وضعیت سنجی یکصد و هشتاد و پنج: مردمی که قلمرو دولت را گسترده میکنند، خود را به مرگ آوری و ویرانگری قدرت می سپارند

waziatsanji185a دو امر واقع مستمر و جهان شمول و قاعدهای که به شهروندان همه کشورها خاطر نشان میکنند:

این خبر به زبانهای مختلف و در کشورهای گوناگون منتشر شده است: مؤسسه آکسفام گزارش کرده است که شکاف میان ابرثروتمندان و تمامی دیگر مردم جهان، در سال 2017، افزایش یافته است. اقلیتی کوچک همچنان صاحب بخش اعظم ثروت جهان است. در حقیقت، حدود ۸۲ درصد ثروتی که سال گذشته تولید شد از آنِ یک درصد از ثروتمندترین افراد جهان شد. درحالی که درآمد ۵۰ درصد جمعیت فقیرتر جهان، هیچ افزایش نیافت.

 

مصاحبهای با ادگار مورن، فیلسوف و جامعهشناس فرانسوی انتشار یافته و در کتابی با عنوان «زمان آن است که تمدن را تغییر دهیم»، انتشار پیدا کرده است. از پرسشها، یکی در باره، حاصل قانونهائی است که، در کشورهای غرب، به دلیل مبارزه با تروریسم وضع شدند و آزادیها را محدود کردند. او توضیح میدهد چرا قانونها، نتیجه منتظر را ببار نیاوردهاند. طوری که هم آزادیها محدود شدهاند و هم امنیت مطلوب بدست نیامده است. از دید او، علت این است: مردمی که مسئولیت خویش را بر عهده نگیرند و بر دوش دولت بگذارند، هم  میگذارند آزادیهای آنها، محدود شود و هم امنیت پیدا نمیکنند. زیرا در سطح جامعه و توسط خود مردم است که میباید عوامل پدیدآورنده تروریسم، از میان برداشته شوند. و این کار، نیازمند مسئولیت شناسی شهروندان و عمل به مسئولیت خویش در برخوردار شدن از امنیت است.

 

    دو امر واقع مستمر و جهان شمول بالا و توضیح و علتیابی ادگار مورن، همان واقعیت را بازگو میکنند که بنیصدر، نیم قرن است پیوسته خاطر نشان میکند: خلاء را زور پر میکند. مردمی که حقوق خویش را نمیشناسند و ارزش مسئولیت عمل به حقوق را نمیدانند، خود را تابع حکم زور میکنند و در توجیه وضعیتی که خود برای خود میسازند، میگویند: ما ملت سزاوار زور هستیم! در حقیقت، امر واقع مستمر اول میگوید کارگران و دهقانان و قشرهای دیگری که جز بخشی از حاصل کار خود را ندارند، حقوق خویش را نمیشناسند و بدانها عمل نمیکنند و حاصل کار خود را از آن خود نمیکنند، در نتیجه، یک در صد ثروتمندان جهان، صاحب 82 درصد ثروتی میشوند که در سال مسیحی گذشته، تولید شده است. چون آنها بر حقوق خویش نمیایستند، ثروت تولید شده، توسط یک درصد ابر ثروتمند، برهم انباشته میشود و، در همانحال، منابع موجود در طبیعت را فقیرتر و محیط زیست را آلودهتر میکند. و امر واقع دوم میگوید: در جامعهها، به میزانی که شهروندان به حقوق خویش عمل نمیکنند، قلمرو دولت و اقلیت بخور و ببر را گستردهتر و این دو را قدرتمدارتر میکنند. گرچه دولت، برآیند روابط قوای درونی جامعه و روابط بیرونی آن است، اما وقتی در سطح جامعه به حقوق عمل نمیشود، یعنی شهروندان، مسئولیت عمل به حقوق را زمین میگذارند، بنابر قاعده، خلاءها پدید میآورند و این خلاءها را زور پر میکند. دقیقتر بخواهیم، ترکیب ویرانگری که در رابطه قوای فرد با فرد و گروه با گروه بکار میرود، بزرگتر میشود. این ترکیب را هم شهروندان، در رابطه با یکدیگر، بکار میبرند و هم با اینکار، میدان عمل دولت را وسیعتر میکنند و هم دولت، نیروهای محرکه را با زور ترکیب، و در تخریب بکار میبرد. حاصل آن، وضعیتی میشود که مردم ایران، امروز در آنند:

 

سرکوبشوندگان، سرکوبگران میشوند اگر:

   امر واقع مستمر و جهانشمول دیگر این است: هر تحولی که، در محدوده روابط قوا، انجام بگیرد و سرکوب شونده را جانشین سرکوبگر کند، هم آن رابطه برجا میماند و هم سرکوبگر جدید، سرکوبگر، بس هارتر میشود. در انقلابها که تأمل کنیم، میبینیم استبدادیان جدید، درندهخوتر از استبدادیان خلعید شده از کار درآمدهاند. آنها که اسطوره قدرت را میپرستند، میگویند: تقصیر انقلاب است. در واقع، انقلاب قربانی شده را پوشش میکنند تا مردم ندانند علت این است که از روابط قوا بدر نیامدهاند. به سخن دیگر، هنوز مدار بسته روابط قوا را ترک نکرده، بدان بازگشتهاند و تنها اقلیت زورگو را با اقلیت دیگری جانشین کردهاند.

     اما چرا استبدادیان جدید، درنده خوتر میشوند؟ زیرا استبداد پیشین با مانعی روبرو بود که مردم هستند. مردمی که ندانند حقوق انسان، ذاتی حیات آنها بعنوان انسان و حقوق شهروندی، ذاتی حیات آنها بمثابه شهروند است و این حقوق را خود دارند و باید بدان عمل کنند، فریب این دروغ را میخورند که حقوق از آنها گرفته شده است و باید مطالبه کنند. اما وقتی انقلاب روی میدهد و اقلیتی بنام آنها، دولت را تصرف میکند، دیگر با مقاومتی روبرو نیست. بنابر قاعده، خلاء را زور پر میکند. از اینرو سرکوب شوندگان دیروز، سرکوبگران امروز میشوند. قدرت خارجی نیز مددکار آنها در سرکوبگری میشود. چرا که برای بازگرداندن رﮊیم جدید به روابط قوای پیشین، مرتب بر فشار خود میافزاید.

    از اینرو، برای اینکه سرکوب شوندگان، سرکوبگران نشوند، مردم باید به آن نوع از جنبش روی آورند که:

1. آنها را از روابط قوا خارج کند. و

2. این خارج شدن، از راه شناسائی حقوق و عمل به حقوق انجام بگیرد. در نتیجه،

3. قلمرو دولت جبار، محدود و محدودتر شود و به صفر میل کند.

   راهکار بایسته، این است و برخلاف پنداری همه فریب، این راهکار زمان تحول را نیز بسیار کوتاه میکند. پندار همه فریب، القاء میکند که شناسائی حقوق و عمل به آنها و رابطهها را رابطههای حق با حق کردن به زمانی بس دراز نیاز دارد. در کوتاه مدت، به زور، باید موانع را از پیش پا برداشت. حاصل این دروغ که، در روزهای پس از سقوط رﮊیم شاه، به پاسداران و سپس بسیجیها القاء شد، چهل سال مرگ و ویرانی و شتابگرفتن بیابان شدن سرزمین ایران است. مانعها برجا ماندند و مسئلههای جدید ساخته و بر مسائلی افزوده شدند که رﮊیم شاه ساخته بود. چرا؟ زیرا سرکوب شوندگان، سرکوبگران شدند و گروگانگیری و جنگ و تحریمها را هم دستآویز تصرف دولت و سرکوبگری هرچه شدیدتر کردند. کشور در روابط مسلط – زیر سلطه ماند و شتاب و شدت به غارت رفتن منابع ملی و صدور استعدادها و سرمایهها هم بیشتر شد.

    اگر، در جریان انقلاب، مردم شرکت کننده در انقلاب، از راه عمل به حقوق خود، از مدار بسته روابط قوا با یکدیگر بیرون آمده بودند، اگر انسان کرامتمند و حقوقمند و بامنزلت را انسان مسئول و مسئول عمل به حقوق خویش، میشناختند، امروز، ایران الگوی تمدن دیگری بود که غرب، غربی که فرهنگ و تمدن خویش را متعالی میانگاشت، در جستجوی آن است. زمانِ کوتاهِ یافتن فرهنگ استقلال و آزادی، جای به زمان دراز ضد فرهنگ استبداد ولایت مطلقه فقیه داد و این است وضعیتی که مردم ایران و وطن آنها در آن است.

 

راه بیرون رفتن از بنبست:

1. مردم ایران انقلاب مشروطیت کردند و سرکوب شوندگان، سرکوبگران شدند (استبداد رضاخانی). هزینه سنگین استبداد سیاه رضاخانی و از آن پس، جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57 و فرصت رشد انسان و عمران طبیعتی که سوخت، هزینه بسیار سنگین رهائی از آن استبداد شد. آن دوره، دوره دین و فرهنگ استقلال و آزادی ستیزی بود. در پی انقلاب 57، سرکوب شوندگان، سرکوبگران شدند و دین را دستآویز سرکوبگری و جنگ و ویرانگری کردند. جبار، اکثریت بزرگ مخالف «اسلام ناب محمدی» (= ولایت مطلقه فقیه ضد دین) را ردهبندی کرد: از غیر خودی تا دشمن. هزینه این تجربه نیز تا بخواهی سنگین است. اینک دو پرسشی که یکایک ما ایرانیان باید از خود بکنیم این‌‌ها هستند: 

چرا بجای رهائی، بیشتر اسیر استبداد شدیم؟،

اگر نخواهیم در دور باطل این دو تجربه ویرانگر بمانیم، چه بایدمان کرد؟

     برای اینکه پاسخ صحیحی برای دو پرسش بجوئیم، لازم است بدانیم این امر، یک امر جهان شمول است: در جهان ما، یک طرف، کارگزاران سرمایهداری هستند که در ویرانکردن نیروهای محرکه، اندازه نمیشناسند و یک طرف دیگر، گروههای قدرت باوری هستند که، هر روز به نامی، نژاد (نازیسم)، طبقه کارگر (استالینیسم)، ترقی (پهلوییسم و استبدادهای همانند آن)، اسلام (خمینیسم و داعشیسم)، زوج سرمایهداری را تشکیل میدهند و مردم کشورها را میان دو سنگ آسیاب نگاه میدارند. در همان کتاب، از ادگار مورن نیز در این باره پرسش میشود و او پس از تشریح مدار بستهای که این دو پدید میآورند، چاره را در بیرون آمدن از این مدار میداند.

    بنابراین، پاسخ پرسش اول این است: زیرا در سطح فرد با فرد و در سطح گروه با گروه در مدار بسته روابط قوا ماندهایم و در سطح جامعه ملی، گرفتار مثلث زورپرستیم. و پاسخ پرسش دوم این میشود: هرگاه بخواهیم، از تجربه امروز (رﮊیم ولایت مطلقه فقیه) به تجربه دیروز (رﮊیم پهلوی یا همانند آن) بازگردیم، خود را محکوم به تحقیر و فعلپذیری و کزکردگی ناشی از آن کردهایم و خود و وطن خویش را به پویائی مرگ سپردهایم.

 

2. برای بیرون آمدن از مدار بسته روابط قوا و برای اینکه امر واقعی که، سرکوبگر شدنِ سرکوب شونده است، تکرار نشود و برای اینکه زمان تحول را کوتاه کنیم، باید حقوق خویش را بشناسیم و مسئولیت عمل به آنها را در شأن انسان درخور این عنوان بدانیم. بلادرنگ، هستههای حقوقمند را تشکیل دهیم و بمثابه الگو و عامل، جامعه مدنی را که بیابان حقوقسوز گشته است، مزرعه حقوق بگردانیم.

 

3. تجربه بس کارآی دوران انقلاب را به یاد بیاوریم: ما مردم ایران، از راه به صفر رساندن قلمرو رﮊیم استبدادی شاه، آن رﮊیم را ساقط کردیم. بنابراین، بر ماست که قلمروهائی را شناسائی کنیم که خود برای استبداد ولایت مطلقه فقیه ایجاد کردهایم و بکوشیم این قلمروها را، از نو، مال خود کنیم. یک چند از آن قلمروهائی را که رها کردیم، خاطر نشان کنیم:

3.1. انقلاب و هدف‌‍های آن -که در 20 اصل، تدوین شدند- را از دست فروهشتیم. صحنه را ترک گفتیم و پاسداری انقلاب را به خمینی و ملاتاریا و «نهادهای انقلاب»، یعنی همان اقلیتی سپردیم که بنام سرکوب شوندگان، دولت را تصرف کردند. هشدارها را نیز نشنیدیم و از نو به مدار بسته روابط قوا بازگشتیم و دست این اقلیت را در سبعانهترین سرکوبها بازگذاشتیم؛

3.2. دینها و مرامها، فکرهای راهنمای انسانها هستند. با از دست دادن اختیار خود بر آنها و در اختیار خمینی شناختن «اسلام عزیزِ» او، به او و دستیاران او امکان دادیم دین را وسیله توجیه قدرتمداری کنند و با هر بار بکار بردن قدرت، آن را از خود بیگانه گردانند. ما خود نیز غافل بودیم که با هر رابطه قوائی که برقرار میکنیم، برای مثال، با هر دروغی که میگوئیم، فکر راهنمای خود را هرچه باشد، از خود بیگانه میکنیم. زیرا مجبورش میکنیم دروغگوئی ما را توجیه کند. طرفه اینکه گناه خود را هم به گردن اندیشه راهنما میاندازیم. بنابراین، در سطح خود و در سطح رابطه با یکدیگر و در سطح رابطه با رﮊیم، باید فکرهای راهنمای خود را از مالکیت قدرت، خارج کنیم. این همان راهکاری است که همه شهروندان همه جامعهها میباید بکار برند، هرگاه بخواهند استقلال و آزادی و زیست در استقلال و آزادی را بازیابند.

3.3. با عمل به حقوق و رعایت حقوق یکدیگر و بجا آوردن حقوق طبیعت، باید رﮊیم را از وسیعترین قلمرو خویش محروم کنیم. مهمتر از آن، در سطح فرد و روابط فرد با فرد و روابط فرد با گروه و  فرد با جامعه و جامعه با طبیعت، قلمرو قدرت را از آن ستانده و از آن خویشتنِ مستقل و آزاد خود کنیم. از جمله، بر جمهور مردمی که جز کار خویش ندارند است که بر حق خود از حاصل کار خویش بایستند. بر مردم ایران است که منابع ثروت کشور را از آن خود بدانند و از آن خود کنند. هر کار را که خود میتوانند انجام دهند و حق آنها است که انجام دهند، به دولت وانگذارند. زمین و محیط زیست از آن آنها است. اگر خود، آن را آبادان کرده بودند، کجا ایران بیابان میشد؟  

3.4. با بکاربردن قواعد خشونتزدائی، قلمرو قوای سرکوب رﮊیم را نیز از آن بستانیم. در نتیجه، تحول را تحول بمعنای خارج شدن از مدار بسته روابط قوا و وارد شدن به فراخنای استقلال و آزادی بگردانیم. هرگاه چنین کنیم، اینبار، میتوانیم مطمئن باشیم سرکوب شوندگان، سرکوبگران نمیشوند و ما ایرانیان در ساختن فرهنگی دیگر، فرهنگ استقلال و آزادی، پیشگام میشویم.

    بدینسان، در عمل، شعارها باید گویای حقی از حقوق یا مجموع حقوق باشند و با عمل به حقوق، همراه بگردند. هر شرکت کننده در جنبش، باید خویشتن را الگو/ بدیل بداند و بشود. اعضای هستههای حقوقمند که تشکیل میشوند، باید تغییر دادن ذهنیت خویش، با هدف بازشناسی منزلت خویش و برابری انسانها از زن و  مرد را کار اول خویش کنند. تغییر ذهنیت را با تمرین برابری در حقوق و کرامت، بنابراین، در منزلت، همراه کنند. بر ایرانیان است که بدانند بمیزانی که ذهنیت خویش را تغییر میدهند و زن، در ذهنیت خود او و در ذهنیت مرد، حقوقمند، کرامتمند و صاحب منزلتِ انسان مستقل و آزاد میشود، بمثابه نیروی محرکه تغییر، فعال میشود.

    با بکاربردن این راهکارها، تا بخواهی، قلمرو رﮊیم ولایت مطلقه فقیه محدود میشود. بدینسان، راهکار همه زمانی و همه مکانی، کاستن از قلمرو رﮊیم و افزودن بر قلمرو شهروندان حقوقمند است.