محمود دلخواسته: انقلاب ایران پس از 40 سال به کجا میرود؟

delkhasteh1

ترجمه: مرتضی عبداللهی

منبع: سایت مدیوم

"اما ایرانیان و فرانسویان پشیمان از انقلاب های <بهمن> و <کبیر> شان، علیرغم تفاوت های فرهنگی و دو قرن فاصله زمانی، در درک از نقطه پایانی انقلاب دارای اشتراک هستند: سقوط سلطنت مستبد بوربون ها در فرانسه، و سقوط دیکتاتوری پادشاهی پهلوی در ایران. حال می توان این سوال را طرح کرد که اگر فرانسویان پشیمان از انقلاب در مقابل آن ها که در اعتقاد به اصول راهنمای انقلاب، "برابری، آزادی، برادری"، استوار بودند دست بالا پیدا می کردند، بر سر فرانسه، و بقیه جهان، چه می آمد؟ همین پرسش را می توان در باره انقلاب ایران طرح کرد. آن ها که از انقلاب ایران احساس ندامت می کنند راهبر آینده ایران خواهند بود یا کسانی که انقلاب را فرایندی ناتمام می دانند که باید پی گرفت و ادامه داد؟ به بیان دیگر هرآن گاه که درباره نقطه پایان انقلاب به تامل می نشینیم نگاهمان به گذشته است یا به آینده؟ "

 

 

به سختی میتوان باور کرد که حدود چهل سال از "جمعه سیاه"، خونین ترین روز انقلاث ایران، می گذرد. روزی که مسلسل سنگین سوار بر زرهپوش های روسی شلیک گلوله به ما را متوقف کردند و پاهای من زیر بدن دختران و پسران جوان دیگر گیر کرده بود و من بر سر آنها فریاد می زدم که " ترسوها بلند شید. میدونستید که امروز روزیست که می کشند... اگر این قدر ترسو بودید بهتر بود تو منزل هاتون میموندید"، و تنها چند لحظه ای طول کشید تا متوجه خونی که بر زمین جاری شده بود شدم و پی بردم که من داشتم سر کسانی فریاد می کشیدم که در راه انقلاب شهید شده اند، آن روز حدود 400 تن از ما کشته یا زخمی شدیم.

آن زمان هرگز نمی توانستم تصور کنم که تنها پس از حدود 5 ماه، همراه با بی شمار ایرانیان دیگر مستانه و رقص کنان   آنچه را که پایان همیشگی استبداد می دانستیم جشن بگیریم. فقط چند روز پیش از این بود که مقابله گارد جاویدان شاه با افسران نیروی هوائی هوادار انقلاب به برخورد مسلحانه کشیده شده بود که به دنبال ریختن مردم به خیابان ها در حمایت افسران انقلابی، انقلاب صلح آمیز ما را به مبارزه ای مسلحانه تبدیل کرد.

آن روزها احساس اطمینان می کردیم که جکومت سلطنتی ابدی در سرزمین باستانی ما به ابدیت پیوسته است. اما در حالی که تیراندازی ها ادامه می یافت برای اولین بار در طول انقلاب خودخواهی وجود مرا فرا گرفت. دعا کردم که کشته نشوم و از خدا می خواستم اجازه دهد حتی برای یک هفته هم شده زنده بمانم تا بتوانم آزادی را، که به شدت برای آن مبارزه می کردیم، حس کنم.

ما در استبداد و ترس ارعاب کننده آن زائیده شده بودیم و در نتیجه غیر از دیکتاتوری را نمی شناختیم. به یاد دارم از کودکی هرگاه کسی در انتقاد از شاه، حتی با ملایمت و در خلوت، سخنی می گفت "عقلای" مسن تر نجوا کنان می گفتند " دیوار موش دارد و موش گوش دارد"، یعنی جاسوس همه جا هست. نام "ساواک"، سازمان بیرحم امنیت شاه، کافی بود تا لرزه بر اندام انسان بیندازد.

مشاهده ظهور بیش از 120 روزنامه در مدتی کوتاه، تجربه مناظره های خودجوش فردی و گروهی در گوشه و کنار شهرها و منازل، کاهش عظیم خشونت های اجتماعی و مصرف مواد مخدر، برای من مسجل ساخته بود که خشونت ورزی به خود و دیگران عمدتا نتیجه زیست در نظام سرکوبگر و احساس ناامیدی ناشی از آن است.

دیدم که انقلاب بر ضد دیکتاتوری چگونه مردم را به یکدیگر نزدیک کرد. دیگر برای صحبت با دیگران نیازی به   "شکستن یخ ها" نبود چرا که همه یخ ها در زیر " آفتاب امید، شادی، و همبستگی" آب می شدند. بسیاری از اختلافات دیرپای خانوادگی رنگ باختند و روابط اجتماعی دستخوش تغییر شدند. به طوری که معمولا وقتی برای رفتن به مرکز شهر تهران برای پیوستن به دیگر انقلابیون منتظر تاکسی می شدم اتومبیل های ناشناس جلوی من   می ایستادند و مرا مجانی به مقصد می رساندند. به علت تکرار متعدد این اتفاق حتی این فکر در من خطور کرده بود که شاید پس از انقلاب راننده های تاکسی مجبور شوند در جستجوی شغل دیگری باشند.

خلاصه آن که انگار بهشتی که در ورای این جهان در انتظار ما بود از آسمان ها فرود آمده بود و در سرزمین ما خانه کرده بود و من، همراه میلیون ها ایرانی دیگر، بهشت را تجربه می کردیم. سال ها پس از آن بود که توصیف میشله 1 ، تاریخ شناس فرانسوی، را از لحظه پیروزی انقلاب فرانسه خوانددم: " در آن روز همه چیز ممکن بود...آینده حال شده بود ... مثل این که زمان دیگر وجود نداشت، تنها نور ابدیت بود". آنگاه پی بردم که انقلاب های ضد استبدادی دیگر نیز تجربه هائی هم چون ما داشتند که در آن ها نیز " دروازه های امکانات " گشوده شده بودند. آن هائی که مثل من از تاریخ ا نقلاب ها بی خبر بودند فرض می کردند که این دروازه تا ابدیت گشوده خواهد ماند. حتی یکی از معروفترین سروده های انقلابی این بیت حافظ بود:

دیو(شاه) چو بیرون رود فرشته (خمینی) درآید

صحبت   حکام   ظلمت     شب   یلداست

سی و پنج سال طول کشید تا متوجه شویم خمینی، که در حین انقلاب به صراحت از نظامی دمکراتیک در خدمت حقوق بشر و عدالت اجتماعی در کشوری آزا د و مستقل سخن می گفت، در خفا با ابراهیم یزدی (یکی از مشاوران او و سپس وزیر خارجه دولت موقت انقلاب) برای سازماندهی استبدادی جدید توافق کرده بود. نه دیکتاتوری ریش تراشیده و کراواتی "سکولار و ملی" شاه بلکه دیکتاتوری ریشو هائی مجهز به "ایدئولوژی اسلامی". 2

ما هنوز می باید ازحافظ، که به شدت مخالف دوروئی روحانیون بود و آن ها را ملامت و افشا می کرد، می آموختیم که::

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند           چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                   توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

 

شاید حافظ فراموش کرده بود به ما یادآوری کند اعتماد به   "مرد خدا"، ممکن است "شیطان" را بیرون کند اما می تواند او را   در "جلوه " یک فرشته باز گرداند. و یا شاید مردم اصلا نمی خواستند به حافظ گوش فرا دهند. ولی "شیطان" برگشت، و پنج سالی پس از آن روز ها و ماه ها که من و بسیار تر از بسیار دیگر در ابرها پرواز می کردیم و در رویای شکوفا کردن بیایان ها و سبز کردن دوباره خاک وطن بودیم، متوجه شدم وطن به بیابان خاک و اندیشه بدل می شود، و من زندگی در تبعید را آغاز کردم.

آن زمان بر آن شدم درک خود را از چگونگی امکان تبدیل انقلابی که برای مقابله با خفقان و استبداد، و تغییر آن با آزادی و دمکراسی بود به استبدادی به مراتب ددمنش تر و سرکوبگر تر بیشتر کنم. کتاب های نظریه پردازانی چند، از جمله تدا اسکاچپل3 ، (ساختارگرا، عملکردگرا، و تجددگر) را مطالعه کردم که بر این باور هستند که تقدیر هر انقلابی این است که نظامی "قدرتمند تر" و در نتیجه "سرکوبگرتر" بنا کنند. آیا حق با اسکوپکال است؟ به ویژه در باره انقلاب ما؟ آیا گفتمان اسلامی انقلاب ما، که تقریبا گفتمان غالب بود و لغت نامه جامعه شناسی آکسفورد آن را بخشی از ظهور "اسلام بنیادگرا" در خاورمیانه خوانده بود، به نوعی سرنوشت انقلاب ما را از پیش مقدر کرده بود؟ آیا حق با محققینی چون غلامرضا افخمی است که کتابی با عنوان "انقلاب ایران: مرگی در ابعاد ملی" مننتشر کرد4 ؟ آیا ما واقعا دست به یک "خودکشی جمعی" زدیم؟ و بدتر از همه ، آن همه فداکاری ها و خونریزی ها هیچ و پوچ بودند؟