام بنی­صدر را هم به هفت بار...

خانم ژاله وفا: در مصاحبه قبلی اگر اشتباه نکنم، یا آقای بنی­صدر در مصاحبه­ای خودشان توضیح دادند که در دورانی هم که در ریاست­جمهوری بودند، ایشان از گرفتن حقوق اجتناب کردند، هیچ­گونه حقوقی هم نگرفته بودند، و گفته بودند که من خودم از درآمد مستقلاتی که داشتند از ارث پدر استفاده می­کردند. ولی بعد شما اینجا با تنها ملکی که داشتید، همین آپارتمان ...

خانم عذرا حسینی: بله، بعد خوشبختانه یک اتفاق خوبی که افتاد، حالا خدا رحمت کند آقای قطب­زاده را، آقای قطب­زاده از زندان که در ایران زندان بود، پیام فرستاده بود که شما بروید خانه من زندگی کنید. خانه ایشان در ورسای بود، البته خانه آقای قطب­زاده هم نبود، زمانی که آقای خمینی پاریس بود یکی از تجار ایران، این خانه را خرید ولی چون سروصدا کرد که آقای خمینی در ورسای خانه خریده­اند، آقای خمینی خیلی آدم زرنگی بود، مثل اینکه گفته بود که خانه را بکنند به اسم آقای قطب­زاده که به اسم خود ایشان نباشد. بعد خلاصه آقای قطب­زاده پیام فرستاده بود که بروید این خانه. آن خانه هم دست وکیل ایشان بود، وکیل فرانسوی. متنها د رآن خانه مثل اینکه لوله آب ترکیده بود و خیلی خسارت زده بود و خانه را باید کاملاً ترمیم می­کردند. بعد بچه­ها با کمک بچه­هایی که طرفدار بنی­صدر بودند، ارزیابی که کردند بودند گفته بودند که از بیرون اگر کسی بیاید اینجا را تعمیر بکند، دویست هزار فرانک خرجش می­شود و خب بچه­ها با کار مجانی خودشان اینجا را تعمیر کردند. تعمیر که کردند بعداً آنجا چون در کنار یک مدرسه ابتدایی بود، حالا یا به تحریک سلطنت­طلب­ها بود، یا به تحریک خود آن وکیل بود که می­خواست این خانه را واقعاً پس بگیرد، نمی­دانم، در هر حال یک تظاهراتی راه افتاد و گفتند که اینجا برای بچه­های ما خطر دارد، باید شما اینجا را ترک کنید. من هم گفتم که ترک می­کنیم ولی باید اول یک جایی را پیدا کنید. که خلاصه اول ما را بردند صد کیلومتری پاریس یک جایی را به ما نشان دادند، من گفتم که من متأسفانه اینجا نمی­توانم بیایم برای اینکه بچه­هایم دانشگاه می­روند، مدرسه می­روند، سخت است برای من. بعد آوردند این منزلی که الان ساکن هستیم، اینجا هم اول که ما آمدیم، واقعاً غیرقابل زندگی بود. پنجره­ها شکسته، نم، بدون شوفاژ، شوفاژش کار نمی­کرد، خراب بود، فاضلابش خراب بود، اصلاً دیوار آشپزخانه، گاهی مثلاً یک آشپزی که می­کردی سه روز باید دیوار آشپزخانه را واقعاً خشک می­کردی، کف­اش خیسِ خیس می­شد یعنی نم زیادی داشت برای اینکه این فاضلاب رفته بود زیرِ زمین و رطوبت خیلی زیاد بود. به طوری که اینجا که دست وزارت فرهنگ بود ترک کرده بودند، من فکر می­کنم به خاطر سخت بودن اداره کردنِ اینجا رفته بودند. ولی ما اینقدر تحت فشار بودیم برای اینکه یک جا برویم که من تا آمدم من گفتم باشه ما همین­جا، بدون اینکه فکر کنم که چه انتخابی کردم، آمدیم در این خانه.

خانم ژاله وفا: که اینجا شما به دولت هم کرایه می­دهید.

خانم عذرا حسینی: بله البته آنها اول مجانی در اختیار ما گذاشتند ولی بنی­صدر قبول نکرد. گفت که اگر ما مجانی قبول بکنیم اولاً می­توانند هرآن بخواهند به ما بگویند از اینجا بروید بیرون؛ ولی اگر قرارداد داشته باشیم به این راحتی­ها نمی­توانند ما را از اینجا بلند کنند. بنابراین یک قرارداد با ما بستند و چون اینجا هم غیرقابل زندگی بود خودشان هم نوشتند که غیرقابل زندگی هست و اگر می­خواستند در آن خرج بکنند، پانصد هزار فرانک خودشان چیز داده بودند که باید خرج بکنند تا کمی قابل زندگی کردن باشد. بعد با همت همان دوستان و به همت خود من که حتی گفتم که ما در فرنگ بنایی هم کردیم، کارمان به بنایی هم رسید. یعنی در رنگ کردن اتاق­ها خیلی شرکت داشتم. ولی البته کار کاشی­کاری و اینها کار آقایان بود که من نمی­توانستم انجام بدهم. خلاصه مشکلات خیلی زیاد بود و هست هنوز هم هست ولی وقتی که اعتقاد داشته باشید از عهده­اش برمیایی و حداقل تحمل می­کنی دیگر؛ مشکل هست ولی تحمل می­کنی. بعد هم من کسی هستم که خیلی به وفای عهد چیز دارم. یعنی اگر یک عهدی بستم مشکلات باعث نمی­شود که بگویم که حالا چون زندگی مشکل شد، خداحافظ من رفتم.

خانم ژاله وفا: بسیار صفت پسندیده­ای است. خیلی ممنون خانم حسینی که این وقت را در اختیار قرار دادید. در مصاحبه بعدی بقیه سؤالات بینندگان را با شما در میان می­گذاریم.

خانم عذرا حسینی: ممنون از شما.            
 
 
 
 
 
 

فایل شماره 15-جدید-خانم عذرا حسینی1

خانم ژاله وفا: با درود خدمت بینندگان محترم تلویزیون سپیده استقلال و آزادی؛ همچنین سلام دارم خدمت شما خانم عذرا حسینی.

خانم عذرا حسینی: قربان شما

خانم ژاله وفا: بینندگان محترم ما یک مصاحبه­ای داشتیم قبلاً با خانم عذرا حسینی که ایشان همسر آقای ابوالحسن بنی­صدر هستند و بیننده زیاد داشت این مصاحبه، همچنین لطف کردند بینندگان و سؤالاتی را در اختیار ما قرار دادند که با شما در یکی دو مصاحبه، چون سؤال­ها متنوع است، با شما طرح خواهیم کرد. خیلی ممنون که دعوت ما را پذیرفتید. با اجازه­تان من دسته­بندی کردم این سؤالات را نسبت به موضوع خدمت­تان طرح می­کنم. یکی اینکه شما به عنوان همسر آقای بنی­صدر، خب باید قبول کرد که شما در مراحل مختلف تاریخ معاصر خصوصاً قبل از انقلاب همراه آقای بنی­صدر شاهد بسیاری از وقایع تاریخی ایران بودید، و نظر مستقل شما زیباست اینکه آدم بداند خود شما از کی خودتان متوجه شدید که بر ایران دیکتاتوری دارد شکل می­گیرد، دیکتاتوری مذهبی؟

خانم عذرا حسینی: سلام به شما، سلام به هموطنان عزیزم و بینندگان تلویزیون سپیده استقلال و آزادی. عرض شود که بعد از انقلاب که من، به اصطلاح در مراحل قبل از انقلاب باید بگویم، قبل از انقلاب که من در پاریس بودم، در نوفل­لوشاتو احساس اینکه جنگ قدرت وجود دارد متأسفانه بین مخالفین نظام شاهنشاهی این را من حس کردم که یک جنگ قدرتی وجود دارد.

خانم ژاله وفا: از چه شواهدی؟

خانم عذرا حسینی: از اینکه مثلاً اگر کسی با خمینی می­خواست ملاقات کند، اینگونه نبود که آزاد باشد؛ یک عده­ای آنجا آدم­ها را کنترل می­کردند. بنابراین این حس به شما دست می­داد که یک چیزی به اصطلاح طبیعی نیست. این است که من این احساس را داشتم که جنگ قدرت حتماً هست. برای همین هم وقتی که بنی­صدر به ایران رفت به من گفت که خانه را می­فروشی و می­آیی ایران. من گفتم فعلاً شما بروید به ایران تا ببینیم چه می­شود. برای اینکه این حس در من وجود داشت که آینده روشنی در پیش نیست. بنابراین از فروش خانه سرباز زدم. گفتم که حداقل جایی باشد که اگر ما ایران نتوانستیم زندگی کنیم، یک جایی در فرانسه داشته باشیم. بعد هم که بنی­صدر به ایران رفت. یک روز خبر اعدام سران ارتش را در رادیو و تلویزیون اینجا پخش کردند، خبرنگار لیبراسیون، سقژ ژویی، تلفن زد و از برادرزاده بنی­صدر خواست که نظرش را راجع به این اعدام­ها بگوید. بعد من هم همراه برادرزاده بنی­صدر، رضا بنی­صدر، رفتیم و در کافه­ای، یادم هست که در سن میشل، حالا اسم کافه را یادم نیست، آنجا نشستیم و اعتراض کردیم و این به نظر من اولین گام دیکتاتوری بود، استبداد بود. بعد از آن هم که اعدام ...

خانم ژاله وفا: معذرت می­خواهم یعنی بر خلاف وعده و وعیدهایی که آقای خمینی در نوفل­لوشاتو داده بودند...

خانم عذرا حسینی: بله، اینکه آزادی است و اینها عفو هم خواهند داد و در هر حال وقتی اینها را کشتند، بدون محاکمه خیلی سریع کشته شدند. به اضافه اینکه اینها می­توانستند اطلاعات خیلی زیادی در اختیار ملت ایران قرار بدهند که متأسفانه اینها همه در خفا ماند، در تاریکی ماند، و کسی متوجه آن به اصطلاح اقداماتی که زمان شاه شده بود، کارهایی که شده بود، همه در پرده ابهام ماند.

خانم ژاله وفا: نفع اصلی برای مردم ایران آگاه شدن از آن چیزی است که بر آنها رفته است. جدا از اینکه به عنوان حقوق انسانی اینها باید رعایت بشود و به قول شما باید محاکمه می­شدند و ان­شاالله که در آینده در ایران مسئله اعدام لغو شود و این اصلاً امکان­پذیر نباشد. ولی بزرگ­ترین امکان را از ملت ایران گرفتند که وقایع از زبان خود افراد معلوم شود.

خانم عذرا حسینی: بله درست است. بعد هم که اعدام هویدا بود که آن هم با اینکه بنی­صدر و دختر آقای برومند و خبرنگار فرانسوی خانم کریستیان اوکران، اگر اسمش را اشتباه نکنم، زمان گذشته و من یک کمی فراموش می­کنم، ولی اینها رفتند و در زندان با هویدا ملاقات کردند. بنی­صدر هم از خمینی قول گرفت، و با آقای هویدا هم صحبت کرده بود که هویدا بیاید و حقایق را بگوید و خلاصه از یک دادگاه عادلانه به اصطلاح محاکمه شود و بعد عفو شود. و خمینی هم قول داده بود که این کار را بکند ولی زیرقولش زد و همان شب اعدامش کرده بودند. بعد هم همینطور که رو به جلو می­آمد، خلاصه متوجه می­شدی که دیکتاتوری در حال پا گرفتن است در ایران. بعد هم کتاب آقای خمینی را که من به پیشنهاد یک آقای لبنانی گرفتم که ترجمه بکنم، وقتی که خواندم دیدم که در آن ولایت فقیه بود فهمیدم که دیکتاتوری واقعاً صددرصد در ایران برپا خواهد شد.

خانم ژاله وفا: بله سؤال بعدی از شما این است که آقای بنی­صدر در خاطرات خود گفته­اند که بعد از اولین ملاقات شما با آقای خمینی، هشدار دادید به آقای بنی­صدر که با طناب او به چاه نرود. چرا که تظاهر به معنویت می­کند. شما هیچ معنویتی در ایشان ندیدید. می­شود در این زمینه توضیح بدهید. البته این جمله بیننده محترم است. در خاطرات آقای بنی­صدر این جمله نیست ولی من عین سؤال را طرح می­کنم.

خانم عذرا حسینی: حالا من یادم نیست در چه تاریخی این را به بنی­صدر گفتم ولی این را یادم است که آقای خمینی به من، می­دانی آدم در اولین برخورد با یک نفر -من خودم را می­گویم- می­بیند یک قضاوتی در مورد آدم­ها می­کند، یک حسی به شما در این ارتباط دست می­دهد و آقای خمینی با به اصطلاح رفتارش، رفتارش را که می­دیدی، با نگاهش، این حس مثبت را به من نداد اصلاً. یک حس زنانه حالا شاید بود.

خانم وفا: که معنویت نیست یا اعتماد و صمیمیت؟

خانم عذرا حسینی: اعتماد؛ احساس اعتماد نمی­کردم به او. ولی دقیقاً یادم نیست که چه زمانی بود.

خانم ژاله وفا: خب سؤال بعدی این است که در این شکی نیست که آقای بنی­صدر بدون حمایت و فداکاری­های شما موفق به انجام کارهایی که کرده­اند نمی­شدند. سؤال این است که چه انگیزه­ای سبب شده که شما با وجود سختی­های زیاد، خطرهایی که زندگی شما در کنار آقای بنی­صدر دارد به کار خود ادامه بدهید؟

خانم عذرا حسینی: عرض شود که وقتی من با بنی­صدر آشنا شدم من که اصلاً سیاسی نبودم و سن­ام هم برای آن زمان، یعنی بچه­های این دوره ماشاالله خیلی آگاه هستند، اما در آن زمان چون ما در یک محیط بسته هم بودیم، آگاهی سیاسی نداشتیم. تنها خاطره­ای که من از وقایع سیاسی داشتم، بیست­وپنج مرداد و بیست­ونه مرداد بود که کودتا علیه دکتر مصدق بود و من از منزل خواهرم می­آمدم به طرف خانه­مان که این دو روز را که به اصطلاح شاهد بودم. بعد از آن از مصدق سانسور کامل بود، یعنی در مدرسه با ما از مصدق صحبت شد، نه خانواده ما راجع به این موضوع صحبت می­کردند تا با بنی­صدر آشنا شدم و خب بنی­صدر مصدقی بود و در جبهه ملی بود و او با من از مصدق صحبت کرد، از فعالیت­هایش، خلاصه یک حس طرفداری از همان زمان در من به وجود آمد و من از همان زمان به اصطلاح علاقه­مند شدم که با این خط مصدق آشنا بشوم. به فرنگ که آمدیم تمام این فعالیت­ها، بر این محور پایه گذاشته شده بود و من هم کتاب­هایی که در انتشارات مصدق چاپ می­شد تمام اینها را تایپ می­کردم؛ یعنی شرکت داشتم در به اصطلاح حداقل تایپ کردن روزنامه­ها و خبرنامه­های جبهه ملی. خب علاقه­مند شدم؛ عمیقاً علاقه­مند و متعهد شدم به این خط. بنابراین در آن زمان برای من هیچ چیزی نداشت یعنی با کمال میل این کار را انجام می­دادم. تا بعد که انقلاب شد و در ضمن وقتی که انقلاب شد من همیشه فکر می­کردم که به اصطلاح روحانیت باید در جایگاه خودش بماند و کار سیاسی باید مربوط به آدم­های سیاسی باشد، غیرروحانی باشد. روحانیت به همان کار خودش بپردازد. بنابراین خیلی علاقه صددرصد نداشتم، البته خیلی خوشحال شدم که در ایران انقلاب شد ولی همیشه یک نگرانی در من وجود داشت. یادم است آقایی از روحانیونی که به خانه ما در کاشان فرانسه رفت­وآمد می­کردند، آقای محمود دعایی بودند. بعد ایشان معمولاً حدود ساعت هفت­ونیم هشت می­آمد خانه ما، اخبار ایران را نگاه بکند. یک شب که ایشان آمد، اولین بار بود، به من گفت که شماها خیلی غرب­زده شده­اید. گفتم که آقای دعایی من فکر می­کنم خیلی ایرانی مانده­ام، چطور فکر می­کنید غرب­زده شده­ام؟ یک نگاه کرد و گفت به خاطر همین چیزها. گفتم نه آخه لطفاً صریح بگویید به خاطر چی؟ اشاره کرد یک گلدانی بود سر میز ما، یک گل کوچکی سر میز ما بود. نگاه کرد به آن و گفت خب این گل. گفتم ای بابا! اولاً این گل را پسردایی بنی­صدر به ما هدیه کرده است. ثانیاً اینکه گل که آخه چه ربطی دارد، غربی­ و شرقی ندارد! بعد هم یک چیز به ذهنم آمد و گفتم ببخشید آقای دعایی ما فکر می­کردیم که شما قم را می­خواهید بکنید رم، حالا مثل اینکه رم را می­خواهید بکنید قم! خواستم بگویم که سازندگی در شما نیست مثل اینکه اصلاً. در صورتی که یکی از هدف­های کارهای سیاسی بهتر کردن زندگی مردم است و به احتیاجات آنها پاسخ دادن است و زندگی­ها را شیرین­تر کردن است، زیباتر کردن است. در نظر من کار سیاسی این بود. مردم را به حقوق خودشان رساندن، به رفاه رساندن. بنابراین این که آدم به اصطلاح مذهبی در جایگاه خودش قرار بگیرد، دومرتبه باز در چیز هم آمد که واقعاً اینها برای سازندگی نیستند. بنابراین چون علاقه داشتم مشکلات این راه را هم می­پذیرفتم با راحتی. برایم سخت نبود. بعد از انقلاب که ما به ایران برگشتیم البته شرایط خیلی سخت­تر شد.

خانم ژاله وفا: بعد از کودتا آقای بنی­صدر در لیست اول ترور این نظام ولایت فقیه قرار دارند و شما هم در شرایط ترور همراه با ایشان زندگی کردید. خب این خطر کم نبوده است.

خانم عذرا حسینی: در ایران که خیلی به من سخت گذشت واقعاً و اینکه مجبور بودم چندین خانه عوض کنم. و هر خانه­ای هم که می­رفتم اولین چیزی که واقعاً اذیتم می­کرد این بود که نگران خطراتی که آنها می­پذیرفتند بودم؛ خیلی نگران بود. و همه­اش به خودم می­گفتم اگر برای اینها اتفاقی بیفتد، چه حالی به من دست خواهد داد، چه کار باید بکنم. خیلی برایم سخت بود. یعنی همیشه یک حالت شرمندگی داشتم با اینکه واقعاً هر جا که رفتم با کمال صمیمیت من را پذیرا شدند و به بهترین نحو سعی می­کردند که به من بد نگذرد. حتی یک از خانه­ها که بودم سه تا خواهر بودند که اینها واقعاً به من محبت کردند. یکی­شان، خواهر کوچک­تر، هر روز با یک دسته گل می­آمد پیش من، من را بوس می­کرد. خیلی به من محبت کردند واقعاً. و یک شب که در خانه آنها بودم کمیته­ها ریختند در ساختمان. آن شب حالا عکس­العمل بچه­ها چطوری بود؛ خواهر وسطی آمد به من گفت من شما را ببرم در یکی از اتاق­ها بروید بخوابید و اگر اینکه ریختند اینجا شما بگویید که خواهر شوهر من هستید. گفتم باشد. خلاصه به من گفت که اسم پدرم این است و اسم مادرم این است که اگر اطلاعات خواستند بتوانید راحت جواب بدهید. حالا من هم وقتی رفتم دراز کشیدم در رختخواب اینقدر آشفته بودم، یک چند دقیقه­ای گذشت من یادم رفت که پدرش اسمش چی بود، مادرش چی بود، مال کردستان بود، مال شمال بود، مخلوط کرده بودم اصلاً؛ چون نگران بودم مخلوط کرده بودم که من صدا زدم که من یادم رفته، پدرت کرد بود یا مادرت کرد بود؟ یکم مضحک شده بود. بعد خلاصه تا ساعت سه­ونیم چهار من نگران بودم و اینها هم می­رفتند از پنجره نگاه می­کردند، آخرش معلوم شد که خانه یکی از همسایه­ها ریختند برای نمایشگاه اتومبیل داشته، حالا چه کار خلافی کرده، اموالش را می­خواستند بخورند، نمی­دانم در هر حال برای چه آنجا ریخته بودند. خلاصه آن شب هم خیلی سخت به ما گذشت.

خانم ژاله وفا: در این دوران آقای بنی­صدر آمده بودند بعد از کودتا به فرانسه هنوز یا نه هنوز ایشان هم مخفی بودند؟ شما جای دیگری مخفی بودید با پسرتان علی؟

خانم عذرا حسینی: نه بنی­صدر هنوز ایران بود. من جای دیگری بودم، علی هم همراه من نبود برای اینکه علی نخواست با من بیاید. حق هم داشت برای اینکه خانه عمه­اش بود و آنجا زندگی­شان راحت بود، استخری داشتند و او هم آنجا بازی می­کرد، بچه­ها بودند و او هم سرگرم بود. وقتی که با من بود، من همه­اش در خانه حبس بودم و ناراحت بود نیامد دیگر. خلاصه من یک مدتی آنجا بودم. این آخرین مرحله­ای بود که منزل این سه تا دختر خانم بودم. قبل از آن، خدا رحمت کند دخترخاله بنی­صدر را در بیمارستان پارس کار می­کرد، رفته بود به دوستانش گفته بود که خانم بنی­صدر در ایک مخفی­گاه است و جا ندارد. یک آقای دکتری آنجا گفته بود که بیاید منزل من. با اینکه این آقای دکتری نه بن­صدری بود و نه هیچی. خلاصه ما هم قبول کردیم. من رفتم، اینها همه خانواده­شان طبیب بودند و همه­شان در امریکا تحصیل کرده بودند. من که رفتم آنجا، خانه را در اختیار ما گذاشت. یکی از اقوام ما هم من را همراهی کرد و او هم آمد با من. او هم واقعاً خیلی به من محبت کرد. این خانم تا دم مرز بعدها من را رساند و...

خانم ژاله وفا: از جلوه­های فداکاری و انسان­دوستی ایرانیان است.

خانم عذرا حسینی: بله... و دم مرز هم وقتی که خداحافظی می­کردیم خب من یک کمی پول با خودم داشتم گفتم که این پول هواپیما شما برگردید. هر کاری کردم حتی آن هم حاضر نشد بگیرد. گفت من می­مانم تا آخرین چیز، یعنی به میرجاوه که رسیدیم گفتم که شما بروید، گفت نه من می­آیم تا آخر باهات هستم. خواستم این را بگویم، منزل این آقا که بودیم خب خیلی به ما محبت کرد. این آقا هر چند روزی می­آمد یک سری به ما می­زد و برای ما موادغذایی می­آورد که در مضیقه نباشیم. خانه هم درست روبه­روی سپاه پاسداران بود...

خانم ژاله وفا: عجب مخفی­گاهی...

خانم عذرا بنی­صدر: البته یک عده می­گفتند که این جلب توجه کمتر می­کند. خلاصه آنجا هم بودیم. ولی من یک روز دیدم که همیطور که در خانه بودیم، دیدم که روزنامه­های مختلف دارد این آقا از چپِ چپ، همه روزنامه­ها، انقلاب اسلامی، همه گروه­ها و به خودم گفتم که اگر اینجا بریزند ممکن است بگویند که خانه ضدانقلاب بودی. یک نگرانی در من به وجود آمد. خلاصه تلفن زدم و گفتم که صحیح نیست که من اینجا بمانم بهتر است که از اینجا بروم. تلفن زدم و از این آقا تشکر کردم و آنجا را من ترک کردم. بعد دیدم البته وسایل اسکی داشت؛ یعنی آدمی بود که معلوم بود که از دید جمهوری اسلامی ضدانقلاب مثلاً بود. گفتم حالا چه داستان­ها که بعد برای من بسازند؛ خانه این رفته، اسکی داشته، چی­چی داشته. چون قبلاً یک دفعه که خانه چیز ریخته بودند، وزیر نفت شده بود دوره بازرگان متأسفانه الان یادم نیست، بعد من در روزنامه دیدم اتهاماتی که به این مرد زده بودند، اینقدر وحشتناک بود. اصلاً اینقدر چیزهای ببخشید مزخرف نوشته بودند در روزنامه من اصلاً گفتم بیچاره این همه سال مبارزه کرده خدمت کرده، حالا چه چیزها راجع بهش نوشته­اند. خلاصه گفتم حالا بردارند برای ما هم یک داستان جور کنندو صلاح دیدم که بهتر است بروم حتی اگر جا نداشته باشم، جایی پیدا نکنم. خلاصه از آنجا هم آمدیم که بعد آمدیم خانه همین سه تا دختر خانم جوان. بله مشکلات اینطور بود. شب­ها که تا ساعت پنج صبح خوابم نمی­برد. برای اینکه معمولاً شب­ها می­ریختند خانه­های مردم و دوره سختی بود. بعد هم که دیگر در اروپا که آمدیم، آن زمان از نظر بگیر و ببند خیال­مان راحت شده بود ولی از نظر اینکه ترور بکنند امکان خیلی زیاد داشت. بعد از نظر مالی هم به مقدار زیادی در مضیقه بودیم. خوشبختانه من همانطور که گفتم خانه­مان را ...

خانم ژاله وفا: که یک آپارتمانی است در کاشان...

خانم عذرا حسینی: در کاشان... آن را نگه داشته بودم. البته مجاهدین وقتی که آمدیم اینجا خیلی اصرار داشتند که من بروم در همانجا که بنی­صدر بود زندگی بکنم که من قبول نکردم و گفتم که من همیشه خودم به اصطلاح آزادی خودم را هیچ­وقت نخواستم محدود بکنم و می­دانستم بروم آنجا محدود می­شوم. لابد باید تحت کنترل سازمان مجاهدین باشم و چون نه خودم نه بچه­هایم در این سیستم تربیت نشده بودند قبول نکردم. خلاصه در این دوره هم از نظر مالی در مضیقه بودیم. حالا این را هم بگویم که من قبل از اینکه بروم ایران، ما در فرانسه چون قبل از انقلاب هم که در فرانسه زندگی می­کردیم، بنی­صدر کار نمی­کرد، کارش فقط کار سیاسی بود، ما از درآمدهای مالی بنی­صدر که پدرش وقتی که فوت کرد وصیت کرده بود که برای بچه­ها خانه بخرند، به اصطلاح از کرایه آنجا و ملکی که در ایران داشت امورات­مان می­گذشت. خانه هم که داشتیم به اصطلاح زندگی لوکسی هم نداشتیم، زندگی معمولی بود و با همان سرمی­کردیم. بنابراین وقتی آمدم به فراسنه در حسابم هم پول بود، نه اینکه پول نداشتیم. ولی آقای ملک هم که آمد به ما کمک مالی کرد، بعد از انقلاب یک مدتی هم گذشته بود که آقای ملک آمد بنابراین ما از این منابع مالی خودمان استفاده­های­مان را کرده بودیم، چون دخترم کنکور می­داد، آقای مهدی هم که راننده ما بود در ایران، یعنی راننده بنی­صدر بود، آن هم اینجا علاف بود نمی­دانست بیچاره چه بکند، من آن پول را تقسیم کردم که فیروزه برود کنکورش را بدهد حداقل او قبول بشود که یکم از بار زندگی ما که مشکل مالی داشتیم کاسته بشود و آقای مهدی تهرانی هم یک کار پیدا بکند چون در ایران رانندگی می­کرد من بهش گفتم که تو که رانندگی بلدی، با این پول برو یک کلاس ببین، برو رانندگی بکن، که خوشبختانه همین کار هم اتفاق افتاد. رفت کلاس رانندگی و بعد چندین سال رانندگی کرد و فیروزه هم خوشبختانه در کنکور قبول شد. خلاصه خدا رحمت­شان کند اول این کمک مالی را ایشان به ما کردند بعد هم که ...

خانم ژاله وفا: البته اموال آقای بنی­صدر و همچنین اموال خانواده شما و خود شما در ارث پدری مصادره شده...

خانم عذرا حسینی: بنی­صدر خودش در زمانی که می­رفتند و می­گرفتند اموال مردم را، سهم خودش را به دهقان­ها داد و خودش داوطلبانه این کار را کرد. ولی وقتی که ما می­آمدیم من زمین پدری­ام را که بهم رسیده بود گرفتند، خانه­مان را که با خواهرها و برادرها مشترک بود، آن را گرفتند، یک باغ داشتیم که آن را از من گرفتند و خلاصه همه چیزی که ما داشتیم همه چیز من را گرفتند. بعد بچه­ها هم دو تا خانه داشتند که با درآمدهای آنها زندگی می­کردیم، آن دو خانه هم مصادره کردند. خلاصه همه چیز ما را گرفتند به خاطر خدماتی که کرده بودیم، جایزه به ما دادند و ما را حکم اعدام بنی­صدر را هم به هفت بار...

خانم ژاله وفا: در مصاحبه قبلی اگر اشتباه نکنم، یا آقای بنی­صدر در مصاحبه­ای خودشان توضیح دادند که در دورانی هم که در ریاست­جمهوری بودند، ایشان از گرفتن حقوق اجتناب کردند، هیچ­گونه حقوقی هم نگرفته بودند، و گفته بودند که من خودم از درآمد مستقلاتی که داشتند از ارث پدر استفاده می­کردند. ولی بعد شما اینجا با تنها ملکی که داشتید، همین آپارتمان ...

خانم عذرا حسینی: بله، بعد خوشبختانه یک اتفاق خوبی که افتاد، حالا خدا رحمت کند آقای قطب­زاده را، آقای قطب­زاده از زندان که در ایران زندان بود، پیام فرستاده بود که شما بروید خانه من زندگی کنید. خانه ایشان در ورسای بود، البته خانه آقای قطب­زاده هم نبود، زمانی که آقای خمینی پاریس بود یکی از تجار ایران، این خانه را خرید ولی چون سروصدا کرد که آقای خمینی در ورسای خانه خریده­اند، آقای خمینی خیلی آدم زرنگی بود، مثل اینکه گفته بود که خانه را بکنند به اسم آقای قطب­زاده که به اسم خود ایشان نباشد. بعد خلاصه آقای قطب­زاده پیام فرستاده بود که بروید این خانه. آن خانه هم دست وکیل ایشان بود، وکیل فرانسوی. متنها د رآن خانه مثل اینکه لوله آب ترکیده بود و خیلی خسارت زده بود و خانه را باید کاملاً ترمیم می­کردند. بعد بچه­ها با کمک بچه­هایی که طرفدار بنی­صدر بودند، ارزیابی که کردند بودند گفته بودند که از بیرون اگر کسی بیاید اینجا را تعمیر بکند، دویست هزار فرانک خرجش می­شود و خب بچه­ها با کار مجانی خودشان اینجا را تعمیر کردند. تعمیر که کردند بعداً آنجا چون در کنار یک مدرسه ابتدایی بود، حالا یا به تحریک سلطنت­طلب­ها بود، یا به تحریک خود آن وکیل بود که می­خواست این خانه را واقعاً پس بگیرد، نمی­دانم، در هر حال یک تظاهراتی راه افتاد و گفتند که اینجا برای بچه­های ما خطر دارد، باید شما اینجا را ترک کنید. من هم گفتم که ترک می­کنیم ولی باید اول یک جایی را پیدا کنید. که خلاصه اول ما را بردند صد کیلومتری پاریس یک جایی را به ما نشان دادند، من گفتم که من متأسفانه اینجا نمی­توانم بیایم برای اینکه بچه­هایم دانشگاه می­روند، مدرسه می­روند، سخت است برای من. بعد آوردند این منزلی که الان ساکن هستیم، اینجا هم اول که ما آمدیم، واقعاً غیرقابل زندگی بود. پنجره­ها شکسته، نم، بدون شوفاژ، شوفاژش کار نمی­کرد، خراب بود، فاضلابش خراب بود، اصلاً دیوار آشپزخانه، گاهی مثلاً یک آشپزی که می­کردی سه روز باید دیوار آشپزخانه را واقعاً خشک می­کردی، کف­اش خیسِ خیس می­شد یعنی نم زیادی داشت برای اینکه این فاضلاب رفته بود زیرِ زمین و رطوبت خیلی زیاد بود. به طوری که اینجا که دست وزارت فرهنگ بود ترک کرده بودند، من فکر می­کنم به خاطر سخت بودن اداره کردنِ اینجا رفته بودند. ولی ما اینقدر تحت فشار بودیم برای اینکه یک جا برویم که من تا آمدم من گفتم باشه ما همین­جا، بدون اینکه فکر کنم که چه انتخابی کردم، آمدیم در این خانه.

خانم ژاله وفا: که اینجا شما به دولت هم کرایه می­دهید.

خانم عذرا حسینی: بله البته آنها اول مجانی در اختیار ما گذاشتند ولی بنی­صدر قبول نکرد. گفت که اگر ما مجانی قبول بکنیم اولاً می­توانند هرآن بخواهند به ما بگویند از اینجا بروید بیرون؛ ولی اگر قرارداد داشته باشیم به این راحتی­ها نمی­توانند ما را از اینجا بلند کنند. بنابراین یک قرارداد با ما بستند و چون اینجا هم غیرقابل زندگی بود خودشان هم نوشتند که غیرقابل زندگی هست و اگر می­خواستند در آن خرج بکنند، پانصد هزار فرانک خودشان چیز داده بودند که باید خرج بکنند تا کمی قابل زندگی کردن باشد. بعد با همت همان دوستان و به همت خود من که حتی گفتم که ما در فرنگ بنایی هم کردیم، کارمان به بنایی هم رسید. یعنی در رنگ کردن اتاق­ها خیلی شرکت داشتم. ولی البته کار کاشی­کاری و اینها کار آقایان بود که من نمی­توانستم انجام بدهم. خلاصه مشکلات خیلی زیاد بود و هست هنوز هم هست ولی وقتی که اعتقاد داشته باشید از عهده­اش برمیایی و حداقل تحمل می­کنی دیگر؛ مشکل هست ولی تحمل می­کنی. بعد هم من کسی هستم که خیلی به وفای عهد چیز دارم. یعنی اگر یک عهدی بستم مشکلات باعث نمی­شود که بگویم که حالا چون زندگی مشکل شد، خداحافظ من رفتم.

خانم ژاله وفا: بسیار صفت پسندیده­ای است. خیلی ممنون خانم حسینی که این وقت را در اختیار قرار دادید. در مصاحبه بعدی بقیه سؤالات بینندگان را با شما در میان می­گذاریم.

خانم عذرا حسینی: ممنون از شما.