محمود دلخواسته: چرایی استمرار استبداد: چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید

Delkhasteh-Mahmoud2-1

" اینگونه بود که استبداد با سرنوشت ایران و ایرانی گره خورد و خوانش زرتشتی و اسلامی را از طریق موبدان و فقیهان با خود همراه کرد.  ولی اینگونه نبود که نیاز و فریاد برای آزادی، به خاک سپرده شود، بلکه، بیشتر از طریق فلسفه عرفانی و جنبش معتزله، جبر استبداد به چالش کشیده شد و اندیشمندان عاشقی چون مولوی و حافظ و عطار، این شعله را روشن نگاه داشته و یاد و یاورانی همیشگی بر وجدان و جانها شدند." 

 

چون نیک نظر کرد پر خویش درآن دید/ گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

 

استبداد سیاسی مانند نوک کوه یخی می ماند که بدنه اصلی آن، در بدنه جامعه و اخلاق و باورها و رفتارها و ارزشهای جامعه بنا شده است و در واقع  استبداد سیاسی، امتداد نوع بودن ماست. همانگونه که مردمسالاری، ادامه بودن جامعه مردمسالار است.  به بیان دیگر، استبداد سیاسی، ادامه نوع بودنی است که در طول هزاران سال، ارزشهای استبداد منشانه را درونی همگی ما کرده است و هیچ یک از ما از آن مصون نمانده است.    از جمله به این علت است که  جنبش و انقلاب، اگر چه می تواند شاهان و شیخان را بزیر کشد و آنها را به تاریخ بسپرد، ولی قادر نیست که شاهک ها و شیخک هایی را که در تمام اعضای آن جامعه در اندازه های  مختلف لانه کرده اند به همان یکبارگی که شاه و فقیه را به زیر کشید، به زیر بکشد و به کوششی بس طولانی و کالبد شکافی موشکافانه و به صبر و حوصله ای ایوب وار نیاز دارد.

البته، این کوه یخی استعاره ای، نه آن کوه یخی است که مارکسیستهای ارتدکس برای نشان دادن زیر بنا و رو بنا و رابطه مکانیکی بین آنها بکار می گیرند.  بلکه این کوه یخی است که یخ بالای آب و یخ زیر آب اثری مستقیم بروی هم می گذارند و مبارزه از پایین برای تغییر در بالا، اگر در درون گفتمان آزادی صورت بگیرد می تواند؛  همراه  با بزیر کشیدن نوک یخ، تغییری ماهوی در پایین نیز ایجاد کند و اینگونه فرهنگ آزادی را جانشین فرهنگ قدرت و استبداد کند.  دموکراسی بعد از انقلاب، اینگونه است که ثبات پیدا می کند. 

بنابراین مبارزه بنیادی برای استقرار مردمسالاری اینگونه حاصل نمی شود که نوک کوه یخی را رها کرده و کوشش فقط به بدنه کوه منحصر شود.  مبارزه هم در بالا و هم در پایین لازم است که بطور هم زمان انجام شود.  در چنین مبارزه ای است که در صورت استمرار، فرهنگ آزادی و ارزشهای ناشی از آن جایگزین فرهنگ قدرت و استبداد می شوند و در چنین مبارزه ای است که «زمان اجتماعی» برای تحول بخشیدن، از آنجا که از «زمان طبیعی» فرمان نمی برد و بنابراین از جبر ماده رهاست، می تواند سرعتی فزاینده بخود بگیرد.

در اینجا لازم به تذکر است که این نوع نقد، با نقد متفکرانی مانند تئودور آدورنو، که در کتاب «شخصیت اقتدار گرا» با استفاده از مدل روانشناسانه فرویدیسم، کوشش کرده اند تا رابطه شخصیتهای اقتدار گرا را با ظهور فاشیسم توضیح دهند، با وجود بعضی اشتراکات، تفاوت دارد.  ولی در اینجا، نظریه میشل فوکو، برای هدف ما بیشتر بکار می آید. فوکو، در توضیح نظریه قدرت، تمرکز قدرت را در طبقه و نهاد و ساختار خاصی را نهایت و نهایی شده نتیجه حضور قدرت که بگونه ای سیال در تمامی روابط اجتماعی وجود دارند می بیند:

"حضور فراگیر قدرت: به این خاطر نیست که می تواند همه چیز را تحت سیطره تمام نشدنی خودش درآورد بلکه به این دلیل است که قدرت در لحظه به لحظه، با رابطه ها که افراد با  یکدیگر برقرار می کنند، ساخته می شود. قدرت همه جا هست نه بخاطر اینکه همه چیز را در برمی گیرد بلکه به این سبب که در هر جایی رابطه قوا می تواند برقرارشود. و "قدرت" تا وقتی که دائمی، تکرارشدنی، جاگرفته و بازتولید گر خویش است، عاملی همه جایی خواهد بود که در هر سازوکاری ظهور می کند و این نقش خویش را تسلسل وار بر همه آنها می زند تا پویایی های آنها را بستاند."

جان هالووی، در کتاب معروف:« بدون در دست گرفتن قدرت، جهان را تغییر دهیم.» که می شود گفت بخشی از آن تحت تاثیر نظریه فوکو در مورد قدرت قرار گرفته است و بخشی دیگر تحت تاثیر جنبش زاپاتیستهای در مکزیک، از این سخن می گوید که جهان با تغییر دادن دولت، تغییر نمی کند  و تغییر می تواند و یا می باید با استفاده از شکافهایی که هر سیستمی بطور اجتناب ناپذیر دارد، صورت بگیرد. 

ولی آنچه که بیشتر بکار ما می آید نظریه prefigurative politics  می باشد که می شود آن را اینگونه تعریف کرد:

"هدفی را که برای آن مبارزه می کنیم، از هم اکنون زندگی اش کنیم و اینگونه حال را آینده کنیم." اما بنی صدر به درست خاطر نشان می کند که تنها حق است که خود روش خویش است. با عمل به حقوق، آینده را حال می کنیم رشد کنان.

کوششهای ادبیات رهایی بخش بالا، کار برد خود را دارد ولی برای آن، هم نیاز دارد تا از فیلتر فرهنگ بومی عبور کند و هم کمبودهایش با کوشش هایی «درونزا» بر طرف و بر غنای ادبیات جهانی رهایی بخش افزوده شود:

حاصل این حضور و عمل و روابط قدرت، در جامعه را،  قبل از آنکه در شکل ساختار اقتدارگرایانه سیاسی در بالا و نوک کوه یخ متمرکز و مستحکم شود را می توانیم در چند نمونه ببینیم:

آن معلمی که معلم خوب را معلم مقتدر می داند و معلمی که شاگردان بدون چون و چرا از او فرمان می برند و هیچ انتقادی را بر نمی تابد، رابطه ای از قدرت را تولید و باز تولید و مصرف می کند که استبداد سیاسی از آن تغذیه می کند.

آن مردی، که توی سر فرزندش می زند، فردا که جای آقای خامنه ای بنشیند، از او بهتر نخواهد کرد. 

آن مردی که مردانگی خود را در تحقیر کردن همسر خود می جوید و یا همسر را تا زمانی "عاشق" است که همسر "جای خودش" را در رابطه بداند، هم جز آن نخواهد کرد. 

آن زنی هم که مرد "واقعی" را مردی می داند که در برابر قدرت و ابهت و مردانگی اش احساس کوچکی کند و از شنیدن صدایش پشتش بلرزد (1)، نیز با روان و باور خود و رفتار خود، آتش استبداد را تیز و تیزتر می کند.  در واقع فرهنگ مردسالاری، بدون همکاری فعال بخش اعظم زنان، قادر به تولید، مصرف و باز تولید خود نمی توانست و نمی تواند باشد.  از جمله به همین علت است که بیش از 50 درصد از زنان سفید، در انتخابات ریاست جمهوری اخیر آمریکا به دونالد ترامپ رای دادند و این با وجود علم بر این بود که مردی است هوسباز و خائن زنجیره ای به همسر خود، و اینکه زنان را شیئ جنسی می داند.  به بیان دیگر، آن زن و مردی، که قدرت و زور را اصل می دانند و رفتار خود را در رابطه با قدرت تنظیم می کنند، انتظار نباید داشته باشند که دارای نظامی نامتجانس با آن جامعه، یعنی مردم سالاری شوند.  اینگونه است، که رئیس جمهور آمریکا فردی شده است که بنا بر روش استالین، رسانه ها را دشمن مردم معرفی می کند و استقلال قوه قضائیه را به هیچ می گیرد، فضا برای فعالیت راستهای افراطی و نئو نازیستها ایجاد می کند و نمایانگر شیفت و تغییر در بخش بزرگی از جامعه آمریکایی شده است که نتیجه آن این شده است که دموکراسی آمریکا با بحرانی وجودی/existential  روبرو شده است.  بطوری که بگونه ای روز افزون متفکران آمریکایی که آخرین آن پروفسور براونینگ، یکی از مهمترین تاریخدانان نازیسم و هولوکست، هشدار می دهد که آمریکای ترامپ، که هسته مرکزی هوادارن او را بنیادگراهای مسیحی و نژاد پرستان تشکیل می دهند، شباهت بسیاری با آلمان در زمان ظهور نازیسم پیدا کرده است. و اگر زود جنیده نشود، دموکراسی در آمریکا خفه خواهد شد.  این در حالیست  که آمریکا از معدود کشورهایی در قرن 18 می باشد که انقلاب و جنبش بر ضد سلطه انگیس بدون گذر از استبداد، به دموکراسی نسبی منجر شد. 

در دموکراسی هایی هم که استمرار آورده اند، نیز تنشی همیشگی بین فرهنگ آزادی و فرهنگ قدرت وجود دارد و هر گاه و تا زمانی که فرهنگ آزادی در حال پیشروی است، این فرهنگ قدرت است که در حال پس روی است و بر عکس.  اینگونه هم نیست که این پیشروی، دائمی باشد و حرکتی محکوم به پیروزی، چرا که آینده با وجود مشروط بودن به وضعیت و شرایطی، باز است و جبری وجود ندارد.  نمونه آن را در قبل از جنگ جهانی دوم در آلمان دیدیم، که چگونه، از دموکراسی پیشرفته آلمان در عرض چند سال توتالیتاریسم نازیسم سر بر آورد.  در زمان معاصر نیز،در اثر رشد احزاب و جریانهای ضد خارجی و ضد اسلام و نژاد پرست، در غرب، دموکراسی به عقب نشینی وادار شده است.، بطوری که حتی رئیس جمهور مجارستان سخن از «دموکراسی غیر لیبرال» که همان «استبداد محبوب» به زبان دیپلماتیک است، سخن می گوید و مدتهاست که دست به تحدید و تهدید رسانه ها و ضعیف کردن ساختارهای دموکراتیک زده است و در لهستان و دیگر کشورهای اروپای شرقی، چنین جریانهایی کوشش در کنترل دولت و جامعه دارند.  حضور رو به گسترش جریانهای ضد آزادی و حقوق انسان، حتی در کشورهای اروپای غربی رو به گسترش است تا جایی که  کشوری مانند سوئد که از پیشرفته ترین دموکراسی ها در غرب بود، در انتخابات اخیر سازمانهای نئو نازیسم بیش از %18 آراء را از آن خود کردند. 

 

نقش دین، در استبداد و آزادی

در اینجا، نقش دین در پذیرش و یا رد مردمسالاری و یا استبداد، نقشی کلیدی می باشد.  چرا که تجربه تاریخ گذشته و معاصر کشورهای مردمسالاری و استبدادی بما می گوید که استقرار نظامهای مردمسالار و یا استبدادی بدون اینهمانی جستن دین، با آن نظام، ثبات پیدا نمی کند و همیشه از طرف دین، تهدید و تحدید می شود.  در آمریکا می بینیم که رشد بنیادگرایی مسیحی، دموکراسی را مورد تهدید قرار داده است.  یا در این طرف دنیا، اگر فردا در عربستان، انتخابات واقعی انجام شود، به ضرس قاطع می شود گفت که کسانی با باور و اندیشه های ضد آزادی نشات گرفته از اسلام وهابی و فرهنگ قبایلی به ریاست می رسند.  در حالیکه اگر در ایران، چنین انتخاباتی بر گذار شود، رهبران مدافع مردمسالاری و حقوق است که انتخاب می شوند.  چرا که، در اولی تحول گفتمان دینی، از گفتمان استبداد و قدرت به گفتمان آزادی انجام نشده است، در حالی که در ایران، به یمن حضور فرهنگ عرفانی و نیز بیش از 130 سال مبارزه و بخصوص کوشش پی گیر برای بازیافت اسلام بمثابه بیان استقلال و آزادی چنین تحولی انجام شده است.

همانطور که گفته شد، نوع عکس آن را در حال حاضر در آمریکا می بینیم.  برای توضیح بیشتر باید گفت که پایه گذاران آمریکا، بعد از انقلاب آمریکا، برای جلوگیری از برخوردهای دینی که در اثر جنگ داخلی انگستان در زمان کرامول و نیز جنگهای مذهبی، در کشورهایی مانند فرانسه و آلمان،  از اروپا به آمریکا مهاجرت کرده بودند و برای جلوگیری از ادامه این جنگها در آمریکا و نیز حمایت از حق عبادات آزاد ادیان در کشور، با کوشش توماس جفرسون، سومین رئیس جمهور آمریکا، متممی به قانون اساسی ضمیمه کردند که اصل را بر جدایی دولت از کلیسا می گذاشت.   این جدایی یکی از دلایل اصلی دوام آوردن دموکراسی در آمریکا که مذهبی ترین کشور در غرب است، می باشد.  ولی در حال حاضر با ظهور و گسترش مسیحیان بنیاد گرا که کوشش در فرسایش دادن این اصل دارند و هسته مرکزی هوادارن ترامپ را تشکیل می دهند، از عوامل ایجاد بحران دموکراسی در آمریکا می باشند.

آخر سخن اینکه، استبداد حاکم بر وطن، از کهکشان و یا ماور الطبیعه بر وطن نازل نشده است.  از آغاز نیز سرنوشت محتوم این وطن تاریخی نبوده است.  اوستا بما می گوید که در آغاز:"... نه سرما بود، نه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه رشک..." به این معنی که روابط اجتماعی و رابطه انسان، با خود و جامعه و با طبیعت از زور و خشونت تهی بود و البته اینگونه بودن فقط در روابط آزاد و آزادی ممکن بود. شاهنامه، نیز بما می گوید که دوران ستم و استبداد از زمانی آغاز شد، که جمشید، در قدرت از خود بیگانه شد و اینگونه روی به ستم و ستمکاری آورد.  در نتیجه مردم برای رهایی از ستمکاری او به قدرت خارجی، روی آوردند و اینگونه ضحاک، با بر انداختن جمشید، قدرت را در دست گرفت. ولی بنا بر پویایی روابط سلطه، چنان در ستم از جمشید پیشی گرفت تا کارد به استخوان رسید و برای اولین بار در تاریخ اسطوره ای، مردم به جنبشی عمومی برهبری کاوه آهنگر و در رکاب فریدون، روی آوردند.  آزادی و عدل زمانی پایید، تا دو باره استبداد خود را باز سازی کرد.  ولی از آنجا که هنوز در حافظه اجتماعی، آزادی و عدالت حضور داشت، در تاریخی که حال از اسطوره خارج شده است می خوانیم که هردوت، بعد از شکست بردیای دروغین، گفتگوی سران پارس را در رابطه با اینکه، حال چه باید کرد را نقل می کند، که در آن دو بار، سخن از ایجاد نظامی دموکراتیک می شود. ولی از آنجا که ساختارهای سیاسی، فرهنگی در استبداد قوام یافته بود، دست بالا را نیافت و اینگونه سرنوشت جامعه اسیر نیاز و پویایی روابط استبدادی گشت و از اولین قربانیان آن زن شد که در موقعیت دون انسان قرار گرفت.  لازم به یاد آوری است که در کتابهای «تاریخها» ی هردودت، تنها دو بار  کلمه دموکراسی به کار رفته است و هر دو بار، در گفتگوی بین ایرانیان می باشد.   چرا که تا آن زمان، دموکراسی، در یونان، روش حکومتی ناشناخته و نامانوس بود.

اینگونه بود که استبداد با سرنوشت ایران و ایرانی گره خورد و خوانش زرتشتی و اسلامی را از طریق موبدان و فقیهان با خود همراه کرد.  ولی اینگونه نبود که نیاز و فریاد برای آزادی، به خاک سپرده شود، بلکه، بیشتر از طریق فلسفه عرفانی و جنبش معتزله، جبر استبداد به چالش کشیده شد و اندیشمندان عاشقی چون مولوی و حافظ و عطار، این شعله را روشن نگاه داشته و یاد و یاورانی همیشگی بر وجدان و جانها شدند. 

از این رو می شود فهمید که اتفاقی نبود که ایرانیان، اولین مردم در کشورهای منطقه و اسلام بودند که برای رهایی از استبداد سیاسی دست به انقلاب زدند، چرا که ذخیره فرهنگی که در برخورد با داده های اندیشمندان غربی، فعال شده بود و دست به پالایش سرچشمه از رسوبات استبداد زده بود از قبل موجود بود.

در نتبجه این سرمایه تاریخی، بعد از قرنها سکوت، نبرد آزادی و استبداد در معبر و کوچه و خیابان آغاز شد و به سه انقلاب و جنبشهای پی در پی منجر گشت.  با این وجود، هر بار و بعد از اندکی تجربه زندگی در آزادی را کردن، دوباره استبداد قادر به باز سازی خود شد.  هیچ شک نیست که در این باز سازی مداخله قدرتهای خارجی از طریق کودتاهای 1299 و 28 مرداد 32 و کودتای خرداد شصت ( که به روایت به سرقت رفته انقلاب ایران تبدیل شده است.) بگونه ای فعال شرکت داشتند.  ولی این کودتاها بدون همکاری افراد و سازمانهای داخلی و نیز کار پذیری بخش بزرگی از جامعه ایرانی، ممکن نبود که به "پیروزی" دست یابند. 

این همکاری با قدرت سلطه گر خارجی و یا فعل پذیری در برابر سرنوشت خود و وطن، ناشی از روش نشدن  هدفی است که استقلال و آزادی است. ناشی ازنا همخوانی بن  مایه رابطه های اکثریت جامعه ملی ،یعنی زور با حقوقی است که یکایک آنها دارند. نرمها، ارزشهای فرهنگی و شخصیتی که در طول تاریخ، برای زندگی کردن، ایجاد شده اند، با استبداد همخوانی  جسته اند. در نتیجه بیگانگی با حقوق یافته و مانع پدید آوردن فرهنگ دموکراسی شده اند. 

بنابراین، برای به نتیجه رساندن جنبش تاریخی ایرانیان و برای اینکه جنبش بعدی برای استقرار جمهوری شهروندان، توانا به نهادینه کردن مردمسالاری در وطن، دچار سرنوشت جنبشهای قبلی نشود، نیاز به نقد فعال اندیشه ها، باورها، ارزشها و روحیه خود دارد.  این کوشش زمانی با موفقیت بیشتری انجام می شود، که در سطح عمومی جامعه نیز به بحث گذاشته شود و در محلات و مدارس و دانشگاه ها، گروه های مطالعه و تحقیق و بحث و گفتگو ایجاد شود.  نظرات طرح شده و به بحث گذاشته شود.

یاد آوری کنم که یکی از بخشهای سانسور شده انقلاب بهمن، ایجاد بیشمار گروه های بحث آزاد، در تمامی سطوح جامعه بود که انجام شده بود.  برای مثال، در محله خودمان در سلسبیل، خوب به یاد دارم که حتی مشتی های محله، از بچه هایی که به کتابخوان بودن شناخته شده بودند دعوت می کردند که به خانه شان بیایند و  در کنار دیگر مشدی ها که دعوت شده بودند، در کنار سماور و صرف چایی به بحث و گفتگو بپردازند.  خوب بیاد دارم که در سطح بچه های محل، از طرفداران گروه های سیاسی و دینی، از حجتیه ای و خط امامی و بنی صدری گرفته تا مجاهد و توده ای و چریکهای فدایی، دور هم جمع می شدند و با متانت بی نظیری به نقد نظرات یکدیگر می پرداختند(2) و بعضی از این جلسات، یکضرب 14 ساعت ادامه میافت. 

متاسفانه خشن شدن جو سیاسی، تحمیل جنگ داخلی از طرف سازمانهای استالینیستی و مائوئیستی، حضور روز افزون چماقداران حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی و اوباش اجیر شده، سبب تحلیل رفتن این جلسات شد. ولی این تجربیات بما می گوید که زمینه های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی چنین جنبشها و جریانهایی وجود دارد.  اطلاعات از داخل ایران نیز بما می گوید که چنین گروه هایی وجود دارند، ولی برای تاثیر عمیق بر فرهنگ جامعه گذاشتن،  نیاز به عمومی شدن و وارد عمیق ترین لایه های اجتماعی و طبقاتی شدن دارند.     

در چنین زمانی است که ، بر خلاف کوه یخی که آب شدنش، سبب بالا رفتن سطح آب و فجایع محیط زیستی می شود، آب شدن این کوه یخی و از بین رفتن فاصله حکومت کننده ها و حکوت شونده ها، باعث بالا آمدن سطح فرهنگ و آگاهی و در نتیجه مسئولیت پذیری جامعه ملی می شود.  مردمسالاری اینگونه است که با گسترش فرهنگ استقلال و آزادی، ثبات پیدا کرده، عمق می گیرد.

 

 (1): یکبار در نوجوانی ، با خانواده، به دیدار یکی از خانم بزرگهای فامیل رفته بودم.   صحبت به ازداواج و مرد "واقعی" کشید.  خانم بزرگ گفت که این حرفها که می زنید، برای فاطی تنبون نمی شه.  مرد واقعی مردیه که وقتی زنش رو صدا می کنه، پشت زن از وحشت بلرزه.

البته، این نوع نگاه و معیار برای جذابیت مرد، محدود به آن مادر بزرگ و مادر بزرگها نمی شود.  در غرب، نیز که بیش از یک قرن است برای برابری زن و مرد تلاش می شود، هنوز بسیاری از زنان، جذب مردانی می شوندکه تجسم قدرت می باشند.  این قدرت، در طبقه کارگر، بیشتر خود را بصورت قدرت فیزیکی نشان می دهد و در میان طبقات متوسط، بیشتر  به قدرت فکری و نیز امکانات اقتصادی.

(2): بیشتر هم نسلهای من یاد دارند که از آنجا که بنی صدر ،بحث آزاد را به عنوان روشی برای رشد و خشونت زدایی در میان جریانهای سیاسی، دینی و سکولار عرضه کرد، خود به استقبال اینگونه بحث ها می رفت و در یکمورد، در بحث دوم با آقای بابک زهرایی، از روشنفکران چپ، که در حضور بیش از 70 هزار نفر بر گزار شد، حتی یکمورد از شرکت کنندگان از مسلمان و مارکسیست، با یکدیگر برخوردی غیر متعارف نکردند.  این در حالی بود که حتی یک پلیس یا مامور انتظامی در مراسم حضور نداشت.  البته این در آن زمان برایم عادی می نمود و آن را نتیجه انقلابی که استقرار نظامی دموکراتیک در قلب آن قرار داشت، می دیدم.  ولی وقتی سه سال بعد از کودتای خرداد 60، به انگستان، یعنی قدیمی ترین دموکراسی آمدم، در طول زمان متوجه شدم که امکان ندارد که چنین جمعیتی در لندن را بشود از دو جریان سیاسی- عقیدتی مخالف در کنار هم قرار داد بدون اینکه به زد و خورد و اختلال، حتی با حضور پلیس، منجر نشود.  در این زمان بود که بیش از قبل متوجه شدم که جامعه ملی ایران، چه فرصت طلایی را برای نهادینه کردن دموکراسی و گسترش فرهنگ استقلال و آزادی از دست داد.