Uncategorised

نیما حق پور: پیرامون پیامبری، وحی و قرآن

Haghgoo nimaدر این مجال، نسبت به گردآوری کوتاه نگاریهای خود پیرامون پیامبری و وحی و قرآن اقدام نموده‌ام تا مخاطبان گرامی بتوانند آنها را به سهولت از نظر بگذرانند. توضیحاً عرض می‌شود که برخی از این کوتاه نگاریها در پاسخ به پرسشهایی بوده که جدای از اینکه مطالب؛ ماهیت پرسش و پاسخ داشته یا نه، کوشش شده همه موارد از لحاظ تقدم و تأخر موضوعی مرتب شوند.

 1ـ پرسش: سلام، با عرض ادب و احترام. چیزی که باعث سردرگمی بنده شده است نحوه رشد پیامبران و اولیای الهی است. آیا پیامبران از امتیازات خاصی در راه رشد معنوی خود برخوردار بودند یا اینکه با تلاش و کوشش خود به چنین مقامی نائل می‌شدند؟ تردیدی نیست که خداوند با رحمت وسیع خود همه انسانها را از هدایت تشریعی و تکوینی برخوردار می‌کند و در نهایت هر کس به اندازه ظرف خود برمی‌دارد، اما علاوه براین آیا هدایت و حمایت خاصی برای افراد چون عیسی، موسی و یوسف و محمد از جانب خدا وجود داشته است؟ فارغ از اینکه عیسی چگونه متولد شد و چه نسبتی با مریم دارد، نحوه رشدش استثنایی است.آیا هر کسی جای عیسی بود با توجه به چنین مواهبی، چون او مسیحا نفسی نمی‌شد؟ یا اینکه در تفسیر آیه تطهیر می‌گویند اینکه خدا می‌خواهد شما را پاک کند، آیا دیگر ارزشی بر اعمال آن افراد وجود دارد؟ یا امتیازات ویژه به یوسف، به راستی چرا باید برادران یوسف را ملامت کرد؟ همه چیز یک جا به یوسف داده شده بود از زیبایی و دلربایی تا توجه ویژه دیگران... در کودکی خواب می‌بیند و‌ پدر که خود پیامبر است تعبیر می‌کند که تو به پیامبری می‌رسی؟ چرا مگر یوسف چه کرده بود که شایسته پوشیدن ردای پیامبری شده بود؟ عیسی چه کرده بود که چنین جایگاهی یافت؟ موسی چه کرده بود که چنین پرورانده شد؟ در کاخ فرعون! موسی که آن موقع طفلی بیش نبود! آیا این موارد خلاف عدالت خدا نیست؟ دیگر اینکه چه ارزشی بر اعمال عیسی و موسی و یوسف بار است وقتی چنین ویژه پرورانده شده‌اند؟

 پاسخ: با سلام و درود. اول نکته‌ای که باید بدان توجه کرد این است که ابنای بشر بنحوی ماحصل آباء خویشند، بدین معنی که دستاورد بشر در ابناء او متبلور می‌شود، بنابراین یوسف و موسی و عیسی و امثالهم که از کودکی ویژگیهایی در امر هدایت داشته‌اند، مراتبی از آن ویژگیها و استعدادها را مدیون پیشینیان خود بوده و مراتبی را نیز وام‌دار تربیت خانواده خود. یعنی از کودکی هم شرط قابلیت قابل را داشته و هم شرط تربیت صحیح را. از این رو از همان اوان کودکی بالیده‌اند و بعد با پرورش توانایی‌های ارادی خود رشد بر رشد افزوده‌ و زمینه‌های بعث را در خود زودتر از دیگر پیامبران مهیا نموده‌اند. اما این یک روی قضیه است، روی دیگر؛ مقتضیات زیست بشری بوده که بعث پیامبری را در جغرافیای زمانی و مکانیِ خاصی ضروری می‌نموده است. پس شرط لازم در برانگیختگی به پیامبری ویژگیهای شخصی آن پیامبر بوده و شرط کافی؛ مقتضیات محیطی او. چه بسا در شرایطی از ادوار تاریخی فرهیختگانی بوده‌اند که زمینه پیامبری را داشته‌اند اما نیاز به بعث پیامبری نبوده است و حتی بالعکس. این را نیز بیفزایم که در برخی موارد نسبت نسبی یا سببی شخص پیامبر با پیامبران پیشین یا صاحبان شهرت و نفوذ یا حاکمان و... در برگزیده شدن او به پیامبری مؤثر بوده چرا که موفقیت در پیامبری به مقتضیات شخصی، خانوادگی و اجتماعی پیامبران نیز وابسته بوده است. در پایان باید به این نکته نیز توجه کرد که پیامبری امتیاز نیست، مأموریت و مسؤولیت است. بنابراین کسی که به پیامبری مبعوث می‌شود به میزانی که از حمایت الهی برخوردار می‌شود، در قبال آن پاسخگو نیز می‌باشد.

 2ـ سالروز میلاد هیچ شخصی به خودی خود مبارک نیست، مگر آنکه کارنامه او در سالیانی که زیسته مایه مبارکی باشد و سالروز میلاد او بهانه یادآوری میزان پایداری و پایمردیش در خیر و خوبی باشد. پیامبران نیز مستثنی نیستند و هیچ پیامبری پیامبر متولد نشده است، بلکه به جهت همراستایی اراده‌اش با مشیت الهی و متعالی گشتن و نیز به ضرورت نیاز بشریت در دوره‌ای، به خواست الهی به پیامبری مبعوث شده است.

 3ـ در فرق میان رسول و نبی باید گفت که رسالت عام است و نبوت خاص، یعنی هر رسولی الزاماً نبی نیست اما هر یک از انبیاء رسول الله بوده اند، چرا که نبی یعنی باخبر، و خبر؛ اطلاع جدید است که وقتی توسط یکی بدان دسترسی حاصل می شود و خبررسانی می کند، به دیگری که از آن مطلع می شود و آن را به مخاطبانی منتقل می کند نبی گفته نمی شود زیرا او به اطلاع جدیدتری دست نیافته که ماهیتاً «خبر» باشد، بلکه همان اطلاع قبلی را که دیگر جدید نیست حامل می شود و اطلاع رسانی می کند، از این رو؛ بسیاری از پیامبران رسول الله بوده و هدایتی که انبیاء پیشین آورده اند را تبلیغ نموده اند بدون آنکه از هدایت جدیدتری باخبر شده باشند. بنابراین هر رسولی الزاماً نبی نیست، اما هر یک از انبیاء الهی به مقتضای برگزیده شدن و باخبر شدن از سطح متعالی‌تر هدایت الهی، الزاماً می باید رسول الله شده رسالت تبلیغ آنچه دریافت کرده اند را انجام دهند چرا که اگر چنین نمی کردند هدایت الهی در دسترس بشریت قرار نمی گرفت. به عبارت دیگر؛ «رسالت» اقتضای الزامی و لاینفک فلسفه وجودی نبوت بوده است. بنابراین برخی پیامبران تنها رسول بوده اند و برخی ابتدا رسول بوده و بعد نبی هم شده اند و به اقتضای نبوتشان رسالتشان تداوم یافته و برخی دیگر ابتدا نبی شده و به اقتضای نبوت رسول هم شده اند. به عنوان مثال می توان گفت زکریا شق اول است، عیسی مسیح شق دوم و پیامبر اسلام شق سوم. شاید گفته شود این مدعا با آیه 40 احزاب نمی خواند چرا که اول می گوید محمد رسول الله است و بعد خاتم النبیین، اما باید توجه کرد که میان نبی شدن با خاتم النبیین شدن تفاوت است چرا که پیامبر اسلام با دریافت اولین خبرها نبی شده و به اقتضای آن رسول هم شده و وقتی که خاتمیت محقق می شود می فرماید: «مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ» بنابراین رسالت او مقدم بر خاتم النبیین شدن او بوده هر چند که نبوت او مقدم بر رسالتش بوده است چرا که او از میان «امیون» که از هدایت انبیاء پیشین بی بهره بودند مبعوث شده است. برای توضیح در خصوص معنای امی بودن پیامبر رجوع کنید به مقاله «امی بودن پیامبر نه به معنای بیسوادی».

 4ـ تقدم و تأخر فهم پیامبر نسبت به نزول قرآن : آیات 16 تا 19 سوره قیامت حاکی از آن است که فهم پیامبر از هدایت الهی بعضاً متقدم بر نزول آیات منصوص بوده است، بدین معنا که پیامبر یا با بسط و تعمیم مفاهیمی که پیشتر از طریق آیات منزل دریافته است و یا با تفکر و تعقل حقمدارانه یا با کنش و سلوک موحدانه مراتبی از هدایت را مانند هر جویای حقیقتی درمی یافته است و از آنجایی که رسول الله هم بوده، طبیعتاً بسیار مشتاق بوده که نویدها را زودتر بشارت دهد یا بسیار بی تاب بوده که هشدارها را انذار دهد، حال در چنین حالاتی خدای تعالی می فرماید: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ» ای پیامبر زبانت را عجولانه به بیان آنچه دریافته ای مچرخان! «إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ» همانا بر ماست گردآوری آیات هدایتگر الهی و خواندنش، یعنی تعیین چارچوب هدایت الهی و منصوص نمودن آیات آن تنها در شأن ماست، «فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» پس آنگاه که خواندیمش پس پیروی کن خوانش آن را، یعنی هنگامی که نص آیات بر تو خوانده شد تو عیناً همان نص را بخوان، و در پی این مباش که مفاهیم آنها را به گمان خود سهل الفهم تر برای مردم بیان کنی، چرا که «ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ» یعنی بیان آن نیز از ما برمی آید. عبارت آخر که با «ثُمَّ» که نشانگر نیازمندی به گذر زمان است آغاز شده گویای این می باشد که هیچ تبیین بشری از آیات الهی آنها را کفایت نمی کند و نمی تواند جایگزین بیان الهی آنها شود چرا که بیان الهی آنها حد و حصر و نهایتی ندارند و خدای تعالی از زمان نزول تا ابد، در بطن هستی، دمادم بیانگر آن آیات می باشد و از مصادیق آن در هر چشمی چشمه ای می نمایاند و در هر سمعی طنینی می شنواند و در هر نفسی نفخه ای از روح خود می دمد که «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِی» (حجر 29 و ص 72).

 5 ـ فهم هر فهمنده‌ای از مفهومی در گرو جهان بینی او، احاطه دانشی او، تجارب او، نحوه تعقل او، اهداف و آمال و آرزوهای او، و به طور کلی؛ مقتضیات محیطی و محاطی اوست. فهم قرآن نیز از اینها مستثنی نیست هرچند که اعجاز قرآن در آن است که جهان بینی و نحوه تعقل و تفکر فهمنده حقیقت جوی خود را می‌تواند دمادم بهبود بخشد اگر آن را ناشی از صفات مطلق الهی بداند و بنابراین؛ مندرجات و مدعیات آن را در نهایت انسجام و هماهنگی بخواهد که بفهمد. در این چارچوب؛ فهم هر فهمنده ای از قرآن نیز نسبی می‌شود و نه مطلق، چرا که در تعاملش با آیات الهی، فهم خود را باید دمادم باز بسازد و متعالی گرداند، پس در هیچ نقطه‌ای نباید و نشاید که فهم خود را متوقف نماید، حتی اگر پیامبر باشد زیرا که قرآن در طول 23 سال نزول، فهم پیامبرش را نیز روزافزون متعالی نموده است. فهم مطلق از قرآن در بینهایت می‌تواند محقق ‌شود که کرانی برای فهم آیات الهی نیست و از این رو؛ هر فهمنده‌ای از قرآن اولاً باید فهم خود را نسبی بداند، ثانیاً؛ نیازمند تعالی، ثالثاً؛ محتمل الخطاء. از سوی دیگر؛ از آنجایی که هر فهمنده‌ای از نظرگاه خود به آیات الهی می‌نگرد ممکن است زوایایی از انعکاس حقیقت را در دیدگان خود نظاره‌گر شود که دیگری آنگونه نبیند. پس نکته مهم این است که فهم قرآن انحصاربردار نیست و هر فهمنده‌ حقیقت جویی می‌تواند هرچند «امی» هم باشد به مراتب متعالی فهم دست یابد که می‌فرماید: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِنَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»(جمعه 2). البته اینها بدین معنا نیست که باید حقیقت را متکثر دانست یا دست نایافتنی یا اجماع ناپذیر، بلکه همه فهمندگان حقیقت جوی قرآن که دچار تکثر در فهم می‌باشند باید با تکیه بر الهی بودن آیات قرآن و بنابراین خالی بودن از تضاد و تناقض و تزاحم، در پی فهم منسجم و هماهنگ از آن باشند و توحید بجویند، نه اینکه دیدگاه و نظر خود را به آیات الهی تحمیل نمایند و بیان قرآن را با سلایق و خواستهای خود منطبق گردانند.

 6 ـ آیات 81 و 82 سوره آل عمران می فرماید: وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قَالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَى ذَلِكُمْ إِصْرِي، و هنگامی که خدا از آگاهان میثاق گرفت که شما را کتاب و حکمت دادم پس اگر آمدتان رسولی تصدیق کننده بر آنچه نزد شماست ایمان آوریدش و یاریش کنید (خدا) گفت آیا اقرار کردید و عهد مرا پذیرفتید؟ قَالُوا أَقْرَرْنَا، گفتند: اقرار كرديم، قَالَ فَاشْهَدُوا وَأَنا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ، (خدا) گفت: پس گواهی دهيد و من نيز با شما از گواهانم. فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ، پس هر كه بعد از آن روی گرداند پس هم اینان (از) فاسقانند. اگر با دقت به مندرجات این آیات توجه کنیم درمی یابیم که بیانگر این امر مستمر واقع است که هر آن گاه که طالب حقی، حقیقتی از کتاب هستی و حکمت هستی بخش آن را در می یابد، تکوینا از او میثاق گرفته می شود که در آن مرتبه فهم و هدایت متوقف نشود و هرگاه حجتی متعالی تر بر او نازل گردید به آن ایمان بیاورد و در فراگیر شدنش یاری رساند و از منیت خود در آگاهی پیشین و دست پایینش دست بردارد، و او نیز می پذیرد که چنین باید باشد و حق است که چنین باشد و استقبال می کند، اما آنگاه که هنگامه آن فرا می رسد معلوم می شود که چه کسی فهم متعالی تر از حقیقت را پذیرا می شود و در فراگیریش اهتمام می ورزد و چه کسی تکبر می‌ورزد و از پذیرفتن سر باز می زند تا منیتش را حفظ نماید.

 7ـ هر گروه آیاتی که بر پیامبر نازل می شده، ملازم آن می‌باید او توان فهم و تبیین آن آیات را به مدد الهی احراز نموده باشد، و این میسر نبوده و نیست مگر به اینکه حجت کلام الهی درخود آن بوده باشد، تا پیامبر و مخاطبان او، با دریافت انسجام معانی و عدم یافتن تضاد و تناقض و تزاحم در آن، و نیز انطباق آن با امور مستمر واقع در تجارب شخصی و تاریخی، هم به مراتبی از فهم آیات الهی دست می‌یافتند و هم بر ایمانشان افزوده می‌شد. اینگونه نبوده است که حتی پیامبر از همان ابتدای رسالت، در مراتب عالی فهم آیات الهی باشد، بلکه فهم او نیز تدریجاً با استمرار هدایت الهی و عمل به آن، متعالی می‌گردیده است، از همین رو است که راقم این سطور بر آن است که بهترین روش فهم آیات قرآن، «فهم قرآن به روش پازل» است چرا که خود پیامبر نیز، در هر برهه‌ای از رسالت که مهبط نزول وحی قرار می‌گرفته، چون از مابقی آموزه‌های الهی که متعاقباً بر او وحی می شده اطلاعی نداشته، فهمش هم در چارچوب گروه آیات نازل شده و هم گروه آیاتهایی که پیش از آن نازل شده بوده، میسر بوده است. اما عدم انطباق سیر تدوینی قرآن با سیر تنزیل آن، این کلید فهم را به ما می‌دهد که «فهم قرآن به روش پازل کوچک» که محدود به یک گروه آیه می‌باشد ارجح است به «فهم قرآن به روش پازل بزرگ» که همان تفسیر قرآن به قرآن است که گفته‌اند «القرآن یفسر بعضه بعضا». (توضیحات بیشتر در مقاله «مفهوم محاربه با خدا و فهم چرایی مجازات آن در قرآن» آمده است.)

 8 ـ در خصوص گستره وحی نبوی باید گفت که محدود است به نص کتاب منزل، چرا که اگر بگوییم چنین محدودیتی نیست و گستره آن فراتر می‌باشد و آگاهی‌ها و رهنمونهایی وجود داشته که مختص پیامبر بوده و دیگران نمی‌توانستند مشمول بهره‌مندی از آنها بشوند، و پیامبر به مدد آنها آیات الهی را در نهایت فهم می‌فهمیده و دلالتشان را درمی‌یافته، با این ادعا در واقع کارآمدی آیات الهی را مخدوش فرض می‌نماییم چون در این صورت؛ آیات الهی منزل، از منظر هدایت، کافی و وافی نبوده‌اند که حتی بتوانند مهبط و واسطه ارسال خود را هدایت نمایند و به سرمنزل مقصود برسانند، چه رسد به دیگر مخاطبان! از این رو باید گفت که آنچه بر پیامبر اسلام نازل گشته، منحصر در نص آیات قرآن بوده است و لاغیر و آنهم تنها به صورت شنیداری، چرا که در غیر این صورت، از منظر هدایت الهی، بین او و سایرین تبعیض وجود داشته و دیگر او نمی توانسته اسوه و الگو قرار گیرد چون امکانات فهمی بیشتری شامل حالش بوده است. بنابراین اگر قرآن را الهی بدانیم یعنی از جانب خدا و به هدف هدایت مخاطبانش؛ دیگر تفکیک کلام نفسانی از نص قرآن و قائل شدن به اینکه آیات به صورت کلام نفسانی بر پیامبر وحی می‌شده و او خود خالق نص متناظر آن بوده و نیز نظریه رویاهای رسولانه، محلی از اعراب نخواهند داشت.

 9ـ بر توضیحی که در خصوص گستره وحی نبوی داده‌ام می‌افزایم؛ نه تنها پیامبر نص آیات قرآن را فقط از درون و توسط گوش جانش می‌شنیده است بلکه با طنین صدای خود نیز آیات را استماع می‌کرده و لاغیر، گویی که خود برای خویش آیات را می‌خوانده است، چرا که در غیر این صورت، در هدایت پیامبر توسط وحی با هدایت دیگر مخاطبان وحی، تمایز و تبعیض اجتناب پذیری وجود می‌داشته است، حال آنکه اقتضای توانمندی هدایت الهی از طریق بازگویی پیامبران از آنچه شنیده‌اند این است که خود پیامبری هم که الگو و امام بوده باید از همین طریق و حداکثر از راه استماع آیات الهی با صدای خویش هدایت می‌گشته است تا از این منظر بین سایر مخاطبان وحی با پیامبر در برخورداری از امکان حداکثری هدایت الهی تفاوتی وجود نداشته باشد و همین آیاتی که با صدای پیامبر بر آنها خوانده می‌شود بر خود او هم با صدای خودش خوانده می‌شده است، پس آنچه موجب هدایت می‌شود دریافتن جان کلام الهی است چه پیامبر مستمع آن باشد چه دیگر مخاطبان.

 10ـ راه نجات مسلمانان یکی این است که تصور کنند مخاطب مستقیم پیامبر و آیات نازل شده بر او می‌باشند و هنوز روایتی روایت نشده است و فقیهی مسأله نپرورانده و فتوایی صادر نکرده است. پیامبر ایستاده است و آیات کتاب را می‌خواند و دعوت می‌نماید و من تازه اسلام آورده یا ایمان آورده مخاطب او هستم؛ باید کوشش کنم حجت کلامش را در خود کلامش بیابم و یا بمانم و عامل شوم و یا وانهم و فارغ شوم و رهنمونی دیگر بجویم.

 11ـ بافت متن قرآن بگونه‌ای است که نمی‌توان آن را با روخوانی کردن فهمید، حتی اگر بر زبان و ادبیات عرب مسلط باشی، چرا که در متن قرآن جاافتادگیها و عبارتهای محذوف، تعدد و تغیر ضمایر، پس و پیش بودن مقدمه‌ها و مؤخره‌ها و... بقدری است که تنها با مداقه می‌توان انسجام متن را دریافت و مراد آن را فهمید، وگرنه با روخوانی کردن، قرآن متنی آشفته به نظر می‌رسد با دلالتی مخدوش، اما اگر با مداقه در فهمش بکوشی، آن را پیچیده درمی‌یابی و نه آشفته، و پیچیدگی آن از این رو است که اولاً می‌خواهد قابلیتهای فهمی مخاطب خود را از طریق مداقه‌هایی که می‌کند شکوفا سازد و پرورش دهد. ثانیاً سیاهی کلمات بشری قابلیت بیان هرآنچه قرآن می‌خواسته است بگوید نداشته و از این رو قرآن نشانه‌ها را به سیاهی کلمات می‌گوید تا مراتبی از مقصود را مخاطب بتواند با سیر آفاقی و صیر انفسی بنا به ظرفیت ظرف خود دریابد. بنابراین ممکن نبوده است که قرآن سیری خطی و بدون پیچیدگی داشته باشد. اما علی‌رغم پیچیدگیهای جزئیات، کلیت متن قرآن سهل الفهم است و حتی کودکان و کم فهمان نیز می‌توانند آموزه‌های پایه آن را دریابند. با این اوصاف؛ بافت قرآن دقیقاً همان بافتی می‌باشد که لازمه یک متن هدایتگر برای عموم بشریت است بنحوی که می‌تواند همه سطوح مخاطبان را در همه زمانها و مکانها مخاطب قرار دهد.

 12ـ از شگفتیهای منحصر بفرد قرآن این است که اگر دلالتی ناروا به آیات آن نسبت داده شود، ناروایی آن با دقت در خود آن آیات اثبات می‌گردد، یعنی مندرجات قرآن بنحوی سامان یافته است که ایجاب و سلبش توأمان است، بدین معنا که قرائنی در آیات وجود دارد که بلامحلی هر فهم نادرستی را می‌توان با تمسک به یک یا چند از آن قرائن نشان داد.

 13ـ نظریه «فهم قرآن به روش پازل» مدعی است که دین باوران می‌توانند با تامل و دقت کافی در نص و چیدمان عبارات گروه آیاتهای قرآن و تمسک به انسجام آنها، دلالت آنها را دریابند البته با در نظر گرفتن ویژگیهای حقوق ذاتی. در این میان؛ تسلط بر لغت و ادبیات عرب و تاریخ صدر اسلام نقش کلیدی نداشته بلکه در تعالی فهم یاری می‌رسانند. (برای اطلاع از چرایی و چگونگی نظریه «فهم قرآن به روش پازل» رجوع کنید به مقاله اول از سری مقالات فهم قرآن به روش پازل با عنوان «مفهوم محاربه با خدا و فهم چرایی مجازات آن در قرآن»)

 14ـ نقد و نظری درباره «فهم قرآن به روش پازل» و پاسخ بدان:

نقد: ...مطلب دیگری که می‌خواستم به عرض برسانم، در باره پازل جهان بینی است که در واقع شکل تکامل یافته‌تری از متد تفسیر قرآن به قرآن است. اما چون نتایج حاصل از این تفسیر، امروزه مترادف «اجتهاد» شده است، احتیاط بیشتری می‌طلبد. بعبارت دیگر، با اینکه روش پازل تکامل یافته‌تر از روشهای پیشین است، هنوز ناقص است؛ چرا که بدلیل تبعیت فقه و حوزه از قدرت (و فرار جوانان از آنها)، بار مسئولیت آنها هم به دوش مفسر افتاده است. بنابراین، افزایش شعاع و دامنه تأثیر تحقیقات قرآنی امروزی مستلزم گسترش دایره منابع علمی ماست. بدین قرار، برای آنکه در فهم قرآن هر چه بیشتر به حقیقت نزدیک شویم، می‌بایست تا جایی که ممکن است و در توان داریم، از سایر علوم نیز کمک بگیریم. چه ادبیات، چه فقه، چه تاریخ، چه زیست شناسی، چه فیزیک، چه فلسفه، چه هنر، و چه... و شاید هم به قول آقای بنی‌صدر در مجلس خبرگان (به نقل از شیخ بهایی)، برای «اجتهاد»، ۱۶۵ علم لازم باشد...

 پاسخ به نقد: برای داوری در خصوص اینکه کدام روش برای فهم قرآن صواب است، ابتدا باید ماهیت «قرآن» را تعریف کنیم. هرگاه قرآن کلام منصوص الهی باشد و بنابراین همه زمانی و همه مکانی (بیان امر مستمر واقع) و خالی از تضاد و تناقض و تزاحم، روش فهم هر گروه آیه آن روش «پازل کوچک» می‌شود که با استمداد از روش «پازل بزرگ» می‌توان آن را تسهیل و تدقیق نمود (که در خصوص آنها در اولین مقاله «فهم قرآن به روش پازل» توضیح داده‌ام). فهم قرآن نمی‌تواند در گرو سایر علوم باشد چرا که امکان فهم قرآن در صدر نزولش نیز وجود داشته است. بنابراین با سطح علمی صدر نزول قرآن باید بتوان قرآن را فهمید. قرآن کتاب دینی است یعنی جنس آن «دین» است و دین؛ روش زیستن است مبتنی بر جهان بینی الهی (توحیدی). ما اگر از قرآن ورای «جهان بینی الهی و روش زیستن مبتنی بر آن» توقع داریم، بر خطائیم! که از آن برنمی‌آید. قرآن حتی کتاب قانون هم نیست، بلکه تنها و تنها هدایت است از وجه اصول جهان بینی (محکمات) و از وجه متدلوژی تشخیص مصادیق و راهکارها (متشابهات) و مابقی بر عهده مخاطبان اوست. حتی مخاطبان گذاره‌ها و احکامی که قرآن بیان می‌دارد، مؤمنان به قرآن هستند و لاغیر، و نمی‌توان آنها را قانون تلقی کرد چرا که قانون وقتی مشروعیت می‌یابد که به تصویب اجتماع برسد و بر سر آن توافق شود. بنابراین مؤمنان می‌توان احکام قرآن را برای قانون گزاری پیشنهاد دهند و نه اینکه یکجانبه به اجراء بگذارند. نکته مهم که نباید از آن غفلت شود این است که وقتی جنس قرآن جهان بینی و بیان مصادیق آن جهان بینی باشد، ساحت آن فلسفی ـ تجربی است و این ساحت بر هر ساحت دیگری از منظر روش زیست مقدم است و بنابراین فهم قرآن با تمسک بر دیگر علوم که مطلق نیستند، محتملاً دچار بدفهمی می‌شود. البته این بدان معنا نیست که نباید از دیگر علوم در فهم قرآن بهره گیریم، بلکه بهتر است از آن علوم استمداد جوییم، اما به شرطی که ماحصل فهم را با روش پازل اعتبارسنجی نماییم. روش پازل انسجام فهم ماحصل را می‌سنجد به نحوی که در آن تناقض و تضاد و تزاحم نباشد و اگر فهمی اینگونه باشد، آن فهم از منظر حقانیت، منحصر به فرد می‌باشد. اعجاز قرآن در همین «خودگویایی» است که با تمرکز بر نصوص آن و تطبیق آن با امور مستمر واقع می‌توان به انسجام متن و مصداق رسید و دلالت آن را دریافت. پیش از این نگاشته‌ام: «کسانی که در پی فهم صحیح و عمیق تمامیت قرآن هستند باید توجه کنند که برای فهم قرآن «قرآنی» وجود ندارد، یعنی منبع و مأخذی جامع و دقیق که «تبیان لکل شیء» باشد یعنی ساحتهای وجودی هستی آن را بیان نماید وجود ندارد و نخواهد داشت که بتوان با مراجعه به آن، راه فهم را میانه و خلاصه و سهل الوصول کرد بلکه قرآن را فقط باید با قرآن و قائم به خودش فهمید و در سیر آفاقی و انفسی تجربه کرد و فهم بر فهمش افزود.» این را نیز بیفزایم که در «تبیان لکل شیء»، «شیء» نمود «مشیت» الهی است، بنابراین قرآن گویای «مشیت الهی» می‌باشد.

 15ـ قرآن مدعی است که «تبیان لکل شیء» است یعنی بیانگر همه چیز! اما بواقع قرآن بیانگر همه چیز نیست، پس این مدعا از چه روست؟! کلید فهم در «شیء» می باشد که به فارسی آن را «چیز» ترجمه می کنند، «چیز» در فارسی دلالت عام دارد و حال آنکه «شیء» در قرآن دلالت بر هر آن چیزی دارد که برآمده از مشیت الهی باشد. وقتی قرآن می‌گوید «لَو شاء الله» یا «اِن شاء الله» یا «اِن یَشاء الله»، این «شاء» و «یشاء» با «شیء» هم ریشه‌اند و بن مایه مشترک دارند، بدین ترتیب؛ هر چیزی که خواست خدا بوده یا باشد، یعنی در مشیت او قرار بگیرد، هستی می‌یابد و «شیء» می‌شود، و قرآن بیانگر همه این شیءهاست، یعنی بیانگر مشیت الهی. از این وجه؛ وقتی قرآن مشیت انسانی را نیز مطرح می کند، در واقع حالتی از مشیت الهی را تبیین می نماید، و بنابراین «شیء» ماحصل مشیت انسانی را نیز دربرمی گیرد چرا که خدا انسان را موجودی مشیت مند اراده کرده است. با این اوصاف؛ «تبیان لکل شیء» بودن قرآن یعنی اینکه هر آنچه آدمی برای تصحیح و تدقیق «جهان بینی»اش نیاز دارد در قرآن تبیین شده است.

 16ـ پرسش: منظور از کلام منصوص چیست؟ آیا این است که تمامی قرآن برای همگان کاملا شفاف و بی نیاز از تاویل و تفسیر است؟ بعنوان مثال، آیا فهم آیات شامل معجزات و امور غیر حسی، با فهم آیات حسی و تجربی قرآن یکسان است؟ آیا میتوانیم یکی از معانی منصوص بودن کلام را در این معنا بگیریم که قرآن پلی است بین دنیا و آخرت؟ اگر بله، پس آیا بسیاری از دشواری های فهم قرآن، ناشی از تفاوت ماهیت دو دنیا و فهم زبان آن دو نیست؟

 پاسخ: «تأویل» هر چیزی یعنی به اول برگرداندن آن، یعنی یافتن فلسفه وجودی آن و حق آن را اداء کردن، یعنی تحقق قیامت قائم به فلسفه وجودی یا ذات هر چیزی. بنابراین آیات متشابهات قرآن نیازمند تأویلند بر اساس آیات محکمات آن (رجوع کنید به مقاله پیرامون محکم و متشابه در قرآن از نگارنده و نیز پاسخ به دو پرسش پیرامون محکم و متشابه و ناسخ منسوخ). اما برای تأویل آیات قرآن بعضاً نیاز به تفسیر آن یعنی بازکردن و گشودن و روشن کردن و آشکار ساختن دلالت آن است. در تفسیر با ابهام زدایی از دلالت کلام معنای صحیح و مفاهیم غیر محسوس یافته می‌شوند. پس بنابراین فهم قرآن هم نیازمند تأویل است و هم تفسیر و البته این با «عربی مبین» بودن قرآن در تناقض نیست چرا که خالی از ابهام و ناراستی بودن یک متن الزاماً متضمن سهل الفهم بودن آن متن برای طیف وسیع و متنوع مخاطبان نیست، بلکه «عربی مبین» بودن قرآن به معنای قابلیت «خودگویایی» و «خود روشنگری» آن است که مخاطبان با تمسک به این اصل که کلام حق ذاتاً خالی از تضاد و تناقض و تزاحم و حتی تعارض است می‌توانند به «روش پازل» دلالت صحیح آن را بیابند. اما مراد از «کلام منصوص الهی» که نگارنده آن را بعضاً بکار برده است این نیست که متن قرآن، سراسر بی نیاز از تفسیر و تأویل باشد، بلکه منظور این است که متن قرآن از منظر الوهیت اصیل است، یعنی از جانب خدا صادر شده و قرآن همانی است که خدا گفته است. «کلام منصوص الهی» یعنی کلامی از خدا که به زبان بشری بیان شده و سیاهه یافته است و نسبت آن با کل کلام الهی که همه هستی را در بر می‌گیرد نسبت خاص به عام است. بنابراین وقتی می‌گوییم «نصّ قرآن» یعنی سیاهه قرآن نه آیاتی از آن که نیازمند تفسیر و تأویل نباشد. آری! قرآن پلی است میان دنیا و آخرت و دشواریهای فهمی آن نیز متأثر از آخرتی بودن آن هم می‌باشد، اما این معنای منصوص بودن آن نیست. قرآن چون نظر به آخرت دارد و می‌خواهد مخاطبانش را به مقام شهود آن پیش از وقوع آن برساند، از منظر فهم مخاطب، بعضاً پیچیده و دشوار می‌شود.

 17ـ کسانی که در پی فهم صحیح و عمیق تمامیت قرآن هستند باید توجه کنند که برای فهم قرآن «قرآنی» وجود ندارد، یعنی منبع و مأخذی جامع و دقیق که «تبیاناً لکل شیء» (نحل 89) باشد؛ یعنی ساحتهای وجودی هستی آن را بیان نماید وجود ندارد و نخواهد داشت که بتوان با مراجعه به آن، راه فهم را میانه و خلاصه و سهل الوصول کرد بلکه قرآن را فقط باید با قرآن و قائم به خودش فهمید و در سیر آفاقی و صیر انفسی تجربه کرد و فهم بر فهمش افزود.

 18ـ قرآن متن دقیق است و تبیین شعرگونه یک متن دقیق ناقض دقت آن است. از این رو با اطلاق «قرآن دوم» به مثنوی مولوی موافق نیستم چرا که این اطلاق بر خلاف فلسفه وجودی قرآن است که اعجاز آن در دقت و انسجامش در تبیین جهان بینی توحیدی و احکام و گزاره‌های برآمده از آن است. اطلاق قرآن دوم به مثنوی اگر بر وجه تکمیل آموزه‌های قرآنی باشد که ناقض خاتمیت می‌باشد و اگر بر وجه تبیین آن باشد، هرچند مثنوی کلیدفهمهای بسیار خوبی در فهم قرآن دارد، اما چون بیان غیردقیق خود را جایگزین بیان دقیق قرآن می‌نماید، و مخاطب فارسی زبان را با سبک بیانی روان‌تر و جذاب‌تر اما نادقیق مواجه می‌سازد و منجر به غفلت مخاطبان از دقایق کلام منصوص الهی می‌شود، اطلاق قرآن دوم به آن صواب نیست. خدای تعالی خود نپسندیده که پیامبرش به لسان نادقیق شاعری سخن بگوید بنابراین تبیین شعرگونه آن خطاست. حال آنکه اگر نص قرآن خود در میانه باشد و در تبیین آن بر دقت و انسجامش تاکید گردد آیینه‌ای می‌شود خودنما.

 19ـ در طول تاریخ، بسیاری از مخاطبان قرآن در صحت مندرجات آن شک داشته‌اند، پس چرا قرآن می گوید «ذلک الکتاب لاریب فیه...»(بقره 2)،این کتاب که شکی در آن نیست...؟! پاسخ این است که معنای این عبارت این نیست که مخاطبان در مندرجات قرآن شک نمی کنند، چرا که این معنا خلاف امر مستمر واقع است و همواره برخی از مخاطبان به صحت و سقم مندرجات آن شک داشته‌اند، بلکه به نظر می‌رسد که این عبارت متضمن این معنا باشد که مندرجات آیات قرآن از سر یقین خالق آن درج گردیده است و مطالب آن یقینی است چرا که از علم مطلق حضرت باری نشأت گرفته است و از این جهت است که می‌تواند «هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ» باشد. بنابراین در آیات قرآن از جانب خالق آن شکی نیست، اما مخاطبان، طبیعی است که در صحت و سقم آن شک کنند.

 20ـ «أفَلا يَتَدَبَّرونَ الْقُرآنَ ولَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدوا فيهِ اخْتِلافًا كَثيرًا» (نساء 82) ترجمه رایج این آیه اینچنین است؛ «آيا در قرآن نمى‌انديشند؟ اگر بود از جانب غیرخدا در آن اختلافى بسيار مى‌يافتند.» حال آنکه این معنا متضمن این است که قرآن خالی از اختلاف یا به عبارت دیگر تضاد و تناقض و تزاحم میان آیات و گزاره‌هایش نیست، بلکه واجد اختلاف «کثیر» نیست!!! اما باید توجه نمود که «فیه» در این آیه به معنای «درباره آن» است نه «در آن» و معنای صحیح آیه این است که اگر قرآن از جانب غیرخدا بود درباره آن (در میان خود) بسیار اختلاف می‌کردند. اما از آنجا که قرآن کتابی است از سر یقین و علم مطلق فرو فرستنده‌اش که می‌فرماید «ذَلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ» (بقره 2) آنچنان منسجم است که حتی با رویکرد ناصواب هم درباره محتویات آن اختلاف کثیر در میان اختلاف کنندگان ایجاد نمی‌شود و از این رو است که خدای تعالی در آیات 23 بقره و 38 یونس تحدی می‌کند و می‌گوید اگر می‌توانند گروه آیه‌ای منسجم بمانند آن بیاورند که گزاره‌ها و آیات آن بتوانند یکدیگر را ایجاب نمایند و هیچ یک منفک و بی‌ربط و بیگانه از هستی ما به ازائی که آن گروه آیه تبیین می‌کند نباشد (وإنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلَى عَبْدِنا فَأْتوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ ـ أمْ يَقولونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ).

 21ـ سبک بیانی قصص قرآنی به این دلیل نیز سمبلیک است که کودکان و کم فهمان نیز بتوانند مخاطب آنها قرار گیرند. اگر ظاهر کلام ثقیل بود بسیاری از مخاطبان را از خود می‌راند و دیگر امکان اینکه فهم آنها را بتوان گام به گام به مراد و منظور خود نزدیک گرداند، وجود نداشت. هنگامی که مفاهیم از سطح قابل فهم عموم بالاتر رود، استفاده از زبان سمبلیک ضرورت می‌یابد، به ویژه آنگاه که مخاطب هم در دوره حاضر، و هم در ادوار آتی، آنهم در گستره جغرافیایی جهانی با فرهنگها و تواناییهای فهمی متفاوت مطمح نظر باشد. وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ (قمر 17 و 22 و 32 و 40)

 22ـ به قرائتهای مجلسی از آیات قرآن پایان دهیم که بسیاری از آنها متضمن استهزاء قرآن و بدفهمی مخاطبان است! اگر در یک کتاب رمان جمله‌ای پرسشی را خبری بخوانیم به خوانش ما ایرادی نیست و موجب بدفهمی‌مان نمی‌شود که قرآن را این چنین قرائت می‌کنیم؟! قرائتهایی که در اکثر مواقع فاقد دقت به ظرایف و دقایق آیات الهی است! اگر ترکیب واژگان متنی قابلیت خوانش در دستگاههای موسیقی داشته باشد آیا نباید به فحوای آن متن و تناسبش با آن دستگاه موسیقی بیندیشیم! آخر این چه وضعی است که بر قرائت آیات الهی مقرر کرده‌ایم! فحوای حماسی یا دستوری را محزون می‌خوانیم! به تغییر گویندگان در آیات دقت نمی‌کنیم و همه گفته‌ها را یکنواخت می‌خوانیم! این یک وجه از فاجعه و وجه دیگر بی‌بندوباری ترجمه‌های قرآن است که ماضی را مضارع، مضارع را ماضی، جمله مثبت را منفی ترجمه کرده‌اند! قرآن را اقناعی بخوانیم نه رفع تکلیفی یا به نیت ثواب خواهی! ثواب را به صواب می‌دهند! آری لازمه پاداش الهی درستکاری است و لاغیر!

 23ـ در چالش نسبت دین با علوم تجربی، ابتدا «تعریف دین» ضرورت دارد: دین الهی از منظر قرآن مجموعه‌ای است از اصول جهان بینی (آیات محکمات) و مصادیقی برآمده از آن اصول (آیات متشابهات). آیات احکام و نیز گزاره‌هایی از قرآن که بیانگر امور مستمر واقع در زیست بشری هستند از مصادیق متشابه آیات محکمات قرآن می‌باشند. حال از وجه آیات محکمات، دین الهی که تبیین کننده جهان بینی توحیدی است و چون جهان بینی از جنس فلسفه است، و ساحت جهان بینی مقدم است بر ساحت علوم تجربی، بنابراین علوم تجربی برآورنده نیاز آدمی به جهان بینی بویژه جهان بینی توحیدی نخواهند بود و از این رو دین الهی برای زیستن بشریت از منظر کلیات ضروری است و می‌توان آن را «روش کلی زیستن» قلمداد نمود. باید توجه نمود که اصالت با «روش» است و نه با «هدف»، چرا که هر روشی که بکار گرفته شود، هدف متناسب با خود را محقق می‌نماید نه هدف ذهنی بکارگیرنده آن روش را. از جهت «اصالت روش» است که «ایمان» محوریت می‌یابد و آدمیان توصیه می‌شوند که به روشهای حقمدارانه، مؤمنانه عامل شوند تا در آخرت ماحصل نیکویی شامل حالشان شود. تأکید قرآن بر روشهاست و نه اهداف، و از این روست که هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. اما از وجه متشابهات و بویژه آیات احکام نیز، دین الهی مقدم است بر علوم تجربی، چرا که متشابهات که مصادیق محکمات بوده و برآمده از آنها، به مانند محکمات حقند، زیرا از حق جز حق برنیاید، و از این رو احکام الهی نیز جهانشمول هستند یعنی همه زمانی و همه مکانی می‌باشند و این از آن روست که از توانایی مطلق و علم مطلق و حکمت مطلق و دیگر صفات و اسماء مطلق حضرت باری و در یک کلام؛ از حق مطلق نشأت گرفته‌اند و اگر زمانمند یا مکانمند بودند حتماً در زمره نص آیات نازل نمی‌شدند. قرآن وقتی احکامی را مقرر می‌کند حداقل به دو دلیل است: یکی اینکه متدلوژی استخراج احکام از آیات محکمات را نشان دهد تا بتوان احکام مقتضی مورد نیاز را بر اساس اصول جهان بینی توحیدی استخراج نمود، دوم اینکه آن احکامی که در نص آیات مقرر شده‌اند دارای سطحی از اهمیت بوده‌اند که می‌باید در متن اصیل دین قرار می‌گرفتند چرا که این احکام توانایی بازسازی و بسامان سازی زیست بشری بر اساس فطرتی که با آن سرشته شده‌اند را دارا می‌باشند و از همین رو نباید و نشاید که مغفول بمانند چرا که اصالت با «روش» است و جنس احکام نیز روش است. با این اوصاف؛ فهم صحیح آیات قرآن بمثابه دین الهی اولویت و اهمیت و ضرورت بی مثل و مانند می‌یابد که باید با تمسک بر الهی بودن و بنابراین خالی از تضاد و تناقض و تزاحم بودن گزاره‌های آن، در فهم پازل‌وار آن کوشید و آن را به گونه‌ای فهمید که هیچ گزاره‌ای از آن در تخالف با گزاره دیگر آن خود را ننماید که اگر چنین باشد حتماً آن فهم در بیراهه بوده است. قرآن به جهت حقانیتش یک کل تماماً منسجم است و تک تک گزاره‌های آن حق است و از ویژگیهای حقوق این است که هیچ حقی با حق دیگر در تضاد و تناقض و تزاحم قرار نمی‌گیرد.

 24ـ پرسش: جناب حق پور من وقتی قرآن را می‌خوانم کاملاً اینطور استنباط می‌کنم که دستورات و قوانینی که در آن وضع شده خصوصاً اوامری که سویه اجتماعی و حقوقی دارند کاملاً منطبق بر آن زمان و مکان است و بر اساس اتفاقاتی است که در آن زمان رخ داده. سوال بنده این است که با این شرایط حداقل دستوراتی که به آنها فقه معاملات گفته می‌شود امروزه باید تغییر کند. اما از قرار فقها مقاومت می‌کنند. خواستم نظر شما را بدانم.

پاسخ: سلام و درود. آیات قرآن به استناد خود قرآن شامل آیات محکمات و آیات متشابهات می‌باشد. آیات محکمات بیانگر اصول حاکم بر هستی می‌باشند و آیات متشابهات مصادیقی هستند از این اصول که آیات احکام نیز مشمول این دسته هستند. (برای توضیحات بیشتر رجوع کنید به مقاله «پیرامون محکم و متشابه در قرآن») حال وقتی مصداقی از اصل یا اصولی به عنوان شاهد و مثال ذکر می‌شود طبیعتاً ظاهر آن رنگ و بوی زمانه نزول یا آنچه رایج در تاریخ بوده است را می‌گیرد، اما این ظاهر است که زمان‌مند و مکان‌مند است و نه باطن، چرا که باطن؛ حقیقت ماجراست و ظاهر؛ واقعیت آن. حقیقت چون از صفات مطلق الهی نشأت گرفته است صدق آن همه زمانی و همه مکانی است. اما باید توجه داشت که احکام مندرج در قرآن هر چند در زمره متشابهات قرآن و از جنس مصادیق هستند اما چون از صفات مطلق الهی نشأت گرفته‌اند و از جانب خود خدا صادر گشته‌اند، با اینکه رنگ و بوی زمانه نزول را هم دارا می‌باشند صدقشان همه زمانی و همه مکانی است چرا که این احکام ایجابی هستند یعنی سازنده یک سبک زندگی متناسب با فطرت آدمی که بدو توصیه می‌شود زیست فردی و اجتماعی خود را با تمسک به آنها بسامان سازد و از جهت این اهمیت است که در چارچوب قرآن نازل شده اند وگرنه مانند بسیاری از احکام مورد نیاز بشر که قرآن آنها را مسکوت گذاشته، سخنی از آنها در قرآن نمی‌آمد. این احکام در قرآن آمده است تا متدلوژی استخراج حکم از اصول راهنمای قرآنی که همان آیات محکمات است در دسترس بشر قرار گیرد. اما احکام و فتاوای فقهی به دلیل انحراف فقه از اصول قرآنی به سمت روایات که در بهترین حالت، صدقشان محدود به زمانه‌شان می‌باشد، مانند احکام قرآنی نیستند و زمان‌مند و مکان‌مند هستند چرا که از علم و آگاهی و توانایی بشری نشأت گرفته‌اند و بیشتر احکامی واکنشی به معضلات هستند تا ایجابی. بشر در طول تاریخ در جایگاهی از علم و حکمت نبوده است که بتواند احکامی ایجابی که همه زمانی و همه مکانی باشند صادر کند.

 25ـ جناب دکتر سروش در کتاب صراط‌های مستقیم مدعی شده‌اند: «آیا اگر حیات مبارک پیامبر، طولانی‌تر می‌شد و یا وقایع تاریخی مهم دیگری در طول عمر ایشان رخ می‌داد، حجم قرآن از اینکه هست بسی افزونتر نمی‌گشت؟ و کتاب مرجع مسلمانان واجد نکته‌های روشنگر بیشتری نمی‌شد؟ مگر قرآن پابه‌پای حوادث زمانه رشد نیافته و پیش نیامده است؟ اینها همه نشان می‌دهد که دین وقتی وارد تاریخ می‌شود تا چه حد تاریخی و بشری می‌شود و تا کجا تحت تصرفات ذهنی و عملی آدمیان قرار می‌گیرد، و چه غبارها و حجابها بر آن می‌نشیند و چه قطعه‌ها از آن بریده یا بر آن افزوده می‌شود. و آنچه می‌ماند حداقل لازم معنویت و هدایتی است که به آدمیان عرضه و اعطا می‌شود. و همین است معنی دقیق تَنزیل کتاب که در قرآن کریم بدان اشارت رفته است. و این سرنوشت هر دینی و هر مسلکی است. بل سرنوشت هر موجودی است که پا به خراب‌آباد تاریخ و طبیعت می‌نهد و جامه‌ی بشریت و مادیت می‌پوشد. تحمیل زبان قوم (عربی ـ عبری ـ یونانی) بر دین، اولین و آشکارترین تحمیل و تنزیل است و پس از آن امواج خون‌فشان بسیاری است که بر می‌خیزد و دین را در کام می‌کشد و آشکار می‌کند «که دین آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها»»

این مدعای جناب سروش فلسفه وجودی قرآن به عنوان کتاب هدایت را بکل زیر سؤال می‌برد چرا که اگر با طولانی‌تر شدن حیات پیامبر بر حجم قرآن افزوده می‌شد، چرا در ادوار آتی آن نیاز به قرآنهای جدیدتر نباشد؟! این ادعا متضمن نفی فلسفه وجودی قرآن است و از آن مهمتر؛ بی‌نقشی الله واجد صفات مطلق، چرا که اگر پای او بمیان بود خود خوب می‌دانست که قرآنی اینچنین چندان نیرزد و بکار عالمیان نیاید که مدام نیازمند به روز شدن و کامل شدن باشد.

 26ـ پرسش : بنام خدا. جناب نیما حق پور گرامی سالیان است که با این بیان قرآن با توجه به وسوسه‌های وسواس الخناس‌های زمان درگیرم و آن این است که قرآن وقتی از قول شیطان و فرعون و کفار نقل می‌کند که آنها گفتند این کار را می‌کنیم و یا اقوال دیگر آیا خدا از قول اینها گفته‌های آنان را نقل می‌کند؟ مثلا سلمان رشدی با استناد به همین مفاهیم مدعی می‌شود که این آیات شیطانی است یعنی شیطان آنها را گفته یا فرعون و نمرود و کفار خطاب به پیامبران گفته‌اند من به اینجا رسیده‌ام که این بیان قرآن یعنی معرفی هویت واقعی آنان از قول خودشون کما اینکه در فارسی هم داریم که وقتی کسی می‌خواهد دیگری را آنالیز کند از قول او می‌گوید. در پناه حق باشید.

 پاسخ : با سلام و درود. زبان قرآن؛ زبان حال است و بیان آن؛ بیان تکوینی است یعنی این صفات و اسماء پدیده هاست که در قرآن سخن می‌گویند و ماهیت خود را معرفی می نمایند. بنابراین هر گاه قرآن از قول پدیده‌ای سخن بگوید زبان حال او را نقل می‌نماید که چه نقشی در هستی ایفا می‌کند و هر گاه از قول انسانی سخن بگوید اگر سخنش ناروا باشد؛ خدای تعالی در پی آن، ناروایی آن را متذکر می‌شود و صحیح را می‌گوید، چرا که به قول حکماء «تأخیر در بیان از وقت حاجت از حکیم قبیح است» و خدای تعالی حکیم است.

27ـ هرگاه قرآن بیان امر مستمر واقع باشد، نزول آیات آن فقط تحت الشعاع وضعیت دوران نزول نبوده است، بلکه بگونه‌ای نازل گشته است که آیات آن در همه مکانها و همه زمانها صادق باشند و دارای مصداق و بکاربردنی، هرچند که شکل کلامی آن متناسب عصر نزول آن می‌باشد.

28ـ اگر قرآن؛ بخشی کلیات جهانشمول باشد و بخشی دیگر مقتضیات عصر نزول و نیازمند به روزآوری، دیگر هیچ تفاوت ماهوی با کتب بشری ندارد چرا که بسیاری از آن کتابها نیز در کنار مطالب عصری دربردارنده کلیاتی جهانشمول هستند که همواره صادقند. بنابراین وجه ممیزه قرآن از سایر کتب در جهانشمولی احکام آن باید باشد نه صرفاً در کلیات معنوی، و در غیر این صورت؛ از منظر هدایت، مبرز و موجه نمی‌باشد.

29ـ پرسش: سلام جناب آقای حق پور، آقای مصطفی ملکیان در گفت و گو با الفبا پیرامون مسأله رمان فرموده بودند: «دین هم مثل فلسفه بود، کلی گویی می‌کرد. اما رمان کلی‌گویی نمی‌کند. شما در بینوایان ویکتور هوگو، ژان والژان را می‌شناسید نه یک امر عام را. ما در رمان است که می‌فهمیم چقدر هریک از ما دنیای منحصر به فردی هستیم. در فلسفه و دین اینگونه نیست. وقتی قرآن می‌گوید: خلق الانسان هلوعا، اذا مسه الشر جزوعا، و اذا مسه الخیر منوعا... این واقعیت کلی است. این اگر هم حکم درستی باشد حکم عامی است درباره انسانها اما تفاوت ما را با یکدیگر نشان نمی‌دهد. ما در رمان تفاوت را می‌بینیم، می‌بینیم انسانها علی‌رغم وجود اشتراک کم و بیشی که با یکدیگر دارند هر کدام دنیای منحصر به فردی دارند که قابل تنظیر و نظریه‌سازی نیست. از این نظر خدمتی که رمان می‌کند در اینکه من خودم را بشناسم و دیگران را بشناسم از خدمتی که فلسفه می‌کند به مراتب وسیع‌تر است. ما برخلاف قرصهای آسپرین که یک میلیاردش هم از دستگاه بیرون بیاید مثل هم است، مثل هم نیستیم و اگر کسی گمان بکند ما انسانها مثل هم هستیم از شناخت انسانها واقعاً غافل افتاده و جهل مرکب نسبت به انسانها دارد نه علم. اگر بخواهیم جهل مرکب تبدیل به علم شود باید از کلی‌گویی‌ها بیاییم و نشان بدهیم که هر انسانی سرنوشت خاص خودش را دارد در عین اینکه سرنوشت مشترکی هم با دیگر انسانها داریم...» دیدگاه حضرتعالی پیرامون این گفته چیست؟

ـ پاسخ: با سلام و درود. فرض کنیم به تعداد بشریت چه در زمان حال، و چه در گذشته و آینده، افراد متمایزی وجود داشته باشد، اما بدیهی است که می‌توان آنها را بر اساس اشتراکاتی دسته‌بندی نمود و مرتبه به مرتبه دسته‌های بزرگتری در نظر گرفت، و این دقیقاً کاری است که دین و فلسفه می‌کند، یعنی این نیست که دین و فلسفه تمایزات و تفاوتها را نبینند، بلکه دسته‌بندی می‌کنند تا بتوانند شناخت حاصل کنند و گریزی هم از این دسته‌بندی ندارند چون ما نشانی هر جایی را بخواهیم بدهیم باید از کلیات به جزئیات سیر کنیم و بالعکس آن معقول نیست. پس فرآیند طبیعی شناخت دسته‌بندی جزئیات است بر اساس اشتراکات و بعد نشانی دادن از کلیات به جزئیات تا بتوان دانش و تجربه شناسایی شده را انتقال داد. نکته دوم اینکه شخصیت پردازیهای رمانها دقیقاً ما به ازاء واقعی ندارند که بتوانند شناخت دقیقی بدهند، حتی اگر هم اینگونه باشد، آیا برای کسی که خواهان شناسایی خود و دیگران است، مقدور است که از طریق رمانها به این شناسایی برسد؟! او چقدر رمان بخواند که کفایت کند؟ و تازه اگر به تعداد کافی رمان هم بخواند خودش ناگزیر می‌شود دسته‌بندی کند تا بکارش آید. نکته بعد اینکه؛ رمان نویسها از چه طریقی به درونیات شخصیتهای واقعی شناسایی حاصل کرده‌اند که شخصیت‌پردازی می‌کنند؟ چقدر شناسایی آنها معتبر است؟ آیا شخصیت‌پردازی آنها خود متأثر از نگرش دینی و فلسفی شان نیست؟ آیا شناسایی هر یک آنها از یک شخصیت با شناسایی دیگران از همان شخصیت انطباق دارد؟ در رمانها، در روانشناسی و کلاً علوم انسانی، سخن از تیپ شخصیتها است و این یعنی دسته‌بندی. و اما نکته دیگر اینکه فقط دانستن واقعیتهای انسانی انسانها کفایت نمی‌کند بلکه شناسایی نظام علی و معلولی از قابلیتها تا واقعیتها نیز ضرورت دارد. افزون بر اینها جهان‌بینی انفسی یک سوی شناخت انسانی است و سوی دیگر جهان‌بینی آفاقی است که نباید از آن غافل شد.

 

نیما حق پور ـ 14 فروردین 1398

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

www.instagram.com/nima_haghpoor

نشانی کانال جدید در تلگرام: www.t.me/FPGhoran