جریان های سیاسی و اثرگذاری آنها در جامعه; هادی قدسی

فضای سیاسی ایران را می توان به دوبخش تقسیم نمود. بخش نخست نظام ولایت فقیه و بخش دیگر، مخالفان آن.
نظام ولایت مطلقه فقیه: این بخش به دوجریان عمده اصلاح طلبان و اصول گرایان تقسیم میشوند و هرجریان از مجموعه اقماری تشکیل شده است که در چهارچوب نظام اختلاف نظر هائی با یکدیگر دارند. نقطه قوت اصولگرایان، وصل بودن آنها به رهبری می باشد. اکثر نوحه سرایان و هیئت های مذهبی و بخشی ازچماقداران به این جریان تعلق دارند وسیاست داخلی شان را از طریق آنها اعمال می کنند. قوه قضائیه هم که وابسته به حوزه علمیه جناح رهبری است در اختیار این جریان می باشد. قدرتمندترین ومنظم ترین ارگان سیاسی یعنی سپاه پاسداران بنابر قانون اساسی تحت امر ولی فقیه قرار دارد که به همین دلیل آن را باید عملا در این جریان قرار داد، هرچند بدنه سپاه احتمالا با این جریان موافق نباشد.
جریان اصلاح طلبی به دلائل بینشی با رهبری سیدعلی خامنه ای سر سازش ندارد. اما با نظام ولایت فقیه مخالفتی ندارد. از ابتدای انقلاب طفیلی استبداد بوده است و طی چهل سال گذشته، نه یک مدیر شایسته و نه یک رهبر مستقل از خودشان به جامعه ارائه نکرده اند. ازابتدای انقلاب عامل و بازوی اجرائی رهبر بوده اند ودرکارنامه خود ابتکاری که به سود مردم یا کشور باشد را ثبت نکرده اند. اما در سایه استبداد توانسته اند به دو موفقیت مهم دست یابند، یکی در دست گرفتن بخش عمده مدیریت پائین بخش دولتی یا بخش اجرائی کشور، دیگری ایجاد قشری نو میلیاردر در جناح خودشان از راه اختلاس ورانت خواری و دیگر طرق نامشروع. با حوزه علمیه هم رابطه ای حسنه دارند به حدی که به گفته خودش، محمد خاتمی در پست ریاست جمهوری تقریبا هرهفته برای کسب تکلیف به قم می رفته است. بنابراین مخالفتشان با نظام چندان جدی نیست، اما مخالفت آنها با شخص خامنه ای جدی می باشد. این مخالفت در صحنه داخلی محدود میشود به نارضایتی ازنظارت استصوابی به دلیل حذف کاندیداهایشان در موقع انتخابات، و آن چه به جامعه مربوط می شود، نبودن چندی آزادی های صوری، درمورد حجاب و کنسرت و...و از این قبیل، وگلگی از وجود فشار بر روی مطبوعات جناح خودشان. در صحنه خارجی، تلاش برای ادغام شدن در بازار جهانی و قبول شرائط سرمایه های خارجی برای سرمایه گذاری در کشور. به سه دلیل عمده جناح رهبری نتوانسته است تا کنون اصلاح طلبان را به کلی از حاکمیت کنار بگذارد: اول حضور گسترده آنها در مدیریت کشور، دوم وجود بخشی از نو میلیاردر ها -که گردش اقتصادی کشور را در دست دارد و در فساد در حاکمیت تنیده شده است- دردرون این جریان. و سومین دلیل وجود رابطه تنگاتنگ با بخش عمده حوزه که در اختیار رهبری نیست.
 فسادهای گسترده در میان کارگزاران حاکمیت و داشتن پرونده های فساد از یکدیگر، تحرک سیاسی در درون حاکمیت را بسته و امکان کم ترین اصلاح و تغییررا ازآن گرفته است. فساد چنان فراگیر و با موجودیت نظام ادغام شده است که تنها رشته ای که امکان رشد پیدا کرده، همین فساد است. همین رشد، باعث شده است که قدرت واقعی نظام ولایت فقیه در دستان مافیاها قرار داشته باشد که در تمام ارگان ها نفوذ داشته و ارگان ها را در خدمت خود گرفته و فضای سیاسی را مسدود کرده اند.
بخش دوم، مخالفان نظام ولایت فقیه:
اول، مخالفان داخل حاکمیت: این جریانات مانند نهضت آزادی و ملی – مذهبی ها که دو خصوصیت دارند،اول، درعمل این نظام است که مخالف آنها می باشد و آنها را به درون خود راه نمی دهد و دوم، برنامه ای روشن و مشخص برای مخالفت خود با نظام ارائه نکرده اند وبیشتر دنباله رو بخشی از اصلاح طلبان هستند. در ابهام، با نظام در کج دار ومریز روزگار می گذرانند. اخیرا پس از مشکلات اقتصادی و نارضایتی عمومی، افرادی از درون نظام، جرأت مخالفت با آن را به خود داده‌اند. این مخالفت بیانگر شدت نارضایتی مردم و مشاهده حالت فلجی است که نظام ولایت فقیه پیداکرده است. اینان می‌بینند که میزان تخریب رﮊیم چندین بار بیشتراز میزان ساختن است. بنابر این می‌دانند که نظام مردنی است. با این وجود، حساب اینان از حساب کسانی که در لحظه احتضار رﮊیم، مخالف می‌شوند و در اصطلاح سیاسی به آنها فرصت طلب می گویند، جدا است.
دوم، مخالفان درون کشور و خارج نظام: ازمیان این جریان می توان ازجبهه ملی نام برد که عملا برنامه ای جهت مخالفت با نظام ارائه نکرده است و به گفتن این که درراه مصدق هستند بسنده کرده و روشن نکرده اند که راه مصدق را باشرائط کنونی چگونه میخواهند ادامه دهند وعملی سازند. دیگری حزب ملت ایران می باشد که هردودر خط استقلال و آزادی هستند. نظام فعالیت آنها را بسیار محدود کرده تاحدی که امنیت آنها را به خطر انداخته است. داریوش و پروانه فروهر که رهبران حزب ملت ایران بودند در همین نظام به قتل رسیدند. البته بخشی از فعالان مدنی هم هستند که در چهارچوب نظام با نظام مخالفت می کنند و متحمل زندان و فشارهای گوناگون می شوند را هم به دلیل برخورد سیاسی نظام با آنها، به نوعی آنها را می توان در فضای سیاسی جا داد.
سوم، مخالفان خارج از کشور: مخالفان خارج از کشور را می توان در دو جریان عمده، یکی طرفداران خط استبداد ووابستگی، و دیگری جریان خط استقلال و آزادی و تشکل های نزدیک به آن تقسیم نمود.
جریان وابستگی: در خط استبداد ووابستگی در خارج کشور، دو جریان عمده، یکی جریان طرفداران سلطنت و دیگری سازمان مجاهدین خلق را میتوان نام برد. البته جریان عمده سلطنت طلب ها ادعای دمکراسی دارد و خود را مخالف استبداد معرفی می کند. اما در مورد دخالت خارجی برای تحول در ایران روشن عمل میکند و اساس برنامه براندازی را بر دخالت نیروهای خارجی وعمدتا آمریکا متمرکز کرده است. دلیل آن این است که به علت مواضع و همچنین هدفشان که دستیابی به قدرت است، خود را هم دربرابر نظام حاکم قرار داده اند و هم مقابل مردم، در نتیجه راهی جزپناه بردن به یک قدرت خارجی برای خود نمی بینند. با این حال، یک قشر نا همگون اما موثر در داخل ایران از این جریان تلویحا پشتیبانی میکند. این قشر که متشکل ازبخشی از اختلاس گران و احتکارگران و رشوه گیران ودیگر کسانی که درسایه استبداد ولایت فقیه، با هرشیوه ای نامشروع صاحب ثروت های کلان شده اند، در صورت تغییر نظام، امنیت خود را دروجود یک نظام استبدادی دیگری می بینند که البته وابستگی آن به یک ابرقدرت برای آنها ایده آل است. بدیهی است که این قشر یک قوه قضائی مستقل در یک دمکراسی را دشمن خود بداند. شعار "رضاشاه روحت شاد" و جمله ای که از اغلب مسافران از ایران شنیده میشود که " با هرکس صحبت میکنی، منتظر رضا پهلوی هستند" از ساخته های این قشر است که در واقع آمال و آرزوهای خودشان را بیان کرده و در جامعه منتشر میکنند که تعجب خود سلطنت طلب ها ر ا هم برانگیخته است.
سازمان مجاهدین خلق هم مشکل بتوان یک ارگان سیاسی ایرانی قلمداد کرد زیرا وجود خود را چنان با دشمنان ایران ادغام کرده  که خود را به یک دشمن تمام عیار مردم تبدیل کرده است. در حقیقت نمیتوان آن را جزء اوپوزیسیون سیاسی قلمداد کرد و بیشتر در خدمت بیگانه عمل میکند. به خصوص که درست بعداز پایان جنگ ایران و عراق، با حمله نظامی به کشور، مرزنشینانی که  تازه از جنگ رهائی یافته بودند، خود را دربرابر دشمنی وطنی و مسلح می دیدند که از خاک همان متجاوز، حمله جدیدی را به آنها آغاز کرده است. با این رفتار دشمنی خود را با مردم و ایران به نمایش گذارد و آن رادر تاریخ ثبت نمود.
جریان استقلال و آزادی:  در داخل و خارج کشور پراکنده هستند وبه دلیل سانسور شدید و جدی از سوی کلیت نظام بازتاب گسترده ای در داخل ایران ندارند. به دلیل مواضع ملی آنها، به خصوص در مورد استقلال، تحت سانسور رسانه های خارج به خصوص رسانه های فارسی زبان وابسته به دولت ها قرار دارند. وبازهم به دلیل اعتقاد آنها به عدالت اجتماعی، مراکز قدرت مالی که از راه کسب نامشروع به وجود آمده اند از حضور آنان نگرانی های جدی دارند. علاوه بر آن، به دلیل استقلال مالی در فعالیت های سیاسی، توانائی آنها در تماس با جامعه مدنی داخل محدود میباشد. عمده ترین این جریان، مجامع اسلامی ایرانیان که بعد از کودتای خرداد 1360 و برای پشتیبانی از منتخب مردم و خواست آنان یعنی استقلال و آزادی، در خارج از کشور تاسیس گردیدند می باشد. این گروه اساس فعالیت خود را بر تحول فرهنگی جامعه به مثابه مقدمه تغییر ساختارسیاسی گذاشته است. بعدها گروه های دیگری هم تاسیس شدند، مانند جبهه های ملی خارج ازکشور که فعالیت گسترده ای ندارند. گروه های دیگری هم، اغلب از فعالان چپ، هستند که به دلیل نداشتن مواضع روشن، و همکاری با گروه ها وافراد وابسته، از شفافیت لازم برخوردار نیستند. مواضعشان بیشتر شبیه بعضی جریانات اصلاح طلب داخل می باشد با این تفاوت که مانند دیگر گروه های درون این جریان، خواستار جدائی نهاد دینی از قدرت هستند.
سهم تاثیر گذاری این جریانات در ایجاد تحول در جامعه:
در ابتدا باید دریابیم که هویت جامعه ایرانی بر چه پایه استواری بنا شده است. زیرا برپایه این شناخت است که میتوان تأثیر جریانات مختلف بر جامعه را ارزیابی نمود. جامعه ایران، جامعه ای فرهنگی ومعنوی است چه زمانی که زرتشت برآن حاکم بود و چه زمانی که جای خود را به اسلام سپرد. ضعف بزرگ این امر در این است که سلطه گران، چه ازنوع معنوی آن یعنی روحانیت و چه از نوع مادی آن یعنی حاکمان، برای تسلط بر جامعه از این جنبه فرهنگی به مثابه ابزار سلطه گری استفاده کرده و می کنند. برای این کار، شکل آئین جامعه را نگه داشته، محتوای آن را بنابراحتیاج خودشان تغییر داده و می دهند. تاریخ ما استمرار آئین درجامعه را در اشکال مختلف به اثبات رسانده است. این استمراراز چنان استحکامی در جامعه برخوردار است که حتا اشغالگران این مرز و بوم مانند مغولان پس از مدتی، برای ادامه حاکمیتشان مجبور شدند با پذیرفتن شکل آئین موجود، به اسلام روی آورند تا از آن ابزاری برای ادامه حاکمیت خود بسازند. درجنبش مشروطیت هم فتوای برخی از مراجع در پشتیبانی از آن جنبش، مخالفت ها با آن را در جامعه خنثا نمود و بدبینی بخش بزرگی از جامعه را برطرف نمود. قطعا بدون وارد شدن دین در انقلاب 57، تغییر نظام صورت نمی گرفت. بدون یک زمینه فرهنگی دینی قوی ومستمردرناخودآگاه جامعه چگونه ممکن می شد وحدت کلمه میان کمونیست، بی دین و پیروان دیگر مذاهب و ادیان، که خمینی خواهان آن بود به حقیقت بپیوندد؟ وبدون آن که کسی حکم کند، زنانی که اعتقادی به حجاب نداشتند، فقط برای نشان دادن آن وحدت، روسری سر کنند؟ بنابراین، جامعه از جنبه فرهنگی در طول تاریخش شاهد فراز و نشیب های دینی ای بوده که گاهی در جهت مثبت و رشد عمل می کرده و گاهی در جهت منفی و از رشدماندگی. گاهی در مسیر استقلال و آزادی بوده و گاهی در مسیر استبداد و وابستگی. در حال حاضرهم شکی نیست که فرهنگ غالب جامعه ایرانی را دین تشکیل میدهد. هم اکنون در برابر حدود صد گروه و حزب سیاسی در کشور که اغلب آنها هم مذهبی هستند، نزدیک به صدهزار هیئت و گروه مذهبی رسمی و هشتاد هزار مداح وجود دارند، هرچند که اغلب آنها مخالف نظام حاکم هم هستند. درنتیجه در می یابیم که فرهنگ جامعه، فرهنگی دینی است که درحال حاضر تحت سلطه معنوی (روحانیت) و مادی (روحانیت حاکم) بخش فاسدی از روحانیت قرار دارد. نابسامانی های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی موجود، حاصل این سلطه هستند. البته این فرهنگ غالب به این معنا نیست که مردم حتما اعتقاداتی ثابت و عقلانی داشته باشند. مذهبی بودن جامعه، همانطور که روحانیت سلطه گر انتظار دارد، بیشتر شکلی است. مسلمان بودن جامعه به این معنا نیست که مقررات دینی حتما رعایت می شوند. روحانیان هم به این امر آگاهند و از دینی که ساخته اند، فقط به شکل آن اهمیت میدهند. مثلا در مورد حجاب، درست است که موفق شده اند بخش بزرگی از زنان و مردان مارا متقاعد کنند که حجاب از واجبات دینی است، اما برای اجرای کامل آن، در راستای شکل اسلام فقاهتی، مجبور به بکارگیری زور شده اند. علاه براعمال زور، بابرنامه ای منظم،  به کمک سانسور سطح آگاهی جامعه را پائین نگه داشته، با تزریق انواع خرافات مردم را به ذهن گرائی عادت داده تا بتوانند تسلط خود بر جامعه را عملی سازند. درحال حاضر در ایران دونوع روحانی داریم، کسانی که با ورود به سیاست مخالفند و دسته ای که به قدرت رسیده اند، هردو در سلطه بر جامعه شریک اند اولی ها موافق سلطه بر عقاید هستند و دومی ها سلطه گری مادی را پیشه کرده اند. البته تعداد کمی روحانی هم از گذشته وجود داشته اند که قصد روشنگری مردم را داشته و دارند که توسط آن دو دسته مورد تحریم و سانسور قرار گرفته اند. در مذهب شیعه، آراء مختلف مراجع، خود شاهد امکان سیال بودن محتوای دین نزد ایرانیان می باشد که به هردلیل در ناخودآگاه جامعه وجود دارد. در برابر این واقعیت چه کار باید کرد و چه راهی را باید پیمود؟ آیا می توان اصل دین را از جامعه پاک نمود؟ یا دین واقعی را که بیان آزادی انسان باشد را باید جایگزین دین ساختگی سلطه گران کرد؟ دینی که حقوق مردم را به آنها یادآوری کند؟ دینی را که درجریان انقلاب پیام آور آنان به استقلال و آزادی بود و مردم با چشم خود آن را دیده و با تمام وجود لمس کردند؟ حالا باید دید جریان های مختلف اپوزیسیون چه راه هائی را برای حل این معضل فرهنگی و سیاسی دارند.
تأثیرجریان حاکم بر جامعه
همانطور که در بالا گفته شد، هدف جریان حاکم، سلطه هرچه بیشتر بر جامعه است. آنطور که اعلام شده، نیمی از بودجه کشوردر این راه صرف می شود. چه از راه فرهنگی و چه از راه زور در این مورد بسیار فعال است. توانسته است به کمک بخش بزرگی از روحانیت کشور را از راه اشاعه خرافات به ورطه عقب ماندگی فرهنگی بکشاند. در این مسیر حتا بسیاری از تحصیل کرده ها را هم آلوده ساخته است. با ایجاد حصار مصونیت قضائی برای اختلاس گران و دزدان و قاچاقچیان عمده، هم پیمانان جدیدی برای خود تدارک دیده است. نتیجه همه این ها فساد همه گیر و فقر و خشونتی شده است که جامعه اکنون گرفتار آن است.
تأثیر جریانات استبداد و وابستگی مخالف بر جامعه
جناح های استبداد ووابستگی، بدون در نظر گرفتن نقش مردم اعمال زور و خشونت را بر گزیده اند. بعضی راه حل را در درخواست از ابرقدرت ها برای حمله نظامی به ایران می دانند. بعضی ترغیب قدرت های خارجی را برای بیشتر کردن تحریم ها جهت رسیدن به اهدافشان برگزیده اند. اعمال هرگونه خشونت در داخل را در دستور کار خود دارند. نتیجه این سیاست ها در طول چهل سال گذشته بیشتر شدن قدرت استبدادی در ایران شده است. یکی از دلایل ممکن شدن بازسازی استبداد، توسل به قهر، آنهم بعد از پیروزی گل بر گلوله، برای تصرف دولت از سوی گروه‌های سیاسی بود. نتیجه تحریم ها هم فشاری مضاعف بر مردم بوده که به نوبه خودش فرصت مطالعه و تفکر و اراده فشار آوردن به حاکمیت را از آنان گرفته است. اخیرا این جریان به فکر رابطه با قشر فاسد مولتی میلیاردرها در درون افتاده است. در خارج ازکشور جریاناتی در این رابطه مشغول تدارک تأسیس احزابی هستند که در صورت لزوم و در لحظات پایانی عمر نظام حاکم بتوانند جانشینی مشابه برای آن تدارک بینند تا با حمایت آن قشر در داخل، ضامن سرمایه های بادآورده خودشان باشند. این گروه های در حال ظهور رنگ جدیدی خواهند داشت ومخالفت و توهین به دین و عقاید مردم که نزد آنها مرسوم است را کنار گذاشته و در ظاهرطالب احترام به دین و مذهب مردم خواهند شد.
تأثیرجریان های استقلال و آزادی بر جامعه
این جریان از ابتدای انقلاب توان خود را در روشنگری و روشن سازی مردم گذاشته است زیرا معتقداست که هر تحولی باید از راه مردم و به دست مردم صورت گیرد. به دلیل سانسور شدید حاکمیت فعالیت آنها در داخل چندان چشم گیر نیست. از میان این جریان، مجامع اسلامی ایرانیان در پیروی از مکتب و روش ابوالحسن بنی صدر، طی چهل سال و به نحوی مستمر، از سوئی با تشریح روند سیاسی در استبداد حاکم و نشان دادن نتایج زیان دین دولتی یعنی دینی که توسط قدرت از خود بیگانه می شود تا استبدادش را توجیه کند، در زندگی روزمره آنها، و ازسوی دیگر با نقد دین تکلیف مدار و ارائه دین بیانگر حقوق، راه برون رفت از بحران کنونی را به مردم ارائه می دهد. مردم را به حقوق خویش آگاه کرده وآنان را به رعایت حقوق خود و دیگران و طبیعت تشویق کرده و می کنند. بایادآوری مستمر، چهره دیگری از اسلام را که خود مردم در انقلاب نشان دادند و با شعار استقلال و آزادی آن را اعلام کردند، آنان را به این روش تشویق کرده و می کنند. نتیجه این تلاش ها ابتدا تغییرات عمده در بینش طلاب جوان و بعضی ار مدرسین حوزه های علمیه بود که با تکرار وجود حقوق انسان در اسلام شروع شده است. در تظاهرات اخیر هم در شعارها طلب حقوق و شعار استقلال و آزادی شنیده می شد. در مراسم عاشورای امسال موارد متعددی در شهرهای مختلف به علت سردادن شعارهائی در جهت آزادی خواهی و نفی استبداد، عاشورای انقلاب را تداعی میکرد. این روند نشان میدهد که گروه های مذهبی راه خود را از دستورات حوزه های علمیه و مراکز قدرت جدا ساخته، و بار دیگر تجمعات مذهبی در راستای آزادی و بر ضد استبداد کشانده می شوند.در اغلب اجتماعات مدنی هم برای اولین بار تاکید براحقاق حقوق انسانی قابل توجه است. این نشانه ها نویدی هستند بر آغاز تحول فرهنگی در جامعه. و بیانگر این است که جامعه آمادگی تحول را در نظام حاکم باز یافته است.
بنابراین، تلاش برای جایگزین کردن محتوای فاسد و استبدادی ضد دین در دینی که توسط آن بخش از روحانیان ساخته و پرداخته شده و جایگزین کردن آن با بیان استقلال و آزادی از دین امکان پذیر می باشد. روشی ممکن و بدون اعمال خشونت برای استقرار دمکراسی به دست مردم است. به نظر می رسدهمه کنشگران سیاسی و اجتماعی و فرهنگی با هر عقیده و مرام که خواستار استقراردمکراسی و یک دولت لائیک هستند، اگر فعالیتشان را در این مسیر متمرکز کنند راهی عملی و آسان برای رسیدن به هدفشان برگزیده اند.
https://bayanerochan.blogspot.com/2018/09/blog-post_21.html